Discover
Marde Irani
Marde Irani
Author: Ali Rezaiefar
Subscribed: 506Played: 13,039Subscribe
Share
© Copyright 2021 All rights reserved.
Description
در پادکست مرد ایرانی، به ریشه یابی و تحلیل مسائل و موضوعاتی پرداخته میشه که ویژه مردان هستند. هدف این پادکست ارائه بهتری از مفاهیم و موضوعاتی است که در جامعه ایران با عنوان مردانگی شناخته می شوند و نهایتا به فرهنگهایی مثل مردسالاری و زن ستیزی و خشونت ختم می شوند. مخاطب اصلی این پادکست مردهای ایرانی وبخصوص مردهای جوان هستند تا بتوانند در مورد آنچه به عنوان مردانگی به اونها در جامعه تفهیم شده بیاندیشند و شاید در تصمیم گیری ها تجدید نظر کنند. هدف نهایی این پادکست آشناسازی مردهای ایرانی با فرهنگ و نیازهای جامعه قرن جدید است و تلاش می کنیم از مخاطبمون یک آقا یا جنتلمن بسازیم.
15 Episodes
Reverse
شنیدن این پادکست برای بچه ها مناسب نیست.
یک جنگجوی سامورائی ژاپنی که در فنون رزمی و قوای جسمانی به بالاترین درجات رسیده بوده یه روز که برای شکار به دامنه کوهی رفته بوده با یک پیرمرد در حال مراقبه برخورد می کنه. از پیرمرد می پرسه: تعریفت از بهشت و جهنم چیه؟ پیرمرد همونطور که چهارزانو روی یک تکه حصیر نشسته بوده بدون اینکه کوچکترین حرکتی بکنه یا حتی چشمش رو باز کنه با صدای آرومی میگه: تو اصلا کسی نیستی که من بخوام با حرف زدن باهات وقتم رو تلف کنم چه برسه به اینکه بخوام پاسخ سوال احمقانت رو بدم. سامورایی که از این جواب پیرمرد به شدت خشمگین میشه، شمشیرش رو می کشه و بالا میبره تا با یک حرکت سر پیرمرد رو از تنش جدا کنه که پیرمرد ناگهان با انگشتش بهش اشاره می کنه و میگه: این. این جهنمه. سامورایی فورا متوجه میشه که چقدر سریع و چقدر شدید خشمگین شده بوده، شمشیرش رو غلاف می کنه، تعظیمی میکنه و بعد به آرومی روبروی پیرمرد میشینه. پیرمرد چشمش رو به آرومی باز می کنه و بهش میگه: این. این بهشته.
و این. این چهاردهمین قسمت از پادکست مرد ایرانیه.
موزیک ابتدای پادکست: King around here, by: Alex Grohl
https://pixabay.com/music/beats-electronic-rock-king-around-here-15045/
موزیک
اگر قسمت قبلی رو گوش داده باشید حتما یادتون هست که بعد از کلی مقدمه چینی و بیان انواع تئوریهایی که دانشمندان علوم روانشناسی و جامعه شناسی درباره احساسات گفته بودن و بعدش تئوری جدیدتری که بر اساس علوم عصبشناسی در مورد احساسات برساخته وجود داره، به اینجا رسیده بودیم که اصولا مرد ایرانی میتونه و باید درباره احساسات خودش و اطرافیانش و خصوصا افرادی که دوستشون داره و براشون اهمیت قائله بیشتر بدونه و در روابط روزمره خودش با خودش و دیگران از هوش احساسی بهتری برخوردار باشه. همچنین یادتون هست که علوم روانشناسی طبقه بندی های متنوعی برای احساسات قائل هستن و از اون طرف اما علوم عصبشناسی جدید در واقع احساسات رو طبقه بندی نمی کنه و بیشتر به فرایندهایی که در مغز به دنبال انواع تجربه های زیستی و روزمره شکل می گیره می پردازه و به واکنشی که انسان به دانبال اون فرایندها داره رو به عنوان احساسات می شناسه. از بین تئوریهای ارائه شده توسط روانشناسهای مختلف، به نظر من میتونیم اینجا از تئوری چرخ احساسی پلوتچیک استفاده کنیم.
در این تئوری، هشت احساس پایه یا اولیه وجود دارن که اینان: شادی، اعتماد، ترس، شگفتی، غم، انتظار، خشم و انزجار.
حالا اگر این هشت احساس رو بیایم و روی یک هشت ضلعی قرار بدیم، هر جفت از اونها در مقابل هم قرار می گیرن و آقای رابرت پلوتچیک، برای هر یک از این احساسات یک تعریف کلی و یک رنگ هم مشخص می کنه که من اونها رو دو به دو برای شما میگم:
شادی، زمانیه که من یا شما حس می کنیم داره خوش می گذره و انرژی داریم و هحس سبکی می کنیم چو اوضاع خوبه. شادی معمولا با بدست آوردن چیزی همراهه و طول مدتی هم که این احساس رو داریم خیلی طولانی نیست. رنگی هم که برای شادی در نظر گرفته میشه زرده.
در مقابل شادی، غم قرار داره که با رنگ آبی نشونش میدیم و زمانیه که اوضاع خرابه و حس سنگینی می کنیم و معمولا با از دست دادن چیزی همراهه. غم و شادی ممکنه توسط دو فرد به دنبال یک اتفاق واحد بوجود بیان و واضح ترین مثالشم وقتیه که تیم رقیب گل می زنه که باعث شادی طرفداراش میشه ولی در ما احساس ناراحتی یا غم بوجود میاره.
اما بیایم سراغ رنگ قرمز که نشون دهنده خشمه. خشم ممکنه قبل یا بعد از یک محرک ناخوشایند عصبی بوجود بیاد و نقطه مقابلش میشه ترس که با رنگ سبز تیره نشون داده میشه و باز هم ممکنه دو نفر در مقابل یک محرک عصبی یکسان از خودشون ترس یا خشم نشون بدن. حالا یک کم جلوتر کلی مثال داریم که بتونیم خوب این قضیه رو جا بندازیم.
اما اعتماد: با رنگ سبز کمرنگ نشون داده میشه و حالتیه که در اون میتونیم با دیگران ارتباط خوبی برقرار کنیم و وقتی چنین حسی داریم، میتونیم افراد، اتفاق ها یا چیزهایی رو بپزیریم و نقطه مقابلش میشه انزجار که با رنگ بنفش نشونش میدیم و حالتیه که بواسطه یک محرک عصبی، در ما حس عدم اعتماد بوجود اومده و نمیتونیم فرد یا اتفاق یا چیزی رو بپذیریم.
در کنار اینها، حس انتظار رو داریم که زمانیه که قراره اتفاقی بیافته و ذهن ما سخت مشغول پیش بینیه مثلا وقتی که قراره برای اولین بار کسی رو ببینیم که قبلا فقط صداش رو شنیده بودیم یا مثلا کاری کردیم که نتیجه اون بلافاصله مشخص نمیشه و قراره در آینده ای نزدیک از نتیجش مطلع بشیم. رنگ انتظار نارنجیه و در مقابل اون شگفتی قرار داره که زمانیه که اتفاقی می افته یا خبری به ما می رسه که انتظارش رو نداشتیم و اون میتونه خوب یا بد باشه. رنگی هم که به شگفتی اختصاص داده شده آبی کمرنگه.
خیلی خوب، حالا که هشت احساس اصلی پلوتچیک رو شناختیم، یک کم بیشتر درباره اونها صحبت کنیم. گفتیم که شادی و غم، انتظار و شگفتی، اعتماد و انزجار و بالاخره ترس و خشم دو به دو رو در روی هم قرار می گیرن. اما چرا؟ چرا مثلا ترس و شگفتی روبروی هم نیستن؟ مگه نه اینکه اگه من با یه مار سمی روبرو بشم اول شگفت زده میشم و بعد می ترسم؟ یا اینکه مثلا وقتی منتظرم سایت سنجش نتیجه کنکور رو بزنه احساس انتظارم با دیدن رتبه ام ممکنه به شادی یا غم یا حتی خشم مبدل بشه؟ برای اینکه بتونیم به این قبیل سوالها پاسخ بدیم، باید اول این هشت احساس رو کمی بیشتر واکاوی کنیم و به نظر من، برای این کار، باید از خشم شروع کنیم. خشم.
موزیک
خشم، یک حالت احساسیه که زمانی بروز میکنه که فرد آسیب دیده باشه، تهدید شده باشه یا به هر دلیل دیگه ای تحریک شده باشه. آدمهای مختلف تحت تاثیر محرکهای متفاوتی عصبانی میشن ولی عصبانیت یا خشم، نهایتا یک پاسخ طبیعیه که مغز ما به شرایط ناخوشایند میده. درباره خشم، تعابیر نادرستی در دنیای امروز وجود داره که شاید متداول ترین اونها اینه که خشم یک احساس بده. ولی اگر یک کم فکر کنیم متوجه میشیم که در واقع خشم بد که نیست هیچی، بلکه در شرایط مناسب، میتونه باعث بالا رفتن انگیزه در انسان بشه. خودمونیش میشه: خشم به خودی خودش چیز بدی نیست ولی رفتارهایی که ما در حالت عصبانیت از خودمون بروز میدیم و کارهایی که پیرو خشم انجام میدیم میتونه خیلی خیلی بد باشه و عواقب به شدت وخیمی هم برای ما داشته باشه. ارسطو میگه: عصبانی شدن خیلی راحته ولی اینکه بفهمی به چه دلیلی عصبانی شدی بعدش چه مدت و به چه شدتی عصبانی بمونی و بعد آگاه باشی که در اثر عصبانیت به چه کسی چه چیزی میگی یا چه کاری انجام میدی دشوار ترین کارهاست. خوب، شما این تعریفی که الان از خشم ارائه کردم رو چقدر قبول دارید؟ خیلی تعریف ساده ای بود نه؟ باید بگم بر خلاف این تعریف بسیار ساده و باور عمومی که برای این مقوله وجود داره، خشم یکی از پیچیده ترین احساسات انسانیه و مراحل مختلفی هم داره که نوع رفتار آدمها بسته به اینکه در کدوم مرحله از این مراحل هستند هم فرق داره. دانستن این مراحل و تلاش برای درک اونها در شرایطی که درگیر عصبانیت هستیم بسیار کار دشواریه ولی اگر کسی بتونه به چنین شناختی از خودش برسه، گام بسیار بزرگی در راه خوشبختی برداشته. روانشناسای زیادی در زمینه خشم و مراحل اون تحقیقات انجام دادن که از جمله مهم ترین اونها میشه به دنیل گیلبرت، دنیل گولمن و استیون پینکر اشاره کرد. اینجا من چهار مرحله از خشم رو برای شما میگم ولی باید تاکید کنم که اگر شما فردی هستید که خودتون یا اطرافیانتون فکر می کنند آدم عصبانی ای هستید، باید هر چه سریعتر برای شناخت بهتر خودتون و بهبود شرایط احساسیتون اقدام کنید. یعنی به مشاوره روانشناسی برید، کتابهای مفید درباره احساسات بخونید و این پادکست رو به هیچ عنوان به عنوان مرجع تصمیم گیری قرار ندید.
باری، مراحل خشم.
اولین مرحله از احساس خشم که شاید همه ما بطور روزمره باهاش مواجه شده باشیم، دلخوریه که به انگلیسی میشه Annoyance. شما ممکنه از صدای بوق ماشین پشتی، خزعبلاتی که در رادیو و تلویزیون پخش میشه، حرفهای بی سر و ته عموی همسرتون سر سفره شام، دست و پا چلفتی بازی هم تیمیتون توی بازی فوتبال، یا محرکهای اینچنینی بارها و بارها در طول روز دلخور بشید. دلخوری کمترین و شاید کوتاه ترین حالت خشم باشه و شما صرفا با راه دادن به ماشین پشتی، خاموش کردن رادیو یا تلویزیون، عکردن بحث موقع شام، استفاده از یک موقعیت و گل زدن در حین بازی فوتبال یا اعمال اینچنینی بتونید عامل محرک خشم رو از بین ببرید یا خشمتون رو با یک احساس دیگه جایگزین کنید. البته مطمئنا اگر شما آدمی هستید که به طور مداوم و تحت تاثیر محرکهای بسیار پیش پا افتاده و بی اهمیت دلخور میشید، باید کمی در نوع پاسختون به این محرکها بیشتر تامل کنید و به قول جناب مستطاب مارک منسون، هنر ظریف به تخم گرفتن رو در خودتون تقویت کنید. بله، دلخوری رو میتونید به سادگی و با حواله دادن محرک عصبی به تخم چپ پسر بچه همسایتون حل کنید اما باید مراقب باشید که مرز دلخوری رو برای خودتون کجا قرار میدید.
مرحله دوم از خشم، نا امیدی یا به انگلیسی frustration نام داره که حالتیه که محرک عصبی قوی تره یا ادامه پیدا می کنه یا با یک محرک دیگه همراه میشه. مثلا وقتی ماشین پشتی با وجود اینکه بهش راه دادید نمیره و باز بوق میزنه یا وقتی کانال تلویزیون رو عوض می کنید که خزعبلات جناب روازاده رو نشنوید و به جاش با جناب رائفی پور روبرو میشید یا توی همون مهمونی شام و بعد از عوض کردن بحث، عموی همسرتون اصرار داره که بحث رو باز برگردونه به همون مسیری که بتونه گلواژه های صدتا و یک غازش رو بکنه توی حلق حاضرین یا هم تیمی عزیزتون توپی که بهش پاس دادید رو برای بار دهم به حریف تقدیم می کنه و بخاطرش ششمین گل رو هم دریافت می کنید. در این شرایط، دیگه شما ممکنه تمرکزتون رو از دست بدید و به راه حلهای ساده ولی با عواقب وخیم برای فروکش کردن خشمتون متوسل بشید و به نتیجه کار فکر نکنید. اینجاست که ممکنه شما شیشه ماشین رو پایین بکشید و یکی از انگشتانتون رو به نشانه بیلاخ به ماشین پشتی نشون بدید، رو به تلویزیون کنید و عمه، مادر، خواهر و پدر جناب گوینده رو هدف کلمات سه حرفی و دو حرفی که با گ و ک شروع میشن قرار بدید، از کنایه های سخیف دربرابر فرد مورد نظر در مهمانی استفاده کنید یا هم تیمی مورد نظر رو مورد فحشهای آبدار قرار بدید. کنترل خشم و تمرکز روی شرایط در حالت ناامیدی عصبی بسیار دشواره و نیاز به تمرین بسیار و سطحی از خودشناسی داره که رسیدن بهش بسیار مشکله.
اما وقتی محرک عصبی بسیار شدید باشه یا در مقابل پاسخی که شما در مرحله قبل به محرک دادید پاسخی درخور شرایط دریافت کنید، کنترل اوضاع به شدت سخت میشه چون شما و به احتمال زیاد طرف مقابلتون به مرحله تخاصم یا تهاجم که به انگلیسی میشه hostility رسیدید که سومین مرحله از خشمه. در این مرحله احتمالا شما با اون راننده متخاصم به شروع درگیری فیزیکی می رسید و باید فرد سومی شما و طرف مقابل رو از درگیری محافظت کنه. یا در بقیه اون مثالها کار از فحشهای معمولی و کنایه های عادی عبور می کنه و به مرحله فریاد می رسه. وقتی خشم به مرحله تخاصم میرسه دیگه کنترلش توسط خود فرد تقریبا غیر ممکنه و در صورتی که این مرحله توسط یک عامل بیرونی یا خود فرد کنترل نشه، به مرحله چهارم خشم می رسیم که اسمش میشه خروش یا طغیان که به انگلیسی بهش میگن rage. در این مرحله، دیگه کنترل اوضاع از دست فرد خارجه و فقط باید خوش شانس باشه که کاری مرتکب نشه که عواقب بسیار وخیم نداشته باشه. بسیاری از قتلهای غیرعمد در این شرایط اتفاق می افته. فرد بواسطه طغیان خشم حتی ممکنه صداهای اطرافیانش رو نشنوه و گریه و زاری طرف مقابل هم بهش کارگر نشه به هر طریقی که ممکن میدونه سعی در از بین بردن عامل محرک خشمش بشه که متاسفانه در بسیاری موارد فرد دیگریه و در برخی موارد خود اون فرده. خشم هرگز نباید به مرحله طغیان برسه چون هیچ پایان خوشی نمیشه برای اون متصور بود.
حالا که مراحل مختلف خشم رو شنید
سلام. فصل اول پادکست مرد ایرانی با دو قسمت طولانی درباره الکل به پایان رسید. قبل از اینکه فصل دوم پادکست رو شروع کنیم باید یک کم خودمونی با شما که مخاطب من هستید صحبت کنم. ببین دوست عزیز، از روز اولی که من ایده این پادکست اومد توی ذهنم می دونستم چقدر قراره مشکلات داشته باشم ولی یکی از چیزهایی که خیلی بهش توجه نکرده بودم و انتظارش رو هم نداشتم، واکنش منفی برخی افراد بود در مورد ادعاهای مطرح شده در این پادکست و همچنین درباره خودم. برای همین هم مجبورم یک بار دیگه شفاف سازی کنم که من، مطلقا خودم رو متخصص در زمینه های روانشناسی، جامعه شناسی و کلا علوم انسانی نمی دونم و اصولا تحصیلاتم هم در زمینه دیگه ایه. حرفهایی هم که در این پادکست زدم و می زنم همگی به مثابه بستنی خوردن با قاشق پلاستیکیه یعنی هرگز قرار نیست بیشتر از یک خراش سطحی وارد عمق هیچ موضوعی بشم. رویه اس هم که از ابتدای کار داشتم اینه که هر جا که لازم بدونم مرجع یا همون رفرنس صحبتهام که معمولا مقاله های درست و حسابی منتشر شده در ژورنالهای معتبر علمی پیر رویو شده و یا کتابهای معتبر علمی هستند رو معرفی کنم که شما در صورت علاقه برید و اونها رو مطالعه کنید. پس با توجه به اینکه من متخصص نیستم و قرار هم نیست خیلی وارد عمق مطالب بشم، همینجا از متخصصین امر درباره مطالبی که در این پادکست تا اینجا اومده و قراره از این به بعد بیاد عذرخواهی می کنم اگر نتونستم و هرگز نخواهم توانست مثل یک متخصص امور، حق مطلب رو ادا کنم. اگر شما در هر یک از موضوعاتی که تا الان در پادکست مرد ایرانی مطرح شده متخصص هستید و صلاح می دونید در اون موارد توضیحات تکمیلی ارائه کنید یا اصولا ادعای مطرح شده توسط من درباره هر کدوم از موضوع هایی که تا اینجا مطرح شده و از این به بعد مطرح خواهد شد رو رد کنید لطفا به من اطلاع بدید و من هم به دیده منت از هر نوع انتقادی استقبال می کنم و مخلص شما شنونده فهیم هم هستم.
اما از اینها که بگذریم، این اولین قسمت از فصل دوم پادکست مرد ایرانیه که میشه سیزدهمین قسمت کلی پادکست. ولی چطوری و با چه فازی قراره وارد فصل جدید بشیم؟ اینطوری:
موزیک ابتدای پادکست: King around here, by: Alex Grohl
https://pixabay.com/music/beats-electronic-rock-king-around-here-15045/
فصل دوم پادکست مرد ایرانی هم مثل فصل اول قراره از 12 قسمت تشکیل بشه. فصل دوم رو قراره با صحبت کردن درباره یکی از مهمترین ابعاد زندگی آدمها شروع کنیم. چیزی که ما مردهای ایرانی بواسطه نوع تربیتمون و تصویری که جامعه ما از مرد بودن برامون ساخته ممکنه یا اصلا بهش اهمیت ندیم یا فهممون نسبت بهش دچار اشکالات بنیادیه. قبل از شروع اما یک چالش: لطفا این صدا رو بشنوید:
صدای اول: آژیر قرمز
خوب، چه احساسی داشتید؟ اگر شما متولد دهه های 50 و 60 باشید احتمال داره با شنیدن این صدا احساس ترس کنید. درسته؟ شایدم این صدا برای شما بیانگر حس تنفر باشه. تنفر از جنگ یا شایدم براتون احساس غم ایجاد کنه. یعنی با شنیدن اون، غم از دست دادن یک عزیز در حمله هوایی دوران جنگ به سراغتون بیاد. یا شاید این صدا ممکنه در شما اضطراب ایجاد کنه یا حس انزجار.
حالا یک صدای دیگه. این یکی ولی با صدای قبلی یه فرق کلی داره. بشنویم:
صدای دوم: گل خداداد عزیزی
خوب، چه احساسی دارید؟ احساس شادی که البته خیلی کلیه و هممون اون لحظه رو یادمونه و اینکه چقدر شاد بودیم. اما در کنار اون، حس غرور، حس تعلق یا همون وطن پرستی، افتخار، یا حتی لذت ناشی از انتقام هم ممکنه در شما ایجاد شده باشه.
خوب، فکر کنم الان میتونید حدس بزنید قراره راجع به چی حرف بزنیم: بله درست حدس زدید قراره درباره احساسات انسانی صحبت کنیم. احساسات انسانی.
خوب، به نظر شما، احساسات انسانی از کجا میان؟ یعنی مثلا اینکه من با دیدن عکس کسی که دوستش دارم احساس دلتنگی می کنم، یا با شنیدن یک موسیقی زیبا احساس آرامش می کنم و یا مثلا اینکه وقتی قراره وارد جمعی بشم که آدمهاش برام غریبه هستند احساس اضطراب می کنم، این احساسات چطور در من ایجاد شدن؟ اصلا معنی اینها چیه؟ و اصولا آیا بروز احساسات یا کنترل اونها در شرایط مختلف چطور در من و شما قابل شناخته؟ وقتی شما چهره کسی رو می بینید و بر اساس حالتی که داره حدس می زنید که اون فرد الان خوشحاله، غمگینه، عصبانیه یا مثلا مضطربه، چقدر می تونید به این حدستون اطمینان کنید؟
درباره احساسات انسانی، روانشناسا و پژوهشگرای زیادی کار کردن و هر کدوم تلاش داشتن که در درجه اول احساسات رو طبقه بندی کنن و در درجه دوم روی هر احساسی اسم بگذارن و ارتباط اون احساس با رفتارهای آدمها در جمع و در تنهایی رو بدست بیارن. قدیمی ترین و شاید اولین طبقه بندی احساسات توسط ویلیام جیمز که به زعمی پدر علم روانشناسی در آمریکاست انجام شد. داستان زندگی این ویلیام جیمز هم خیلی خیلی جالبه و شاید در قسمتهای بعدی وقتی قراره درباره مسئولیت پذیری صحبت کنیم بهش بپردازم. جیمز در کتاب اصول روانشناسی بطور کلی احساسات انسانی رو به چهار دسته کلی تقسیم می کنه: ترس، غم، عشق و خشم. بر این اساس، هر احساسات دیگه ای در هر شرایطی زبر مجموعه یکی از این 4 احساس اصلی قرار می گیرن و نباید به هیچ کدوم از این احساس ها برچسب خوب یا بد زده بشه و بسته به شرایط، هر احساسی می تونه خوب یا بد یا بهتره بگیم مناسب یا نامناسب باشه. به عنوان مثال، شاد بودن همه میدونیم خیلی خوبه و احساس شادی در طبقه بندی جیمز زیر مجموعه عشق قرار داره اما شادی همیشه خوب یا بهتره بگیم مناسب نیست. مثلا اگر من در مراسم خاکسپاری پدر دوستم شرکت کردم، مناسب نیست که با چهره ای بشاش و خندان به دوست عزادارم تسلیت بگم. همونطور که اگر من غمگین هستم، احساس غم در شرایطی که دارم مثلا اگر در کاری شکست خوردم یا عزیزی رو از دست دادم احساس مناسب یا خوبیه و همین احساس در شرایطی که مثلا من موفقیت بزرگی بدست آوردم یا در مراسم شادی شرکت کردم احساس نادرست و بدیه. درباره درست یا نادرست بودن احساسات جلوتر بیشتر صحبت می کنم.
موزیک Michael Kobrin - Under Pressure
بر اساس مدل چهارگانه ویلیام جیمز، روانشناسای دیگه ای هم تحقیقات خودشون رو انجام دادن و مثلا اریک رابرتسون در کتاب خودش با عنوان استاد احساساتتان شوید (به انگلیسی Master your emotions) احساسات پیچیده تری رو توضیح میده که هر کدوم به نحوی به یکی از اون 4 احساس اصلی بر می گردن، اما یک مدل جامع تر از احساسات انسانی که از مدل چهارگانه جیمز پیشرفته تره رو آقای Paul Ekman روانشناس آمریکایی و استاد دانشگاه کالیفرنیا – سن فرانسیسکو ارائه می کنه که در اون بر اساس حالتهای چهره انسانها میشه 6 احساس کلی رو طبقه بندی کرد که اینها هستن: خشم، نفرت، ترس، شادی، غم و شگفتی یا همون سورپرایز. آقای Ekman برای حدود 40 سال مرجع مکتبی در روانشناسی بود که در اون همه احساسات انسانی زیرمجموعه این 6 احساس کلی بودن و می شد بر اساس یک سری مدلهای مشخص، بین اونها تفاوت قائل شد و حتی این تئوریها در چهره نگاری توسط مراجع قضایی و در هیئتهای منصفه هم استفاده می شد و هنوز هم تا حد زیادی میشه. مثلا وقتی یک متهم به قتل در دادگاه روبروی هیئت منصفه از خودش دفاع می کنه، اگر حالت چهرش حس پشیمانی رو تداعی کنه ممکنه مجازاتش از اعدام به حبس ابد تقلیل پیدا کنه یا برعکس کسی که برای اتهام کوچکی محاکمه می شه، اگر در چهرش احساس شادمانی از کاری که کرده یا عدم پشیمانی یا حس بر حق بودن دیده بشه ممکنه مجازاتی سنگین تر از چیزی که متناسب اون جرم هست شاملش بشه. تئوری Ekman در سال 2011 با انتشار مقاله ای با عنوان What is meant by calling emotions basic که به فارسی میشه چه معنایی دارد که بگوییم احساسات بنیادی اند وارد مرحله جدیدی شد که در اون تعریف احساسات انسانی به اینگونه اومده:
احساسات، پاسخهای خودکار و گسسته ای هستند به رویدادهای کلی ولی فرهنگ محور که خاص فرد هستند.
این یعنی چی؟ یعنی که پاسخ انسان به یک محرک محیطی بستگی به خود فرد، فرهنگش و هنجارهای انسانی داره. مثلا، رویارویی با یک مار 3 متری در منی که به عمرم مار از نزدیک ندیدم و در فرهنگم مار همواره چیز ترسناکی تعریف شده میتونه احساس ترس شدید ایجاد کنه ولی در فرد دیگری که مثلا ساکن روستایی در هندوستانه و در فرهنگشون مار کبری مقدسه، ممکنه احساس دیگه ای ایجاد کنه یا همون مار رو اگر یک روستایی تایلندی ببینه ممکنه درش احساس شادی بوجود بیاد چون میتونه شکارش کنه و یک شام لوکس برای خودش دست و پا کنه.
طبقه بندی ششگانه Ekman بعد ها توسط شاگرداش، Daniel Cordano و Dacher Keltner گسترش بیشتری پیدا کرد و علاوه بر 6 احساس پایه، این احساسات هم در دسته بندی احساسات اصلی جا داده شدن:
سرگرمی، هیبت، رضایت، تمنا، خجالت، رنج، تسکین و همدردی.
بله بله میدونم ممکنه الان شما با شنیدن این 8 تا بهتون احساس شگفتی یا شایدم احساس ناباوری دست داده باشه. باید بگم که بررسی های این دانشمندان بر اساس مشاهداتی بوده که از فرم صورت و نوع و شکل صدایی که هزاران داوطلب در آزمایشات اونها در مقابل محرکهای مختلف از خودشون بروز دادن. همچنین اونها این احساسات رو هم تونستن بعدها از آنالیز صورت و صدای افراد تشخیص بدن:
کسالت، سردرگمی، علاقه، غرور، تحقیر، تسکین و پیروزی.
در کنار تئوری احساسات پایه Ekman یک نوع دیگه برای مدلسازی احساسات انسانی هم وجود داره که در اون احساسات رو درسته که طبقه بندی می کنیم ولی اونها رو از هم تفکیک نمی کنیم و مثلا در تئوری چرخ احساسات Plutchik که توسط Robert Plutchik استاد دانشکده پزشکی آلبرت اینشتین نیویورک در سال 1980 میلادی ارائه شد، 8 احساس پایه یعنی شادی، اعتماد، ترس، شگفتی، غصه، نفرت، خشم و انتظار در راس های یک هشت ضلعی قرار داده شدن و اگر بین هر جفت از این احساسات یک خط بکشیم، بر اساس جایگاهشون در این هشت ضلعی، یک احساس ثانویه یا بهتر بگیم یک احساس دوگانه میشه نام برد که بر این اساس با ترکیب دوبه دوی این احساسات اولیه به 24 احساسات ثانویه می رسیم و با ترکیب سه گانه احساسات اولیه به 32 احساسات ثالثیه می رسیم. میدونم میدونم دیگه داره خیلی پیچیده میشه. برای اینکه بفهیم الان چی شد، به این مثالها دقت کنید:
احساس حسادت وقتیه که خشم و غصه رو با هم داشته باشیم. احساس عشق وقتیه که شادی و اعتماد رو با هم داشته باشیم. احساس شرم وقتیه که ترس و نفرت رو با هم داشته باشیم. اگر شما علاقه دارید همه این 56 احساسات ثانویه و ثالثیه رو بدونید، لینکش رو میزارم براتون که برید و با رسم شکل ببینید که چی به چیه.
باری، حالا که درباره طبقه بندی احساسات انسانی مختصر توضیحی ارائه دادیم، باید درباره احساساتی که در زندگی درگیرشون میشیم ولی بهشون دقت نمی کنیم هم کمی صحبت کنیم تا برسیم به اصل مطلب و چیزی که دارم این همه مقدمه میچینم که بهتون بگم.
موزیک: we-confidently-go-to-victory-12006
این نظریه ها و طبقه بندی های احساسات انسانی همگی توسط دانشمندان علوم روانشناسی پایه گذاری و بسط داده شده بودند و در همه اونها احساسات انسانی طبقه بندی میشن و بر اساس این طبقه بندی ها قابل تشخیص هستند. در مقابل این نظریه ها اما یک نظریه جدیدتر و تا حدودی انقلابی هم درباره احساسات انسانی وجود داره که توسط خانم لیزا فلدمن بارت ارائه شده. ایشون در کتاب خودش با عنوان احساسات چگونه ساخته می شوند، از دیدگاه علم اعصاب یا همون نوروساینس به بررسی احساست انسانی و ارتباطشون با تقریبا همه چیز زندگی یک انسان صحبت می کنه و حرفهایی که می زنه حاصل 20 سال پژوهش ایشون و انتشار مقالات علمی متنوعیه که در طی این سالها پیرامون احساسات انجام داده. دکتر فلدمن میگه که اصولا احساسات از بدو تولد در انسان وجود نداشتن و به مرور در مغز ما و به دنبال اتفاقاتی که در زندگیمون می افته شکل می گیرن. این نظریه که با عنوان نظریه احساسات برساخته معرفی شده میگه که ذهن انسان همواره در حال حدس زدن درباره وقایع پیرامونشه و بر اساس این حدسها و
قسمت قبلی پادکست مرد ایرانی در حالی تمام شد که انواع اصلی نوشیدنی های الکلی رو شناختیم و فهمیدیم چرا نباید به نوشیدنی های الکلی دست ساز یا مون شاین اعتماد کرد. در این قسمت قراره درباره الکل و آنچه به دنبال نوشیدنش اتفاق می افته صحبت کنیم. همچنین با درستی یا نادرستی برخی باورهای رایج درباره الکل آشنا میشیم و در نهایت به اعتیاد به الکل و یکی از موثرترین راههای ترک اعتیاد به الکل می پردازیم و منبع اصلیمون هم ژورنال علمی الکل و الکلیسم هست که توسط ارگان پزشکی نشریه آکسفورد آکادمیک منتشر میشه. این دوازدهمین قسمت از پادکست مرد ایرانیه.
موزیک ابتدای پادکست: Decision, by: Michael Kobrin
Source: https://pixabay.com/music/build-up-scenes-decision-michael-kobrin-137bpm-3784/
سازمان جهانی سلامت World Health Organization هر سال در گزارشات خودش به تاثیرات پارامترهای مختلف بر زندگی انسانها می پردازه و آماری ارائه می کنه که بر اساس اون میشه سیاستهای کلان جهانی رو پایه ریزی کرد. در آخرین آماری که این سازمان درباره الکل ارائه کرده مثلا نوشته شده که هر سال حدود 3 میلیون نفر در اثر موارد مرتبط با مصرف خطرناک الکل می میرن که این میشه حدود 5 درصد از کل آمار مرگ و میر آدمها. همین آمار البته درباره افراد جوان بین 20 تا 39 سال بسیار نگران کننده تر میشه چون نشون میده چیزی حدود 13 و نیم درصد از کل مرگ و میر در این بازه سنی رو میشه به مصرف الکل ربط داد. در کنار اون، بررسی های علمی در زمینه های پزشکی و روانپزشکی، ارتباط معناداری بین مصرف خطرناک الکل و بیماریهایی مثل ایدز، سل، آسیبهای مغزی و بیماریهای مزمنی مثل کبد چرب رو نشون میدن. در کنار اینها که همگی خود فرد مصرف کننده الکل رو هدف قرار میدن، آثار اجتماعی سوء مصرف الکل در اختلافات خانوادگی، نزاعهای خیابانی و درگیریهای منجر به فوت و یا آسیب جدی خیلی خیلی واضح و مشهود هستند که خوب البته هیچ کدوم از اینهایی که الان گفتم برای شما تازه و یا عجیب نیست و به احتمال زیاد خودتون همین الانش هم درباره این چیزها بهتر از من میدونید.
سوالی که حالا پیش میاد اینه که چرا؟ چرا با وجود همه اینها، اینقدر بازار نوشیدنی های الکلی در دنیا داغه و در جایی مثل ایران که نوشیدن الکل از بیخ غدغنه، چطور این همه آدم منتظر شب جمعه هستن که پیکی بزنن و یا حتی منتظر شب جمعه هم نمی مونن و هر شب کارشون اینه که:
هایده: شبا همش به میخونه میرم من...
برای فهم و درک این مطلب باید به فرایند تاثیر الکل بر انسان و مراحل اون بپردازیم. ولی یادتون که هست، قسمت قبل چقدر انواع و اقسام نوشیدنی های الکلی فراوان و متنوع هستن؟ پس باید اول یک واحد سنجش برای الکل مصرفی تعریف کنیم تا بدونیم همون ابتدای کار با خودمون چند چندیم. واحد الکل که ابتدا توسط انگلیسیها در سال 1984 تعریف شد و از اون به بعد در همه کشورهایی که نوشیدن الکل در اونها آزاده در راهنماهای سلامت و بعداشت مطرح میشه، 10بر اساس میلی لیتر یا گرم الکل خالصه. در آمریکا و کانادا مثلا، یک واحد استاندارد الکل برابر 17 میلیلیتر یا 13.45 گرم الکل خالصه. بر این اساس اگر شما آبجویی بنوشید که پنج درصد الکل داره، با نوشیدن هر دوازده اونس یا 341 میلی لیتر از اون، 1 واحد الکل دریافت می کنید. برای همین هم در کشورهای آمریکا و کانادا، شیشه آبجو استاندارد 12 اونس یا 341 میل لیتره که میشه یک واحد. پس اگر شما یک قوطی 500 میلی لیتری آبجوی با خلوص پنج درصد الکل بنوشید، در واقع 1.5 واحد استاندارد الکل دریافت کردید. بر همین اساس، یک شات استاندارد یک و نیم اونسی ودکا یا تکیلای 40 درصد که میشه 43 میلی لیتر، خودش یک واحد الکل حساب میشه که معادله با یک لیوان پنج اونسی یا 142 میلی لیتر شراب قرمز 12 درصد. دوست دارم این واحد ها رو حسابی با خودتون تمرین کنید چون خیلی خیلی باهاشون کار داریم. گفتیم 17 میلی لیتر الکل خالص 100 درصد میشه یک واحد. حالا سوال: مثلا اگر شما و دوستتون بشینید و یک شیشه 750 میلی لیتری ویسکی 40 درصدی رو دو نفری تموم کنید بیشتر الکل مصرف کردید یا اینکه هر کدومتون 8 تا آبجوی نیم لیتری 5 درصدی نوش جان کنید؟ اینجا پاز کنید و قبل از شنیدن جواب بهش یک کم فکر کنید...
باید بگم در حالت اول، هر کدام از شما 375 میلی لیتر الکل 40 درصد نوشیدید که میشه نفری 150 میلی لیتر الکل خالص یعنی 8 و 9 دهم واحد ولی در حالت دوم 8 قوطی آبجوی 5 درصد میشه 4 لیتر که در اون 200 میلی لیتر الکل بوده پس میشه 11 و 75 صدم واحد الکل. شیرفهم؟
حالا که برای سنجش الکل مصرفی یک واحد جهانشمول و ثابت داریم، بریم سراغ اینکه سیستم مرکزی عصبی یا مغز چطور تحت تاثیر الکل قرار می گیره. برای این کار، از سرکار خانم دکتر مرسده عرفانیان، پژوهشگر نوروساینس از London College University دعوت کردم که بطور خلاصه و به زبانی که من و شما متوجه بشیم این قضیه رو روشن کنند.
توضیحات مرسده
موزیک
وقتی من اولین جرعه نوشیدنی الکلی رو می نوشم، نوشیدنی از طریق دهانم وارد معدم میشه و مولکولهای الکل بعد از جذب از دیواره معده وارد سیستم گردش خونم میشن و در کمتر از 5 دقیقه از نوشیده شدن، به سیستم مرکزی عصبیم میرسن و اونجا که رسیدن، همونطور که خانم دکتر عرفانیان توضیح دادن، به عنوان یک آرامبخش عمل می کنن. پس این میشه تکذیب اولین باور نادرست درباره الکل. بله، برخلاف باور عمومی که الکل رو دارویی نشاط آور می دونن، عملکرد اون بر روی سیستم عصبی آرامبخشه. اما مثل همه داروهای دیگه، بسته به اینکه چه میزانی از اون به بدن وارد شده باشه، میزان عملکردش و حتی شکل واکنش بدن بهش فرق می کنه.
سطح الکل در بدن معمولا بر اساس واحد اندازه گیری خاص خودش با عنوان غلظت الکل خون یا به انگلیسی Blood Alcohol Concentration یا BAC سنجیده میشه که یک عدد بین صفر تا چهل و پنج صدم و بیانگر وزن الکل به گرم در هر 100 میلی لیتر از خونه. فارسیش میشه، وقتی BAC من مثلا سه صدم باشه، این یعنی در هر 100 میلی لیتر از خونی که توی بدنم هست، سه صدم گرم الکل وجود داره. و یا اگر BAC کسی دو دهم باشه یعنی در هر 100 میلی لیتر از خونش دو دهم گرم الکل وجود داره. سطوح مستی الکل بر اساس BAC تعریف میشن که از یک تا هفت هستن و البته که هوشیاری کامل یعنی سطح مستی صفر حالتیه که فرد هیچ نوشیدنی الکلی مصرف نکرده باشه. حالا بریم سروقت اون هفت سطح.
سطح یک: هوشیاری نسبی. وقتی BAC بین یک صدم تا 45 صدم باشه، حالت مستی وجود نداره ولی فرد یک کم احساس گرما می کنه که به دلیل رسیدن اولین مولکولهای الکل به مغز و تحریک گیرنده های دوپامین بوجود میاد که خانم دکتر عرفانیان درباره اون توضیح دادن. بیشتر آدمها بعد از مصرف یک واحد الکل به این حالت میرسن.
سطح دو: نشاط یا به انگلیسی Euphoria. وقتی فرد بین دو تا سه واحد استاندارد الکل نوشیده باشه، یعنی مثلا سه پیک تکیلا یا ودکا یا عرق سگی 40 درصد زده باشه بر بدن، BAC بین 3 صدم تا 12 صدم پیدا می کنه. در این حالت مغز به گرفتن دوپامین بیشتر ادامه میده و چون این ماده شیمیایی مرتبط با احساس نشاط در انسانه، آدم یک حس آزادی و اعتماد به نفس و آرامشی رو تجربه می کنه که بسته به شرایطی که در اون هست، متفاوته. در این حالت، میشه گفت که آدم حالت شنگولی، ملنگی یا مستی رو تجربه می کنه که در اون از شرایطی که درش هست لذت می بره، بهتر حرف می زنه، کمتر خجالت می کشه و ممکنه کارهایی انجام بده که در حالت هوشیاری انجام نمیده.
آهنگ: می زدم و لولم، مستم و شنگولم...
تقریبا همه جوامعی که در اونها نوشیدن الکل آزاده، این حالت و این سطح از BAC رو معیار ارزیابی مستی میدونن و اگر کسی با این BAC مثلا رانندگی کنه، کار غیر قانونی انجام داده. البته تشخیص این میزان BAC نیازمند آزمایش از طریق اندازه گیری الکل موجود در بازدم و یا تعرقه که دستگاههای مخصوصشون رو پلیس مناطق مختلف دارن و اگر به راننده ای شک کنن براش استفاده می کنن و وای از روزی که اون دستگاه نشون بده که شما در این سطح از مستی داشتی رانندگی می کردی.
سطح سه: هیجان یا به انگلیسی Excitement: وقتی باده نوشی ادامه پیدا کنه و BAC به 9 صدم تا دو دهم برسه، فرد وارد مرحله هیجان میشه که در این حالت بدون نیاز به آزمایش، تنها با نگاه کردن به فرد و رفتارش میشه تشخیص داد که مسته. در این حالت، قضاوت فرد از شرایط به شدت مختل میشه و ممکنه دست به کارهای خطرناکی بزنه که در حالت عادی براش غیرممکن هستند. همچنین برداشت فرد از شرایط محیط، گفتگوهایی که می کنه، افراد پیرامونش و همه چیز و همه چیز به شدت متفاوت از حالتی قبلش میشه و مثلا تلفن رو ور می داره و به همسر سایقش زنگ میزنه و هر چی از دهنش در میاد بهش میگه، یا نه، اصلا بهش پیشنهاد میده که برگردن و دوباره با هم زندگی کنن. یا مثلا ممکنه تبدیل به آدم پرخاشگری میشه و به اطرافیانش فحش میده و یا درگیری فیزیکی پیدا میکنه. یه خطر بسیار جدی هم که در این شرایط برای فرد مست وجود داره تشدید عوامل پیش زمینه ایه. این یعنی چی؟ یعنی اگر مثلا من آدم افسرده ای هستم که در زندگی مشکلات بسیاری دارم و برخی اوقات تصمیم به کارهایی مثل خودکشی گرفته بودم ولی هیچ وقت عملیش نکردم، ممکنه در این مرحله از مستی احساس افسردگیم تشدید بشه و کاری که هرگز در حالت عادی جراتش رو نداشتم بالاخره عملی کنم. پس حواسمون باشه اگر دوستی داریم که در شرایط بدیه و حالا مست کرده، تا حد ممکن تنهاش نزاریم و حواسمون به رفتارهاش باشه.
همچنین در این سطح از مستی، چون گوش میانی تحت تاثیر الکل قرار گرفته و ماهیچه هاش ریلکس شدن، تعادل فرد هم به هم میخوره و ممکنه صداهایی ممتد هم در سرش احساس کنه که در واقعیت وجود ندارن. همچنین چون ماهیچه های فک و زبانش در اثر الکل بی حس شدن، حرف زدن فرد حالت شل و ول پیدا می کنه و تلفظ برخی کلمه ها براش سخت میشه. این حالت حالتیه که فرد هنوز ممکنه که احساس نشاط بکنه ولی رفتارش اطرافیانش رو نگران می کنه. اما از اینجا به بعد، قضیه جدی میشه و اگر نوشیدن مشروب ادامه پیدا کنه، به سطح چهارم می رسیم.
سطح چهارم: گیجی یا به انگلیسی Confusion. در این سطح، BAC بین 18 صدم و 3 دهمه و این یعنی فرد سه تا پنج واحد الکل دیگه مصرف کرده و دیگه به قول قدیمیا، سیاه مسته. حرف زدنش کاملا فرق کرده و ممکنه در بین صحبتهاش حرفهای هذیان مانند بزنه که معنی خاصی ندارن. همچنین در این مرحله ماهیچه های چشمها هم تحت تاثیر الکل قرار گرفتن و قادر به تنظیم نقطه دید نیستند و فرد دچار دو بینی میشه. تعادل فرد تا حدی مشکل میشه که امکان راه رفتن در مسیر مستقیم نداره و تلو تلو میخوره. صدای صوت مداومی توی سرش میاد و صداهای اطرافیان رو با اکو می شنوه. اما از همه مهمتر، افزایش بیش از حد دامنه درد و کاهش بیش از حد حافظه رو داره که بهش در انگلیسی میگن Blackout. بسیاری از آدمهایی که تا این حد نوشیده باشن ممکنه بعد از بدست آوردن هوشیاریشون آثار کبودی در اعضای بدنشون ببینن و یا زخم و حتی شکستگی استخوان در بدنشون پیدا کنن و هیچ بیاد نیارن که چطور ایجاد شده. یا اینکه فرد ممکنه صبح توی تختخوابی بیدار بشه که مال خودش نیست و یا کسی رو توی تختش ببینه که اصلا نمیدونه کیه. فیلم Hangover رو یادتون هست دیگه؟ اما از این مرحله به بعد دیگه اسمش مستی نیست و اگر کسی در این مرحله هم دست از نوشیدن نکشه، وارد مرحله پنجم میشه.
سطح پنجم: بی حسی یا به انگلیسی Stupor. وقتی BAC به 25 صدم تا 4 دهم میرسه، فرد در آستانه مسمومیت الکل قرار داره و ممکنه تحت تاثیر مستقیم الکل و یا بواسطه عدم کنترل بدنش، دچار آسیب دیدگی جدی و حتی مرگ بشه یعنی مثلا چون تعادلش رو نمیتونه حفظ کنه، زمین بخوره و سرش بخوره به گوشه میزی چیزی و خلاص. واکنش اولیه بدن در این شرایط اینه که از طریق استفراق محتویات معده رو خالی کنه. همچنین در بسیاری موارد، فرد بطور ناگهانی بیهوش میشه و به این سادگی ها هم بهوش نمیاد. دمای عمومی بدن به شدت پایین میاد ولی فرد احساس سرما نمی کنه و اگر
الکل – بخش اول: آبجو، شراب، عرق
یکی از انواع اخبار حوادث که هر سال معمولا بعد از تعطیلات نوروز در ایران منتشر میشه و اینقدر تکراری شده که دیگه حتی کسی شاید اهمیتی هم بهش نده، اخبار حاوی آمار قربانیان نوشیدنیهای الکلی تقلبی و دست سازه. در کنار اون، معمولا اخبار مربوط به ضبط و امحاء نوشیدنی های الکلی که به داخل کشور و عموما از طریق مرز ترکیه قاچاق میشه قرار داره. چون نوشیدن الکل در ایران بیشتر با مردها پیوند خورده و قربانیان اصلی در چنین آماری هم معمولا مردها هستند تصمیم گرفتم این قسمت و قسمت بعدی پادکست رو به الکل و آنچه مرد ایرانی باید درباره اون بدونه اختصاص بدم. در این قسمت به تاریخچه بسیار مختصری از نوشیدنی های الکلی و همچنین معرفی انواع اونها می پردازم و در قسمت بعد، درباره باید ها و نباید ها، و همچنین درستی و نادرستی باورهایی که درباره الکل و نوشیدن اون وجود داره صحبت می کنم. پیش فرض من هم اینه که بسیاری از مخاطبین من دسترسی آزاد به نوشیدنی های الکلی ندارن اما مایل هستند درباره اون بیشتر بدونن. همین اولش هم بگم که من در این پادکست به هیچ عنوان شما رو تشویق به نوشیدن الکل نمی کنم و صرفا تلاش خواهم کرد که به اطلاعات شما درباره الکل، چیزهای جدیدی اضافه کنم و در مورد اطلاعات نادرستی که ممکنه شما داشته باشید توضیح شاید مختصری ارائه کنم. بر اساس حجم مطلبی که فراهم کردم پیش بینی می کنم که این قسمت و قسمت بعدی از رسم معمول این پادکست که طول هر قسمت حدود 30 دقیقه هست سرپیچی کنیم پس برنامه ریزی کنید که حدود یک ساعت در خدمت شما هستم.
موزیک ابتدای پادکست: Decision, by: Michael Kobrin
Source: https://pixabay.com/music/build-up-scenes-decision-michael-kobrin-137bpm-3784/
قدمت نوشیدنی های الکلی به هزاران سال قبل بر می گرده. واژه الکل از کلمه عربی کحول به معنای عصاره یا همون عرق میاد. شواهد باستان شناسی نشون میدن که مصریان باستان که حدود پنج هزار سال قبل زندگی می کردن باور داشتن که یکی از خدایانشون به نام اوسیریس به اجدادشون نحوه درست کردن آبجو رو یاد داده بوده و بر همین اساس در مناسبات مذهبیشون آبجو می نوشیدن و یکی از وظایف کاهنان معابدشون هم درست کردن آبجو بوده. در هنگام کفن و دفن مرده هاشون هم آبجو رو به عنوان پیشکش به درگاه خدای مرگ در کنار جسد قرار می دادن. یونانیان باستان هم نوشیدن شراب رو در حال و هوایی شبیه به عبادت انجام میدادن و اعتقاد داشتن شراب یکی از نعمتهای ویژه ای بوده که یکی از خدایان المپ به نام دیونیسوس به اونها ارزانی داشته. رومیان باستان بر این باور بودند که خدایی به نام باکوس از عنصر وجودی خودش در فرایند تخمیر شراب استفاده کرده و بنابراین شراب دارای عنصری خدایییست که متعلق به جهان والاتره و بر این اساس شراب رو مقدس می دونستن. از اون طرف، آزتک ها اعتقاد داشتن که ایزبانویی به نام مایاهوئل به اجدادشون یاد داده که آبجو درست کنن و آبجو رو در مناسک مذهبیشون می نوشیدن. از این جور اعتقادها در جای جای جهان و در تاریخ ما انسانها کم پیدا نمیشن و همگی به نحوی بر این اصل اصرار دارند که نوشیدن الکل، به ارتباط با جهان والاتر ربط پیدا می کرده، حالا تعریفشون از جهان والاتر تفاوت های اصولی داشته که بدیهیه. جدای از ما آدمها، باید بگم که میمونها و شامپانزه ها هم میدونن که اگر میوه های خاصی رو تخمیر کنن و بعد بخورنشون، حالت سرخوشی و مستی بهشون دست میده. برای این کار هم شاخه درختی که میوه داره رو میشکنن و حواسشون به میوه های سر اون شاخه هست تا اولا پرنده ها نیان سراغشون و ثانیا قبل از اینکه فاسد بشن، دقیقا زمانی که میوه تخمیر شده و قشر داخلیش شده مثل شراب، اون رو میخورن و رفتارهایی که به دنبال اون می کنن هم بسیار جالب و مضحکه مثل رفتارهایی که ما آدمها در حالت مستی انجام میدیم. مراحل مختلف مستی و احساس و حالتی که به انسان در اونها دست میده رو در قسمت بعد بررسی می کنیم اما به تاریخ که برگردیم، یه نکته خیلی مهم درباره نوشیدن الکل وجود داره و اون، کنترل بر میزان نوشیدنه. مثلا وقتی به حدود 2500 سال پیش نگاه می کنیم، یهودیهای باستان، نوشیدن شراب رو محدود به مناسبتهای مذهبی و دورهمی های خانوادگی می کردن و در دین اونها تاکید بر نوشیدن الکل بطور کنترل شده و در مناسبات خاص بوده. همچنین، در روایتهای باستانی گفته شده که یونانی های باستان، نوشیدن الکل برای جنگجوهاشون رو به نحوی بسیار قانونمند، محدود کرده بودن و برای هر جنگجو به تناسب وظایفش، جیره مشخصی از شراب تعیین کرده بودن. همین قضیه هم در بسیاری از جنگهایی که اونها با رقبای خودشون مثل رومی ها و مقدونی ها داشتند براشون یک امتیاز محسوب می شده چون قادر بودن تصمیماتشون رو بسیار هوشیار تر از رقبای مستشون بگیرن. اما بیام سراغ قوانین حاکم بر نوشیدن الکل در جوامع امروزی.
مصرف الکل امروزه در 14 کشور جهان از جمله ایران، یمن، امارات متحده عربی، عربستان سعودی، پاکستان، سومالی و برخی استانهای هندوستان ممنوعه. در کشور آمریکا هم در فاصله سالهای 1920 تا 1933 قانون منع نوشیدن نوشابه های الکلی اجرا شده که یکی از بخشهای مهم تاریخ این کشور محسوب میشه. در اون سالها، قاچاق الکل رواج بسیاری پیدا کرد و تقریبا در اون کشور شرایطی شبیه به وضعیت الان کشور خودمون ایران وجود داشت. اما دولت آروم آروم به شکست خودش در مورد این قانون پی برد و متوجه عواقب شدید اقتصادی و اجتماعی ای شد که در پی اجرای این قانون میومد.
با شکست این قانون در آمریکا، قانونگذاران جامعه تصمیم بر قانونمند کردن مصرف الکل گرفتن و قوانینی برای این کار تنظیم کردن که تا همین امروز هم در آمریکا ادامه داره و مشابهشون هم تقریبا در همه کشورهایی که در اونها نوشیدن الکل آزاده وجود داره. این یعنی چی؟ یعنی در بسیاری از کشورهای پیشرفته، نوشیدنی های الکلی بطور قانونی به مردم عرضه میشن و اونها میتونن هر مقدار که دوست داشته باشن و هر وقت که دلشون خواست مصرف کنند اما نهادهای بهداشتی که معمولا وابسته به دولت هستن، توصیه هایی برای نوشیدن الکل بطور مناسب ارائه می کنند. همچنین، نهادهای آموزشی وظیفه آموزش به نوجوانان و کسانی که در صورت فقدان آموزش لازم ممکنه به دام اعتیاد به الکل بیفتن رو بر عهده دارن. از اون طرفم در این کشورها، یک سری قوانین بازدارنده و یک سری مجازاتهایی برای تخلفات مرتبط با الکل وجود داره که معروف ترین و مهم ترین اونها رانندگی بعد از نوشیدن الکل و یا رانندگی در حین مستیه. مثلا، اگر کسی مرتکب خلاف رانندگی بشه یا تصادف کنه و یا اصلا بدون اینکه خلافی کرده باشه مورد ایست پلیس قرار بگیره و پلیس تشخیص بده که سطح الکل خونش از حد قانونی بالا تره دستگیر میشه و بسته به شرایط ممکنه گواهینامه رانندگیش باطل بشه، ماشینش توقیف بشه، جریمه بسیار سنگینی در حد قیمت ماشینش بهش بدن و یا در برخی موارد به زندان بیفته. در موردی هم که فردی در حین رانندگی در مستی تصادف منجر به فوت بکنه، پرونده اش با عنوان قتل عمد به دادگاه میره و ممکنه به اشد مجازات محکوم بشه.
در بسیاری کشورهای جهان نوشیدن الکل آزاده ولی خرید و فروش مشروبات الکلی و یا واردات اون نیازمند مجوز خاصیه و برای عموم مردم ممنوعه و به شدت کنترل میشه تا دولت بتونه در درجه اول از کیفیت الکل عرضه شده به مردم اطمینان حاصل کنه و از اون مهمتر بتونه از طریق صدور پروانه و اخذ مالیات، از این راه کسب درآمد کنه. در کشورهایی مثل کانادا، قطر، ایسلند و سوئد و همچنین در برخی ایالتهای آمریکا مثل ویرجینیا، کارولینای شمالی و پنسیلوانیا، خرید و فروش و عرضه نوشیدنی های الکلی بطور اکید و انحصاری در اختیار دولته و درآمد حاصل از مالیاتی که بر صنعت نوشابه های الکلی توسط دولت وضع میشه در بخشهای آموزش و سلامت مصرف میشه.
حالا که کمی در مورد تاریخچه و مقررات حاکم بر نوشیدنی های الکلی در جهان گفتیم، بیایم کمی هم در مورد خود نوشابه الکلی و اینکه الکل با ما آدمها چه می کنه که خیلی ها اون رو مقدس می پندارن و خیلی ها نجس صحبت کنیم. برای این کار اول باید کمی درباره علم شیمی به زبان بسیار ساده صحبت کنیم.
همه ما میدونیم که سه تا از اتمهای موجود در جهان یعنی هیدروژن، اکسیژن و کربن، مسئول اصلی و عامل حیات در کره زمین هستند. خورشید که منبع انرژی ما ساکنان کره زمینه، انرژی خودش رو از فعل و انفعالات شیمیایی اتمهای هیدروژن تامین می کنه. چیزی که ما به عنوان اکسیژن هوا می شناسیم و بدون اون زندگی معنا نداره، در واقع مولکولی تشکیل شده از دو اتم اکسیژنه. هر آنچه هم که جان داره، بر اساس پیوندهایی از اتمهای کربن با هم و با سایر اتمها بوجود اومده. در علم شیمی، وقتی یک اتم اکسیژن با یک اتم هیدروژن پیوند داده بشن، چیزی که بوجود میاد اسمش هست یون هیدروکسیل. حالا اگر یون هیدروکسیل به یک اتم هیدروژن دیگه متصل بشه حاصلش میشه مولکول آب که باز هم عامل دیگری برای حیات در کره زمینه. اتم کربن و هیدروژن هم قابلیت وصل شدن به هم در انواع و اقسام حالتها رو دارن. مثلا اگر دو اتم کربن با هم و با 6 اتم هیدروژن ترکیب شده باشن گاز اتان بوجود میاد که سمی و خطرناک و به شدت قابل اشتعاله. حالا اگر یک دست معجزه گر بیاد و یکی از اون اتمهای هیدروژن رو از مولکول گاز اتان جدا کنه و به جاش یک یون هیدروکسیل بچسبونه، مایعی شفاف و بیرنگ شبیه به آب بدست میاد که اسمش اتانوله و اگر من و شما اون رو بنوشیم مست می شیم و باقی قضایا.
خوب، ولی اون دست معجزه گر مال کیه؟ خدای اوسیریس مصریان باستان؟ خدای دیونیسوس یونان؟ خدای باکوس روم باستان؟ ایزدبانوی مایاهوئل؟ زکریای رازی؟ وارتان پیرمرد ارمنی محله مجیدیه تهران؟ یا شایدم همایون عرق فروش یهودی خیابون سعدی شیراز؟ کدوم واقعا؟
موزیک Innovation, by: John Sib
https://pixabay.com/music/corporate-innovation-3794/
معجزه گر سازنده الکل در اصل هیچ کدوم از اینایی که گفتم نیست و اتفاقا دست هم نداره. در واقع سازنده الکل یه ارگانیزم تک-سلولیه به اسم متداول مخمر یا Yeast که از حدود سیصد میلیون سال پیش در کره زمین زندگی می کنه و در فرآیند گوارشی خودش و تولید انرژی برای بقا، مولکولهای هیدروکربن موجود در مواد قندی و نشاسته ای رو می شکنه. در نتیجه این کار و بعد از مصرف اکسیژن توسط ارگانیزم، مولکولهای دی اکسید کربن و الکل حاصل میشن و به این فرایند هم تخمیر گفته میشه.
مخمر به جز این، برای وجود آدمها بسیار ضروریه و نقش کلیدی هم در ساخت غذایی که ما می خوریم و هم در هضم اون داره. طیف متنوعی از انواع مخمر ها در روده های من و شما زندگی می کنن و باید بگم که تعداد اونها در روده یک انسان بالغ، از مجموع تعداد کل سلولهای بدن اون انسان بیشتره و اگر یه روز این مخمرها به هر نحوی تصمیم به اعتصاب بگیرن، فاتحه ما خوندست چون به سرعت اسهال خونی میگیریم و خلاص. بیشتر از این اگر بخوام درباره مخمرها و نقش اونها در زندگی حرف بزنم به بیراهه میریم اما اگر شما به این بحث علاقه دارید توصیه می کنم به کتاب The yeast handbook مراجعه کنید که لینکش رو براتون گذاشتم ولی ترجمه فارسیش رو نتونستم پیدا کنم. خوب، حالا بریم سراغ خود نوشیدنی های الکلی.
نوشیدنی های الکلی رو میشه از نظر میزان غلظت الکلشون به دو دسته اصلی تقسیم بندی کرد. دسته اول نوشیدنی های سبک مثل انواع آبجو و شراب هستند که درصد الکلشون بین 3 تا 20 درصده و معمولا نیازی به رقیق کردن هنگام نوشیدن ندارن و همینطوری که عرضه میشن نوشیده میشن. دسته دوم اما نوشیدنی های سنگین مثل انواع عرق ها هستند که درصد الکل اونها عمدتا بالای 20 درصده.
آبجو و شراب همونطور که قبلا گفتیم قدیمی ترین مشروبات الکلی هستند که به دست بشر ساخته شدن و اولی از تخمیر جو و دومی از تخمیر انگور و یا در برخی موارد نادر، میده های شیرین دیگه بدست میاد.
انواع مختلف آبجو و شراب اینقدر زیاد هستند که درباره اونها کتاب نوشته شده و مثلا در کشورهایی مثل آلمان، فرانسه و ایتالیا رشته های دانشگاهی
در دو قسمت قبل شنیدیم که آنچه در ذهن ما به عنوان باور وجود داره عمدتا از طریق قبول کردن بدون فکر و اندیشه بدست اومده و همچنین شنیدیم که یک راه حل عملی برای آزمایش باورهامون اینه که بر سر اونها شرط بندی کنیم. همچنین یاد گرفتیم که در روابط انسانی، باورها و عقیده ها محترم نیستند و این انسانها هستند که بواسطه کرامت و شرافت انسانی قابل احترامند. امروز اما قراره درباره این صحبت کنیم که هویتی که ما بواسطه باورهامون داریم اصولا تا چه حدی درسته و تکلیف ما باهاش چیه؟ مرجع اصلی این قسمت از پادکست، فصل ششم از کتاب مشهور مارک منسون با عنوان The Subtle Art of Not Giving a Fuck هست که ترجمه فارسیش با عنوان هنر ظریف بیخیالی یا هنر ظریف به تخم گیری منتشر شده. یه جستارهایی هم به کتابها و مقالات دیگه خواهیم داشت که به رسم این پادکست در جای خودشون بهشون اشاره خواهیم کرد. خوب، بریم سر اصل مطلب.
مطمئنم شما هم درباره باورهای عجیب و غریب شنیدید. مثلا دانشمندان زمانی باور داشتند که خورشید به دور زمین می گرده و یا دریانوردان زمانی باور داشتند که زمین مسطحه و اگر به لبه اون برسن سقوط می کنند. اصلا چرا راه دور بریم؟ همین الان در ایران بسیاری آدمها در یک کشوری که نمیخوام اسمش رو بگم باور دارن که دود حاصل از سوزوندن مدفوع الاغ ماده، خاصیت آنتی بیوتیک داره و برای درمان سینوزیت و میگرن و مننژیت و چه میدونم اسکیزوفرنی حاد مفیده. و یا عده ای در همون کشور باور دارن خوردن ادرار شتر باعث پیشگیری و یا درمان بیماری کرونا و هزار درد و مرض دیگه میشه. یا مثلا اگر پنبه آغشته به روغن بنفشه رو در سوراخ مقعد قرار بدیم دیگه کرونا نمی گیریم.
اما آیا این آدمها درست میگن؟ یا اونهایی که بهشون ایراد میگیرن و یا مسخرهشون می کنن درست میگن؟
در واقع، بشر هرگز بطور یقین در هیچ موردی درست نبوده. یعنی درک ما از چیزها، هرگز 100 درصد نبوده و هرگز هم نخواهد بود. این یعنی چی؟ یعنی که همونطور که ما الان به به اونایی که 100 سال پیش باور داشتن خورشید به دور زمین می گرده می خندیم، 100 سال دیگه هم آدمها به باورها و شیوه زندگی ما خواهند خندید. حالا به کدوم باورمون و چه نوع شیوه زندگی، خیلی جای بحث نیست چون ما از آینده خبر نداریم.
ما آدمها، همیشه در اشتباهیم، در همه موارد و درباره همه موضوعها. تنها دلیلی هم که تا الان باعث شده برای ما انسانها و در جوامعمون سنگ روی سنگ بند باشه، اینه که بعضی از ما درباره بعضی موضوعها کمتر از بقیه آدمها در اشتباهیم و یا هر کردوم از ما، درباره تعدادی چیزها کمتر از سایر چیزها در اشتباهیم. این یعنی، اگر من درباره مثلا خواص خربزه مقاله ای بخونم، میزان در اشتباه بودنم درباره خربزه، قبل و بعد از خوندن اون مقاله متفاوته. حالا اگر اون مقاله بر اساس تحقیقات درس ت علمی و در شرایط کنترل شده و بر اساس روشمندی علمی باشه، بعد از خوندن اون من میتونم ادعا کنم که درباره خربزه کمتر در اشتباه هستم نسبت به خودم قبل از خوندن اون مقاله و یا نسبت به کسانی که اون مقاله رو نخوندن. برعکسش هم صادقه. یعنی اگر من مقاله ای درباره خربزه بخونم که مطالبش نادرست باشه، در اشتباه بودن من درباره خربزه، بعد از خوندن اون مقاله بیشتر خواهد بود.
حالا شما خربزه رو با چیز دیگه ای مثلا روابط انسانی، واکسن، فال قهوه، کائنات، فیزیک کوانتوم، امواج درونی زمین، سلولهای بنیادین، علوم ژنتیک و یا هر کوفت و ذهر ماری جایگزین کنید، گزاره ای که گفتم صادقه. اون گزاره چی بود؟ دوباره میگم:
میزان در اشتباه بودن ما درباره چیزها، قبل و بعد از گرفتن اطلاعات درباره اونها متفاوته اما هرگز صفر نیست. حالا اطلاعات درست میتونه میزان در اشتباه بودن ما رو پایین بیاره و اطلاعات نادرست میزان در اشتباه بودن ما رو بالا ببره.
ولی حالا که گفتیم اعتماد 100 درصد به داشته ها، دانسته ها و باورهامون درست نیست، پس تکلیفمون با اونایی که بهمون میگن: به خودت اعتقاد داشته باش. تو بهترینی، تو میتونی، تو خوشتیپ ترینی و از این حرفها چیه؟ پولی که میدیم و میریم میشینیم توی این سمینارهای خودشناسی و از این جور برنامه ها چی میشه؟
در اواسط دهه ۱۹۹۰ میلادی، Roy Baumeister روانشناس آمریکایی و همکارانش یک سری آزمایشاتی بر روی مفهوم شرّ انجام دادند. باور عمومی در اون زمان این بود که آدمهایی که جنایتهای هولناکی مثل قتلهای سریالی انجام دادن، یا از خودشون بخاطر کاری که کردن متنفرند و حرمت نفس پایینی دارن و یا دلیل اینکه افراد دست به این نوع جنایتها می زنند همین امره که اونها عقده خودکم بینی دارند. اما نتیجه آزمایشات این دانشمندان کاملا عکس این باور رو ثابت کرد. در واقع اونها نشون دادن که آدمهایی که جنایتهای خیلی بد انجام میدن از کارشون راضی هستن و بعد از انجام این جنایتها اتفاقا از خودشون بیشتر خوششون میاد. اما چطور چنین چیزی ممکنه؟ پاسخ اینه که وقتی کسی به چیزی ۱۰۰ درصد باور داشته باشه دیگه دلیلی برای فکر کردن در مورد اون نمیبینه و هر کاری در راستای اون باور رو مجاز میدونه. یک اصطلاحی در انگلیسی وجود داره به اسم self righteouness که فارسیش میشه خودصالح پنداری. آدمی که درگیر این باوره که آنچه باور داره قطعا درسته میشه آدم خودصالح پندار.
نتایج آزمایشهای Baumeister اینطور برداشت میکرد که مثلا مردی که تجاوز های زیادی به زنان انجام داده، باورش این بوده که زنها پست هستند و اون حق داره از اونها بهره وری کنه یا یک نژادپرست نئونازی باورداره که نژاد آریایی از سایر نژادها بالاتره و به همین خاطر اون حق داره به آدمهای سایر نژادها بی احترامی کنه و به اونها آسیب بزنه.
در واقع نتایج آزمایشهای Baumeister همراستای آزمایشهای Stanley Milgram بود که سالها قبل از اون و در دهه ۶۰ میلادی انجام شده بود. این سری آزمایش ها که نتایجشون با عنوان Obedience to authority یا به فارسی: اطاعت از قدرت منتشر شد، از مشهورترین و پر سر و صدا ترین تحقیقات روانشناسی در تاریخ این علم محسوب میشن. جریان چی بود؟
آقای میلگرام و همکارانش در دانشگاه Yale یه اطلاعیه منتشر کردن و در اون از مردان بین 20 تا 50 سال که به طبقه های متنوع اجتماعی و حرفه های متفاوتی تعلق داشتند خواستن که برای پیشبرد یک تحقیق ساختگی درباره یادگیری و آموزش داوطلب بشن. کاری که باید میکردن چی بود؟ اینکه به داوطلبهای دیگری که در اتاق دیگری بودند و ظاهرا مشغول یادگیری چیزی بودند در صورتی که پاسخهای نادرست به آزمونها بدن، شوک الکتریکی وارد کنند. البته شوک الکتریکی هم ساختگی بود و از داوطلبهای دیگه خواسته شده بود ادای ذجر کشیدن در بیارن. چی شد؟ دو گروه آدم داریم که یک گروه در یک اتاق مشغول یادگیری یک مطلب هستن و درصورتی که خوب یاد نگیرن باید توسط گروه دوم تنبیه بشن و این تنبیه از طریق وارد کردن شوک برقیه. یه چیزی توی مایه های شرایطی که متولدین دهه 60 و قبل از اون در سیستم آموزشی ایران تجربه کردیم و اگر خوب درس نمی خوندیم معلمها و مسئولین مدرسه کتکمون میزدن و یا تنبیه های دیگه. با این تفاوت که ما واقعیشو تجربه کردیم ولی در آزمایش میلگرام، شوک برقی واقعی نبود البته اونهایی که شوک رو به دیگران وارد می کردن نمیدونستن. این گروه تنبیه کننده، بدون اینکه به خودشون اجازه بدن درباره ماهیت آزمایش از خودشون سوال کنن، گروه تنبیه شونده رو تنبیه می کردن و در برخی موارد از محدوده درخواست شده هم درجه تنبیه رو بالا می بردن. روی دستگاه شوک هم درجه بندی بود و میزان شوک تا حدی میتونست بالا بره که مرگبار باشه. خوب فکر می کنید آدمها وارد منطقه مرگبار نمیشدن دیگه؟ یعنی آدم به خودش اجازه نمیده برای یک خطا در یک آزمایش طرف مقابل رو بکشه، درسته؟ باید بگم که نه، درست نیست و میزان شوک به دفعات تا آخرین حد کشنده بالا برده می شد و تنبیه کننده ها از کارشون راضی هم بودن.
میلگرام در این آزمایشات نشون داد که اگر از اشخاصی بخوایم آدمهای دیگری رو بخاطر خطاهاشون مجازات کنن، اونها معمولا این کار رو بدون توضیح می پذیرند و معمولا شدت مجازاتی که انجام میدن بیشتر از چیزیه که ازشون خواسته شده. صرفا به این خاطر که این حق به اونها داده شده که دیگران رو مجازات کنن. این خیلی نکته دردناکیه ها. اینکه من و شما اگر بپذیریم که کاری غیر اخلاقی برای هدفی از پیش تعیین شده باید انجام بشه، انجامش میدیم. یعنی هدف وسیله رو توجیه می کنه.
اگر من باور داشته باشم که تنبیه بدنی نتیجه مثبت داره، بر اساس این باور انجامش میدم هرچند که این کار غیر اخلاقی و نادرسته. اگر من باور داشته باشم که اگر به خودم مواد منفجره ببندم و عده ای انسان رو بکشم به بهشت میرم، این کار رو انجام میدم. اگر من باور داشته باشم که حق دارم به آدمهای دیگه زور بگم، انجامش میدم. اگر من باور داشته باشم. اگر باور داشته باشم. باور داشته باشم. باور.
باورهای ما از یه جایی به بعد به هویت ما تبدیل میشن. هویتی که از یه جایی به بعد برای ما حکم بودن و نبودن داره و بدون اون به پوچی میرسیم. هویتی که هر چیزی در راستای اون باشه برای ما معنی پیدا می کنه و هر چیزی بر علیهش باشه برامون غیر قابل قبوله. این هویت الزاما هم نباید چیز پیچیده و بزرگی باشه. مثلا، اگر من به فوتبال علاقه دارم و تیم مورد علاقه من رنگ لباسش آبیه و رقیب دیرینه اون هم قرمز می پوشه، استفاده از رنگ قرمز برای من خیلی سخته و در عوض رنگ آبی رو با علاقه زیادی وارد زندگیم می کنم. ماشین آبی میخرم، لباس آبی می پوشم، کسایی که قرمز می پوشن رو مسخره می کنم و بهشون میگم لونگی و شاید شاید شاید در حالتهای شدید عاطفی و مثلا وقتی تیم من از تیم رقیب شکست خورده باشه و یا تیم من از تیم رقیب برده باشه، به طرفدارای تیم رقیب ناسزا بگم و حتی به اونها آسیب بزنم. همه اینها رو هم بدون اینکه از خودم دربارشون سوال بپرسم انجام میدم. وقتی هویت من طرفداری از تیم آبی پوش باشه، از چیزهایی که هویتم رو تهدید می کنه اجتناب می کنم و یا در مقابلشون می ایستم.
قانون اجتناب مانسون که انگلیسیش میشه Manson’s Law of Avoidance رو مارک منسون اولین بار به عنوان یک شوخی مطرح کرد ولی بعدا به تفصیل در نوشته هاش به اون اشاره کرده. چیه حالا این قانون؟
هرچه چیزی بیشتر هویت ما رو تهدید کنه، بیشتر ازش اجتناب می کنیم.
گفتیم سیستمهای اعتقادی، برای ما به مرور زمان به هویتمون تبدیل میشن و ما میتونیم بواسطه این هویت، شرایطی برای خودمون بوجود بیاریم که باهاش راحتیم. حالا اگر شرایط جدیدی بوجود بیاد که هویت فعلی ما رو تغییر بده، چون راحتیمون رو تهدید میکنه، حتی اگر بوضوح زندگی ما رو بهتر می کنه، ما رو می ترسونه. چرا؟ چون تهدیدی برای آنچه در ذهن خودمون از خودمون ساختیم به حساب میاد. شما هم حتما کسی رو در اطرافیانتون می شناسید که سالهاست تصمیم داره دست به یک کار بزرگ بزنه مثلا یک استارتاپ راه بندازه که ممکنه میلیاردرش کنه ولی هرگز در واقعیت این کار رو نکرده چون شک داشته که شغل فعلیش که مثلا مسئول بایگانی فلان اداره دولتیه و یک آب باریکه ای داره که زندگیش باهاش میچرخه رو ترک کنه. اون آب باریکه و شغل روتینی که داره براش هویتی ایجاد کرده که تغییر در اون هویت برای اون فرد غیر ممکن به نظر میاد. یا مثلا شما ممکنه یک دوستی دارید که از سالها قبل باهاش دوست بودید. این دوست شما بارها و بارها از راههای مختلف به شما ضربه زده ولی شما حاضر نیستید یک بار برای همیشه بهش زنگ بزنید و با دلایل محکم و کافی بهش بگید که دیگه قادر به ادامه دوستی باهاش نیستید. چرا؟ چون اون دوست و رابطه ای که باهاش دارید بخشی از هویت شما شده.
بر این اساس، جا داره بپرسم اصلا شناخت خود و کشف خود (که توی این سمینارهای جدید خودشناسی خیلی بهش تاکید دارن) آیا چیز خوبیه؟ آیا خوبه که ما بپذیریم چیزی که هستیم درست و خوبه؟
به نظر مارک منسون، نه چیزخوبی نیست. چرا؟ چون وقتی خودت رو شناختی و قبول کردی چی هستی، دیگه تلاشی برای تغییر نمی کنی و رشدت متوقف میشه. بله بله درسته که اولی
همه ما در زندگی عقاید و باورهایی داریم که مطمئنیم درست هستند. در قسمت قبل شنیدیم که یک عقیده یا باور، و یا مجموعه ای از اونها، در حقیقت وسیله ای برای رساندن ما به هدف یا هدفهایی مشخص هستند و بر همین اساس، نتیجه گرفتیم که باورها و عقیده ها محترم نیستند. همچنین گفتیم که اگر چیزی حقیقت داشته باشه، نیازی به باور کردن ما و در نتیجه اثبات باورمون نداره و به خودی خودش درسته و از جاذبه زمین به عنوان مثال استفاده کردیم.
امروز اما قراره درباره باورها و اینکه از کجا میان و چه نقشی در زندگی ما دارند یک کم بیشتر صحبت کنیم. اینکه چطور چیزی در ذهن ما به باور تبدیل میشه و کجا در زندگی ما، این باورها در تصمیم گیریهامون نقش بازی می کنند. نقشهایی که بعضی اوقات خیلی خیلی کلیدی هستند.
برای شروع، ازتون خواهش می کنم به این جمله ها توجه کنید و در ذهن خودتون پاسخ بدید که آیا این جمله ها درست هستند یا نه:
گزاره اول: اگر یک مرد کچله، پدرش هم کچل بوده و پسرش هم کچل خواهد شد.
گزاره دوم: منظومه شمسی 9 سیاره داره که به دور خورشید می چرخند.
گزاره سوم: اگر غذا رو در ظرف فلزی در اجاق مایکروویو قرار بدیم، دستگاه مایکروویو منفجر میشه و یا خراب میشه.
گزاره چهارم: 70 درصد دانشمندان ناسا ایرانی و یا ایرانی زاده هستند.
گزاره پنجم: دکتر حسابی در مدت زمانی که شاگرد آلبرت اینشتین بوده اون رو شیفته فرهنگ و رسوم ایرانی کرده.
گزاره ششم: شترمرغ برای پنهان شدن از دشمن، سرش را زیر برف یا خاک فرو می کند.
گزاره هفتم: حافظه ماهی قرمز تنها چند ثانیه است.
بعضی از این دست گزاره ها در ذهن ما برای خودشون جایگاه مناسبی دست و پا کرده اند و برخی دیگه از اونها رو شاید بیشتر در فضای مجازی دیده باشیم.
وقتی چیز جدیدی میبینیم، می شنویم و یا درباره اش می خونیم، قبل از اینکه باورش کنیم باید درباره اش سوال مطرح کنیم، به مراجع مطمئن رجوع کنیم، درباره اش فکر کنیم و بعد با حاشیه اطمینان مناسبی قبولش کنیم. مطمئنا شما هم همینطور عمل می کنید درسته؟
در پاسخ باید بگم که نه متاسفانه درست نیست. ما انسانها عموما وقتی چیز جدیدی می شنویم، اول قبولش می کنیم و بعد اگر وقت کردیم شاید درباره اش تحقیق هم بکنیم. این رو من نمیگم، دنیل گیلبرت، استاد روانشناسی دانشگاه استنفورد و نویسنده کتاب Stumbling on happiness میگه که این کتاب البته به فارسی هم ترجمه شده و عنوانش هست: افتان و خیزان به سوی شادمانی.
آقای گیلبرت و همکارانش تحقیقات بسیار گسترده ای در زمینه باورهای آدمها و اینکه چطور بسیاری از باورها در ذهن ما شکل می گیرند و ما چطور بر اساس این باورها زندگی می کنیم انجام دادند و حاصل این تحقیقات رو در مقاله ای با عنوان: How Mental System Believe که فارسیش میشه: چگونگی باور کردن در سیستمهای ذهنی در سال 1991 در ژورنال American Psychologist منتشر کردند. این مقاله، یکی از پر ارجاع ترین مقاله های علمی با بیش از 2200 ارجاع تا امروز که 8 ژانویه 2022 میلادیست بوده و یافته های اون دستمایه تحقیقات بسیار زیادی در علوم روانشناختی و جامعه شناسی، سیاست، هنر، اقتصاد و حتی فیزیک و پزشکی بوده. وقتی این مقاله رو می خوندم ائلش با خودم گفتم باید این قسمت از پادکست رو تنها به چیزهایی که در این مقاله اومده اختصاص بدم ولی بعدش یادم اومد که چون تخصص کافی ندارم ممکنه به دام همون خطاهای ذهنی بیافتم که در قسمتهای قبلی بهشون اشاره کرده بودم. اما به شما توصیه می کنم این مقاله رو بخونید. لینکش رو در توضیحات پادکست میزارم براتون.
کجا بودیم؟ گفتیم برخلاف تصور عمومی، ما آدمها وقتی چیز جدید و بدیعی می بینیم یا می شنویم، اول باورش می کنیم و بعد اگر وقت کردیم شاید درباره اون و درستی و نادرستیش بررسی هم بکنیم. در حقیقت دانیل گیلبرت و همکارانش در آزمایشاتشون بر روی تعداد بیار زیادی داوطلب در شرایط کنترل شده علمی نشون دادند که در واقع پیش فرض ذهن ما اینه که اون چیزی که می بینیم و یا می شنویم درسته. حتی اگر اون چیز به طور علنی با برچسب خلاف واقعیت به ما داده شده باشه. دقت کردید؟ یعنی به عنوان مثال، اگر کسی که ما مطمئنیم دروغگوی محضه یعنی همه حرفهاش دروغه، به ما بگه که توی لیوان نوشیدنی ما زهر ریخته شده، حرفش رو باور می کنیم. یا مثلا اگر در تلویزیونی که می دونیم بیشتر چیزهایی که نشون میده خلاف واقعیته، به ما نشون بدن که یک ارگان نظامی که هیچ اعتباری به فعالیتهاش نیست و وقتی پاش بیافته با موشک میزنه و هواپیمای مسافربری خودی رو سرنگون می کنه و هموطنانش رو می کشه، دستگاهی ساخته شبیه به در قابلمه و از راه دور ویروس کرونا رو تشخیص میده، باورش می کنیم. خیلی خوب شاید این آخری رو شما تا دیدید مثل من خندیدید و باورش که نکردید هیچی، بهش هم خندیدید.
لینک مقاله دانیل گیلبرت:
https://psycnet.apa.org/record/1991-17453-001
لینک کتاب تفکر نامطمئن اثر آنی دوک
https://nashrenovin.ir/product/thinking-in-bets-annie-duke/
لینک کتاب قوی سیاه اثر نسیم طالب:
https://aryanaghalam.com/book/the-black-swan/
حتما برای شما هم پیش اومده که در گفتگو با یک شخص و یا در یک گفتگوی جمعی احساس کنید که داره به عقایدتون بی احترامی میشه و یا مثلا از گفتن حرفی و یا بحث در مورد چیزی طفره رفتید چون فکر می کردید با عقاید طرف مقابلتون جور نیست. اما تا حالا شده در همون بزنگاه و همون لحظه ای که چنین فکری کردید، از خودتون بپرسید که اون عقیده ای که شما سعی می کنید بهش احترام بگذارید چیه و از کجا اومده؟ یا اینکه به چالش کشیدن عقاید دیگران آیا کار صحیحیه؟ و یا اینکه اگر کسی به عقاید شما احترام نگذاشت، چه برخوردی باید باهاش داشته باشید؟
در این قسمت به سه کتاب اشاره شد:
Kitchen Table Wisdom
Parents Effectiveness Training
به کودکان گفتن، از کودکان شنیدن
در این قسمت درباره گرایشهای جنسی و هوموفوبیا صحبت می کنیم
https://www.apa.org/topics/lgbt/orientation
https://archive.org/details/sexualbehaviorin00kins
در این قسمت به واژه جنتلمن و اینکه چه رفتارهایی باید و نباید از یک جنتلمن سر بزنه می پردازیم.
در این قسمت درباره غیرت صحبت می کنیم. البته غیرت از اون نوعی که باعث قتلهای ناموسی و این قبیل چیزها میشه.
اگر شما مایلید نظرات و یا صدای خودتون رو برای استفاده در قسمتهای بعدی با ما به اشتراک بگذارید، در اینستاگرام و تلگرام ما رو دنبال کنید:
t.me/mardpodcast
@MardPodcast
الان ما قراره یک خراش خیلی خیلی سطحی در مسئله برابری زن و مرد ایجاد کنیم و شما اگر علاقه داشتید، دنبالش رو بگیرید و در موردش مطالعه کنید. قراره کلی حرف بزنیم و نهایتا به یک نتیجه گیری برسیم.
در قسمت اول پادکست مرد ایرانی به تاریخچه مردانگی و آنچه تحت عنوان مردی و مردانگی می شناسیم پرداخته شده.
سخن نخست
همه ما مردهای ایرانی، در مراحل مختلفی از زندگی تحت تاثیر یک سری قوانین و هنجارهای اجتماعی، خانوادگی، شغلی و از این قبیل بودیم و هستیم. اگر شما یک مرد هستید و دلتون میخواد عادات و رفتارهایتان متناسب با یک آقا یا جنتلمن در دنیای قرن جدید باشه، این پادکست برای شماست.




🙌🙌
بسیار عالی و خوب توضیح دادین و لذت میبرم وقتی میبینم امثال شما و مهسای عزیز برای آگاهی ما تلاش میکنید خسته نباشید و سپاس بینهایت
بسیار عالی، چقدر به نکات ریز و خوبی اشاره کردین که اکثر جامعه برعکس این عمل میکنن #آداب_احوالپرسی
درود آقای رضایی فرد ، آرزو دارم هر جا هستی شاد و تندرست باشی . قربان حیف این پادکست پر محتوا نیست که رها بشه شما مبارزان راه خرد و آگاهی هستید این همه بوجه صرف میشه تا یک محتوای پوچ و ایدئولوژی پسند در صدا سیما ، تولید بشه و مردان و زنان بزرگی مانند شما با هزینه های شخصی ..... واقعا بزرگ وار هستید شما همدم رانندگی من در جاده ها هستید در حد حفظ شدن مطالب واقعا لذت بخشه . سپاسگزارم و با خواهش و تمنا از شما درخواست ادامه ی راه را دارم . شاد و تندرست باشید
عالی بود 🤌
🤌
به مستئل ناب و خاصی میپردارید که ادمو له تفکر وا میداره👍
درود بر همگی
سلام این قسمت مقدمه نه پخش میشه نه دانلود! میشه لطفا راهنمایی کنید؟
عالی بود .لذت بردم دمتون گرم.
خیلی عالی بود ممنونم.مخصوصا صداهای سه بعدی وهمچنین موضوعات بسیار خوب که انتخاب میکنید.همه چیز خوب وعالی بود.
۲
عالی بود . بسیار لذت بردم. گویش زیبایی هم دارید ممنونم
لطفا پادکستهاتون رو ادامه بدید.
درود جناب رضایی فر ،من تازه با پادکستهای شما آشنا شدم.کار شما خیلی خوبه بیصبرانه منتظر کارهای جدیدتون هستم.
سلام. پادکست خیلی خوب و مفیدی دارید. ازتون ممنونم. میشه لطفا لینک موسیقی پایانی اپیزود ها تون رو ( پیانو ) برام بذارید ؟
عالی بود👏کاش روز به روز افراد بیشتری پادکست بی نظیرتون رو گوش بدن
خیلی ممنونم بابت ارائه ی اطلاعات مفیدتون🤍
عالی بود. بسیار پرمغز و کاربردی👏
عالی بود👌🏻👏👏 بیش باد افرادی چون شما. سپاس ازتون بابت آگاهی ای که میدید