Discoverرادیو نشانک
رادیو نشانک

رادیو نشانک

Author: Neshanak Art Group

Subscribed: 116Played: 6,457
Share

Description

در این محل داستانک های گروه هنری نشانک و با هم گوش میکنیم
ما (نشانک) تولید کننده انواع محصولات مرتبط با مطالعه و کتاب هستیم که در تلاشیم مطالعه را برای همه مردم دنیا لذت بخش‌تر کنیم

درصدی از فروش نشانک صرف کاشت نهال می‌شود
www.neshanak.art
13 Episodes
Reverse
همراهِ کوچکِ خوش نقش و نگارم ‎مدتهاست چون یاری وفادار، پا به پای من و کتاب‌هايم، مسیرِ داستان‌ها را با شور و اشتیاق می‌آيى..‎با هر آغاز، كار و مسئوليتت را از سر ميگيرى و از غم‌ها و شادی‌های هر قصه عبور می‌کنی، تا پایانی دیگر و کتابی دیگر.‎كوچكم، تو راهنما مى‌شوی، نشانه می‌شوی، لبخند می‌شوی بر فراموشی‌هایم.‎نفسِ راحت می‌شوی آن زمان كه خواب چشمانم را پر کرده است.‎همراه می‌شوی، خط به خط، صفحه به صفحه.‎تو قهرمانِ کوچکِ کتابخانه‌‌ها هستی.‎باید روزی برایت تعریف کنم که جانِ چند صفحه‌ی کاغذ را نجات دادی.‎باید برای همه‌ی آدم‌ها بگویم، تو قهرمانِ کوچک کتاب ها هستیwww.neshanak.art
كارتن‌های کوچک و بزرگ را وسط خانه رها کردم و یکراست رفتم سراغ آن يكى كه با ماژيك قرمز رويش نوشته بودم "لوازم ضرورى".كتابم را برداشتم و بعد از يك هفته به سرزمينِ قصه‌ها سرک کشیدم.صفحه‌ای که با نشانک نشان کرده بودم را باز کردم و رويايم را از سر گرفتم.بچه‌ها یکی یکی آمدند و روبه‌رویم نشستند.شوقِ شنیدنِ داستان تازه در چشمهایشان می‌جوشید.منتظر بودند. یک هفته بود که در این رویای شیرین منتظر بودند.نوبت به پانزدهمین قصه رسیده بود.یکی بود، یکی نبود...www.neshanak.art
پشتِ پنجره ایستادم و به هیاهوی دخترکانی چشم دوختم که در روپوش‌های همرنگ و هماهنگِ آبى، مانند موجی خروشان از مدرسه‌ی ابتدایی آن طرفِ خيابان خارج مى‌شدند. همین دیروز بود انگار. دخترم با شنیدن صدای زنگ، با عجله کتابش را بسته بود و تا خانه دویده بود تا برای جشن تولدش آماده شود.آنقدر ذوق‌زده بود که تمام روز را با حواس پرتی به هیچ درسی گوش نکرده بود و مصیبت از لحظه‌ای خود را نشان داد که برای نوشتن تکالیفش هاج و واج نگاهم کرد و گفت: یادم رفت علامت بزنم!مادر جان مشغول مخلوط كردنِ مواد كيك بود كه لبخندى آرامبخش‌ صورتش را پر کرد!چند دقیقه بعد بسته‌ی کادوپیچ شده‌ی کوچکی را به دخترم داد و گفت: برای هدیه دادنِ بعضی چیزا نباید منتظرِ مناسبت‌ها موند...www.neshanak.art
نمی‌دانم چه راز غریبی است که حرف های زدنی این همه نگفتنی اند. مثلا اینکه تو چقدر به دنیای من می آیی... حتی همین حالا، همین حالا که قل خورد و توی سرم پیچید دل آشوب شدم. انگار یک سری حرف ها نوک زبان می آیند که همانجا، لابلای حسرت نگفتن و شوق گفتن بمانند... خب من از اول از آن هایی نبودم که بتوانم، یعنی بشود که بتوانم شاعری بکنم. اما چه کنم که دچار تویی هستم که به غایت سرودنی هستی. کتاب را آهسته ورق میزنم و میرسم به آنجا که باید و نشانک را آنجا می‌گذارم و می روم.:بر که میگردی می‌خوانیَشدرگیر تو بودم که نمازم به قضا رفتدر من غزلی درد کشید و سر زا رفتwww.neshanak.art
‌‌عاشق شده بود٬ دلتنگ شده بود٬ بی‌قرار شده‌بود٬ هوای کسی به سرش افتاده بود و حافظ دیگر جوابش را درست و حسابی نمی‌داد. یک کتاب شعر از یک شاعر معاصر برداشت و چشمهایش را بست و آن را به یکباره باز کرد.غزل خوبی آمده بود با ردیف «می‌رسی». عاشق جان ما خندید و نشانک را گذاشت همان‌جا. دوست داشت تا خود صبح همان صفحه را بخواند٬ یک بار ... دوبار ... هزار و صد و عشق دفعه اصلا.‌ ‌https://neshanak.art/instagram: @neshanak
loading
Comments