Discover
شعر | با صدای شاعر

شعر | با صدای شاعر
Author: Schahrouz
Subscribed: 1,943Played: 110,157Subscribe
Share
© Schahrouz
Description
شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید
ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ
برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلیلیستها را ببنید.
برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید.
🔁 لینک کانال تلگرام
https://t.me/schahrouzk
🔁لینک ساندکلاد
https://soundcloud.com/shah-rouz
ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ
برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلیلیستها را ببنید.
برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید.
🔁 لینک کانال تلگرام
https://t.me/schahrouzk
🔁لینک ساندکلاد
https://soundcloud.com/shah-rouz
393 Episodes
Reverse
▨ نام شعر: از زخمِ قلبِ «آبائی»▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــدخترانِ دشت!دخترانِ انتظار!دخترانِ امیدِ تنگدر دشتِ بیکران،و آرزوهای بیکراندر خُلقهای تنگ!دخترانِ خیالِ آلاچیقِ نودر آلاچیقهایی که صد سال! ــاز زرهِ جامهتان اگر بشکوفیدبادِ دیوانهیالِ بلندِ اسبِ تمنا راآشفته کرد خواهد…□دخترانِ رودِ گِلآلود!دخترانِ هزار ستونِ شعله به تاقِ بلندِ دود!دخترانِ عشقهای دورروزِ سکوت و کارشبهای خستگی!دخترانِ روزبیخستگی دویدن،شبسرشکستگی! ــدر باغِ راز و خلوتِ مردِ کدام عشق ــدر رقصِ راهبانهی شکرانهی کدامآتشزدای کامبازوانِ فوارهییِتان راخواهید برفراشت؟□افسوس!موها، نگاههابهعبثعطرِ لغاتِ شاعر را تاریک میکنند.دخترانِ رفتوآمددر دشتِ مهزده!دخترانِ شرمشبنمافتادگیرمه! ــاز زخمِ قلبِ آبائیدر سینهی کدامِ شما خون چکیده است؟پستانِتان، کدامِ شماگُل داده در بهارِ بلوغش؟لبهایتان کدامِ شمالبهایتان کدامــ بگویید! ــدر کامِ او شکفته، نهان، عطرِ بوسهیی؟شبهای تارِ نمنمِ باران ــ که نیست کار ــاکنون کدامیک ز شمابیدار میمانیددر بسترِ خشونتِ نومیدیدر بسترِ فشردهی دلتنگیدر بسترِ تفکرِ پُردردِ رازِتانتا یادِ آن ــ که خشم و جسارت بود ــبدرخشاندتا دیرگاه، شعلهی آتش رادر چشمِ بازِتان؟□بینِ شما کدامــ بگویید! ــبینِ شما کدامصیقل میدهیدسلاحِ آبائی رابرایروزِانتقام؟▨ احمد شاملو - ۱۳۳۰ترکمنصحرا ـ اوبه سفلیاز دفتر شعر هوای تازهچاپ شده به سال ۱۳۳۶
▨ نام شعر: وطنم▨ شاعر: لایق شیرعلی▨ با صدای: لایق شیرعلی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــجان به قربانِ تو ای میهنِ خونینکفنمبودی بیت الشرفم، گشتهای بیت الحزنمدشمنت چهار طرف، اجنبی و خانگیاندتنتنها به چه نیرو صف اعدا شکنم؟دوست دشمننسق و دشمن تو دوستنماستراست گویم؛ بپرانند ز چشم و دهنمتاجیک اندر وطن خویش چرا متهم است؟یا خطا رفته به تاجیک تولد شدنم؟همه خلقانِ دگر انجمن آراستهانددر سمرقند نشد ساخته نیم انجمنمگفت علامهی اقبال که: برخیز ز خواببزدلی گفت: فلانیست مخاطب، نهمنمآن یکی در خم طلّا سرِ خود کرد فرودیگری گفت: بیا مهوش سیمین ذقنمآن یکی گفت: غمِ گاو و بز و بزغالهدیگری گفت: غمِ خانه و فرزند و زنمدامن کوه گرفتیم و دُمِ مرکبِ خویشرفت از دست، همه دامنِ دشت و دمنمای خراسان! تو بگو ساحتِ ایرانویچ کو؟من از این فاجعه چون شکوه به یزدان نکنم؟کو دگر شعشعهی دانش و فرهنگ بزرگ؟کو دگر کر و فر و نعرهی غلغل فکنم؟روز و شب از غم تو گریهکنان میسوزمتو به خون غرقه و من غرق ملال و محنمگریهی من نه از آن است که درگاهم سوختهم نه زان است که شد سوخته باغ و چمنمگریهی من نه از آن است که بیچاره شدمهم نه ز آن است که فرسوده بوَد پیرهنمگریَم از آنکه تو را حکم به کشتن کردندای تو هم پایه و هم مایه انسان بُدنمگریَم از آنکه ز بن مایهی این قسمتِ تلخمن سخن گویم اگر؛ نیست کسی هم سخنمگریَم از آنکه به ژرفای چنین فاجعهاینشود خیره کس از همنسب و هموطنمگریَم از آنکه دو سه بیطرفِ بیشرفیبه سرم سنگ ببارند که من دم نزنمگریَم از آنکه تو تنهایی و من تنهاتروطنم، آوطنم، آوطنم، آوطنم▨لایق شیرعلی به تاریخ ۱۸ فوریه ۱۹۹۶
▨ نام شعر: هَـ ه▨ شاعر:رضا براهنی▨ با صدای: شاعر♬ پالایش و تنظیم: شهروزساندکلاد منــــــــــــــــــــــــهمیشه ما گورستانهای نو میآفرینیم امادل مرا ببین که در گرو گورستانهای کهنهای ست که گورهاشان در خاک غربال میشوندزمان کشیده جهان را به توبرهو ناگهان کسی از راه میرسد هزارهی دیگرو بر مزار، سنگی و سقفی و نام و نشانی میافرازدو در برابر آن دو دست بر سینه به سنگ مینگرد میگرید شبیه مندفِ دلِ من از آن گورستانها به رقص برخواهد خاستهَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَلو با زبان و چشم بومی من میگریدچراکه گریه اصالت دارد در این زبان در این دو چشمهَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَلو گئچدی، بوگئجه گئچدی، کیم ایدی، بولبولیدیو یا کی بیر گولیدی، گول، هَلای هَلهَله گَلگَلیاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر؟هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم، یاپیش الیمدن اگر!و ناگهان کسی از راه میرسد شبیه من:قاوال چالان، اوخی ین، باخچالاردا، داغ اتگینده،باغین دیبینده سنین عکسیوی تاپاندا، او عکسی، باساندا باغرینا گیزلین«دیلیم! دیلیم!» دییَن، «ای حیف اولموشوم، یازیغیمگوزل دیلیم، نئجه باغریمدا یاندی، لاپ کوله دوندی شبیه من شبیه من!»زمان کشیده جهان را به توبرهزمان کشیده جهان را به توبرهیاپیش قولومدان اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر!قوجاخلادیم: «نه گوزلسن!» دئدی «دئمه من ئولوم!»دئدیم: «نه سنده ئولوم وار، نه واردی من بؤلوم!»و آغلادیقان آغلادی«الکدی گؤزلرین، آی گول، قیزیل گینه اَلـَنیرسنون بویاشلارووی لن، جانیم قانا بَلَنیر»دئدی: «دئمه، من ئولوم!»دئدی: «دئمه، من ئولوم!»دئدیم: «یاپیش!یاپیش قولومدام اگر کئف لی سن، گولوم، سن اگر شبیه من؟»هَلَهم هَلَهم هَلَه لَملَم هَلای هَلهَلَه هَلهَلهَلَهمهَلَههَـ هبو چنگی «رودکی» چالسین!بلوچون اوغلودا گلسین، او نازلی قیچکی چالسین!تارین دا «شهریار» آلسین، منیم یانیمدا اوتورسونو «حاج صادیق» قاوالی لن، برابریمده اوتورسونو پاوه زابله گئتسین، و بلخ تبریزه گلسینو چال قاوال سسی قاخسین، و چال قاول سسی قالسینو اوندا من دی یرَم: « هَـ ه! هَلَه هَلَهم هَلَهم هَلَه هَلهَلو ایندی من دی ین اولدیو ایندی من دی ین اولدیچالانلاریم منه باخسینباغین دیبینده او عکسی باساندا باغریما گیزلینو ایندی من دی ین اولدیقان آغلادوخ هامی میزقان آغلادوخدفِ دلِ من از آن گورستانها به رقص برخواهد خاستدفِ دلِ من از آن گورو گوش کن تو به این توپراق! هزار سال!صدای چالقی از این ویران! هزار سال!یکی به سینه فشرد عکس کهنهای از صورت تو را تهِ باغ گریست و هایهای شبیه من!هزار سالهَلَهمهَلَههَـ هدَهدَهم دَهدَهم دَهدَه قورقود دئدوخ دئدوخ هامی میزوَاَل اَلـَه اَل اَل اَل اَلَه اَلَه وئردوخو یوللارین هامی سین باغلادوخ هزار سالهامیمیز قان آغلادوخ هامی میز هزار سالهَلَهمهَلَههَـ ههَـ مَن۱۳۷۱/۱۰/۱۰-۱۲ - تهران
▨ نام شعر: ویرانهی قرون▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــگویی سکوتِ قرنها بوددر دخمههای تیرهاش، در آسمانشدر ابرهایش، در شبانِ سهمگینشدر بادهایش، در فضای بیکرانشچون نعره برمیداشت باد سرد مغربگویی که برمیخاست بانگِ ارغنونهاآنجا که میافتاد روزی قهرمانیامروز میافتد به خاموشی ستونهاآنجا که روزی بال و پر میزد عقابیامروز شبکوریست جنبان در سکوتشآنجا که زلف دختران در پیچ و خم بودامروز، لرزد تار و پود عنکبوتشآن دخمهها، آن سایهها، آن آسمانهاوان رازدارانِ شگرفِ خلوت اوآن خندههای باد در بیغولهی شبوان غولها در تیرگی هم صحبت اوآن سقفها ، آن پیشخوانها، آن ستونهاآن طاقهای ریخته در ظلمتِ شامآن برق چشم گربههای سهمگینرویوان نور اخترها در آفاق شبهفامآن کورهراه بیکرانهراهی که میلغزد به جنگلهای خاموشراهی که میپیچد چو ماری بر تن شبراهی که میگیرد افقها را در آغوشآن شعلههای آتشِ دزدان دریابر ریگها، بر ریگهای خشکِ ساحلدر لابهلای تکدرختانِ زمینگیردر سایههای قلعههای تیرهگوندلاینها همه، میخواندم چون قاصدِ مرگبار دگر با خندهی پر مایهی خویشمن کیستم؟ بیگانهای گمکرده مقصودیا رهروی ناآشنا با سایهی خویش▨ نادر نادرپوراز کتاب چشمها و دستها
▨ نام شعر: آخرین دیدار▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی▨ موسیقی: برف روی کاجها از کارن همایونفر▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــاین شعر، غزلی است که حسین منزوی، برای برادر کوچکترش سروده است. برادرش حسن منزوی، به دلیل فعالیت سیاسی، در سوم آذرماه ۱۳۶۰ تیرباران شد و به ضرب چهار گلوله، از این جهان پر کشید. در این شعر، منزوی با توجه به رد شدن گلوله از پیکر برادر و خونین شدن هر دو سوی پیراهن او، آن چهار زخم را، هشت گل دانسته است. منزوی در چندین شعر دیگر هم به این غم بزرگ اشاره کرده؛ از جمله در غزل «ای دوست» که آن هم با صدای شاعر موجود است و میتوانید بشنوید.ــــــــــــــــخاکِ بارانخورده آغشتهست با بویِ تنتباد، بوی آشنا میآورد از مَدفنتزندهای در هر گیاهِ سبز {تازه}، کز خاکت دَمَدگر چه میدانم که ذرهذره میپوسد تنتعصرِ تلخی بود، عصرِ آخرین دیدارمانآخرین باری که دستم حلقه شد بر گردنتمهربان بودی و آن ایمانِ دریایی هنوزموج میزد، در «خدا پشت و پناهت» گفتنت«آخرین دیدار» گفتم؟ عذر میخواهم، عزیز!آخرین باری که دیدم، غرق خون دیدم منتبا دهانِ نیمباز، انگار میخواندی هنوزخیره در آفاقِ خونین، چشمِ بازِ روشنتصبح بود اما هوا دلگیر و بغضآلود بودآسمان گویی سیه پوشیده بود، از مردنتگل به سوکت جامهی جان تا به دامان میدریدباد در مرگ تو میزارید و میزد شیونتبیخزان است آن بهارِ سرخ تو در خاطرمآن که از خون هَشت گل رویاند بر پیراهنت{آن که از خون هِشت، گل رویاند بر پیراهنت}با تمام سروهایت دیدهام در بوستانبا تمام ارغوانها دیدهام در گلشنتنیستی، -بالابلند! اما چه خوش پیچیده استدر همه جنگل، طنینِ نعرهی شور افکنتزندهای و سیل خونت میکَنَد بیخ ستمای تو فرهادی دگر، با تیشهی بنیان کَنت▨حسین منزویغزل ۷۳ از مجموعه اشعار حسین منزویــــــــــــــــپینوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.








