Discoverشاهنامه‌ی فردوسی، با خوانش شادروان اسماعیل قادرپناه
شاهنامه‌ی فردوسی، با خوانش شادروان اسماعیل قادرپناه
Claim Ownership

شاهنامه‌ی فردوسی، با خوانش شادروان اسماعیل قادرپناه

Author: Esmaeil Ghader Panah (Farshid Rabbani)

Subscribed: 613Played: 15,600
Share

Description

خوانش کتاب تاریخ اسطوره‌ای ایران زمین، شاهنامه‌ی فردوسی، با صدای گرم، گیرا و حماسی شادروان اسماعیل قادرپناه

این خوانش بر اساس شاهنامه‌ی فردوسی نسخه‌ی چاپ مسکو ضبط شده است و طبیعتاً با نسخه‌های معتبر دیگر همانند نسخه‌ی دکتر جلال خالقی مطلق، دارای مغایرت‌هایی چه در واژه گزینی، ترتیب ابیات و وجود یا عدم وجود برخی ابیات است.

توجه شود، با احترام به سایر لهجه‌های فارسی، این خوانش بر اساس لهجه‌ی فارسی معیار ایران (تهرانی) تهیه شده است

با سپاس از سایت یاسین مدیا برای در اختیار گذاشتن این فایل‌ها
28 Episodes
Reverse
چو از دفتر اين داستان‌ها بسى/همى خواند خواننده بر هر كسى جهان دل نهاده بدين داستان/همان بخردان نيز و هم راستان جوانى بيامد گشاده زبان/سخن گفتن خوب و طبع روان به شعر آرم اين نامه را گفت من/از او شادمان شد دل انجمن جوانيش را خوى بد يار بود/ابا بد هميشه به پيكار بود بر او تاختن كرد ناگاه مرگ/نهادش به سر بر يكى تيره ترگ بدان خوى بد جان شيرين بداد/نبد از جوانيش يک روز شاد يكايک از او بخت برگشته شد/به دست يكى بنده بر كشته شد برفت او و اين نامه ناگفته ماند/چنان بخت بيدار او خفته ماند الهى عفو كن گناه ورا/بيفزاى در حشر جاه ورا
برآمد بر این روزگار دراز/کشید اژدهافش به تنگی فرازخجسته فریدون ز مادر بزاد/جهان را یکی دیگر آمد نهادببالید برسان سرو سهی/همی تافت زو فر شاهنشهیجهانجوی با فر جمشید بود/به کردار تابنده خورشید بودجهان را چو باران به بایستگی/روان را چو دانش به شایستگیبه سر بر همی گشت گردان سپهر/شده رام با آفریدون به مهرهمان گاو کش نام برمایه بود/ز گاوان ورا برترین پایه بودز مادر جدا شد چو طاووس نر/به هر موی بر تازه رنگی دگرشده انجمن بر سرش بخردان/ستاره‌شناسان و هم موبدانکه کس در جهان گاو چونان ندید/نه از پیرسر کاردانان شنیدزمین کرده ضحاک پر گفت و گوی/به گرد جهان هم بدین جست و جویفریدون که بودش پدر آبتین/شده تنگ بر آبتین بر زمینگریزان و از خویشتن گشته سیر/برآویخت ناگاه بر کام شیراز آن روزبانان ناپاک مرد/تنی چند روزی بدو باز خوردگرفتند و بردند بسته چو یوز/برو بر سر آورد ضحاک روزخردمند مام فریدون چو دید/که بر جفت او بر چنان بد رسیدفرانک بدش نام و فرخنده بود/به مهر فریدون دل آگنده بودپر از داغ دل خستهٔ روزگار/همی رفت پویان بدان مرغزارکجا نامور گاو برمایه بود/که بایسته بر تنش پیرایه بودبه پیش نگهبان آن مرغزار/خروشید و بارید خون بر کناربدو گفت کاین کودک شیرخوار/ز من روزگاری به زنهار دارپدروارش از مادر اندر پذیر/وز این گاو نغزش بپرور به شیرو گر باره خواهی روانم تو راست/گروگان کنم جان بدان کت هواستپرستندهٔ بیشه و گاو نغز/چنین داد پاسخ بدان پاک مغزکه چون بنده در پیش فرزند تو/بباشم پرستندهٔ پند توسه سالش همی داد زان گاو شیر/هشیوار بیدار زنهارگیر
چو از روزگارش چهل سال ماند/نگر تابه سر برش یزدان چه رانددر ایوان شاهی شبی دیر یاز/به خواباندرون بود با ارنوازچنان دید کز کاخ شاهنشهان/سه جنگیپدید آمدی ناگهاندو مهتر یکی کهتر اندر میان/به بالایسرو و به فرّ کیانکمر بستن و رفتن شاهوار/به چنگاندرون گُرزهٔ گاوساردمان پیش ضحاک رفتی به جنگ/نهادی بهگردن برش پالهنگهمی تاختی تا دماوند کوه/کشان و دواناز پس اندر گروهبپیچید ضحاک بیدادگر/بدرّیدش از هولگفتی جگریکی بانگ بر زد به خواب اندرون/کهلرزان شد آن خانهٔ صدستونبجَستند خورشیدرویان ز جای/از آنغلغل نامور کدخدایچنین گفت ضحاک را ارنواز/که شاها چهبودت نگویی به رازکه خفته به آرام در خان خویش/بر اینسان بترسیدی از جان خویشزمین هفت کشور به فرمان تو است/دد ودام و مردم به پیمان تو استبه خورشیدرویان جهاندار گفت/که چونینشگفتی بشاید نهفتکه گر از من این داستان بشنوید/شودتاندل از جان من ناامیدبه شاه گرانمایه گفت ارنواز/که بر مابباید گشادنت رازتوانیم کردن مگر چاره‌ای/که بی‌چاره‌اینیست پتیاره‌ایسپهبد گشاد آن نهان از نهفت/همه خوابیک یک بدیشان بگفتچنین گفت با نامور ماهروی/که مگذاراین را ره چاره جوینگین زمانه سر تخت تو است/جهان روشناز نامور بخت تو استتو داری جهان زیر انگشتری/دد و مردمو مرغ و دیو و پریز هر کشوری گِرد کن مهتران/ازاخترشناسان و افسونگرانسخن سربه‌سر موبدان را بگوی/پژوهش کنو راستی بازجوینگه کن که هوش تو بر دست کیست/ز مردمشمار ار ز دیو و پریستچو دانسته شد چاره ساز آن زمان/بهخیره مترس از بد بدگمانشه پر منش را خوش آمد سخن/که آن سروسیمین برافگند بنجهان از شب تیره چون پرّ زاغ/همانگهسر از کوه بر زد چراغتو گفتی که بر گنبد لاژورد/بگستردخورشید یاقوت زردسپهبد به هر جا که بد موبدی/سخن دانو بیداردل بخردیز کشور به نزدیک خویش آورید/بگفت آنجگرخسته خوابی که دیدنهانی سخن کردشان آشکار/ز نیک و بد وگردش روزگارکه بر من زمانه کی آید بسر/که راباشد این تاج و تخت و کمرگر این راز با من بباید گشاد/و گر سربه خواری بباید نهادلب موبدان خشک و رخساره تر/زبان پر زگفتار با یکدگرکه گر بودنی باز گوییم راست/به جانستپیکار و جان بی‌بهاستو گر نشنود بودنی‌ها درست/بباید هماکنون ز جان دست شستسه روز اندر این کار شد روزگار/سخنکس نیارست کرد آشکاربه روز چهارم برآشفت شاه/بر آنموبدان نماینده راهکه گر زنده‌تان دار باید بسود/و گربودنی‌ها بباید نمودهمه موبدان سرفگنده نگون/پر از هولدل، دیدگان پر ز خوناز آن نامداران بسیار هوش/یکی بودبینادل و تیزگوشخردمند و بیدار و زیرک به نام/کز آنموبدان او زدی پیش گامدلش تنگ‌تر گشت و ناباک شد/گشادهزبان پیش ضحاک شدبدو گفت پردخته کن سر ز باد/که جزمرگ را کس ز مادر نزادجهاندار پیش از تو بسیار بود/که تختمهی را سزاوار بودفراوان غم و شادمانی شمرد/برفت وجهان دیگری را سپرداگر بارهٔ آهنینی به پای/سپهرت بسایدنمانی به جایکسی را بود زین سپس تخت تو/به خاکاندر آرد سر و بخت توکجا نام او آفریدون بود/زمین راسپهری همایون بودهنوز آن سپهبد ز مادر نزاد/نیامد گهپرسش و سرد بادچو او زاید از مادر پرهنر/به ساندرختی شود باروربه مردی رسد بر کشد سر به ماه/کمرجوید و تاج و تخت و کلاهبه بالا شود چون یکی سرو برز/به گردنبرآرد ز پولاد گُرززند بر سرت گُرزهٔ گاوسار/بگیردت زارو ببنددت خواربدو گفت ضحاک ناپاک دین/چرا بنددم ازمنش چیست کیندلاور بدو گفت گر بخردی/کسی بی‌بهانهنسازد بدیبرآید به دست تو هوش پدرش/از آن دردگردد پر از کینه سرشیکی گاو برمایه خواهد بدن/جهانجوی رادایه خواهد بدنتبه گردد آن هم به دست تو بر/بدینکین کِشد گُرزهٔ گاوسرچو بشنید ضحاک بگشاد گوش/ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوشگرانمایه از پیش تخت بلند/بتابید رویاز نهیب گزندچو آمد دل نامور باز جای/به تخت کیاناندر آورد پاینشان فریدون به گرد جهان/همی باز جستآشکار و نهاننه آرام بودش نه خواب و نه خورد/شدهروز روشن بر او لاژورد
چنان بد که هر شب دو مرد جوان/چه کهتر چه از تخمهٔ پهلوانخورشگر ببردی به ایوان شاه/همی ساختی راه درمان شاهبکشتی و مغزش بپرداختی/مر آن اژدها را خورش ساختیدو پاکیزه از گوهر پادشا/دو مرد گرانمایه و پارسایکی نام ارمایل پاک‌دین/دگر نام گرمایل پیشبینچنان بد که بودند روزی به هم/سخن رفت هر گونه از بیش و کمز بیدادگر شاه وز لشکرش/و زان رسم‌های بد اندر خورشیکی گفت ما را به خوالیگری/بباید بر شاه رفت آوریو زان پس یکی چاره‌ای ساختن/ز هر گونه اندیشه انداختنمگر زین دو تن را که ریزند خون/یکی را توان آوریدن برونبرفتند و خوالیگری ساختند/خورش‌ها و اندازه بشناختندخورش خانهٔ پادشاه جهان/گرفت آن دو بیدار دل در نهانچو آمد به هنگام خون ریختن/به شیرین روان اندر آویختناز آن روزبانان مردم‌کُشان گرفته دو مرد جوان را کشانزنان پیش خوالیگران تاختند/ز بالا به روی اندر انداختندپر از درد خوالیگران را جگر/پر از خون دو دیده پر از کینه سرهمی بنگرید این بدان آن بدین/ز کردار بیداد شاه زمیناز آن دو یکی را بپرداختند/جز این چاره‌ای نیز نشناختندبرون کرد مغز سر گوسفند/بیامیخت با مغز آن ارجمندیکی را به جان داد زنهار و گفت/نگر تا بیاری سر اندر نهفتنگر تا نباشی به آباد شهر/تو را از جهان دشت و کوه است بهربه جای سرش زان سری بی‌بها/خورش ساختند از پی اژدهااز این گونه هر ماهیان سی جوان/از ایشان همی یافتندی روانچو گرد آمدی مرد از ایشان دویست/بر آن سان که نشناختندی که کیستخورشگر بدیشان بزی چند و میش/سپردی و صحرا نهادند پیشکنون کُرد از آن تخمه دارد نژاد/که ز آباد ناید به دل برش یادپس آیین ضحاک وارونه‌خوی/چنان بد که چون می‌بدش آرزویز مردان جنگی یکی خواستی/بکشتی چو با دیو برخاستیکجا نامور دختری خوبروی/به پرده درون بود بی‌گفت‌گویپرستنده کردیش بر پیش خویش/نه بر رسم دین و نه بر رسم کیش
چو ضحاک شد بر جهان شهریار/بر او سالیان انجمن شد هزار سراسر زمانه بدو گشت باز/بر آمد بر این روزگار دراز نهان گشت کردار فرزانگان/پراگنده شد کام دیوانگان هنر خوار شد جادویى ارجمند/نهان راستى آشکارا گزند شده بر بدى دست دیوان دراز/به نیکى نرفتى سخن جز براز دو پاکیزه از خانه‌ی جمّشید/برون آوریدند لرزان چو بید که جمشید را هر دو دختر بدند/سر بانوان را چو افسر بدند ز پوشیده رویان یکى شهرناز/دگر پاک دامن به نام ارنواز به ایوان ضحاک بردندشان/بر آن اژدهافش سپردندشان بپروردشان از ره جادویى/بیاموختشان کژى و بدخویى ندانست جز کژى آموختن/جز از کشتن و غارت و سوختن
از آن پس بر آمد ز ایران خروش/پدید آمد از هر سوى جنگ و جوش سیه گشت رخشنده روز سپید/گسستند پیوند از جمّشید بر او تیره شد فرّه‌ی ایزدى/به کژى گرائید و نابخردى پدید آمد از هر سوى خسروى/یکى نامجویى ز هر پهلوى سپه کرده و جنگ را ساخته/دل از مهر جمشید پرداخته یکایک ز ایران بر آمد سپاه/سوى تازیان بر گرفتند راه شنودند کان جا یکى مهترست/پر از هول شاه اژدها پیکرست سواران ایران همه شاه‌جوى/نهادند یک سر به ضحاک روى به شاهى بر او آفرین خواندند/ورا شاه ایران زمین خواندند کى اژدهافش بیامد چو باد/به ایران زمین تاج بر سر نهاد از ایران و از تازیان لشکرى/گزین کرد گرد از همه کشورى سوى تخت جمشید بنهاد روى/چو انگشترى کرد گیتى بر اوى چو جمشید را بخت شد کندرو/به تنگ اندر آمد جهاندار نو برفت و بدو داد تخت و کلا ه/بزرگى و دیهیم و گنج و سپاه چو صد سالش اندر جهان کس ندید/بر او نام شاهى و او ناپدید صدم سال روزى به دریاى چین/پدید آمد آن شاه ناپاک دین نهان گشته بود از بد اژدها/نیامد به فرجام هم ز او رها چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ/یکایک ندادش زمانى درنگ به ارّه‌ش سراسر بدو نیم کرد/جهان را از او پاک بى‌بیم کرد شد آن تخت شاهى و آن دستگاه/زمانه ربودش چو بیجاده کاه از او بیش بر تخت شاهى که بود/بر آن رنج بردن چه آمدش سود گذشته بر او سالیان هفتصد/پدید آوریده همه نیک و بد چه باید همه زندگانى دراز/چو گیتى نخواهد گشادنت راز همى پروراندت با شهد و نوش/جز آواز نرمت نیاید به گوش یکایک چو گویى که گسترد مهر/نخواهد نمودن ببد نیز چهر بدو شاد باشى و نازى بدوى/همان راز دل را گشایى بدوى یکى نغز بازى برون آورد/به دلت اندرون درد و خون آورد دلم سیر شد زین سراى سپنج/خدایا مرا زود برهان ز رنج
جوانى بر آراست از خویشتن/سخنگوى و بینا دل و رای‌زن همیدون به ضحاک بنهاد روى/نبودش به جز آفرین گفت و گوى بدو گفت اگر شاه را در خورم/یکى نامور پاک خوالیگرم چو بشنید ضحاک بنواختش/ز بهر خورش جایگه ساختش کلید خورش خانه‌ی پادشا/بدو داد دستور فرمان روا فراوان نبود آن زمان پرورش/که کم‌تر بد از خوردنی‌ها خورش ز هر گوشت از مرغ و از چارپاى/خورشگر بیاورد یک یک به جاى به خونش بپرورد بر سان شیر/بدان تا کند پادشا را دلیر سخن هر چه گویدش فرمان کند/به فرمان او دل گروگان کند خورش زرده‌ی خایه دادش نخست/بدان داشتش یک زمان تندرست بخورد و بر او آفرین کرد سخت/مزه یافت خواندش ورا نیک بخت چنین گفت ابلیس نیرنگ‌ساز/که شادان زى اى شاه گردن‌فراز که فردات از آن گونه سازم خورش/کز او باشدت سر بسر پرورش برفت و همه شب سگالش گرفت/که فردا ز خوردن چه سازد شگفت خورش‌ها ز کبک و تذرو سپید/بسازید و آمد دلى پر امید شه تازیان چون به نان دست برد/سر کم خرد مهر او را سپرد سیم روز خوان را به مرغ و بره/بیاراستش گونه گون یک‌سره به روز چهارم چو بنهاد خوان/خورش ساخت از پشت گاو جوان بدو اندرون زعفران و گلاب/همان سال خورده مى و مشک ناب چو ضحاک دست اندر آورد و خورد/شگفت آمدش زان هشیوار مرد بدو گفت بنگر که از آرزوى/چه خواهى بگو با من اى نیک‌خوى خورشگر بدو گفت کاى پادشا/همیشه بزى شاد و فرمان روا مرا دل سراسر پر از مهر تست/همه توشه‌ی جانم از چهر تست یکى حاجتستم به نزدیک شاه/و گر چه مرا نیست این پایگاه که فرمان دهد تا سر کتف اوى/ببوسم بدو بر نهم چشم و روى چو ضحاک بشنید گفتار اوى/نهانى ندانست بازار اوى بدو گفت دارم من این کام تو/بلندى بگیرد از این نام تو بفرمود تا دیو چون جفت او/همى بوسه داد از بر سفت او ببوسید و شد بر زمین ناپدید/کس اندر جهان این شگفتى ندید دو مار سیه از دو کتفش برست/غمى گشت و از هر سوى چاره جست سرانجام ببرید هر دو ز کفت/سزد گر بمانى بدین در شگفت چو شاخ درخت آن دو مار سیاه/بر آمد دگر باره از کتف شاه پزشکان فرزانه گرد آمدند/همه یک به یک داستان‌ها زدند ز هر گونه نیرنگ‌ها ساختند/مر آن درد را چاره نشناختند به سان پزشکى پس ابلیس تفت/به فرزانگى نزد ضحاک رفت بدو گفت کاین بودنى کار بود/بمان تا چه گردد نباید درود خورش ساز و آرامشان ده بخورد/نباید جز این چاره نیز کرد به جز مغز مردم مدهشان خورش/مگر خود بمیرند از این پرورش نگر تا که ابلیس از این گفت گوى/چه کرد و چه خواست اندرین جستجوى مگر تا یکى چاره سازد نهان/که پردخته گردد ز مردم جهان
يكى مرد بود اندر آن روزگار/ز دشت سواران نيزه گذار گرانمايه هم شاه و هم نيک مرد/ز ترس جهاندار با باد سرد كه مرداس نام گرانمايه بود/به داد و دهش برترين پايه بود مر او را ز دوشيدنى چارپاى/ز هر يک هزار آمدندى بجاى همان گاو دوشا به فرمانبرى/همان تازى اسب گزيده مرى بز و ميش بد شيرور همچنين/به دوشيزگان داده بد پاک دين به شير آن كسى را كه بودى نياز/بدان خواسته دست بردى فراز پسر بد مر اين پاک دل را يكى/كش از مهر بهره نبود اندكى جهانجوى را نام ضحاک بود/دلير و سبكسار و ناپاک بود كجا بيوراسپش همى‌خواندند/چنين نام بر پهلوى راندند كجا بيور از پهلوانى شمار/بود بر زبان درى ده هزار ز اسپان تازى به زرين ستام/ورا بود بيور كه بردند نام شب و روز بودى دو بهره به زين/ز روى بزرگى نه از روى كين چنان بد كه ابليس روزى پگاه/بيامد به سان يكى نيک خواه دل مهتر از راه نيكى ببرد/جوان گوش گفتار او را سپرد بدو گفت پيمانت خواهم نخست/پس آنگه سخن برگشايم درست جوان نيک‌دل گشت فرمانش كرد/چنان چون بفرمود سوگند خورد كه راز تو با كس نگويم ز بن/ز تو بشنوم هر چه گویى سخن بدو گفت جز تو كسى كدخداى/چه بايد همى با تو اندر سراى چه بايد پدر كش پسر چون تو بود/يكى پندت از من ببايد شنود زمانه بر اين خواجه‌ی سالخورد/همى دير ماند تو اندر نورد بگير اين سر مايه‌ور جاه او/تو را زيبد اندر جهان گاه او بر اين گفته‌ی من چو دارى وفا/جهاندار باشى يكى پادشا چو ضحاک بشنيد انديشه كرد/ز خون پدر شد دلش پر ز درد به ابليس گفت اين سزاوار نيست/دگر گوى كاين از در كار نيست بدو گفت گر بگذرى زين سخن/بتابى ز سوگند و پيمان من بماند به گردنت سوگند و بند/شوى خوار و ماند پدرت ارجمند سر مرد تازى به دام آوريد/چنان شد كه فرمان او برگزيد بپرسيد كاين چاره با من بگوى/نتابم ز راى تو من هيچ روى بدو گفت من چاره سازم تو را/به خورشيد سر بر فرازم تو را مر آن پادشا را در اندر سراى/يكى بوستان بود بس دلگشاى گرانمايه شبگير بر خاستى/ز بهر پرستش بياراستى سر و تن بشستى نهفته به باغ/پرستنده با او ببردى چراغ بياورد وارونه ابليس بند/يكى ژرف چاهى به ره بر بكند پس ابليس وارونه آن ژرف چاه/به خاشاک پوشيد و بسترد راه سر تازيان مهتر نامجوى/شب آمد سوى باغ بنهاد روى به چاه اندر افتاد و بشكست پست/شد آن نيک‌دل مرد يزدان پرست به هر نيک و بد شاه آزاد مرد/به فرزند بر نازده باد سرد همى پروريدش به ناز و به رنج/بدو بود شاد و بدو داد گنج چنان بدگهر شوخ فرزند او/بگشت از ره داد و پيوند او به خون پدر گشت هم‌داستان/ز دانا شنيدم من اين داستان كه فرزند بد گر شود نرّه شير/به خون پدر هم نباشد دلير مگر در نهانش سخن ديگرست/پژوهنده را راز با مادرست فرومايه ضحاک بيدادگر/بدين چاره بگرفت جاى پدر به سر بر نهاد افسر تازيان/بر ايشان ببخشيد سود و زيان چو ابليس پيوسته ديد آن سخن/يكى بند بد را نو افگند بن بدو گفت گر سوى من تافتى/ز گيتى همه كام دل يافتى اگر همچنين نيز پيمان كنى/نپيچى ز گفتار و فرمان كنى جهان سر به سر پادشاهى تو راست/دد و مردم و مرغ و ماهى تو راست چو اين كرده شد ساز ديگر گرفت/يكى چاره كرد از شگفتى شگفت
گرانمايه جمشيد فرزند او/كمر بست يک‌دل پر از پند او بر آمد بر آن تخت فرّخ پدر/به رسم كيان بر سرش تاج زر كمر بست با فرّ شاهنشهى/جهان گشت سرتاسر او را رهى زمانه بر آسود از داورى/به فرمان او ديو و مرغ و پرى جهان را فزوده بدو آبروى/فروزان شده تخت شاهى بدوى منم گفت با فرّه‌ی ايزدى/همم شهريارى همم موبدى بدان راز بد دست كوته كنم/روان را سوى روشنى ره كنم نخست آلت جنگ را دست برد/در نام جستن به گردان سپرد به فرّ كيى نرم كرد آهنا/چو خود و زره كرد و چون جوشنا چو خفتان و تيغ و چو برگستوان/همه كرد پيدا به روشن روان بدين اندرون سال پنجاه رنج/ببرد و از اين چند بنهاد گنج دگر پنجه انديشه‌ی جامه كرد/كه پوشند هنگام ننگ و نبرد ز كتّان و ابريشم و موى قز/قصب كرد پر مايه ديبا و خز بياموختْشان رشتن و تافتن/به تار اندورن پود را بافتن چو شد بافته شستن و دوختن/ گرفتند از او يک سر آموختن چو اين كرده شد ساز ديگر نهاد/زمانه بدو شاد و او نيز شاد ز هر انجمن پيشه‌ور گرد كرد/بدين اندرون نيز پنجاه خورد گروهى كه كاتوزيان خوانيش/به رسم پرستندگان دانيش جدا كردشان از ميان گروه/پرستنده را جايگه كرد كوه بدان تا پرستش بود كارشان/نوان پيش روشن جهاندارشان صفى بر دگر دست بنشاندند/همى نام نيساريان خواندند كجا شير مردان جنگ آورند/فروزنده‌ی لشكر و كشورند كز ايشان بود تخت شاهى به جاى/و ز ايشان بود نام مردى به پاى بسودى سه ديگر گره را شناس/ كجا نيست از كس بر ايشان سپاس بكارند و ورزند و خود بدروند/به گاه خورش سرزنش نشنوند ز فرمان تن آزاده و ژنده پوش/ز آواز پيغاره آسوده گوش تن آزاد و آباد گيتى بر اوى/بر آسوده از داور و گفتگوى چه گفت آن سخن‌گوى آزاده مرد/كه آزاده را كاهلى بنده كرد چهارم كه خوانند اهتو خوشى/همان دست‌ورزان ابا سر كشى كجا كارشان همگنان پيشه بود/روان‌شان هميشه پر انديشه بود بدين اندرون سال پنجاه نيز/بخورد و بورزيد و بخشيد چيز از اين هر يكى را يكى پايگاه/سزاوار بگزيد و بنمود راه كه تا هر كس اندازه‌ی خويش را/ببيند، بداند كم و بيش را بفرمود پس ديو ناپاک را/به آب اندر آميختن خاک را هر آنچ از گل آمد چو بشناختند/سبک خشت را كالبد ساختند به سنگ و به گچ ديو ديوار كرد/نخست از برش هندسى كار كرد چو گرمابه و كاخ‌هاى بلند/چو ايوان كه باشد پناه از گزند ز خارا گهر جست يک روزگار/همى كرد از او روشنى خواستار به چنگ آمدش چند گونه گهر/چو ياقوت و بيجاده و سيم و زر ز خارا به افسون برون آوريد/شد آراسته بندها را كليد دگر بوی‌هاى خوش آورد باز/كه دارند مردم به بويش نياز چو بان و چو كافور و چون مشک ناب/چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب پزشكى و درمان هر دردمند/در تندرستى و راه گزند همان رازها كرد نيز آشكار/جهان را نيامد چون او خواستار گذر كرد از آن پس به كشتى بر آب/ز كشور به كشور گرفتى شتاب چنين سال پنجه برنجيد نيز/نديد از هنر بر خرد بسته چيز همه كردنی‌ها چو آمد به جاى/ ز جاى مهى برتر آورد پاى به فرّ كيانى يكى تخت ساخت/چه مايه بدو گوهر اندر نشاخت كه چون خواستى ديو برداشتى/ز هامون به گردون بر افراشتى چو خورشيد تابان ميان هوا/نشسته بر او شاه فرمانروا جهان انجمن شد بر آن تخت او/شگفتى فرو مانده از بخت او به جمشيد بر گوهر افشاندند/مر آن روز را روز نو خواندند سر سال نو هرمز فرودين/برآسوده از رنج روى زمين بزرگان به شادى بياراستند/مى و جام و رامشگران خواستند چنين جشن فرّخ از آن روزگار/به ما ماند از آن خسروان يادگار چنين سال سيصد همى رفت كار/نديدند مرگ اندران روزگار ز رنج و ز بدشان نبد آگهى/ميان بسته ديوان به سان رهى به فرمان مردم نهاده دو گوش/ز رامش جهان پر ز آواى نوش چنين تا بر آمد بر اين روزگار/نديدند جز خوبى از كردگار جهان سر به سر گشت او را رهى/نشسته جهاندار با فرّهى يكايک به تخت مهى بنگريد/به گيتى جز از خويشتن را نديد منى كرد آن شاه يزدان‌شناس/ز يزدان بپيچيد و شد ناسپاس گرانمايگان را ز لشکر بخواند/چه مايه سخن پيش ايشان براند چنين گفت با سالخورده مهان/كه جز خويشتن را ندانم جهان هنر در جهان از من آمد پديد/چو من نامور تخت شاهى نديد جهان را به خوبى من آراستم/چنان است گيتى كجا خواستم خور و خواب و آرامتان از من است/همان كوشش و كامتان از من است بزرگى و ديهيم شاهى مراست/كه گويد كه جز من كسى پادشاست همه موبدان سر فگنده نگون/چرا كس نيارست گفتن نه چون چو اين گفته شد فرّ يزدان از اوى/بگشت و جهان شد پر از گفت‌گوى منى چون بپيوست با كردگار/شكست اندر آورد و برگشت كار چه گفت آن سخن‌گوى با فرّ و هوش/چو خسرو شوى بندگى را بكوش به يزدان هر آن كس كه شد ناسپاس/به دلش اندر آيد ز هر سو هراس به جمشيد بر تيره‌گون گشت روز/همى كاست آن فرّ گيتى فروز
پسر بد مر او را يكى هوشمند/گرانمايه طهمورث ديو بند بيامد به تخت پدر بر نشست/به شاهى كمر بر ميان بر ببست همه موبدان را ز لشكر بخواند/به خوبى چه مايه سخن‌ها براند چنين گفت كامروز تخت و كلاه/مرا زيبد اين تاج و گنج و سپاه جهان از بدی‌ها بشويم به راى/پس آنگه كنم درگهى گرد پاى ز هر جاى كوته كنم دست ديو/كه من بود خواهم جهان را خديو هر آن چيز كاندر جهان سودمند/كنم آشكارا گشايم ز بند پس از پشت ميش و بره پشم و موى/بريد و به رشتن نهادند روى به كوشش از او كرد پوشش به راى/به گستردنى بد هم او رهنماى ز پويندگان هر چه بد تيز رو/خورش كردشان سبزه و كاه و جو رمنده ددان را همه بنگريد/سيه گوش و يوز از ميان برگزيد به چاره بياوردش از دشت و كوه/به بند آمدند آن كه بد زان گروه ز مرغان مر آن را كه بد نيک تاز/چو باز و چو شاهين گردن فراز بياورد و آموختن‌شان گرفت/جهانى بدو مانده اندر شگفت چو اين كرده شد ماكيان و خروس/كجا بر خروشد گه زخم كوس بياورد و يک‌سر به مردم كشيد/نهفته همه سودمندش گزيد بفرمودشان تا نوازند گرم/نخوانندشان جز به آواز نرم چنين گفت كاين را ستايش كنيد/جهان آفرين را نيايش كنيد كه او دادمان بر ددان دستگاه/ستايش مر او را كه بنمود راه مر او را يكى پاک دستور بود/كه رايش ز كردار بد دور بود خنيده به هر جاى شهرسپ نام/نزد جز به نيكى به هر جاى گام همه روز بسته ز خوردن دو لب/به پيش جهاندار بر پاى شب چنان بر دل هر كسى بود دوست/نماز شب و روزه آيين اوست سر مايه بُد اختر شاه را/در بسته بد جان بدخواه را همه راه نيكى نمودى به شاه/همه راستى خواستى پايگاه چنان شاه پالوده گشت از بدى/كه تابيد از او فرّه‌ی ايزدى برفت اهرمن را به افسون ببست/چو بر تيز رو بارگى بر نشست زمان تا زمان زينش بر ساختى/همى گرد گيتی‌ش بر تاختى چو ديوان بديدند كردار او/كشيدند گردن ز گفتار او شدند انجمن ديو بسيار مر/كه پردخته مانند از او تاج و فرّ چو طهمورث آگه شد از كارشان/بر آشفت و بشكست بازارشان به فرّ جهاندار بستش ميان/به گردن بر آورد گرز گران همه نرّه ديوان و افسونگران/برفتند جادو سپاهى گران دمنده سيه ديوشان پيش‌رو/همى بآسمان بركشيدند غو جهاندار طهمورث بافرين/بيامد كمر بسته‌ی جنگ و كين يكايک بياراست با ديو جنگ/نبد جنگشان را فراوان درنگ از ايشان دو بهره به افسون ببست/دگرشان به گرز گران كرد پست كشيدندشان خسته و بسته خوار/به جان خواستند آن زمان زينهار كه ما را مكش تا يكى نو هنر/بياموزى از ما كه‌ت آيد به بر كى نامور دادشان زينهار/بدان تا نهانى كنند آشكار چو آزاد گشتند از بند او/بجستند ناچار پيوند او نبشتن به خسرو بياموختند/دلش را به دانش بر افروختند نبشتن يكى نه كه نزديک سى/چه رومى چه تازى و چه پارسى چه سغدى چه چينى و چه پهلوى/ز هر گونه‌ای كآن همى بشنوى جهاندار سى سال از اين بيش‌تر/چه گونه پديد آوريدى هنر برفت و سر آمد بر او روزگار/همه رنج او ماند از او يادگار
يكى روز شاه جهان سوى كوه/گذر كرد با چند كس هم‌گروه پديد آمد از دور چيزى دراز/سيه رنگ و تيره تن و تيز تاز دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون/ز دود دهانش جهان تيره‌گون نگه كرد هوشنگ با هوش و سنگ/گرفتش يكى سنگ و شد تيز چنگ به زور كيانى رهانيد دست/جهان‌سوز مار از جهان‌جوى جست بر آمد به سنگ گران سنگ خرد/همان و همين سنگ بشكست گرد فروغى پديد آمد از هر دو سنگ/دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ نشد مار كشته وليكن ز راز/از اين طبع سنگ آتش آمد فراز جهاندار پيش جهان آفرين/نيايش همى كرد و خواند آفرين كه او را فروغى چنين هديه داد/همين آتش آنگاه قبله نهاد بگفتا فروغی است اين ايزدى/پرستيد بايد اگر بخردى شب آمد بر افروخت آتش چو كوه/همان شاه در گرد او با گروه يكى جشن كرد آن شب و باده خْورد/سده نام آن جشن فرخنده كرد ز هوشنگ ماند اين سده يادگار/بسى باد چون او دگر شهريار كز آباد كردن جهان شاد كرد/جهانى به نيكى از او ياد كرد
جهاندار هوشنگ با راى و داد/به جاى نيا تاج بر سر نهاد بگشت از برش چرخ سالى چهل/پر از هوش مغز و پر از راى دل چو بنشست بر جايگاه مهى/چنين گفت بر تخت شاهنشهى كه بر هفت كشور منم پادشا/جهاندار پيروز و فرمانروا به فرمان يزدان پيروزگر/به داد و دهش تنگ بستم كمر و زان پس جهان يک‌سر آباد كرد/همه روى گيتى پر از داد كرد نخستين يكى گوهر آمد به چنگ/به آتش ز آهن جدا كرد سنگ سر مايه كرد آهن آبگون/كز آن سنگ خارا كشيدش برون
خجسته سيامک يكى پور داشت/كه نزد نيا جاه دستور داشت گرانمايه را نام هوشنگ بود/تو گفتى همه هوش و فرهنگ بود به نزد نيا يادگار پدر/نيا پروريده مر او را به بر نيايش به جاى پسر داشتى/جز او بر كسى چشم نگماشتى چو بنهاد دل كينه و جنگ را/بخواند آن گرانمايه هوشنگ را همه گفتنی‌ها بدو باز گفت/همه رازها برگشاد از نهفت كه من لشكرى كرد خواهم همى/خروشى برآورد خواهم همى تو را بود بايد همى پيش رو/كه من رفتنی‌ام تو سالار نو پرى و پلنگ انجمن كرد و شير/ز درّندگان گرگ و ببر دلير سپاهى دد و دام و مرغ و پرى/سپهدار پر كين و كنداورى پس پشت لشكر كيومرث شاه/نبيره به پيش اندرون با سپاه بيامد سيه ديو با ترس و باک/همى بآسمان بر پراگند خاک ز هرّاى درندگان چنگ ديو/شده سست از خشم كيهان خديو به هم بر شكستند هر دو گروه/شدند از دد و دام ديوان ستوه بيازيد هوشنگ چون شير چنگ/جهان كرد بر ديو نستوه تنگ كشيدش سراپاى يک سر دوال/سپهبد بُريد آن سر بی‌همال به پاى اندر افگند و بسپرد خوار/دريده بر او چرم و برگشته كار چو آمد مر آن كينه را خواستار/سر آمد كيومرث را روزگار برفت و جهان مردرى ماند از اوى/نگر تا كه را نزد او آبروى جهان فريبنده را گرد كرد/ره سود بنمود و خود مايه خْوَرد جهان سر به سر چو فسانست و بس/نماند بد و نيک بر هيچ كس
سخن چون به گوش سيامک رسيد/ز كردار بدخواه ديو پليد دل شاه‌بچّه برآمد به جوش/سپاه انجمن كرد و بگشاد گوش بپوشيد تن را به چرم پلنگ/كه جوشن نبود و نه آيين جنگ پذيره شدش ديو را جنگ جوى/سپه را چو روى اندر آمد به روى سيامک بيامد برهنه تنا/بر آويخت با پور آهرمنا بزد چنگ وارونه ديو سياه/ دوتا اندر آورد بالاى شاه فكند آن تن شاهزاده به خاک/به چنگال كردش كمرگاه چاک سيامک به دست خروزان ديو/تبه گشت و ماند انجمن بی‌خديو چو آگه شد از مرگ فرزند شاه/ز تيمار گيتى بر او شد سياه فرود آمد از تخت ويلهَ كنان/زنان بر سر و موى و رخ را كَنان دو رخساره پر خون و دل سوگوار/دو ديده پر از نم چو ابر بهار خروشى برآمد ز لشكر به زار/كشيدند صف بر در شهريار همه جامه‌ها كرده پيروزه رنگ/دو چشم ابر خونين و رخ با درنگ دد و مرغ و نخچير گشته گروه/برفتند ويله كنان سوى كوه برفتند با سوگوارى و درد/ز درگاه كى شاه برخاست گرد نشستند سالى چنين سوگوار/پيام آمد از داور كردگار درود آوريدش خجسته سروش/كز اين بيش مخروش و باز آر هوش سپه ساز و بركش به فرمان من/بر آور يكى گرد از آن انجمن از آن بدكنش ديو روى زمين/بپرداز و پردخته كن دل ز كين كى نامور سر سوى آسمان/برآورد و بدخواست بر بدگمان بر آن برترين نام يزدانش را/بخواند و بپالود مژگانش را و زان پس به كين سيامک شتافت/شب و روز آرام و خفتن نيافت
سخن‌گوى دهقان چه گويد نخست/كه نام بزرگى به گيتى كه جست كه بود آن كه ديهيم بر سر نهاد/ندارد كس آن روزگاران به ياد مگر كز پدر ياد دارد پسر/بگويد تو را يک به يک در به در كه نام بزرگى كه آورد پيش/ كه را بود از آن برتران پايه بيش پژوهنده‌ی نامه‌ی باستان/كه از پهلوانان زند داستان چنين گفت كآيين تخت و كلاه/كيومرث آورد و او بود شاه چو آمد به برج حمل آفتاب/جهان گشت با فرّ و آيين و آب بتابيد از آن سان ز برج بره/كه گيتى جوان گشت از آن يک سره كيومرث شد بر جهان كدخداى/نخستين به كوه اندرون ساخت جاى سر بخت و تختش بر آمد به كوه/ پلنگينه پوشيد خود با گروه از او اندر آمد همى پرورش/كه پوشيدنى نو بد و نو خورش به گيتى درون سال سى شاه بود/به خوبى چو خورشيد بر گاه بود همى تافت ز او فرّ شاهنشهى/چو ماه دو هفته ز سرو سهى دد و دام و هر جانور كش بديد/ز گيتى به نزديک او آرميد دو تا می‌شدندى بر تخت او/ از آن بر شده فرّه و بخت او به رسم نماز آمدنديش پيش/و ز او بر گرفتند آيين خويش پسر بد مر او را يكى خوب‌روى/هنرمند و همچون پدر نامجوى سيامک بدش نام و فرخنده بود/كيومرث را دل بدو زنده بود به جانش بر از مهر گريان بدى/ز بيم جداييش بريان بدى بر آمد بر اين كار يک روزگار/فروزنده شد دولت شهريار به گيتى نبودش كسى دشمنا/مگر بدكنش ريمن آهرمنا به رشک اندر آهرمن بدسگال/همى راى زد تا بباليد بال يكى بچه بودش چو گرگ سترگ/دلاور شده با سپاه بزرگ جهان شد بر آن ديو بچّه سياه/ز بخت سيامک و زان پايگاه سپه كرد و نزديک او راه جست/همى تخت و ديهيم كى شاه جست همى گفت با هر كسى راى خويش/جهان كرد يک سر پر آواى خويش كيومرث زين خود كى آگاه بود/كه تخت مهى را جز او شاه بود يكايک بيامد خجسته سروش/به سان پرى پلنگينه پوش بگفتش ورا زين سخن در به در/كه دشمن چه سازد همى با پدر
جهان آفرين تا جهان آفريد/چون او مرزبانى نيامد پديد چو خورشيد بر چرخ بنمود تاج/زمين شد به كردار تابنده عاج چه گويم كه خورشيد تابان كه بود/كز او در جهان روشنايى فزود ابوالقاسم آن شاه پيروز بخت/نهاد از بر تاج خورشيد تخت ز خاور بياراست تا باختر/پديد آمد از فرّ او كان زر مرا اختر خفته بيدار گشت/به مغز اندر انديشه بسيار گشت بدانستم آمد زمان سخن/كنون نو شود روزگار كهن بر انديشه‌ی شهريار زمين/بخفتم شبى لب پر از آفرين دل من چو نور اندر آن تيره شب/نخفته گشاده دل و بسته لب چنان ديد روشن روانم به خواب/كه رخشنده شمعى بر آمد ز آب همه روى گيتى شب لاژورد/از آن شمع گشتى چو ياقوت زرد در و دشت بر سان ديبا شدى/يكى تخت پيروزه پيدا شدى نشسته بر او شهريارى چو ماه/يكى تاج بر سر به جاى كلاه رده بر كشيده سپاهش دو ميل/به دست چپش هفتصد ژنده پيل يكى پاک دستور پيشش به پاى/بداد و بدين شاه را رهنماى مرا خيره گشتى سر از فرّ شاه/و زان ژنده پيلان و چندان سپاه چو آن چهره‌ی خسروى ديدمى/ از آن نامداران بپرسيدمى كه اين چرخ و ماه است يا تاج و گاه/ستاره است پيش اندرش يا سپاه يكى گفت كاين شاه روم است و هند/ز قنّوج تا پيش درياى سند به ايران و توران ورا بنده‌اند/به راى و به فرمان او زنده‌اند بياراست روى زمين را به داد/بپردخت از آن تاج بر سر نهاد جهاندار محمود شاه بزرگ/به آبشخور آرد همى ميش و گرگ ز كشمير تا پيش درياى چين/بر او شهرياران كنند آفرين چو كودک لب از شير مادر بشست/ز گهواره محمود گويد نخست نپيچد كسى سر ز فرمان اوى/ نيارد گذشتن ز پيمان اوى تو نيز آفرين كن كه گوينده‌ای/بدو نام جاويد جوينده‌ای چو بيدار گشتم بجستم ز جاى/چه مايه شب تيره بودم به پاى بر آن شهريار آفرين خواندم/نبودم درم جان بر افشاندم به دل گفتم اين خواب را پاسخ است/كه آواز او بر جهان فرّخ است بر آن آفرين كو كند آفرين/بر آن بخت بيدار و فرّخ زمين ز فرّش جهان شد چو باغ بهار/ هوا پر ز ابر و زمين پر نگار از ابر اندر آمد به هنگام نم/جهان شد به كردار باغ ارم به ايران همه خوبى از داد اوست/ كجا هست مردم همه ياد اوست به بزم اندرون آسمان سخاست/به رزم اندرون تيز چنگ اژدهاست به تن ژنده پيل و به جان جبرئيل/به كف ابر بهمن به دل رود نيل سر بخت بدخواه با خشم اوى/چو دينار خوار است بر چشم اوى نه كند آورى گيرد از باج و گنج/نه دل تيره دارد ز رزم و ز رنج هر آن كس كه دارد ز پروردگان/از آزاد و از نيک‌دل بردگان شهنشاه را سر به دسر دوست‌وار ** * به فرمان ببسته كمر استوار نخستين برادرش كه‌تر به سال/كه در مردمى كس ندارد همال ز گيتى پرستنده‌ی فرّ و نصر/زيد شاد در سايه‌ی شاه عصر كسى كش پدر ناصرالدين بود/سر تخت او تاج پروين بود و ديگر دلاور سپهدار طوس/كه در جنگ بر شير دارد فسوس ببخشد درم هر چه يابد ز دهر/همى آفرين يابد از دهر بهر به يزدان بود خلق را رهنماى/سر شاه خواهد كه باشد به جاى جهان بی‌ىسر و تاج خسرو مباد/هميشه بماناد جاويد و شاد هميشه تن آباد با تاج و تخت/ز درد و غم آزاد و پيروز بخت كنون باز گردم به آغاز كار/سوى نامه‌ی نامور شهريار
بدين نامه چون دست كردم دراز/يكى مهترى بود گردن‌فراز جوان بود و از گوهر پهلوان/خردمند و بيدار و روشن روان خداوند راى و خداوند شرم/سخن گفتن خوب و آواى نرم مرا گفت كز من چه بايد همى/كه جانت سخن بر گرايد همى به چيزى كه باشد مرا دسترس/بكوشم نيازت نيارم به كس همى داشتم چون يكى تازه سيب/كه از باد نامد به من بر نهيب به كيوان رسيدم ز خاک نژند/از آن نيک‌دل نامدار ارجمند به چشمش همان خاک و هم سيم و زر/كريمى بدو يافته زيب و فر سراسر جهان پيش او خوار بود/جوانمرد بود و وفادار بود چنان نامور گم شد از انجمن/چو در باغ سرو سهى از چمن نه ز او زنده بينم نه مرده نشان/به دست نهنگان مردم كشان دريغ آن كمر بند و آن گردگاه/دريغ آن كیى برز و بالاى شاه گرفتار ز او دل شده نا اميد/نوان لرز لرزان به كردار بيد يكى پند آن شاه ياد آوريم/ز كژى روان سوى داد آوريم مرا گفت كاين نامه‌ی شهريار/گرت گفته آيد به شاهان سپار بدين نامه من دست بردم فراز/به نام شهنشاه گردن‌فراز
دل روشن من چو برگشت از اوى/سوى تخت شاه جهان كرد روى كه اين نامه را دست پيش آورم/ز دفتر به گفتار خويش آورم بپرسيدم از هر كسى بی‌شمار/بترسيدم از گردش روزگار مگر خود درنگم نباشد بسى/ببايد سپردن به ديگر كسى و ديگر كه گنجم وفادار نيست/همين رنج را كس خريدار نيست بر اين گونه يک چند بگذاشتم/سخن را نهفته همى داشتم سراسر زمانه پر از جنگ بود/به جويندگان بر جهان تنگ بود ز نيكو سخن به چه اندر جهان/به نزد سخن سنج فرّخ مهان اگر نامدى اين سخن از خداى/نبى كى بدى نزد ما رهنماى به شهرم يكى مهربان دوست بود/تو گفتى كه با من به يک پوست بود مرا گفت خوب آمد اين راى تو/به نيكى گرايد همى پاى تو نبشته من اين نامه‌ی پهلوى/ به پيش تو آرم مگر نغنوى گشاده زبان و جوانيت هست/سخن گفتن پهلوانيت هست شو اين نامه‌ی خسروان بازگوى/بدين جوى نزد مهان آبروى چو آورد اين نامه نزديک من/بر افروخت اين جان تاريک من
سخن هر چه گويم همه گفته‌اند/بر باغ دانش همه رفته‌اند اگر بر درخت برومند جاى/نيابم كه از بر شدن نيست راى كسى كو شود زير نخل بلند/همان سايه زو باز دارد گزند توانم مگر پايه‌ای ساختن/بر شاخ آن سرو سايه‌فكن كز اين نامور نامه‌ی شهريار/به گيتى بمانم يكى يادگار تو اين را دروغ و فسانه مدان/به رنگ فسون و بهانه مدان از او هر چه اندر خورد با خرد/دگر بر ره رمز و معنى برد يكى نامه بود از گه باستان/فراوان بدو اندرون داستان پراگنده در دست هر موبدى/از او بهره‌ای نزد هر بخردى يكى پهلوان بود دهقان نژاد/دلير و بزرگ و خردمند و راد پژوهنده‌ی روزگار نخست/گذشته سخن‌ها همه باز جست ز هر كشورى موبدى سالخورد/بياورد كاين نامه را ياد كرد بپرسيدشان از كيان جهان/و ز آن نامداران فرّخ مهان كه گيتى به آغاز چون داشتند/كه ايدون به ما خوار بگذاشتند چه گونه سر آمد به نيک اخترى/بر ايشان همه روز كند آورى بگفتند پيشش يكايک مهان/ سخن‌هاى شاهان و گشت جهان چو بشنيد از ايشان سپهبد سخن/يكى نامور نامه افگند بن چنين يادگارى شد اندر جهان/بر او آفرين از كهان و مهان
تو را دانش و دين رهاند درست/در رستگارى ببايدت جست و گر دل نخواهى كه باشد نژند/نخواهى كه دائم بوى مستمند به گفتار پيغمبرت راه جوى/دل از تيرگی‌ها بدين آب شوى چه گفت آن خداوند تنزيل و وحى/خداوند امر و خداوند نهى كه من شهر علمم، علیم در است/درست اين سخن قول پيغمبر است گواهى دهم كاين سخن‌ها ز اوست/تو گویى دو گوشم پر آواز اوست على را چنين گفت و ديگر همين/كز ايشان قوى شد به هر گونه دين نبى آفتاب و صحابان چو ماه/به هم بسته‌ی يک دگر راست راه منم بنده‌ی اهل بيت نبى/ستاينده‌ی خاک پاى وصى حكيم اين جهان را چو دريا نهاد/بر انگيخته موج از او تند باد چو هفتاد كشتى بر او ساخته/همه بادبان‌ها بر افراخته يكى پهن كشتى به سان عروس/بياراسته همچو چشم خروس محمّد بدو اندرون با على/همان اهل بيت نبى و ولى خردمند كز دور دريا بديد/كرانه نه پيدا و بن ناپديد بدانست كو موج خواهد زدن/كس از غرق بيرون نخواهد شدن به دل گفت اگر با نبى و وصى/شوم غرقه دارم دو يار وفی همانا كه باشد مرا دستگير/خداوند تاج و لوا و سرير خداوند جوى مى و انگبين/همان چشمه‌ی شير و ماء معين اگر چشم دارى به ديگر سراى/به نزد نبى و على گير جاى گرت زين بد آيد گناه من است/چنين است و اين دين و راه من است بر اين زادم و هم بر اين بگذرم/چنان دان كه خاک پى حيدرم دلت گر به راه خطا مايل است/تو را دشمن اندر جهان خود دل است نباشد جز از بی‌پدر دشمنش/كه يزدان به آتش بسوزد تنش هر آن كس كه در جانش بغض علی است/از او زارتر در جهان زار كيست؟! نگر تا ندارى ببازى جهان/نه بر گردى از نيک پى هم‌رهان همه نيكيت بايد آغاز كرد/چو با نيک‌نامان بوى هم‌نورد از اين در سخن چند رانم همى؟/همانا كرانش ندانم همى
loading
Comments (15)

Nastaran Sedaei

روحشون در آرامش

Oct 20th
Reply

Nastaran Sedaei

عالی بود

Oct 16th
Reply

aidin shekoohi

🙏🏿🙏🏿🙏🏿🙏🏿🙏🏿🙏🏿🙏🏿🙏🏿🙏🏿🙏🏿

Aug 25th
Reply (1)

داریوش ابراهیمی

عالیه

Jul 11th
Reply

ID23453375

خب چرا بقیشو نذاشتید اسکولمون کردین ! نمیخواید بذارید بگید از اول از جای دیگه تهیه کنیم

Apr 19th
Reply

ID23453375

مث الان که سوارن ایران روی تازیان برگرفتند راه ... نهادند یکسر به ضحاک روی

Apr 19th
Reply

ID23453375

روحشون شاد چه خوب خوندن حیف که نصفست

Apr 19th
Reply

Sara Akhtari

روح بزرگوار شاد🤍

Apr 19th
Reply

ID23453375

چقد زیبا خوندن حیف که از دنیا رفتن. تاریخچه جشن سده رو اینجا فردوسی میگه❤️

Apr 16th
Reply

Mohsen Dargi

سپاس از شما، اگه خودتون ادامه رو نمیگذارید بگین کجا میتونیم ادامه رو پیدا کنیم، ممنون

Apr 4th
Reply

Hadi Kamell

ممنون میشم ادامه رو بذارید

Oct 18th
Reply

Hadi Kamell

روحشون شاد. چه صدایی. چه خوانشی ♥

Oct 18th
Reply

Alex Poolad

لطفاً بقیه قسمت ها رو هم به اشتراک بذارید.

Sep 13th
Reply

در سکوت

بسیار عالی،. ادامه قسمت ها آپلود نشده؟

Mar 1st
Reply