Discoverپادکست چکاوا
پادکست چکاوا

پادکست چکاوا

Author: chakava | چکاوا

Subscribed: 1,624Played: 44,587
Share

Description

چکاوا پادکستی درباره گویندگی و دوبله می باشد. در این پادکست درباره دوبلورهای پیشکسوت و حرفه ای و گویندگان جوان صحبت می شود. از تاریخ دوبله و گویندگی سینما و تلویزیون و رادیو تا استودیوهای دوبله و نریشن و همچنین به معرفی کتاب و مقالات مختلف درباره دوبله پرداخته می شود.
41 Episodes
Reverse
مقدمه سلام به رفقای باحال چکاوایی خودمونو و سلام به گوشایی که دنبال چیزای معمولی نمیگردن. ما تو این قسمت از چکاوا قراره بریم سراغ یه سفری که هیچکس نمیتونه ادعا کنه نرفته و نبوده، چون هممون یه روزی توش بودیم، فقط قسمت بد ماجرا اینجاست. که هیچ‌کدوممون یادمون نمیاد. ما قراره بریم توی دنیای قبل از به دنیا اومدنمون، همون دنیایی که قبل اینکه اصلا بدونیم صدا یعنی چیه و چشممون به این دنیای عجیب و غریب باز بشه، فقط گوش میکردیم و میشنیدیم. منظورم شکم مادرامونه. حالا سوال اینه، اولین صداهایی که شنیدیم چی بودن؟ چه صداهایی بودن که باعث شدن مغز کوچولومون کم‌کم یاد بگیره گوش بده، بفهمه، و بعدا توی دنیا با صداها ارتباط بگیره؟ اصلا میدونید نوزاد قبل اینکه چیزی ببینه، اول میشنوه؟ یا اینکه میدونستید مغزش با صدا رشد میکنه؟ حاضرید با هم بریم توی تاریک‌ترین جای دنیا؟ یعنی رحم مادر. جایی که تاریکه ولی ساکت نیستا. شاید فکر کنید که توی شکم مادرامون همه چی آرومه. یه سکوت سنگین و مطلقه. ولی حقیقت اینه که اونجا پره از صداس، صداهایی که از بدن مامانا میان. از قلبشون، از جریان خونشون، از نفس کشیدنشون و حتی از صدای حرف زدن و خندیدناشون. جنین از حدود هفته ۱۸ بارداری شروع میکنه به شنیدن. ولی هنوز خیلی کوچولوئه. اون گوشای کوچیکش تازه داره شکل میگیره. تا اینکه تو هفته ۲۵ صداها رو کم‌کم و واضح‌تر میشنوه. یعنی حالا دیگه وقتشه که دنیا براش آهنگ پخش کنه. فکر کنم با این جای داستان خیلی کیف کنید و حتی چشماتون یه نمه خیس بشه که بدونید اولین موسیقی زندگی یه آدم، صدای قلب مادرشه. اون ضرب‌آهنگ منظم، اون تاپ‌ تاپ آشنا، میشه تِم اصلی زندگی. یه جورایی انگار قلب مامانامون، لالاییِ قبل از لالاییه. صداهایی که مغز رو میسازن تا حالا فکر کردی مغز یه نوزاد چطوری رشد میکنه؟ جوابش شاید براتون عجیب باشه، ولی یه بخش مهمش با همین صداهاست. مغز جنین تو رحم، فقط دنبال رشد فیزیکی نیست، دنبال یادگیری هم هست و نکته جذاب اینجاست که این یادگیری با صدا شروع میشه. وقتی بچه صداهای تکرارشونده میشنوه، مثل ضربان قلب یا صدای نفس کشیدن مادر، مغزش کم‌کم الگوها رو میفهمه. این الگوها همینطوری الکی نیستنا، اینا پایه‌ی اون چیزیه که بعدا تبدیل میشه به توجه به یادگیری یا حتی به زبان. یعنی این صداها یه جور سیگنال‌ آموزشی هستن برای مغز نوزاد. مخصوصا وقتی آهنگا یا لالایی‌ ها تکرار میشن، اونجاست که مغز یاد میگیره چیزای شبیه به هم رو تشخیص بده و همین، پایه‌ِ درک برایِ یادگیری زبان در سال‌ های بعدی میشه. در واقع مغز نوزاد از توی رحم با صدا تمرین میکنه، با وجودِ اینکه حافظه‌ِ بلند مدتش هنوز فعاله نیست، ولی مغز با الگوهای صوتی داره بازی میکنه و در نهایت قوی تر و آماده‌تر میشه. پس اگه فکر می‌کنید حرف زدن با شکم مادر یا پخش کردن موسیقی و اینجور چیزا الکی و از خودشون ساختن، دوباره فکر کن، شاید همون صداهای ساده، دارن پایه‌ی یه ذهن قوی رو میسازن. مادرِ با صدای استریو، صدای بیرون و صدای درون. جنین فقط صدای توی بدن مادر رو نمیشنوه، صدای بیرون رو هم میشنوه، اما خب با یه فیلتر. مثل وقتی که سرتو بکنی زیر آب و یکی بیرون حرف بزنه، یه جور صداهای مبهم به لحاظ تشخیص صدا نه کلام، کِدر مشخص که بفهمی چی میگه، اونجوری. حالا جالبه بدونید که جنین صدای مادرشو از بین همه‌ صداها بهتر تشخیص میده. چون صدای مامان از تا دو مسیر بهش میرسه، یکی از راه هوا و یکی هم از طریق استخونا و مایعات بدن مادر، به زبون ساده تر بخوام بگم یعنی صدا، دوبله شده دست جنین فسقلی میرسه. یادتونه بالاتر گفتیم لالاییِ قبل از لالایی، حالا منظورمون چی بود؟ اینکه صداهایی که مادر در طول روز میشنوه و تولید میکنه، کم‌کم تبدیل میشن به نُتای یه سمفونی عجیب واسه جنین. وقتی مامان میخنده، وقتی آواز میخونه یا وقتی با کسی حرف میزنه یا گریه میکنه، همه این صداها تبدیل میشن به تجربه ها‌ی شنیداریِ اولیه برا بچه. یه تحقیقی نشون داده که بچه‌هایی که مادرشون توی بارداری زیاد موسیقی گوش میدن یا آواز میخونند، بعد از تولد با همون آهنگا آروم‌تر میشن. یعنی یه جوری براشون آشناست. اونم تو قسمت ناخودآگاه ذهن، چون خودآگاه که تو مرحله هنوز آکبندِ آکبنده. انگار یه خاطره‌ِ مبهم از دوران قبل از تولد دارند. حالا یه سوال عجیب؟ به نظرتون اون صداهایی که توی رحم مادر میشنویم، روی شخصیت و احساسی امنیت ما تاثیر داره؟ بعضی روانشناسا میگن آره. اونایی که تو دوران جنینی بیشتر صدای آروم، موسیقی ملایم، صدای خنده و حرفای مهربون شنیدن، بعدا توی زندگی آروم ‌تر و اجتماعی‌تر شدن. یعنی واقعا صداهایی که ما اصلا یادمون نمیاد، میتونن آیندمون رو شکل بدن؟ شاید آره. شایدم نه. ولی یه چیزی قطعیه، این که اون صداها بی‌اثر نبودن. پس یادتون باشه اگه مامان شدید یا مامانای باردار و از روزای اول حاملگیشون دور و برتون دیدید. بگید اوکی، ژنتیک و دی اِن اِی سر جای خودش. ولی خداوکیلی این نُه ماه و دندون رو جیگر بذارید و حتی اگه شده با صداتون اَدای آدمای شاد و آروم و در بیارید شاید فرجی شد. یه بی اعصاب و بد اخلاقم تو دنیا کمتر باشه، بازم یه دونست. دکتر نغمه کاظمی، متخصص نوروساینس میگن که وقتی جنین توی رحم مادره، مغزش به شکلِ شگفت ‌انگیزی در حال یادگیری و شکل‌گیریه، صداهایی که جنین میشنوه، تأثیر عمیقی روی ساختارهای احساسی مغزش میذاره، مثلا ممکنه یه نوزاد بعد از تولد، وقتی یه لحن خاص یا صدای آشنا رو میشنوه، واکنش‌های احساسی نشون بده، ولی حتی خودش ندونه چرا این حس بهش دست میده، یعنی انگار اون صداها توی مغز جنین حک میشن و بعدن وقتی بزرگ شد ازشون خاطره یا احساس میسازن. حالا یه مورد از همه مهم تر و جذاب تره اینه که حواس جنین وقتی تو دلِ مامانشه، فقط به شنیدن صدا محدود نمیمونه ها، وقتی مامانش یه آهنگ شاد گوش میده، فقط گوش جنین نیست که فعال میشه، بلکه کل بدنش هم با حرکت‌های مادرش هماهنگ میشه. مثل وقتی که دمای بدن مادرش تغییر میکنه، این فسقلی از این ور ضربان قلبش تندتر یا آروم‌تر میشه و حتی حرکات ریزِ مادر، مثل تکون خوردن یا آرامش، همه به شکل یه حس کامل و هماهنگ به جنین منتقل میشن. اینجوریه که جنین هم ‌زمان با شنیدن صدا، یه تجربه‌ی چندحسی داره، یعنی صدا رو که میشنوه و گرما و تکون ‌ها رو حس میکنه، این هم‌ آواییه باعث میشه اون صداها تبدیل به یه خاطره‌ عمیق‌تر و پیچیده‌تر بشن. انگار صدای شادی مامانی، با هر ضربه‌ِ قلب و هر تکونِ بدنش، یه لالایی چند بعدی میسازه که توی ذهن کوچولوش، رُشد میکنه و حک میشه. صدای پدر هم مهمه درسته که گفتیم صدای مادر از دو طرف به جنین میرسه و نقش پررنگ‌تری داره، ولی نباید از صدای پدر غافل شد، جنین از حدود هفته ۲۵ بارداری، میتونه صداهای بیرونی رو تشخیص بده و اگه یه صدای خاص، مثل صدای بابا، مدام تکرار بشه، ذهن کوچولوش شروع میکنه به ذخیره کردن اون صدا به عنوان یه فرد آشنا، خیلی خیلی آشنا که مثل مامان قراره بعدها زیاد شنیده بشه. خیلی از باباها فکر میکنن ارتباطشون با بچه از لحظه‌ی تولد شروع میشه، ولی واقعیت اینه که اگه از همون دوران بارداری با جنین حرف بزنن، یا حتی فقط کنار مادر بخندن، اون صدا برای بچه تبدیل میشه به یه حس خیلی خیلی آشنا و شاید باور نکنید که خیلی از روانشناسا و دانشمندا معتقدند که تو این مرحله، ژنتیک و صدا میتونن با هم همراه بشن و حس های قوی تری بسازن. بعد از تولد، خیلی از نوزادها وقتی صدای پدرشونو میشنون، واکنش نشون میدن. چون اون صدا رو از قبل شنیدن، حالا شاید واضح نبوده، شاید شبیه حرف زدن زیر آبه، ولی بوده و مغز کوچولوش یادشه. پس باباها، تو دوران بارداری صدا داشته باشین. بخونین، حرف بزنین، شعر بگین، حتی شوخی کنین،  باور کنین این صداها، پایه‌ی یه رابطه‌ی صمیمی در آینده بین خودتون و گل دختر و گل پسراتونه. خنده؛ موزیکِ خوشحالی توی شکم یکی از شیرین‌ترین صداهایی که یه جنین میتونه بشنوه، صدای خنده‌ِ مامانه. حالا چرا؟ چون وقتی مادر میخنده، هم از داخل بدنش ارتعاش ایجاد میشه، هم صدای خندیدن از بیرون میاد. یعنی دوباره همون حالت دابل‌ساید، یا درون بیرونِ معروف. ولی موضوع فقط شنیدن نیستا. موقع خندیدن، هورمون‌های شادی تو بدن مادر بیشتر میشن و این حال خوب، از طریق جُفت به بچه هم منتقل میشه. چقدر عجیب نه؟ یعنی خنده هم از گوش میرسه، هم از طریق خون. مغز نوزاد ممکنه نفهمه این صدا چیه، ولی حس خوبشو ثبت میکنه. اون شادی، اون لرزش خفیف و ریتم تند، همه میشن یه یادگیری ناخودآگاه. به خاطرِ همینه که خیلی از نوزادا، با شنیدن صدای خنده یا شادی، راحت‌تر میخوابن یا آروم میگیرن. اینجوری بگیم که صدای خنده، اولین نشونه‌ِ اینه که دنیا، میتونه جای خیلی بدی هم نباشه. خب دیگه کم کم وقتشه این نی نی های فسقلی بیان بیرون و بفهمن ما این ور تو این سر و صدا چی داریم میکشم. تولد بچه اولین باریِ که صدا رو با چشم همراه میکنه. وقتی بچه به دنیا میاد، واسه اولین بار صداهایی که قبلا فقط میشنیده رو میتونه با یه تصویر ببینه. حالا وقتی مامانش حرف میزنه، صدا رو که میشنوه هیچی، لبای مامان هم می‌بینه این همون دنیای جدیدِ معروفهِ که به روی این نی نی ما باز میشه، همون سینک و هماهنگ سازیِ خودمون. بچه‌ها به شکل باورنکردنی ‌ای نسبت به صدای مادر حساسن. حتی اگه ده‌ نفرم تو اتاق با هم حرف بزنن، بچه فقط با شنیدنِ صدای مامانشِ که آروم میگیره. این یعنی چی؟ یعنی مغز از قبل، این صدا رو به عنوان امنیت ذخیره کرده. خدایی آدم میمونه و مغزش هنگ میکنه از این تکامل. لالایی، اِدامه‌ی رحم بیرون از بدن لالایی یه چیز عجیب‌ غریبه. انگار مامانا با لالایی دارن همون محیط رحم و دوباره واسه بچه بازسازی میکنن. یه صدای نرم، ریتمیک، ملایم و تکرارشونده درست مثل صدای قلبِ مهربونشون. اصلا شاید دلیل اینکه خیلی از ما با شنیدنِ صدای باد و بارون یا امواج دریا یا حتی کولر و پنکه خوابمون میبره، این صداهای یک نواخت و بدون شوک، اینه که مغزمون هنوز دنبالِ اون حس آشنای رحم میگرده. اونجایی که صداها همیشه یه ریتم داشتن. راستی میدونستید یه سری صداها ضبط میشن ولی خاطره نمیشن یه نکته‌ی جالب اینه که اون صداهای قبل از تولد هیچ‌ وقت به شکل خاطره ذخیره نمیشن؛ چون مغز هنوز قسمت حافظش فعال نیست. ولی یه جوری دیگه ذخیره میشن، چجوری؟ یه جور اثر عاطفی دارن. مثل یه عطری که نمیدونی از کجاست، ولی دلتو میلرزونه. اون شکلی. یعنی بازم همون بحث خودآگاه، ناخودآگاه خودمونه. اون رد و اثری که میذاره در حد خاطره و تجسم جذابه. * دنیایِ صدا قبل از دیدن قبل از اینکه بچه بتونه چیزی رو ببینه، دنیای صداهاشه که راه ارتباطیش و با جهان باز میکنه. برای همینه که صدای مامان، صدای بابا، صدای موسیقی و حتی صدای سکوت همش مهم میشن. بچه با صدا یاد میگیره توجه کنه. با صدا ارتباط میگیره، با صدا میفهمه کی خوشحاله، کی ناراحته، کی نزدیکشه، کی غریبه ‌ست. خب این یعنی چی؟ این یعنی صدا فقط واسه گوش نیست. صدا یه حسه. یه آغوشه. یه راهه برای گفتن، من اینجام، نترس این صدا میتونه صدای پدر یا مادرت باشه، صدای کائنات یا دنیا باشه، یا حتی صدای خودت باشه. وقتی به این فکر میکنی که اولین چیزی که از دنیا تجربه کردی، نه تصویر بوده، نه بو، نه مزه، بلکه یه صدا بوده، یه عالمه چیز عجیب تو دل آدم تکون میخوره. شاید واسه همینه که صدا هنوزم میتونه بیشتر از هر چیز دیگه ‌ای آروممون کنه بهمون انگیزه بده، یا حتی بغضمونو در بیاره. خب، اینم از سفرِ صوتی‌ ما از دل تاریکیِ رحم تا نورِ چشم‌هایی که هنوز دنیا رو نشناختن ولی با صدا آشنا بودن. چه جالبه که ما آدما قبل از دیدن، شنیدن رو تجربه می‌کنیم نه؟ انگار صدا یه جورایی دعوت‌نامه ‌ست به زندگی، یه جور دستِ نامرئی که میگه بیا، اینجاست که همه چی شروع میشه. اون صدای مبهمِ قلب مادر، نفس‌هاش، زمزمه‌های گُنگی که از دنیای بیرون رد میشد و به گوش ما میرسید، شد الگوی همه صداهایی که بعدن دنبالش میگردیم، توی لالایی‌ها، توی صداهای نرم و
مقدمه سلام به رفقای باحال چکاوایی خودمونو و سلام به گوشایی که دنبال چیزای معمولی نمیگردن. ما تو این قسمت از چکاوا قراره بریم سراغ یه سفری که هیچکس نمیتونه ادعا کنه نرفته و نبوده، چون هممون یه روزی توش بودیم، فقط قسمت بد ماجرا اینجاست. که هیچ‌کدوممون یادمون نمیاد. ما قراره بریم توی دنیای قبل از به دنیا اومدنمون، همون دنیایی که قبل اینکه اصلا بدونیم صدا یعنی چیه و چشممون به این دنیای عجیب و غریب باز بشه، فقط گوش میکردیم و میشنیدیم. منظورم شکم مادرامونه. حالا سوال اینه، اولین صداهایی که شنیدیم چی بودن؟ چه صداهایی بودن که باعث شدن مغز کوچولومون کم‌کم یاد بگیره گوش بده، بفهمه، و بعدا توی دنیا با صداها ارتباط بگیره؟ اصلا میدونید نوزاد قبل اینکه چیزی ببینه، اول میشنوه؟ یا اینکه میدونستید مغزش با صدا رشد میکنه؟ حاضرید با هم بریم توی تاریک‌ترین جای دنیا؟ یعنی رحم مادر. جایی که تاریکه ولی ساکت نیستا. شاید فکر کنید که توی شکم مادرامون همه چی آرومه. یه سکوت سنگین و مطلقه. ولی حقیقت اینه که اونجا پره از صداس، صداهایی که از بدن مامانا میان. از قلبشون، از جریان خونشون، از نفس کشیدنشون و حتی از صدای حرف زدن و خندیدناشون. جنین از حدود هفته ۱۸ بارداری شروع میکنه به شنیدن. ولی هنوز خیلی کوچولوئه. اون گوشای کوچیکش تازه داره شکل میگیره. تا اینکه تو هفته ۲۵ صداها رو کم‌کم و واضح‌تر میشنوه. یعنی حالا دیگه وقتشه که دنیا براش آهنگ پخش کنه. فکر کنم با این جای داستان خیلی کیف کنید و حتی چشماتون یه نمه خیس بشه که بدونید اولین موسیقی زندگی یه آدم، صدای قلب مادرشه. اون ضرب‌آهنگ منظم، اون تاپ‌ تاپ آشنا، میشه تِم اصلی زندگی. یه جورایی انگار قلب مامانامون، لالاییِ قبل از لالاییه. صداهایی که مغز رو میسازن تا حالا فکر کردی مغز یه نوزاد چطوری رشد میکنه؟ جوابش شاید براتون عجیب باشه، ولی یه بخش مهمش با همین صداهاست. مغز جنین تو رحم، فقط دنبال رشد فیزیکی نیست، دنبال یادگیری هم هست و نکته جذاب اینجاست که این یادگیری با صدا شروع میشه. وقتی بچه صداهای تکرارشونده میشنوه، مثل ضربان قلب یا صدای نفس کشیدن مادر، مغزش کم‌کم الگوها رو میفهمه. این الگوها همینطوری الکی نیستنا، اینا پایه‌ی اون چیزیه که بعدا تبدیل میشه به توجه به یادگیری یا حتی به زبان. یعنی این صداها یه جور سیگنال‌ آموزشی هستن برای مغز نوزاد. مخصوصا وقتی آهنگا یا لالایی‌ ها تکرار میشن، اونجاست که مغز یاد میگیره چیزای شبیه به هم رو تشخیص بده و همین، پایه‌ِ درک برایِ یادگیری زبان در سال‌ های بعدی میشه. در واقع مغز نوزاد از توی رحم با صدا تمرین میکنه، با وجودِ اینکه حافظه‌ِ بلند مدتش هنوز فعاله نیست، ولی مغز با الگوهای صوتی داره بازی میکنه و در نهایت قوی تر و آماده‌تر میشه. پس اگه فکر می‌کنید حرف زدن با شکم مادر یا پخش کردن موسیقی و اینجور چیزا الکی و از خودشون ساختن، دوباره فکر کن، شاید همون صداهای ساده، دارن پایه‌ی یه ذهن قوی رو میسازن. مادرِ با صدای استریو، صدای بیرون و صدای درون. جنین فقط صدای توی بدن مادر رو نمیشنوه، صدای بیرون رو هم میشنوه، اما خب با یه فیلتر. مثل وقتی که سرتو بکنی زیر آب و یکی بیرون حرف بزنه، یه جور صداهای مبهم به لحاظ تشخیص صدا نه کلام، کِدر مشخص که بفهمی چی میگه، اونجوری. حالا جالبه بدونید که جنین صدای مادرشو از بین همه‌ صداها بهتر تشخیص میده. چون صدای مامان از تا دو مسیر بهش میرسه، یکی از راه هوا و یکی هم از طریق استخونا و مایعات بدن مادر، به زبون ساده تر بخوام بگم یعنی صدا، دوبله شده دست جنین فسقلی میرسه. یادتونه بالاتر گفتیم لالاییِ قبل از لالایی، حالا منظورمون چی بود؟ اینکه صداهایی که مادر در طول روز میشنوه و تولید میکنه، کم‌کم تبدیل میشن به نُتای یه سمفونی عجیب واسه جنین. وقتی مامان میخنده، وقتی آواز میخونه یا وقتی با کسی حرف میزنه یا گریه میکنه، همه این صداها تبدیل میشن به تجربه ها‌ی شنیداریِ اولیه برا بچه. یه تحقیقی نشون داده که بچه‌هایی که مادرشون توی بارداری زیاد موسیقی گوش میدن یا آواز میخونند، بعد از تولد با همون آهنگا آروم‌تر میشن. یعنی یه جوری براشون آشناست. اونم تو قسمت ناخودآگاه ذهن، چون خودآگاه که تو مرحله هنوز آکبندِ آکبنده. انگار یه خاطره‌ِ مبهم از دوران قبل از تولد دارند. حالا یه سوال عجیب؟ به نظرتون اون صداهایی که توی رحم مادر میشنویم، روی شخصیت و احساسی امنیت ما تاثیر داره؟ بعضی روانشناسا میگن آره. اونایی که تو دوران جنینی بیشتر صدای آروم، موسیقی ملایم، صدای خنده و حرفای مهربون شنیدن، بعدا توی زندگی آروم ‌تر و اجتماعی‌تر شدن. یعنی واقعا صداهایی که ما اصلا یادمون نمیاد، میتونن آیندمون رو شکل بدن؟ شاید آره. شایدم نه. ولی یه چیزی قطعیه، این که اون صداها بی‌اثر نبودن. پس یادتون باشه اگه مامان شدید یا مامانای باردار و از روزای اول حاملگیشون دور و برتون دیدید. بگید اوکی، ژنتیک و دی اِن اِی سر جای خودش. ولی خداوکیلی این نُه ماه و دندون رو جیگر بذارید و حتی اگه شده با صداتون اَدای آدمای شاد و آروم و در بیارید شاید فرجی شد. یه بی اعصاب و بد اخلاقم تو دنیا کمتر باشه، بازم یه دونست. دکتر نغمه کاظمی، متخصص نوروساینس میگن که وقتی جنین توی رحم مادره، مغزش به شکلِ شگفت ‌انگیزی در حال یادگیری و شکل‌گیریه، صداهایی که جنین میشنوه، تأثیر عمیقی روی ساختارهای احساسی مغزش میذاره، مثلا ممکنه یه نوزاد بعد از تولد، وقتی یه لحن خاص یا صدای آشنا رو میشنوه، واکنش‌های احساسی نشون بده، ولی حتی خودش ندونه چرا این حس بهش دست میده، یعنی انگار اون صداها توی مغز جنین حک میشن و بعدن وقتی بزرگ شد ازشون خاطره یا احساس میسازن. حالا یه مورد از همه مهم تر و جذاب تره اینه که حواس جنین وقتی تو دلِ مامانشه، فقط به شنیدن صدا محدود نمیمونه ها، وقتی مامانش یه آهنگ شاد گوش میده، فقط گوش جنین نیست که فعال میشه، بلکه کل بدنش هم با حرکت‌های مادرش هماهنگ میشه. مثل وقتی که دمای بدن مادرش تغییر میکنه، این فسقلی از این ور ضربان قلبش تندتر یا آروم‌تر میشه و حتی حرکات ریزِ مادر، مثل تکون خوردن یا آرامش، همه به شکل یه حس کامل و هماهنگ به جنین منتقل میشن. اینجوریه که جنین هم ‌زمان با شنیدن صدا، یه تجربه‌ی چندحسی داره، یعنی صدا رو که میشنوه و گرما و تکون ‌ها رو حس میکنه، این هم‌ آواییه باعث میشه اون صداها تبدیل به یه خاطره‌ عمیق‌تر و پیچیده‌تر بشن. انگار صدای شادی مامانی، با هر ضربه‌ِ قلب و هر تکونِ بدنش، یه لالایی چند بعدی میسازه که توی ذهن کوچولوش، رُشد میکنه و حک میشه. صدای پدر هم مهمه درسته که گفتیم صدای مادر از دو طرف به جنین میرسه و نقش پررنگ‌تری داره، ولی نباید از صدای پدر غافل شد، جنین از حدود هفته ۲۵ بارداری، میتونه صداهای بیرونی رو تشخیص بده و اگه یه صدای خاص، مثل صدای بابا، مدام تکرار بشه، ذهن کوچولوش شروع میکنه به ذخیره کردن اون صدا به عنوان یه فرد آشنا، خیلی خیلی آشنا که مثل مامان قراره بعدها زیاد شنیده بشه. خیلی از باباها فکر میکنن ارتباطشون با بچه از لحظه‌ی تولد شروع میشه، ولی واقعیت اینه که اگه از همون دوران بارداری با جنین حرف بزنن، یا حتی فقط کنار مادر بخندن، اون صدا برای بچه تبدیل میشه به یه حس خیلی خیلی آشنا و شاید باور نکنید که خیلی از روانشناسا و دانشمندا معتقدند که تو این مرحله، ژنتیک و صدا میتونن با هم همراه بشن و حس های قوی تری بسازن. بعد از تولد، خیلی از نوزادها وقتی صدای پدرشونو میشنون، واکنش نشون میدن. چون اون صدا رو از قبل شنیدن، حالا شاید واضح نبوده، شاید شبیه حرف زدن زیر آبه، ولی بوده و مغز کوچولوش یادشه. پس باباها، تو دوران بارداری صدا داشته باشین. بخونین، حرف بزنین، شعر بگین، حتی شوخی کنین،  باور کنین این صداها، پایه‌ی یه رابطه‌ی صمیمی در آینده بین خودتون و گل دختر و گل پسراتونه. خنده؛ موزیکِ خوشحالی توی شکم یکی از شیرین‌ترین صداهایی که یه جنین میتونه بشنوه، صدای خنده‌ِ مامانه. حالا چرا؟ چون وقتی مادر میخنده، هم از داخل بدنش ارتعاش ایجاد میشه، هم صدای خندیدن از بیرون میاد. یعنی دوباره همون حالت دابل‌ساید، یا درون بیرونِ معروف. ولی موضوع فقط شنیدن نیستا. موقع خندیدن، هورمون‌های شادی تو بدن مادر بیشتر میشن و این حال خوب، از طریق جُفت به بچه هم منتقل میشه. چقدر عجیب نه؟ یعنی خنده هم از گوش میرسه، هم از طریق خون. مغز نوزاد ممکنه نفهمه این صدا چیه، ولی حس خوبشو ثبت میکنه. اون شادی، اون لرزش خفیف و ریتم تند، همه میشن یه یادگیری ناخودآگاه. به خاطرِ همینه که خیلی از نوزادا، با شنیدن صدای خنده یا شادی، راحت‌تر میخوابن یا آروم میگیرن. اینجوری بگیم که صدای خنده، اولین نشونه‌ِ اینه که دنیا، میتونه جای خیلی بدی هم نباشه. خب دیگه کم کم وقتشه این نی نی های فسقلی بیان بیرون و بفهمن ما این ور تو این سر و صدا چی داریم میکشم. تولد بچه اولین باریِ که صدا رو با چشم همراه میکنه. وقتی بچه به دنیا میاد، واسه اولین بار صداهایی که قبلا فقط میشنیده رو میتونه با یه تصویر ببینه. حالا وقتی مامانش حرف میزنه، صدا رو که میشنوه هیچی، لبای مامان هم می‌بینه این همون دنیای جدیدِ معروفهِ که به روی این نی نی ما باز میشه، همون سینک و هماهنگ سازیِ خودمون. بچه‌ها به شکل باورنکردنی ‌ای نسبت به صدای مادر حساسن. حتی اگه ده‌ نفرم تو اتاق با هم حرف بزنن، بچه فقط با شنیدنِ صدای مامانشِ که آروم میگیره. این یعنی چی؟ یعنی مغز از قبل، این صدا رو به عنوان امنیت ذخیره کرده. خدایی آدم میمونه و مغزش هنگ میکنه از این تکامل. لالایی، اِدامه‌ی رحم بیرون از بدن لالایی یه چیز عجیب‌ غریبه. انگار مامانا با لالایی دارن همون محیط رحم و دوباره واسه بچه بازسازی میکنن. یه صدای نرم، ریتمیک، ملایم و تکرارشونده درست مثل صدای قلبِ مهربونشون. اصلا شاید دلیل اینکه خیلی از ما با شنیدنِ صدای باد و بارون یا امواج دریا یا حتی کولر و پنکه خوابمون میبره، این صداهای یک نواخت و بدون شوک، اینه که مغزمون هنوز دنبالِ اون حس آشنای رحم میگرده. اونجایی که صداها همیشه یه ریتم داشتن. راستی میدونستید یه سری صداها ضبط میشن ولی خاطره نمیشن یه نکته‌ی جالب اینه که اون صداهای قبل از تولد هیچ‌ وقت به شکل خاطره ذخیره نمیشن؛ چون مغز هنوز قسمت حافظش فعال نیست. ولی یه جوری دیگه ذخیره میشن، چجوری؟ یه جور اثر عاطفی دارن. مثل یه عطری که نمیدونی از کجاست، ولی دلتو میلرزونه. اون شکلی. یعنی بازم همون بحث خودآگاه، ناخودآگاه خودمونه. اون رد و اثری که میذاره در حد خاطره و تجسم جذابه. * دنیایِ صدا قبل از دیدن قبل از اینکه بچه بتونه چیزی رو ببینه، دنیای صداهاشه که راه ارتباطیش و با جهان باز میکنه. برای همینه که صدای مامان، صدای بابا، صدای موسیقی و حتی صدای سکوت همش مهم میشن. بچه با صدا یاد میگیره توجه کنه. با صدا ارتباط میگیره، با صدا میفهمه کی خوشحاله، کی ناراحته، کی نزدیکشه، کی غریبه ‌ست. خب این یعنی چی؟ این یعنی صدا فقط واسه گوش نیست. صدا یه حسه. یه آغوشه. یه راهه برای گفتن، من اینجام، نترس این صدا میتونه صدای پدر یا مادرت باشه، صدای کائنات یا دنیا باشه، یا حتی صدای خودت باشه. وقتی به این فکر میکنی که اولین چیزی که از دنیا تجربه کردی، نه تصویر بوده، نه بو، نه مزه، بلکه یه صدا بوده، یه عالمه چیز عجیب تو دل آدم تکون میخوره. شاید واسه همینه که صدا هنوزم میتونه بیشتر از هر چیز دیگه ‌ای آروممون کنه بهمون انگیزه بده، یا حتی بغضمونو در بیاره. خب، اینم از سفرِ صوتی‌ ما از دل تاریکیِ رحم تا نورِ چشم‌هایی که هنوز دنیا رو نشناختن ولی با صدا آشنا بودن. چه جالبه که ما آدما قبل از دیدن، شنیدن رو تجربه می‌کنیم نه؟ انگار صدا یه جورایی دعوت‌نامه ‌ست به زندگی، یه جور دستِ نامرئی که میگه بیا، اینجاست که همه چی شروع میشه. اون صدای مبهمِ قلب مادر، نفس‌هاش، زمزمه‌های گُنگی که از دنیای بیرون رد میشد و به گوش ما میرسید، شد الگوی همه صداهایی که بعدن دنبالش میگردیم، توی لالایی‌ها، توی صداهای نرم و
مقدمه سلام به رفقای عزیزای دل چکاوا، خوش اومدین به یه اپیزود شلوغ پلوغ و البته  شنیدنی ما. من اینجام، شما هم که خب اینجایین، ولی این صدای بوق معمولا همه‌ جا تقریبا شنیده میشه، حتی اگه نزدیکش نباشی، یعنی از اون لحظه‌ای که از خونه میزنی بیرون تا همون لحظه‌ای که با چند تا بوق خسته‌ از ترافیک، میرسی پارکینگ خونتون. تا حالا شده فکر کنید چرا انقدر تو خیابون‌های ایران صدای بوق همه جا شنیده میشه؟ اصلا چرا انقدر بوق زدن تو فرهنگ ما جا افتاده؟ این بوق بی‌ زبون چی میخواد بگه؟ هشدار میده؟ دعوا داره؟ کمک میخواد؟ یا اصلا حوصله‌اش سر رفته همینجوری میخواد صدا بده؟ بخوام راحت باب حرف و باز کنم، باید بگم ما تو کشوری زندگی میکنیم که هر تقاطعش مثل یه سن تئاتر میمونه و بوق‌ها بازیگرای اصلیشن. یکی بوق میزنه بگه راه بده، داره دیر میشه، اون یکی بوق میزنه بگه حواست کجاست داداش؟ یکی دیگه فقط بوق میزنه چون اصلا عادت کرده، همیشه همینجوری بوق میزنه. ترافیک هم که قربونش برم تو شهرهای بزرگمون مثل یه داستان تموم نشدنیه. تهران، مشهد، اصفهان، شیراز، خلاصه هرکجا بری، یه ارکستر از صداها داره نواخته میشه، و وسط این ارکستر، یه ساز هست که همیشه کوک و آماده‌ست، اونم صدای بوقه. توی این پادکست، قراره با هم بریم سراغ ریشه‌ها، صداها، قانونا و حتی خنده‌ها و عصبانیت‌هایی که پشت بوقا پنهونه. قراره بدونیم بوق چجوری از یه ابزار ساده‌ِ هشدار تبدیل شده به یه جور زبون خیابونی. قراره بفهمیم چرا تو هند بوق تا این اندازه تبدیل شده به شخصیت اصلی این سرزمین، چرا تو نروژ بوق زدن بی‌ادبیه و باعث میشه راننده ها وحشت کنند مگه این که شرایط اضطراری باشه و در نهایت چرا تو چرا تو ایران….مممممممم…..خب بالاخره تو ایران همه ‌چی ممکنه. اگه با صدای بوق بزرگ شدی، اگه تو صف تاکسی یا پشت چراغ قرمز یه بار از شدت بوق زیاد نزدیک بود روانی بشی، یا حتی اگه ماشینتو تازه گرفتی و هنوز نمیدونی بوقش کجاست؟ این پادکست واسه شماهاست. پس کمربنداتونو ببند، آیینه‌هاتو تنظیم کنید، یه بوق کوچولو بزنید واسه شروع، شوخی کردم نزنیدا، ملت عصاب ندارن. چون قراره بریم تو دل یه داستان پرصدا. بوق، همین یه کلمه، همین یه صدا، پر از خاطرست، پر از هشدار و پر از زندگیه.  تاریخچه  تا حالا به این فکر کردید که این بوقی که صداش امروز با یه اشاره‌ کوچیک از پشت فرمون درمیاد، از کجا اومده؟ اصلا کی اولین بار گفت ماشین باید صدا بده تا بقیه بفهمن داره میاد؟  پس بیاید برگردیم به عقب، خیلی عقب، به روزای اول به دنیا اومدنِ وسیله‌های نقلیه، یعنی وقتی ماشین‌ها بی‌صدا بودن ولی خیابون‌ها شلوغ نبود. اون آخرای قرن نوزده، وقتی اولین ماشینا ساخته شدن، اصلا کسی به بوق فکر نکرده بود. چون ماشین‌ها کُند و آروم بودن و اصلا نمیشد سرعت رفت باهاشون، تعدادشون کم بود، خیابونا هم بیشتر مال اسب و گاری بودن. اما کم‌کم با بیشتر شدن تعداد ماشینا، نیاز به یه سیستم هشداردهنده حس شد. چون وقتی ماشینی میخواست از پشت سر رد بشه یا کسی توی خیابون حواسش نبود، خیلی راحت تصادف اتفاق میفتاد.   اولین بوق دنیا، یه سازدهنی دستی بود قبل اینکه برسیم به این که این صدای رو اعصاب به شکل الان و گسترده ای که وجود داره زیر سر کشور آلمان بود و چی شد به اینجا رسید بریم ببینیم قبل اینکه تو ماشینا جاساز بشه چه جوری شد که این جوری شد؟ تو سال ۱۸88، اولین مدل‌های بوق، بیشترشون شبیه بوق دوچرخه بودن، از اون پلاستیکیا، یه توپ پلاستیکی یا چرمی بود که راننده با دست فشارش میداد و از توش یه صدای آرررر درمیومد. بهش میگفتندbulb horn  یا همون بوق تُپی، حالا سرچ کنید ببینید خیلی بانمکه قیافش، دقیقا همونی که رو دوچرخه‌های قدیمی میدیدیم. سال ۱۹۰۸، انقلاب در بوق‌سازی همینطوری چند سالی که گذشت، یه مهندس آمریکایی به اسم مک‌کان یه نوع بوق مکانیکی اختراع کرد که صدای خاصی میداد. اون صدای معروف آهووگااا بود که تو فیلم‌های سیاه‌وسفید قدیمی شنیدیم. این بوق‌ها خیلی زود محبوب شدن و تقریبا روی هر ماشینی نصب شدن. حتی هنری فورد، وقتی مدل T معروف رو ساخت، این بوق رو روش گذاشت. اما بریم سراغ بوق برقی یا الکترونیکی خودمون یه کمپانی خفن، با اصالت آلمانی و مهندسی درجه‌یک که اسمش بوشه، سال ۱۸۸۹ میلادی توسط یه آقای زرنگ و آینده نگری به اسم رابرت بوش تو شهر اشتوتگارت آلمان تاسیس شد. این شرکت الانم زیر نظر بنیاد رابرت بوش میچرخه ها. یعنی همه‌چی هم علمی، هم اصولی، از این درست حسابیا. اوایل قرن بیستم بود که جناب بوش تصمیم میگره یه نابغه‌ جوون به اسم گاتلاب هانولد رو بیاره توی تیمش. هانولد اولش شاگرد کارگاهِ بوش بود، ولی خیلی زود نشون داد که فقط شاگرد نیست و یه مغزِ واقعیه. گذشت و گذشت تا اینکه این رفیق نابغه ما، تونست علاوه‌ بر کار روی شمع خودرو، تو زمینه‌های سیم‌کشی روشنایی، استارت، و مهم‌تر از همه، بوق ماشین هم یه تحول حسابی راه بندازه. زمان مشخصش که سخت میشه و اینجور داستانا یکم تاریخش اینور اونوره، ولی بر اساس مقاله های موثق، تو تاریخ ۱۲ آوریل ۱۹۱۴، آقای بوش درخواست ثبت اختراع بوق برقی رو تو آلمان داد. ولی خب فقط ثبت اختراع نبود، بوش دنبال یه بوق خاص بود، بوقی که هم صداش تا فاصله‌ِ زیادی بره، هم دلنشین باشه، هم مصرف برقش کم باشه و قیافش هم قشنگ و هم جمع ‌و‌جور باشه. یعنی میخواست یه بوق شیک و باکلاس درست کنه. تا اینکه بالاخره سال ۱۹۲۱، بوق ماشین بوش اومد بیرون و ترکوند. همون بوقی که همه اون ویژگی‌هایی که بوش دنبالش بود و داشت. جالب اینجاست که این بوق، با یه تکنیکی ساخته شده بود به اسم لوله‌های بسته‌شده که الهام‌گرفته از لوله‌های ارگ کلیسا بود. این لوله‌ها بالاشون بسته بود، واسه همین صداشون ملایم‌تر و کنترل‌شده‌تر از لوله‌های باز درمیومد. نتیجه چی شد؟ یه بوق خوش‌صدای خاص که نه فقط تو بازار جا افتاد، بلکه یه جورایی شد امضای کار شرکت بوش. همه گیری بوق برقی با پیشرفت صنعت خودرو، دهه ۳۰ میلادی، بوق‌های میکانیکی تو دنیا کم‌کم جای خودشونو دادن به بوق‌های الکترونیکی، همه این بوق‌ها با برق کار میکردن، صدای دقیق‌تر، قوی‌تر و پایدارتر داشتن. تازه، شرکت‌ها شروع کردن به طراحی صداهای مختلف برای بوق‌ها، از بوق بلند و خشن کامیون‌ها گرفته تا بوق نرم و مودبانه‌ی ماشین‌های سواری کوچیک. الان که خیلی از تاریه اختراع این وسیله عموما رو اعصاب ولی ناجی گذشته، بعضی ماشین‌های لاکچری، بوق مخصوص خودشونو دارن. بعضی‌ها بوق‌های فانتزی میذارن که آهنگ میزنه یا صداهای خنده‌دار درمیاره. تو آمریکا یه دوره مد شده بود ماشینا بوقشون آهنگ کارتون‌ها یا فیلم‌ها رو میزد. یه جور شوآف بوقی بود  باورتون میشه حتی توی هواپیماها هم یه سیستم بوق‌ مانند وجود داره؟ البته نه برای هشدار به عابر پیاده، برای ارتباط بین خدمه و خلبان. مثلا وقتی مهماندار میخواد با خلبان صحبت کنه، یه صدای بوق‌مانند تو کابین پخش میشه. جا داره البته اینجا خداروشکر کنیم که دوچرخه‌ها زنگ دارن، نه بوق، واقعا تصور کن یکی داره با دوچرخه از ته کوچه میاد، یهو بوق کامیون بزنه، نصف محل سکته میزنن. این زنگای خوش‌صدای دوچرخه، یه حالت بامزه و مهربون دارن، یه جوری که انگار خود دوچرخه ک خیلی هم موقره داره کاملا مودب میگه، ببخشید، خیلی عذر میخوام اگه امکان داره راه بدین من رد شم. البته هستند یه عده که میرن واسه دوچرخشون بوق میخرن، اونم چه بوقی؟ بوق پراید، موتور، وانت نیسان، که اگه بخوایم بگیم ریشه این کار از کجا میاد، خیلی جالب نیست، بگذریم. بوق کامیونا، هیولاهای جاده این بوق کامیونا رو شنیدید؟ همون که وقتی صداشون در میاد انگار دل کوه میلرزه، اصلا واسه این نیست که بگن ببخشید رد میشیم، انگار میگه با زبون خوش برو کنار دارم رد میشم، این بوق واسه اینه که همه بفهمن یه غول جاده‌ای داره میاد، مخصوصا تو جاده چالوس که همه جا قفل شده، فقط بوقه که قشنگ راه و باز میکنه. بوق کامیون معمولا بادیه که بهش میگن پنوماتیکی و جنسش هم بیشتر فلزیه، تا صداش حسابی بلند و وحشی باشه.  بوق کشتی بوق کشتی یه صدایی داره که انگار داره به کل دنیا میگه من دارم میام، همه کنار، مخصوصا اونجایی که از دل مه بیرون میاد، صدای بوقش طوریه که آدم حس میکنه الان قراره دزدان دریایی بریزن بیرون. یه جور بوقه که دل آدم می‌لرزه، ولی خب دریا هم با عظمتشه دیگه. بوق کشتی هم معمولا از فلز سنگین ساخته میشه و مدلش هم بادی یا بخاریه، که صداش مثل غرش نهنگه وسط اقیانوس. بوق قطار بوق قطار رو که دیگه همممون شنیدیم، مخصوصا اونایی که تو بچگی تو روستا بودن یا نزدیک راه‌آهن. یه صدای کشیده وعجیبه که انگار داره میگه قطار داره میره، جا نمونی، بوق قطار معمولاً فلزی و از نوع بادی و با خودش یه حال و هوای خاص داره، وقتی میاد، دل آدم واسه جاهایی که نرفته تنگ میشه. بوق از یه توپ کوچیک چرمی شروع شد، به مروزز شد سازوکار حرفه‌ای خودروهای مدرن، شد زبون مشترک خیابون. توی دنیای امروز، بوق فقط یه صدا نیستا، یه واکنش یا یه ابزار ارتباطیه. بوق در ایران اگه موافق باشید، بریم سراغ تاریخچه بوق تو ایران؟  خب، حالا که فهمیدیم بوق تو جهان چه جوری به‌ وجود اومد و چه جوری پیش رفت، بیاید یه کوچولو زوم کنیم روی خودمون بوق تو ایران از کی اومد؟ با چی اومد؟ مردم باهاش چه برخوردی کردن؟ بریم تو دل قصه تو تاریخ ثبت شده که اولین خودروی وارد شده به ایران، حوالی سال ۱۲۷۹ خورشیدی، حدود ۱۹۰۰ میلادی، تو زمان مظفرالدین شاه قاجار وارد شد. اون ماشین چی بود؟ یه اتومبیل فرانسوی که خود شاه از اروپا با خودش آورد. خب رو ماشینم بوق داشت دیگه، اونم همون بوق تُپی بود، که راننده یا خود شاه فشار میداد و میگفت، برو کنار که اعلیحضرت دارن رد میشن.  شوکه شدن مردم از بوق و ماشین حالا جالبه از شوکه شدن مردم از صدای بوق براتون بگم. اون موقع مردم اصلا ماشین ندیده بودن، چه برسه به بوق، بوقای قطارم که در ایران چون با صدای خود قطار میومد و جای ریل ها، قابل تشخیص بود خب نمیترسیدن، ولی بوق ماشین چون بین جمعیت بود، صداش که میومد، بچه‌ها گریه میکردن، حتی تو بعضی از روایت ها اومده که زمان قاجار بعضیا فکر میکردن از ما بهترون توشه، یا مثلا میگفتن این ماشین با دودی که ازش در میاد و صدای عجیب غریب بوقش، کار شیطونه. چه حرفا………. اصلا خیابون‌گردی با ماشین و بوق، خودش یه نمایش بود. یه جور خودنمایی اعیونی. ماشین‌دارا، بوق‌دارای خاص بودن. تا سالها تو ایران، ماشین‌دار بودن یه امتیاز خاص بود. تعداد ماشین‌ها به شدت کم بود و هر ماشینی بوق خاص خودش و داشت. بوقشون یه جور شناسنامه‌ی صدا بود. طرف اگه بوق مخصوص ماشینِ خان رو میشنید، می‌فهمید که خب خان داره میاد، برین کنار. تو بعضی مناطق، حتی صدای بوق یه ماشین خاص، میتونست باعث سکوت یا احترام مردم بشه. باور کنید تو بعضی شهرها، مثل تبریز و اصفهان، آدمای مهم با ماشین و بوق خاصشون میومدن وسط بازار، یه بوق بلند میزدن که همه بفهمن اومدن، یعنی بوق یه جور اعلام حضور بود. یه مدل امضای صوتی. اصلا اون موقع بوق فقط هشدار نبود، بوق یعنی من رسیدم، منو ببینید یا دیگه ته تهش برین کنار، راه بدین. از دهه ۱۳۳۰ به بعد، وقتی واردات ماشین بیشتر شد، بوق‌ها هم حرفه ‌ای‌تر شدن. دیگه خبری از بوق تُپی نبود. بوق‌ها برقی شدن و یه صدای خاص گرفتن. تو دهه چهل و پنجاه، کم‌کم بوق زدن الگو گرفت: مثلا دوتا بوق کوتاه یعنی سلام، یه بوق آروم یعنی مرسی، یه بوق طولانی و خشن یعنی دادا چته؟ اینجوری   بوق تو فرهنگ عامه ایران تو فیلم ‌های قدیمی ایرانی، بوق یه بخش مهم از فضا بود. مثلا تو فیلم‌های فردین یا بیک ایمانوردی، وقتی قهرمان با ماشین میومد، بوق میزد، دختر فیلم لبخند میزد، و همین شروع یه ماجرای عاشقانه بود. باور کنید بودا ولی امروز بعد از بیشتر از صد سال، بوق تو ایران شده یه زبون مستقل. آدما با بوق خوشحالی ‌شونو نشون میدن مثلا وقتی تیم ملی ایران میبره، با بوق اعتراض می‌کنن به رفتارای یه سری اشخاص، تشکر میکنن، یا اصلا به شکل خودآگاه و ناخود
معمولا وقتی صحبت از سینما قبل از انقلاب به میون میاد، نا خودگاه ذهنِ افراد سَمتِ فیلم های کاباره ای و به اصطلاح فیلم فارسی میره. اما حقیقت اینه که این دسته از آثار رو فقط عموم جامعه و افرادی که نگاهی تفننی به سینما در اون زمان داشتند، می پسندیدند. در کنارِ این سینمای عوام پسند اما، بودند هنرمندانی که نگاهِ عمیق تری به مقوله هنرهای تصویری مثل سینما و تئاتر داشتند، افرادی که جدای از زرق و برق و ستاره شدن، به دنبال چرایی ها بودند که پاسخشون، فقط در عالم هنر هویدا میشد. یکی از این هنرمندان مستعد و خوش صدا، شهره آغداشلو بود. بازیگری مسلط و پر احساس، که به دلیل صدای طنین انداز ، قدرتمند و منحصر به فردی که داشت، خیلی زود، جای خودش رو در جهان هنر پیدا کرد، اما دست سرنوشت او رو در شرایطی عجیب و غیر قابل پیش بینی قرار داد برای همین، اول از همه نگاهی به زندگینامه این هنرمند میندازیم تا از مسیری که از ابتدا تا به امروز طی کرده بهتره باخبر بشیم. زندگینامه شاید این قصه، کلیشه ای به نظر برسه اما، بازیگرهای زیادی در دنیا هستند که با تقلید کردنِ رفتارهای دیگران، به استعدادشون در بازیگری پی برده شده. از رابین ویلیامز و جیمی فاکس گرفته تا جنیفر انیستون و جیم کری. و هیچکدومشون فکر نمی کردند که روزی این شیرینی های لحظه ای، سرنوشتون رو برای همیشه تغییر بده. خانم شهره آغداشلو، با نام اصلی شهره وزیری تبار هم از این قاعده مثتثنی نیست. کلیدِ ورودِ تقریبا ناخواستشون به دنیای بازیگری، با تقلید و ادای فامیل رو در اوردن شروع شد. وقتی که روزهای تعطیل همه دور هم جمع می‌شدند، بعد از ناهار ادای همه خانواده رو در میورد و با لذتی که نصیب بقیه می کرد، روز و شبشون رو می ساخت. اما اولین بذر رو دوست صمیمی عمشون، یعنی مرحوم جمیله شیخی در ذهنشون کاشتند. روزی که همه در خانه عمه دور هم جمع شده بودند، شهره نوجوون رو صدا می کنند تا اداِ جمیله شیخی رو در بیاره، از اونجایی که صدای هر دو بَم و پر قدرت بود، آغداشلو بلافاصله یکی از دیالوگ های معروف شیخی رو با جمله: بدرالزمان تورو خدا با من اینطوری صحبت نکن. گفت و جمیله شیخی از این میزان تسلط صدا و راحتی تقلید حیرت کرده بود و به عمه شهره آغداشلو گفت که این بچه باید هنرپیشه بشه. شاید این همون جمله ای بود که آغداشلو دوست داشت از زبون کسی بشنوه، اما از طرف دیگه، نقشه  های پدر برای آینده اش اجازه فکر کردن زیاد به این جمله طلایی رو نمیداد. پدری که سودای فرستادن شهره رو به کشور آلمان برای درس خوندن در رشته پزشکی داشت، قطعا خیلی براش خوشایند نبود که اون رو در حرفه پر هیاهو و عجیبی مثل بازیگری ببینه. همه چیز خیلی آروم پیش می رفت تا زمانی که فیلمِ فراموش نکردنی بر باد رفته روی پرده های سینمای ایران رفت و فکر و خیال بازیگری رو، در سرِ خیلی از دخترها و پسرهای این سرزمین انداخت. یکی از همین دخترا شهره خانم آغداشلو بود که در سن شونزده سالگی، حسابی با اسکارلت قصه همزادپنداری کرده بود و فکر کردن به این حرفه براش از همیشه پر رنگ تر شده بود. تئاتر  از اونجایی که برای بچه ها، خصوصا دخترها، گفتن همچین تصمیم هایی به پدر سخته، شهره با غصه خوردن و گریه های فراوون، به دختر دایی‌هایش میگه  که اصلی ترین تصمیم زندگیش رو گرفته و دوست داره که بازیگر بشه، در نهایت با دیپلمی که به هنر مرتبط نبود، به پدرش گفت که می خواد این حرفه رو با تئاتر شروع بکنه و پدرش با تئاتر به اندازه سینما مخالف نبود و با شرط اینکه شهره نام خانوادگی خودش رو بعد از شهرت تغییر بده، اجازه داد که در حرفه تئاتر تحصیل کنه و بعد از این اذنِ به موقع، آغداشلو در سال 1349 و سن هجده سالگی کار خودش رو در بازیگری تئاتر، با شرکت در کارگاه های نمایش آغاز کرد. یه روز در تئاتر شهر، برای نقش ملکه ژاپن در نمایش (جاده باریک به شمال دور) تست می گرفتند، در سالن انتظار، جای سوزن انداختن نبود و همه منتظر بودند تا این نقش رو تصاحب کنند. بیژن صفاری، آربی آوانسیان، اسماعیل خلج، مریم خلوتی و آشور بانیپال، افراد مشهور در سالن بودند، بعد از تست، به آغداشلو گفتند در ساختمون بعدی منتظر باش تا ما نتیجه رو بهت اعلام کنیم، در ساختمون دوم که شهره پیش آقای نعلبندیان نشسته بود، نیم ساعتی بیشتر نگذشت که معلوم شد از میون این همه آدم، شهره آغداشلوِ که  قراره نقش ملکه ژاپن رو بازی کنه و در کنارش ماهی هفتصد تومن هم حقوق بگیره. جالبه بدونید اون زمان اگر کسی هم برای اولین بار برای نقش مهمی انتخاب میشد، حق و حقوقش، بی هیچ منتی، مثل یک بازیگره حرفه ای سرجاش بود. همه افرادی که اهل هنر هفتم هستند، خوب میدونند که در کنار بازی های قدرتمند و پر احساس، اما این صدای شهره آغداشلوِ که اون رو از هم دوره ای های خودش متمایز میکنه. صدایی بسیار عمیق، بَم و پر صلابت، که در عین حال زنانه است و میتونه به راحتی احساسات، قدرت و ویژگی های یک زن رو به مخاطبین انتقال بده. و چه اِلمانی، بهتر از یک صدای قدرتمند، در درجه اول، میتونه به یک بازیگر تئاتر، این اعتماد به نفس رو بده که یک سالن چند صدنفری یا گاهی چند هزار نفری رو در دست بگیره و مغلوب خودش بکنه. پس میشه گفت که جمیله شیخی با یک جمله کوچیک، نه تا ته مسیر، که تَهی وجود نداره، اما تا روی سن هنرنمایی کردن و روی پرده سینما رفتنِ شهره آغداشلو رو به درستی تصور کرده بود.  از مهمترین کارهای تئاتر شهره آغداشلو، گلدونه خانم بود که با وجود کیفیتی که داشت، اولین کارِ مردمی اون به حساب میومد. چون قبل از این اثر، بیشتر در آثارِ هنری و خارجیِ ساموئل بِکت و برتولت برشت بازی میکرد.   سینما در قبل از انقلاب شهره آغداشلو، بر خلاف اسمش، تصمیم خودش رو از همون روز اولی که به پدرش قول داده بود تا زرق و برق و شهرتِ سینما اسیرش نکنه، گرفته بود و علاقه زیادی هم به سینمای عوام پسند و فریبنده اون روزها نداشت. بر خلاف افرادی که تصور می کنند سینما قبل از انقلاب، فقط در عرق و ورق و زر ورق خلاصه میشد. بودند کارگردان های بزرگی مثل علی حاتمی، بهرام بیضایی، پرویز کیمیاوی، داریوش مهرجویی، عباس کیارستمی، امیر نادری و مسعود کیمیایی که در اون زمان خلافِ این عقیده رو ثابت کردند و با موج نویی که به راه انداختند، اسم سینما ایران رو در فستیوال های مختلف جهان، پُر آوازه کردند. دو سالی میشد که آغداشلو در کارگاه نمایش تئاتر شهر مشغول به کار بود و بعد از بازی ها و نقش های  و تجربه های متفاوت در تئاتر، بالاخره زنگ حضورش در سینما در سال 1351 به پیشنهادِ محمدرضا اصلانی که دوست همسرش بود. براش به صدا در اومد. در اون زمان که شهره با آیدین آغداشلو ازدواج کرده بود و طبق قولی که به پدرش داده بود، نام خانوادگی خودش را حذف کرد و فامیلی آیدین، یعنی آغداشلو رو برای خودش انتخاب کرده بود. اون دوران که بیشتر آثار سینمایی قهرمان محور بودند، خیلی فیلم های پر شخصیت مرسوم نبود. اما فیلم سینمایی شطرنج باد به کارگردانی محمدرضا اصلانی، یکی از زیباترین و بهتری فیلم‌‌های بود که هم از لحاظ ساخت و هم تصویر برداری، تبدیل به یکی از متفاوت ترین آثار آن زمان شد. قصه فیلم، روایتگرِ سرنوشتِ یک خانواده قاجاری بود که در درون یک خانه چند صد ساله زندگی می کنند و شهره آغداشلو در نقشِ کنیزک یکی از بهترین بازی های کارنامه خودش و به طور کلی بازی های اون دوران رو به تصویر کشیده، این فیلم زیبا و خوش ساخت با فیلمبرداری هوشنگ بهارلو که در عمارت مشیرالدوله فیلم‌برداری شده بود و درونمایه آن، نمایش فساد فراگیر دور قاجاریان و شکاف‌های اجتماعی رو نشون میداد، فیلم فقط یک بار نمایش داده شد و بعد از آن با سانسور و توقیف مواجه شد. جالبه بدونید که فیلم سینمایی شطرنج باد توسط سینماتک بولونیا ، با پشتیانی و حمایت بنیاد فیلم مارتین اسکورسیزی و با کمک مالی بنیاد جرج لوکاس مرمت شده. عباس کیارستمی بعد از دیدنِ نمایش معروف گلدونه خانم، ی تصمیم گرفت که آغداشلو، بعد از ساخت چند فیلم کوتاه در کانون پرورش فکری کودکان، اولین بازیگر زنِ فیلم بلند و داستانی اون، به اسم گزارش بشه.  به نقل از صحبت های خود شهره آغداشلو، بعد از خوندن فیلمنامه به عباس کیارستمی میگه که اصلا این فیلم درباره چی بود؟ و بعد از دوباره خوندن تازه متوجه میشه که این قصه در اوج سادگی چه معنای زیبایی داره. و چقدر نمادین و درست حرف خودش رو میزنه. به اندازه ای که در قبل و بعد از انقلاب سانسور شد. احتمالا تمام دوستداران سینمای شاعرانه علی حاتمی، فیلم سینمایی رنگیِ سوته دلان رو تماشا کردند. فیلمی که در کنار کارگردانی و قصه دلپذیر، بازی های درخشان بازیگراش خصوصا بهروز وثوقی در نقش یک معلول ذهنی، تماشاگران اون زمان رو به وجد اورده بود و بیشتر به سینمای حاتمی علاقه مند کرده بود. آغداشلو با اولین فیلمی که در کار کیارستمی بازی کرده بود، تونست رضایت علی حاتمی رو جلب کنه و بازیگر فیلم سوته دلان علی حاتمی بشه . شهره در این فیلم ایفاگرِ نقشِ دختر معصومی بود که به خاطر فقر به فحشا روی اورده بود. بازی ظریف و روون آغداشلو در نقش اقدس، زنی که همراه و هم زبون مجید با بازی بهروز وثوقی میشه، در همون حضورهای اول، مهر تاییدی روی بازیگری شهره میزنه و به تماشاگر و سینماگر ثابت میکنه که، هرچند بازیگر تئاتره اما در بازی های مینیمال هم تبحر لازم رو داره. و طبق گفته خودش، به تصویر کشیدن این زن که در آن زمان هم کم نبود، چالش جالبی رو براش رقم زد. اما در این میون آغداشلو فیلمی داشت که هیچ وقت به نمایش در نیومد و به اکران هم نرسید. فیلم سینمایی (سرابِ سلطانیه) به کارگردانی پروین انصاری، از معدود کارگردانان زن آن زمان، که تازه از ایتالیا آمده بود، این اثر در مورد مسجد سلطانیه بود که بعدها توسط مغول‌ها اشغال میشه و سردارمغول در اون جا خوابی میبینه، که در اون خواب بهش گفته میشه که این مسجد متعلق به مسلمون هاست. و سردار هم فردای آن روز منطقه رو برای همیشه ترک میکنه. ساخت این فیلم تموم میشه و صدای شعارهای مردم ایران کم کم به صدا در میاد. سینما بعد از مهاجرت شهره آغداشلو، به رغمِ حضور موثری که در ایران  در حرفه های تئاتر و سینما داشت، از زمانی که تصمیم گرفت در آمریکا مشغول به کار بشه، مسیر خیلی سختی در پیش نداشت و خیلی زود غرب، اون رو به عنوان یک بازیگر حرفه ای پذیرفت. بیشتر فیلم هایی که آغداشلو در نقش یک ایرانی ایفا میکرد، در قالب یک مهاجر بود که در یک شرایط اضطراری مجبور به فرار میشه. دو سال بعد از فیلم هتل آستوریا، یعنی در سال 1991 اون در فیلم سینمایی رها بازی کرد. فیلم رها قصه زنیه که در خلال انقلاب ایران، کارش رو از دست میده و مجبور به مهاجرت میشه و در زمان فرار ، شوهر و دخترش در ایران دستگیر میشند و اون مجبوره که به تنهایی به مسیر خودش ادامه بده. آغداشلو، بعد از فیلم بیست دلار در سال 1993، در فیلم سینمایی راز بهشت، اولین فیلم ایرانی-آمریکایی انگلیسی زبان که در ایالات متحده توزیع شد، ایفای نقش کرده. این فیلم به نویسندگی و کارگردانی کامشاد کوشان در سال ۱۳۸۰ اکران شد. قصه این اثر درباره برادر و خواهری ایرانیه که به تازگی وارد آمریکا شدند و در محله‌های خطرناک لس آنجلس به دنبال مادر ربوده شد‌شون هستند. این فیلم در مدت سه ماه اکران، در سینماهای کالیفرنیای جنوبی و منطقه خلیج سانفرانسیسکو، روی پرده سینماها رفت. یک سال بعد در ماه آوریل، فیلم سینماییِ آمریکاِ زیبا، به کارگردانی بابک شُکریان و با بازی منصور خواننده لس آنجلسی، به نمایش دراومد. این اثر روایت کننده قصه جوانی به اسم هوشنگ، با بازی منصور یک جوانی ایرانیه که بعد از انقلاب، به آمریکا مهاجرت کرده و با پادویی در یک مغازه امرار معاش می‌کنه، اما رویای بزرگی که ذهنش رو درگیر کرده، تأسیس یک کلوپ ایرانیه. شهره آغداشلو در این فیلم، نقش یک بازیگر مشهور و ایفا کرده و بازی متفاوتی رو رقم زده. فیلم های مریم، تسخیر شده و نبض، فیلم هایی هستند که آغداشلو، بین سالهای 2001 تا 2003 در اون ها بازی کرده، اما شاید بشه گف
مقدمه همه ‌چی از یه سکوت شروع میشه، سکوتی که به‌ طرز مرموزی سنگینه. انگار دنیا در شُرفِ داد و فریادیِ که هنوز نزده.  فکر کن وسطِ یه روز آروم و عادی، بغلِ گوشمون، یه دفعهِ یه صدای وحشتناک میشنویم، صدایی که هوا رو میشکافه. هنوز نفهمیدیم چی شده که زمین داره میلرزه، پنجره‌ها میلرزن، یه موج نامرئی از وسط هوا رد میشه و بعدش بوووووووووووووم. یه انفجار مهیب و وحشتناک، صدایی که انگار خود زمین ترکید. اون لحظه فقط یه چیز تو ذهنت میپیچه: چی بود این؟ اما پشت این صدا، فقط یه بمب نیست، پشتش علم فیزیکه، مکانیک سیالات، روان‌شناسی انسان، ترکیبی از گازهای داغ، فشار وحشیانه، انرژی مهار نشده و موج‌های صوتی‌ خوابیده که بدن ما رو مثل برگ توی باد تکون میده. شاید ندونید، اما صدای انفجار، با همه صداهایی که توی زندگی میشنویم فرق داره. حالا چرا؟ چون این صدا زاییده خشونتِ فضاست. چون این صدا فقط از راه گوش وارد نمیشه، از راه پوست، از راه سینه، از راه استخون هم حس میشه. این صدا فقط شنیده نمیشه، تجربه میشه. تو این اپیزود امروز قراره راجع به صدای انفجار با هم حرف بزنیم. یعنی از لحظه‌ای که یه موشک از لانچر جدا میشه تا ثانیه‌ای که انرژی پنهونش با خشونتِ بی‌نهایت آزاد میشه. میخوای بدونی چرا صدای انفجار همیشه دیر میرسه، ولی وقتی میرسه، از خود انفجار هم وحشتناک‌تره؟ میخوای بدونی چرا بعضی انفجارها صدایی ندارن و بعضیا دنیا رو می‌لرزونن؟ پس بزنید بریم به عمق صدا. به جایی که علم، تبدیل میشه به وحشت، به حیرت و به هیجان. شروع مطلب اصلی تا حالا به این فکر کردید چرا صدای یه انفجار، انقدر ترسناک و تکون دهندست؟ چی میشه که یه بمب، با اینکه فقط یه قطعه‌ست، صداش تا چند کیلومتر می‌پیچه، شیشه میشکنه، گوشا سوت میکشه و دل آدما از جا کنده میشه؟ چرا وقتی موشک سقوط میکنه یا نارنجک منفجر میشه، بدنمون از شدت صدا منقبض میشه؟ اصلا این صدا از کجا میاد؟ چه اتفاقی داره توی مولکول‌های هوا، توی فیزیک و توی مغز ما میفته؟ بذارید ساده بگم، صدای انفجار یه پیام ‌رسون خشمگینه، یه جور هشدار از طرف طبیعت یا جنگ یا تکنولوژیه. فقط یه صدا نیست، یه موج ضربه‌ایه که با سرعت سرسام‌آور میاد و بی ‌رحمانه میکوبه و همه چی و نابود میکنه. ما توی این اپیزود، قراره بریم سراغ رازهای پشت پرده این صدا. از فیزیک موج انفجار تا اینکه اصلا چرا صدا با تاخیر میرسه؟ از صدای ترسناک‌ترین انفجار تاریخ تا حس عجیبی که یه صدای بوم، توی قفسه سینمون ایجاد میکنه. اگه عاشق علم، صدا، جنگ، طبیعت یا حتی فیلم‌های اکشن باشی، این اپیزود مخصوصِ خودته. چون ما قراره بفهمیم وقتی دنیا میلرزه، چی داره داد میزنه؟ یه لحظه چشم‌هاتو ببند و تجسم کن، یه دشت بزرگ، یه سکوت سنگینِ سنگین، یه نور تیز، مثل برق که میزنه تو چشمِ آدم و بعد نه صدایی، نه لرزشی، فقط چند ثانیه سکوتِ مرگبار و بعد یهو بــــوم. میدونید چه جوری میشه؟ صدا از زیر زمین میاد، از تو قفسه سینه‌ات رد میشه، موجش میخوره به مغزت و بدن میفهمه که این یکی انفجار معمولی نیست. اینه صدای بمبِ اما بذار براتون بگم داستان این صدا چیه اصلا؟ مثلا وقتی یه بمب اتمی منفجر میشه، انگار خود فیزیکِ که میترکه. هوا یهویی از شدت گرما تبدیل به پلاسما میشه، یعنی چی؟ پلاسما حالت چهارم ماده بعد از جامد، مایع، گازِ. یعنی وقتی گاز انقدر گرم بشه که الکترون‌ها از اتم‌ها جدا بشن، اینجوری ماده به حالت پلاسما در میاد. یعنی اصلا هوا دیگه هوا نیست، فقط و فقط یه بخار مرگباریه که داره دیوونه ‌وار به هر طرف پخش میشه. همون لحظه، موج انفجار با سرعتی بیشتر از صدای معمولی، همه‌چیز رو له میکنه. این صدا دیگه فقط گوش‌خراش نیست، دل‌خراشه، استخون میلرزونه و عقل‌ از سر آدم میپرونه. میشه گفت صدای بمب اتم یه جور شوک صوتیه. نه اونجوری که بگی اوه چه صدای بلندی بود. این صدا اول نمیاد، دیر میاد، اما وقتی اومد، انگار قراره دنیا تموم بشه و بره پی کارش. مثل یه مشت بزرگ که بعد از مکث، صاف بخوره وسط پیشونیت. اگه بخوایم این موضوع رو به شکل کاملا علمی باز کنم باید اینجوری بگم که:  تو لحظه‌ی انفجار یک بمب، انرژی شیمیایی یا هسته‌ای در کسری از ثانیه آزاد و این انرژی به شکل گرما، نور، فشار و موج ضربه‌ای منتقل میشه. از اون طرف دمای لحظه‌ای تو مرکز انفجار ممکنِ از ۳۰۰۰ تا حتی چند ده هزار کلوین برسه. کلوین معیارِ سنجش دماست؛ که در این شرایط، هوا دیگه به ‌عنوان گاز معمولی رفتار نمیکنه، چون یونیزه شده، یعنی به یون های مثبت و منفی تبدیل شده که قابلیت رسانایی پیدا میکنند و به حالت پلاسما درمیاد. حالتی از ماده که در اون الکترون‌ها از اتم‌ها جدا شده‌ و محیطی رسانا و فوق‌العاده داغ شکل میگیره. این حرارت شدید باعث انبساط بسیار سریعِ حجم عظیمی از گاز اطراف میشه. انبساطی که در مقیاسِ میکروثانیه رخ میده. در نتیجه، موجی از فشار شدید موسوم به موج ضربه‌ای تولید میشه، این موج تفاوت بسیار زیادی با امواج صوتی عادی داره، چون به جای یک نوسان ملایم در فشار، اینجا با جبهه‌ای از فشار فوق‌العاده بالا مواجهیم که با سرعتی فراتر از سرعت صوت در هوا حرکت میکنه، گاهی تا چند برابر سرعت صوت. در این موج ضربه‌ای، نوساناتِ چگالی، دما و فشار به‌ اندازه ای بالاست که حتی مولکول‌های هوا موقتا تخریب و بازسازی میشند. این شرایط، باعث گسیل طیفِ گسترده‌ای از فرکانس‌های صوتی میشه، یعنی از فروصوت گرفته تا فراصوت که گوش انسان تنها بخشی از اون رو در قالب صدای شدید و لرزاننده درک میکنه. از این طرف، ساختار این امواج، غیرخطی هستند، یعنی انرژی اونها در طی مسیر مثل امواج عادی افت نمیکنه، بلکه میتونند تا کیلومترها ادامه پیدا کنند. در واقع، شدت بالای فشار و دانسیته‌ِ انرژی در این موج، باعث یک اثر دوگانه میشه، تخریب فیزیکی محیط و ایجاد صدایی فوق‌العاده بلند و ضربه‌ای که منشأ اون، همین شکست تعادل ترمودینامیکی لحظه‌ای در هوای اطرافه. تفاوت بین بمب اتمی و بمب هسته‌ای توی ادبیات عمومی، واژه های بمب اتمی و بمب هسته‌ای بعضی وقتا به ‌جای یکدیگه به کار میرند، اما از دیدگاه علمی این دو اصلا در سطح یکدیگه نیستند. بمب هسته‌ای اصطلاحِ کلی‌تریه که به هر نوع سلاحی اطلاق میشه که انرژی خودشو و از واکنش‌های هسته‌ای تأمین میکنه، حالا میتونه شکافت هسته ‌ای باشه یا همجوشی هسته‌ای، در حالی که بمب اتمی معمولا به سلاحی اطلاق میشه که صرفا بر پایه‌ شکافت هسته‌ای ساخته شده باشه. اما به لحاظ علمی تفاوت خیلی زیادی با هم دارند.  1.بمب اتمی بمب اتمی بر پایه‌ی شکافت هسته‌ایه. توی این فرآیند، هسته‌ی سنگینِ اتم‌هایی مثل اورانیوم-۲۳۵ یا پلوتونیوم-۲۳۹ به دو یا چند هسته‌ کوچیک‌تر شکافته میشند. این شکافت منجر به آزاد شدن مقدار بسیار زیادی انرژی، به همراه نوترون‌های آزاد میشه که این نوترون‌ ها، هسته‌های دیگه رو میشکافن و یک واکنش زنجیره‌ای مهیب ایجاد میکنند. این همون فناوری‌ای که تو بمب‌های هیروشیما و ناگاساکی در جنگ جهانی دوم استفاده شد. طراحی‌های معمول این نوع بمب شامل روش‌هایی مثل تفنگی یا طرح انفجاری برای رسیدن به جِرم بَحرانی، همون کمترین مقدار مادهِ شکافت پذیر و آغاز واکنش زنجیره‌ای هستند. ۲. بمب هسته ای (یا هیدروژنی) بمب ‌های حرارتی یا همون بمب‌های هسته‌ای از نوع همجوشی نسل پیشرفته‌تر سلاح‌های هسته‌ای هستند. این بمب‌ها از ترکیب هسته‌های سبک مانند دوتریوم و تریتیوم برای ایجاد یک هسته سنگین‌تر مثل هلیوم استفاده می‌کنند. فرآیند همجوشی تنها در دماهای بسیار بالا در حد چندین میلیون درجه کلوین اتفاق میفته، که این دما از طریق یک بمب شکافت اولیه تأمین میشه. یعنی در واقع بمب هیدروژنی، ترکیبی از هر دو نوع واکنش هسته‌ ای محسوب میشه، اول شکافت رخ میده تا انرژی لازم برای همجوشی رو فراهم کنه، بعد واکنش همجوشی باعث آزاد شدن انرژی بسیار بیشتری میشه. به همین دلیل قدرت تخریبی بمب‌های همجوشی میتونند تا هزاران برابر بیشتر از بمب‌های شکافت باشه. اوپنهایمر احتمالا همتون در رابطه با حادثه ای که تو ژاپن افتاد و نابودی هیروشیما و ناکازاکی شنیدید یا توی این یکی دو سال اخیر اوپنهایمر کریستوفر نولان و دیدید. وقتی کریستوفر نولان، فیلم اوپنهایمر رو ساخت، همه انتظار داشتن با یه فیلم پُر از صداهای انفجار و نورهای عجیب غریب روبه‌رو بشن. اما نولان کاری کرد که کمتر کسی انتظارش رو داشت. توی صحنه‌ی اصلی انفجار بمب اتم، صدا رو حذف کرد. سکوت مطلق. و اتفاقا همین سکوت، از هر صدایی بلندتر بود. چرا؟ چون همه میدونستن قراره صدایی بیاد، ولی نیومد، به جاش ذهن رو منفجر کرد. همونطوری که تو واقعیت خود بمب، جسم رو. دکتر رابرت اوپنهایمر، پدر بمب اتم، وقتی اولین‌بار تو صحرای نیومکزیکو انفجار تری‌نیتی رو دید، یه جمله تاریخی گفت: اکنون من مرگ شده‌ام، ویرانگر جهان‌ها. اما اون لحظه، قبل از اینکه صدا به گوشش برسه، فقط نور بود. یه نور سفید کورکننده. صدا با تاخیر رسید. ولی وقتی رسید، یه چیزی توی درون انسان‌ها رو ترکوند.اون صدا دیگه فقط انرژی آزاد شده نبود، یه جور اعتراف بود. انگار طبیعت داشت فریاد می‌زد: بی انصافای نامرد شماها خط قرمز رو رد کردید. همین جا، دقیقا همینجاست که علم و انسان به هم گره میخورن. صدای انفجار فقط نتیجه‌ واکنش‌های شیمیایی یا هسته‌ای نیست، بازتاب یک تصمیمه، یک انتخاب. و اون انتخاب، حالا توی دنیای ما صدای خاص خودش رو داره. هر بار که صدای بمب یا موشکی رو میشنویم، انگاری در واقع داریم پژواک همون تری‌نیتی رو میشنویم. پژواک تصمیم انسان برای ساختن بزرگ‌ترین صدا در جهان و اینجا شاید برای همیشه، شنیدن ترسناک‌تر از دیدن بشه. صدای انفجار از کجا میاد؟ فکر کن یه روز آسمون آبیه، یه نسیم ملایمی میوزه و تو خیابون همه مشغول کار و زندگی خودشونن. که یهو یه نور سفید و کورکننده، بعد چند ثانیه و بوم. یه صدای مهیب، انگار که دنیا داره نابود میشه. پنجره‌ها می‌لرزند، گوش‌ها زنگ میزنه، دل آدم هُری می‌ریزه پایین. حالا سوال اینه، چی شد که اون صدا اومد؟ جالبه بدونید که صدا از دل شکافتن فضا میاد. هر وقت چیزی منفجر میشه، ما فقط یه نور یا دود نمیبینیم. ما با یه هیولا طرفیم، شوکِ ‌موج. انفجار یعنی چی؟ یعنی انرژی توی یه فضای خیلی کوچیک فشرده شده، یهو آزاد میشه. مثلا یه بمب کوچیک شاید به اندازه‌ کف دست باشه، اما توی کمتر از یک هزارم ثانیه، یه عالمه گاز داغ تولید میکنه. اون گاز جایی برای جا گرفتن نداره، پس با وحشی‌ترین حالت ممکن به بیرون فشار میاره. حالا نتیجه چی میشه؟ یه موج عظیم از هوا که با سرعتِ بالاتر از صوت حرکت میکنه و بهش می‌گن موج ضربه‌ای. حالا چرا اینقدر بلنده؟ چون شوک‌ موج از همون لحظه انفجار به اطراف پخش میشه و وقتی به گوش ما میرسه، دیگه شبیه یه مشت محکم به گوش آدمه، نه یه صدای معمولی. حالا داستان انفجار از دید علم چیه؟ فکر کن که یه بمب داره تو خودش انرژی ذخیره میکنه، مثل کسی که نفسشو حبس کرده. وقتی منفجر میشه، اون انرژی یه دفعه آزاد میشه و باعث میشه که هوا تکون بخوره، اونم به نرمی، مثل یه لگد از طرف طبیعت. اون تکون، همونیه که گوشمون به عنوان صدا حس وحشتناک درک میکنه. اما چرا این صدا انقدر متفاوت از بقیه صداهاست؟ چون به‌جای اینکه مثل صدای ماشین یا آدم، آروم آروم شکل بگیره، توی یه لحظه آزاد میشه و ترکیبیه از فشار شدید، دما، و موجی که بافت هوا رو میشکافه. میخواید بدونید اولین انفجار تاریخ کی بود؟ یه صدو خورده ای سال بریم عقب، سال ۱۸۸۳، یه جایی توی اندونزی به اسم کراکاتوآ، یه آتشفشانی فعال شد. اما نه یه آتشفشان معمولی، کراکاتوآ وقتی منفجر شد، صدایی تولید کرد که از فاصله‌ی ۴۸۰۰ کیلومتری هم شنیده شد. یعنی اگه کسی تو تهران نشسته بود، صدای انفجارشو از هند میشنید. گزارش شده که صدای این انفجار توی ۵ درصد کل کره زمین شنیده شد. این یعنی بلندترین صدای ثبت‌شده در تاریخ بشر. جوری بود که فشار هوا باعث پارگی پرده‌ گوش ملوانا شد، حتی کسایی که روی کشتی در فاصله ۶۰ کیلومتری بودن. موج صدای اون انفجار، هفت
صدای زنگ نوکیا یادش بخیر، اون روزهایی رو میگم که هنوز دستمون به جای لمس کردن باید دکمه های موبایلو یکی یکی فشار میداد و تق تقش رو اعصاب هممون میرفت و انقدر کار هر روزِ هممون بود که به مرور عادی شد. گوشی نوکیا رو حتما همتون یادتون میاد، همون گوشیای خوش دست و جمع و جور که هممون کلی باهاش خاطره داریم، صدای اصلی زنگشو چی؟ یادتونه؟ از اون زنگ معروف Nokia Tune که همه جا می‌پیچید و دیگه نمادِ نوکیا شده بود بگیرید تا بقیه آهنگ‌هاش که همشون الان تبدیل به نوستالژی شدن.آهنگایِ زنگِ گوشیای نوکیا یه حسِ واقعی به آدم میداد، میدونید تکلیفمون باهاشون روشن بود و خیلی عجیب غریب نبودن. چون شرکتِ نوکیا همیشه به کیفیت صدای زنگاش اهمیت میداد و با دقت و وسواس زیادی ملودی هاشو انتخاب میکرد تا زنگ‌هایی داشته باشه که هم موندگار باشن و هم از این ور به دل همه بشینن. زنگایی که تو هر شرایطی به وضوح شنیده میشدن و یه جور حس خوب و دوست‌داشتنی با خودشون داشتن. فکر میکنم این حس اکثر صاحبای گوشی نوکیا باشه.نواهای معروف و موندگارش، مثلِ صدای زنگِ Nokia Tune که از رو آهنگی به اسم Gran Vals ساخته شده. اگه یادتون باشه کیفیت صدای نوکیا خیلی بالا بود و تا زنگ میخورد، صداش کل خونه و اداره رو بر میداشت. یکی از ویژگی های مهمش متنوع بودنِ زنگاش بود، آهنگا از سبکای مختلف موسیقی الهام گرفته شده بودند، از کلاسیک و جاز گرفته تا پاپ و این کار و برای صاحبش راحت میکرد، نوکیا همیشه یه گزینه مناسب واسه هر سلیقه‌ای رو داشت.اگه یکم ریز بشید احتمالا یادتون میاد که گوشی نوکیا، امکانِ تنظیم زنگای اختصاصی برای تماسا و پیامکا رو داشت و این امکان باعث میشد تا هر بار که گوشی زنگ میزد، بدون نگاه کردن به صفحه گوشی بفهمید که چه کسی تماس گرفته.از این طرفم با افکت‌های صوتی جذاب به زنگ‌هاش، تونست صداهایی ایجاد کنه که واقعا گوش‌نواز باشن. مثل افکت‌های صدا تو فضای باز یا صدای گیتار که همشون به جذابیت زنگ‌ها اضافه می‌کردند.حالا که اینا رو میشنوید احتمالا دلتون برای اون روزا و صدای زنگای گوشی نوکیا تنگ شده. میبینید تکنولوژی چقدر زود خودشو تبدیل به نوستالژی میکنه؟  
صداهام مثلِ عطرها همیشه آدما رو به یه روزایی میبرن که پر از خاطره ها و حال و هوای خوبن، یه سری صدا تو جهان هست که با تولدشون سرنوشت خیلی از آدمو و هنرشونو مشخص میکرد. تا حالا صدای آپارات به گوشتون خورده؟ همون صدای خِش‌خِش که موقع رد شدنِ نگاتیو از حلقه‌ها و چرخ‌دنده‌های دستگاه شنیده میشه رو میگم؟ این صدا یه جورایی امضاِ سینماست و واسه خیلیا یادآورِ روزهای ابتداییِ فیلم ‌سازی تو جهانه.شاید پدربزرگای ما یادشون باشه زمانی رو که سالنای تاریک سینما با نور لرزون و چرخش آپارات زنده میشدن. قرن نوزدهم داشت سر میومد که سر و کله آپارات پیدا شد، زمانی که برادرای فرانسویِ لومیر فیلمای کوتاهشونو تو سالن‌های کوچیک نمایش میدادن.وقتی اولین نمایش عمومی فیلما سال 1895 برگزار شد، اونجا بود که صدای آپارات به خاطر عملکردِ مکانیکی دستگاه خیلی واضح به گوش مردم خورد. برادرای لومیر برای نمایشِ فیلمایی مثل خروج کارگرا از کارخونه، اولین بار از این دستگاها استفاده کردن. این صداِ واضح آپارات، بیشتر به سالنای کوچیک و خاموش اون دوران تعلق داشت، جایی که هر بار نگاتیو از مقابل لامپ میگذشت، یه صدایی به وجود میومد که بخشی از جذابیت تجربه تماشا بود.اگر بخوایم تخمین بزنیم، قبل اینکه نو بیاد به بازار و دوربینا دیجیتالی بشن، شاید صدای آپارات توی تاریخ سینما میلیون‌ها بار تکرار شده، چون هر فیلمی که روی نگاتیو ساخته میشد، بالاخره باید از این دستگاه رد میشد. جالبه بدونید، از زمانی که صدا به فیلم اضافه شد، یعنی سینمای صامت هم به تاریخ پیوست، این صداِ آپارات بخشی جدانشدنی از تجربه‌ی فیلم دیدن بود. حتی امروز، خیلی از فیلمبازا وقتی این صدا رو میشنوند، یه جوری این نوستالژی شیرین براشون زنده میشه.جذابیت ماجرا اینجاست که این صدا در کنارِ اینکه بخشی از تکنولوژی اون زمان بود، تازه به یه عنصر حسی هم تبدیل شد، مثل عطرِ دفتر و کتاب قدیمی که آدمو به گذشته میبره. اگه به شما بگیم که به صدایِ یه آپارات واقعی گوش بدید، حتی اگه تو اون زمان زندگی نکرده باشید، قشنگ میتونید حس کنید که دارید تاریخ رو لمس می‌کنید، باور می‌کنید، چون این صدای یکنواخت و جذاب هنوز زندست، اونم برای همه عاشقای سینما که دلشون برای این جادوی قدیمی تنگ شده.آپارات و صداش شاید حالا بیشتر به نوستالژی‌ پیوسته باشه، ولی هر بار که یادت میفته، انگار یه گوشه قلبتُ قلقلک میده. چون این صدا انگار جون داره، خودش قصه میگفت و تماشاگر و مینشوند جلوی پرده‌ی سینما، درست وسط یه دنیای خیالی. ولی حالا هر چقدرم دیجیتال و مدرن شده باشیم، باز انگار گاهی اوقات میخوایم برگردیم به همون صدا، همون حال ‌و‌هوا و دوباره مثل قدیما توی تاریکی سالن، با صدای تیک تیکِ نگاتیو، وارد دنیای جذابی بشیم که انتهاش معلوم نیست.  
پایه اید این بار با یه صدا و وسیله دیگه با هم خاطره‌بازی کنیم؟ پس بزنید بریمما امروز رفتیم سراغِ همون تلفنای جذاب و نوستالژیکی که یه روزایی قلب تپندهِ خونه‌هامون بود. همون تلفنی که یه کُنجی رو روی میز یا کنار خونه واسه خودش پیدا میکرد و دست به کمر و مغرور میرفت تو قیافه که مثلا بگه من اینجام، کل اخبار فامیل و محله رو منم که رد و بدل میکنم.زنگش که میخورد، یه جوری صدای ررینگ ررینگ بلند میشد که انگاری خودشم از صدای خودش خوشش میومد. اگه یادتون باشه مامانامون همیشه چون دستشون بند بود با صدای زنگِ تلفن دستپاچه میپریدن سمتش و نفس نفس‌ زنون الو میگفتن ولی باباها که از سر کار برگشته بودن و تازه رفته بودن تو فاز استراحت، خیلی آروم با چهره‌ جدی گوشی رو برمیداشتن و با یه صدای ِشبه آلن دلونی میگفتن بله بفرمایید.یادتونه چقدر صبوری میکردیم برای چرخیدن حلقه هاش؟ همون حلقه‌ هایی که برای شماره گرفتن باید حوصله به خرج میدادیم که برگرده سر جاش تا بتونیم شماره بعدی رو بگیریم؟ صدای تیک تیک تیک چرخشِ شماره‌ها واسه خیلیا مثل یه موسیقی گوشنواز بود. وااای، ولی وای به حال کسی که اشتباهی شماره رو میگرفت و مجبور بود از اول همه رو تکرار کنه.راستی یادتونه سیم پیچ‌پیچی و بلندش چه کیفی داشت؟ موقع حرف زدن صد بار اونو دور انگشتمون میپیچوندیم و بازش میکردیم. اصلا به نظرتون چقدر این تلفنا بانیِ خبر خوب و بد، قهر و آشتی و عشق و عاشقی های یواشکی شدند؟ بریم دنبالِ بانی اصلیش جونم براتون بگه که این تلفن‌های قدیمی با صفحه شماره‌گیر چرخشی، به تلفن‌های گردون یا Rotary Dial Telephone معروفند.زحمت طراحیِ این تلفن باحال و بانمک و یه مخترع آمریکایی به اسمِ آلمن براون استروجر سال ۱۸۹۱ کشید. آقای استروجر که خودش یه کارآفرین و متصدی مراسم خاکسپاری بود، از این که اپراتورهای تلفن بعضی موقعه ها تماسا رو به رقیبش وصل میکردن، کلافه شده بود و تصمیم گرفت سیستم خودکاری طراحی کنه که شماره‌ها بدون دخالت به اپراتور وصل بشن، جالبه نه؟اما شکل و طرحی که ما امروز می‌شناسیم، یعنی تلفن‌های شماره‌گیر چرخشی با دیسک گردون، دهه ۱۹۱۰ بود که کمپانی‌های تلفن‌سازی بِل سیستم و وسترن الکتریک زحمتشو کشید و کلی هم طرفدارداشت و تا همین اوایل دهه هفتاد خودمون و دهه نود اون ور آبیا، بیکار نموندن.حالا امروز دیگه این تلفنا جاشونو دادن به موبایلای لمسی و اپلیکیشن‌های چت، ولی اگه یه روز گذرتون به یکی از این تلفن‌های قدیمی افتاد، یه الو درست و حسابی مثل همون روزا بگید و واسه چند لحظه برگردید به دنیای شیرین گذشته، همون روزهایی که صدای زنگ تلفن هم فال بود هم تماشا.
بیمارستان فکر کنید، یهو وارد یک بیمارستان شلوغ پلوغ میشد. نورهای روشن، صدای قدم‌های با عجله مریضا و دکترا و از یه سمت، بوی داروها و مواد ضد عفونی همه‌جا به مشام آدم میرسه و این وسط یه دفعه ای صدای بلندگو فضا رو پر می‌کنه: خانم دکتر نیکسون به اتاق عمل.سال 1956، دوباره آلفرد جی گروتر اختراعشو کامل تر کرد و به جای یک گیرنده یا گیرنده های محدود کاری کرد که پیجرهای بیمارستانی به‌طور معمول شامل یک فرستنده مرکزی و چندین واحد گیرنده بشند. یعنی وقتی که یه پزشک یا پرستار نیاز به کمک داشتند، بتونند با فشار دادن یه دکمه تو یک نقطه مشخص، پیغامی رو به فرستنده ارسال کنند، بعدش این پیغام به بلندگوها ارسال بشه و همه‌ی کادر درمانی بتونند بشنوند که چه کسی باید کجا بره. تازه اون زمان، صدای پیجرها به‌ قدری واضح بود که وسط شلوغی و هیاهو، همه صدا رو میشنیدند .اینجوری دیگه کادر درمان تو راهروها تند تند راه نمیرفتند و از ترس دیر شدن و بد حال شدن مریضا نمیدویدند و لازم نبود دیگه دنبال هم بگردند. فقط کافی بود یکی از پرستارا دکمه‌ رو فشار بده تا یهویی صدای دلنشین و آرومِ عموما یه خانومِ خیلی خوش صدا، فضای بیمارستان رو پر کنه و مثلا بگه آقای دکتر تیلور به آی سیو.این پیجرایی که خیلی وقته از نظر خیلیا فراموش شده دوست همیشگی کادر درمانه و اصلا بخشی از فرهنگ بیمارستان‌ها به حساب میاد، چون هر بار که صداشون به گوش بقیه میرسه، یک نوع همبستگی و همکاری بین پرستاران و پزشکان برقرار میکنه‌ و میشه گفت که پیجرهای بیمارستان‌ها و صدایی که ازش میاد، به کادر درمان یادآوری می‌کنند که همیشه باید آماده‌ِ خدمت به دیگران باشیم.فرودگاه: ویس هواپیما گذاشته بشهتجسم کنید تو فرودگاه بین‌المللی تهران هستید، چمدون به دست آماده یه سفر هیجان‌انگیز شدید، یه یکی دو ساعتیم تو صف‌های طولانی و پیچیده‌ای که خدایی میشه تو نیم ساعت جمعش کرد منتظر موندید و از اونجاییم که شب قبلش از استرس خوابتون نبرده، یه فنجون قهوه اسپرسو تو دستتون گرفتید و نشستید رو یکی از اون صندلیای سفت و سرد فرودگاه و دقیقا همون لحظه که دارید موبایلتونو چک می‌کنید و خیالتون راحته که هنوز چند ساعت دیگم وقت دارید که سوار هواپیما بشید و چون از بیخوابی تو عالم خودتون غرق شدید، یهو صدای پیجر بلندگو به دادتون میرسه که میگه:توجه توجه: مسافران محترم پرواز تهران به استانبول، لطفا سریعا به گیت شماره ۱۷ مراجعه فرماییدهمون لحظست که میخواد قلبتون از جاش کنده بشه، و از اونجایی که دچار اختلال زمانی شدید، قهوه‌ رو خورده نخورده میندازید تو اولین سطل آَشغال در دسترس و با استرس به سمت گیت میدوید. درسته بهتون یه شوک اساسی وارد کرد و به خاطر خوردن قهوه و بیخوابی همزمان ضربان قلبتون رفت روی صد و هشت، ولی حداقل از سفری که انقدر هزینش کردید جا نموندید. اینه قدرت پیجرها.ماجرا از اوایل دهه ۱۹۵۰ شروع شد، میشه گفت چند وقتی بعد از بیمارستان، شاید باورتون نشه، ولی این یه مسئله همیشه کلاسیک بوده و میمونه، اون موقع‌ها وقتی پروازها شروع میشد، یعنی داریم از هفتاد و خورده ای سال پیش حرف میزنیم، خیلی از مسافرا به موقع به پرواز نمیرسیدن، تو کافه‌ها و مغازه ها وقت‌کشی میکردن، باورتون میشه؟ هفتاد سال پیشم همینجوری بودن، با خودشون فکر میکردن هنوز وقت دارن و یه عالمه با خودشون راه میرفتند. این ماجراهای عجیبِ گم شدن و دیر رسیدن‌ها به گیت حسابی مسخره شده بود. تا جایی که مسئولای فرودگاه‌ گفتن ما باید یه راهی پیدا کنیم که همه مسافرا رو یه ‌جا با هم خبر کنیم، و دقیقا همون‌جا بود که پیجرها وارد داستان شدند.فرودگاه‌ها بعد بیمارستانا، البته با اخلاف زمانی کم، دومین مکانی بودند که از این سیستم استفاده کردن تا به مسافرا با یه صدای گرم و آرامشبخش ولی قدرتمند اطلاع بدن که کی و کجا باید باشن. این صداها، که معمولا پشت بلندگوهای فرودگاه می‌پیچید و مسافرا رو به خودشون میورد که تفریح که نیومدید، هوش و حواستون سر جاش نیست دوستان به خودتون بیاید که مسافرید و با احترام جمع و جور کنید خودتونو، این صداها انگار یه مامور ویژه بودن که مسافرا رو از موقعیت گیج و بی خیالی نجات میدادن. دقیقا مثل این بود که یکی دستشونو بگیره و بهشون بگه: عزیزم بدو که دیرت نشه، به گفته شاهدین ماجرا، بعضی وقتا انقدر لحن پیجرها صمیمی و آروم بود که آدما احساس میکردند دارند صدای یه دوست قدیمی رو میشنوند که داره بهشون میگه: پاشو، قرارمون این نبود.تازه این پیجرها نه فقط واسه اعلام پرواز، برای هزار تا چیز دیگم استفاده میشن. مثلا یه لحظه تصور کنید یه کیف پول تو سالن انتظار جا مونده یا یه بچه کوچولو دست مامانشو گم کرده. صدا می‌پیچه: مسافر محترم، کیف پول شما در بخش اطلاعات پیدا شده، لطفا مراجعه فرمایید یا پدر و مادر کودکی به اسم ماکان که لباس کرم و شلوارک لی پوشیده، لطفا به بخش اطلاعات تشریف بیاره، پسرتون اینجاست.پس این پیجرها دقیقا مثل یه فرشته نجات میمونند. یه لحظه‌ای که فکر می‌کنید همه چیز از دست رفته و پروازتون پریده، یا وقتی استرس دارید که یه چیزی گم شده، صدای گرم و مهربون پیجر به کمکتون میاد. هر فرودگاهی برای خودش یه قهرمان صوتی داره که مسافرا رو راهنمایی میکنه، جابه‌جا میکنه و کمک می‌کنه که همه چیز بهتر پیش بره. موخره پیجرها شاید مثل یک تکنولوژی قدیمی به نظر بیایند، اما نمیشه منکر شد که هنوز هم بخشی از خاطره های روزمره و لحظات کوچیک ما هستند. صدای بلند پیجرهایی که خبر از تخفیف‌های لحظه‌ای، پروازهایی لحظه آخری، یا حتی دکترهایی که باید خیلی سریع به اورژانس برند، همه و همه بخشی از زندگی ما بوده‌ و شاید هنوز هم باشند.این کوچولوهای بی‌ادعا که پشت میکروفون‌ها و بلندگوها پنهون شدند، ما رو از دست اخبار حیاتی نجات دادند، به ما فرصت دادند که سریع‌تر به مقصد برسیم، یا حتی باعث شدند که با لبخند به ظرفِ تخفیف‌های جذاب فروشگاه‌ها بریم. شاید دیگه در اکثر جاها موقعیتشون رو تکنولوژی‌های جدید گرفته باشند، اما پیجرها همیشه مثل یک دوست قدیمی که گاهی سر و کلشون به موقع پیدا میشه، برای ما جایگاهشون محفوظ میمونه.
ناجی های پشت میکروفون بیایند قبل اینکه بریم سراغ مکانِ مهم بعدی، ببینیم این خوش اخلاقای عزیز که پشت میکروفونا خیال ما رو راحت میکنند، باید چه ویژگی و مهارت هایی داشته باشند؟اونا که پشت بلندگو حرف میزنند، اینجوری بگم که انگار قهرمان‌های نامرئی دنیای عمومی‌ هستند. فکرشو بکنید، صدای اونا اولین چیزیه که شما رو راهنمایی میکنه توی فرودگاه، استادیوم، فروشگاه، یا حتی بیمارستان از گیجی در بیایید و تکلیفتون روشن بشه. اگه اونا نبودن، احتمالا نصف مسافرا پروازشونو از دست میدادن، تماشاگرا یه جاهایی از بازی جا میموندن، یا مهم تر از همه مریضا درمانشون به تأخیر میفتاد. حالا این افراد فقط صداشون نیست که اهمیت داره، اونا باید ترکیبی از حرفه‌ای‌گری و خوش‌صدایی داشته باشن. یه صدای آروم و مهربون که توی شرایط استرس‌ زا مثل بیمارستان بتونه جو رو کنترل کنه و واضح و روشن، پرستارا و دکتر ها رو هدایت کنه که به کدوم بخش برند، یا یه صدای جدی و مطمئن که توی فرودگاه بهت بگه پروازتون داره میره و آخرین اعلامیه که بهتون میشه، یا حتی یه صدای پرشور توی استادیوم که باعث بشه از ته دل فریاد بزنی وقتی تیم مورد علاقت گل میزنه.وظایفشون چیه؟ بی‌اغراق بگم، مثل واسطه بین واقعیت و خیال‌انگیزترین لحظات زندگی روزمره‌مون هستن. چون باید با یه لحن درست و به‌موقع، اطلاعات مهم رو به گوش‌های مردم برسونند و البته، باید آماده هر چیزی باشن، مثلا ممکنه یه روز لازم باشه اعلام کنند، تخفیف فوق‌العاده تو فروشگاه، چند وقت بعد برن تو بیمارستان و اعلام کنند خانم دکتر موحدی به اتاق عمل.اما فقط لحن و صدای خوب کافی نیست، ویژگی‌های خاصی هم لازمه. اول از همه باید کنترل بالایی روی صداشون داشته باشند. یعنی حتی وقتی یه موقعیت اضطراری پیش میاد، باید آروم، شفاف و قاطع باشند. صدای اون‌ها نباید کسی رو سردرگم کنه، باید یه حس اطمینان و اعتماد به افراد بده. بی تعارف بگم یعنی باید به جای هول کردنشون، کاری کنند که آدما خودشونو جمع و جور کنند و بفهمن اصلا چه خبره. باید بتونن لحن خودشونو با موقعیت‌های مختلف تطبیق بدن. مثلا توی یه فروشگاه، صدای پرانرژی و دوستانه لازم داریم، توی بیمارستان، صدای ملایم و دلسوز برای همراه مریض ولی مطمئن برای کادر درمان. توی فرودگاه، صدای جدی و بدون حاشیه لازمه.خلاصه بگم براتون که صدای عزیزایی که کارشون پیج کردن آدماست باید ترکیبی از وضوح و شفافیت، آرامش و مطمئن بودن، قدرت و قاطعیت داشتن در لحن، گرم و دوستانه حرف زدن و داشتن آوایی پر از ریتم و آهنگ باشه راه آهن: صدای قطار بیاد   فرض کنید یه روز شلوغ و بارونی، حالا صدای برعد و برق بارون میاد، شمام تو ایستگاه راه‌آهن وایستادید‌، منتظر قطارتون هستید که قراره شما رو به یه سفر طولانی برسونه. صدای چرخ‌های قطارهایی که از دور دارند نزدیک میشن رو میشنوید و مسافرایی که از بیرون اومدن ولی چتراشونو نبستن و نوکِ چترشون داره میره تو چشمتون، چون دارند بلیطاشونو با چتر تو دستشون چک میکنند. ولی از اونجایی که پروسه هر اتفاقی تو ایران خیلی به نسبت جاهای دیگه طول میکشه، همه چی خوب پیش میره تا وقتی که متوجه میشید وای نه، باید سریع به قطار برسید و به ایستگاه اصلی برید، شما تو این شلوغی، با این همه سر و صدا و بارون و چمدون این داستانا، از طریق پیجرها فهمیدید که وقتش شده. حالا تصور کنید اگر پیجرها نبودن، چه فاجعه‌ای میشد؟ خیلیا شاید از قطارشون جا میموندن، یا حتی اصلا نمیفهمیدن قطار کی حرکت می‌کنه. پیجرها رفیق نجات‌بخش راه آهن   پیجرها توی راه‌آهن یه نقش خیلی کلیدی و مهم داشتند و این نقش دوباره به اوایل دهه ۱۹۵۰ برمیگرده. اون روزا سفر با قطار یکی از اصلی‌ترین روش‌های حمل‌و نقل بود دیگه و مردم زیاد از قطار برای سفرهای بین شهری استفاده میکردن، ولی خب یه مشکلی وجود داشت، ایستگاه‌های راه‌آهن پر از آدم‌هایی بود که همیشه منتظر اعلام ساعت حرکت قطار بودند، خیلیا وقت از دستشون در میرفت یا گاهی اوقات اطلاعات اشتباهی به دست میوردن.اینجا بود که مدیرای راه‌آهن، مثل اون مهندس‌های نابغه که فکرشون همیشه تو کاره، به این نتیجه رسیدن که آقا، چرا از پیجرها استفاده نکنیم که همه ‌رو به قطارشون برسونه؟ و اینجوری بود که پیجرها به ایستگاه‌های راه‌آهن اومدن.نقل قول شده که اولین بار توی یه ایستگاه معروف تو لندن، سیستم پیجرها شروع به کار کرد. اونا با استفاده از بلندگوهای بزرگی که توی کل ایستگاه پخش میشدن، به مسافرا اعلام میکردن که قطار به مقصد منچستر داره آماده حرکت میشه، و اگر حواسشون پرت بود یا توی مغازه‌های اطراف ایستگاه داشتند از خوراکی‌های خوشمزه لذت میبردند، اون پیجر بلند و شفاف صداشون می‌کردکه دوست من، عجله کن، خوردن و خرید کردن باشه واسه بعد چون قطار داره حرکت می‌کنهپیجرها خیلی زود به راه‌آهن‌های سراسر دنیا راه پیدا کردند. از نیویورک تا توکیو، دیگه ایستگاه‌های قطار بدون این صداها غیرممکن بود که بتونن نظمو حفظ کنند. پیجرها با صدای بلند به مسافرا یادآوری می‌کردند که زمان حرکتشون رسیده و باید سوار بشن.انصافا قشنگ نیست؟ وقتی شما تو سالن انتظار نشستید و دارید با موبایلتون بازی می‌کنید، یهو اون صدای دلنشین میگه: مسافرای عزیز، قطار سریع‌السیر به مقصد شیراز در حال حرکت از سکوی شماره ۳ هست، لطفا سریعا سوار بشید. این صدا به نوعی مثل یه دستیار شخصی عمل میکنه که جلوی جا موندن شما رو میگره و ما بازم بهش میگیم فرشته نجات صوتی.استادیوم : صدای تشویق بذاریدفکر کنید شما وسط یک بازی هیجان‌انگیز فوتبال تو استادیوم هستید، یه روز جمعس رفتید دربی، همه جا پر از انرژی و تشویق و صداست، تماشاگرا انرژیاشونو جمع کردند یه جا دارند تخلیه می کنند. تشویق‌ها داره به اوج خودش میرسه و یه نفر خیلی زیر زیرکی از جایی که به نظر خودش اصلا دید نداره، وسط زمین ترقه مینداره که یهو یه صدایی از بلندگو به گوش همه میرسه و میگه: تماشاچی عزیز در ردیف ۳، صندلی ۱۵، لطفا به ورودی شماره ۴ مراجعه کنید، حیرت زده و آبرو رفته، با زبون بدنِ کاملا انکاری، هی دستشو میذاره رو قفس سینش به مامورای پایین که دارند علامت میدن میگه من، منو میگید؟ دقیقا اینجاست که قدرت جادویی پیجرها و دوربینایی که یواشکی دید میزدن خودشونو نشون میدند. پیجرهای استادیوم، مثل نبضِ پنهونِ این فضاهای بزرگ و پرهیاهو میمونند، حالا بیایید ببینیم این پیجرهای دوست‌داشتنی چطور وارد این مستعطیل سبز شدند و چه نقشی رو توی استادیوم‌ها بازی می‌کنند.تاریخچه پیجرها تو استادیوم‌ها به اوایل دهه ۱۹۶۰ برمیگرده که واسه اولین بار توی بعضی استادیوم‌های مدرن آمریکا استفاده شدند. قبل از پیجرها، اگر قرار بود وسط یه بازی فوتبال کسی رو پیدا کنند یا بهش پیامی بدند، باید یکی از کارکنای طفلی استادیوم دور تا دور اونجا میدوید تا فرد مورد نظر رو پیدا کنه، یعنی اگه کارش از فوتبالیست سخت تر نبود، آسون ترم نبود. اما خب، پیجرها اومدند و این دردسرها رو تموم کردند. دیگه حالا صدای بلندگوها به ‌راحتی تو محیط باز به اون بزرگی پخش میشد و با یک پیج ساده همه مطلع می‌شدند. دهه‌های بعدی، استادیوم‌ها متوجه شدند که پیجرها فقط برای اعلان‌های اورژانسی نیستند، تبدیل شدند به یه ابزارِ خیلی باحال و کاربردی و جذاب برای ایجاد هماهنگی بین تماشاگرا و کارکنان استادیوم. مثلا در دهه ۱۹۸۰، این تکنولوژی به قدری پیشرفته شد که اگه کسی کیفشو گم میکرد، یک پیج کوتاه از بلندگو باعث میشد تا همه جمعیت صدهزار نفری از موضوع مطلع بشند. بعد اگه دَمشون گرم بود بین دو نیمه، دست به دست هم میدادند تا کیف بنده خدا پیدا بشه.از وقتی پیجرها اومدند، باعث شدند تجربه استادیوم برای همه لذت‌بخش‌تر و امن‌تر باشه و دیگه کسی خیلی جرات شیطونی نداشته باشه، یا تو مواقع بحرانی، مثلا وقتی کسی تو استادیوم به کمک پزشکی نیاز داره، یا زمانی که اتفاقِ کوچیکی بین تماشاگرا میفته، پیجرها به سرعت وارد عمل میشن و با صدای بلند اعلام میکنند تا مسئولین به‌موقع دست‌ به ‌کار بشند.مثلا یه خاطره جالبی از پیجرهای استادیوم که همیشه برای تماشاگرای قدیمی ایتالیا به ‌یادگار مونده، اینه که تو یکی از مسابقه های فوتبال معروف تو ایتالیا توی دهه ۱۹۹۰، بلندگوی استادیوم به ‌اشتباه اسم یکی از بازیکنای اصلی رو پیج کرد و اعلام کرد که باید فورا به خروجی مراجعه کنه، چون اشتباهی توی ثبتِ بلیتش شده، همه استادیوم برای دقایقی تو حیرت و شوک بودنو و بعدشم زدن زیرِ خنده، تا مشخص شد اشتباه از سوی کارمند مربوطه بوده و کلی از بازیکن عذرخواهی کرد.پیجرها تو استادیوم‌های دنیا، در کنارِ نقشی که توی نظم و امنیتِ ماجرا دارند، لحظات خنده‌دار و موندگاری هم برای تماشاگرا رقم می‌زنند. بعضی موقع ها اعلامیه‌هایی به‌ صورت شوخی و یا حتی تشویق‌های خاص برای بازیکنا از طریق پیجرها صورت میگیره که استادیوم رو به وجد میاره.اگه امروز به استادیوم‌های بزرگ دنیا مثل وِمبلی تو شمال غرب لندن یا یا استادیوم سن ‌سیرو تو میلانِ ایتالیا برید، میببنبد که پیجرها فقط به ‌عنوان وسیله‌ای برای اطلاع‌رسانی استفاده نمیشند، اونا جزئی از تجربه کلی و هیجان‌انگیز استادیوم هستند. از اعلام گل بگیرید تا اعلان‌های اورژانسی، همه چیز با صدای همین پیجرها انجام میشه. یعنی اینجوری بگیم که اگر صدای بلندگو و پیجرها تو استادیوم‌ها قطع بشه، بازی دیگه اون بازیِ که باید باشه نیست. فروشگاه   دیدید گشت و گذار تو فروشگاها حتی اگه چیزی نخریم چقدر به آدما کیف میده؟ همینجوری برای خودتون توی یه فروشگاه بزرگ دارید میگردید و از کنار قفسه‌های پر از جنس های مختلف رد میشید، سبد خریدتون پر از چیزهای خوشمزه و جذاب و قند تو دل آب کنه که یه دفعه، یه صدایی از بلندگو اعلام میکنه: تخفیف ویژه پنجاه درصدی آخر فصل شروع شده، مشتریان عزیز، فقط تا یه ساعت دیگه وقت دارید که تو بخش پوشاک، در طبقه دوم باشید. حالا هم شما هم همه خریدارای متمدن فروشگاه، جوری سمتِ بخش پوشاک میدوید که اصلا نمیفهمید کی با این همه بار از پله برقی رفتید بالا تا برسید به تخفیفای ویژه. پس اینجا همون جاییه که پیجرها تو فروشگا‌ها دست به کار میشند و تجربه‌ی خرید شما رو کاملا تغییر میدند و اصلا فرمت فکری شما رو تبدیل به یه چیز دیگه ای میکنند که خودتونم ازش خبر نداشتید. البته این یه سناریوی آشنا و قدیمی واسه همه ماست، اما شاید کمتر کسی به این فکر کرده باشه که این پیجرها چه جوری و سر از دنیای خرید و فروشگاه‌ها در اوردند؟ اولین بار اواخر دهه ۱۹۶۰ میلادی بود، که فروشگاه‌های بزرگ بازم تو همون آمریکا، تصمیم گرفتند از پیجرها برای بهبود تجربه مشتری استفاده کنند. قبل اون، کارکنان فروشگاه‌ها مجبور بودند با صدای بلند و بعضی موقع ها حتی از طریق پیام‌های نوشته شده، مشتری‌ها رو مثلا از تخفیفات یا پیشنهادات ویژه مطلع کنند. این روش‌ها هم زمان‌بر بود و هم خیلی تاثیری نداشت. اما وقتی پیجرها وارد داستان شدند، همه چیز تغییر کرد.اولش، فروشگاه‌های زنجیره‌ای بزرگ مثل مِیسِیز و سِرچ تو آمریکا شروع به استفاده از پیجرها کردند. هدف اصلیشونم این بود که بتونند مشتریا رو به ‌سرعت از تغییرای لحظه‌ای مثل شروع تخفیف‌ها یا حتی اطلاعیه‌های اضطراری مطلع کنند، اضطراری که میگم مثلِ گم شدن بچه های لوسی که اگه براشون اسباب بازی نخرید تو یه چشم بهم زدن جوری جیم میشن و فرار میکنند برای آزار مامان باباهاشون که انگار اصلا از اول نبودند و وجود خارجی نداشتند. و همه اینا به بخشی از تجربه خرید مشتریا تبدیل میشد.اینجوری بگیم که در واقع، پیجرها ابزاری شدند برای ایجاد حس فوری و جلب توجه مشتریا به بخش‌هایی از فروشگاه که شاید اگه از پیجرها شنیده نمیشد توجه چندانی بهشون نمیکردند.فروشگاه‌ها خیلی زود فهمیدند که پیجرها فقط برای اعلان‌های جدی و رسمی و اضطراری نیستند. اونا شروع به استفاده از این سیستم برای تبلیغات خلاقانه کردند. مثلا تو بعضی از فروشگاه‌ها، از طریق پیجرها شوخی‌های کوتاه و جذاب با مشتری‌ها میکردند. یا حتی بعضی موقع ها موسیقی کوتاهی پخ
اپیزود سی ام چکاوا ،پیجر (قسمت اول) پیجرها، ناجی های پشت میکروفن هستند که هیچوقت نامی از آنها برده نمی شود. آنها رسالت بزرگی دارند و آن هم همراهی و راهنمایی میلیون ها انسان است. اما بعضی جاها نقش آنها حیاتی تر است و صدایشان جان انسان ها را نجات می دهد. جایی مثل بیمارستان!در این اپیزود درباره تاریخچه پیجر صحبت خواهیم کرد، به مکان هایی که پیجر در ان حرف برای زدن دارد اشاره میکنیم و خاطراتی در این باره خواهیم شنید.اگر شما هم علاقمند به دنیای صداهای خاطره ساز هستید، این اپیزود را از دست ندهید.   مقدمه دوستان همین اول ماجرا یهویی بی مقدمه اجازه بدید ببرمتون به روزای خیلی خیلی قدیمی تو آمریکا، همون روزایی که سینماش حتی کلاسیکم نشده بود، دیگه خودتون ببینید چه قدیمی، روزایی که هنوز نه اینترنتی بود نه حتی یه موبایلی واسه یه زنگ زدنِ ساده. یه لحظه تصور کنید توی یه بیمارستان شلوغ پلوغ وایستادید، حالا برای اکشن شدنِ تصورتون جنگم باشه، همه دور و برتون دارن می‌دون، یکی داره پروندها رو روی دستش میبره برگه ها داره میریزه، یه پرستار داره میدوهِ سمت اتاق عمل، یکی پشت میزِ پذیرش تلفنی داره دعوا میکنه صداش کُلِ طبقه اول و برداشته، از اونور دکترا توی راهرو دارن میخورن بهم که مریضا تلف نشن، یه دفعه توی این شلوغی و جنجال، صدای یه بوق کوتاه چند ثانیه ای ولی با صدای بلند میاد که یهویی همه رو میخکوب می‌کنه، دیدید فیلم استاپ میکنید، انگار اون لحظه دنیا واسه چند ثانیه وایمیسه تا همه گوشاشونو تیز کنند بفهمند چه خبره؟آفرین درست حدس زدید، این بوق همون پیجر معروفه، پیجری که با اون صدای کوچیک و بامزش، میتونه یه بیمار رو از خطر مرگ نجات بده، یه خلبان رو سریع به برج مراقبت خبر کنه یا نذاره مسافرایی که از ترس دیر شدن تا صبح خواب به چشماشون نیومد از سفر جا بمونند یا باعث بشه یه قطار به موقع حرکت کنه. خدایی فکرشو بکنید، یه دستگاه کوچیک و ساده به همین راحتی میتونه سرنوشت لحظه‌ها و آدماشو عوض کنه.توی روزگار ما، نمیگیم همه ولی شاید بعضی از آدما حتی اسم پیجر رو نشنیده باشن. خیلی‌ها موبایل‌های شیک و لوکس و خفنشونو در میارن، یه لبخندِ ژکوند میزنن میگن: پیجر چیه دیگه؟ ولی اگه یه فلش بک بزنیم و قصه رو از اولش بشنویم، متوجه میشیم که بله همه چی از روز اول همینجوری هلو برو تو گلو نبوده و همین دستگاه کوچولو، یه دوره طلایی توی تاریخ ارتباطات رو سکو اول با افتخار وایمیساد، چون ناجی بود و آدما و حتی زمان و مکانو نجات میداد. از اونجایی که فعلا سفر به مکان بد گرون شده و خیلی در دسترس نیست، پس مثل همیشه بزنید بریم با هم سفرِ زمانی داشته باشیم به دنیای پیجرها، از بیمارستان تا فرودگاه، از فروشگاه‌های شلوغ تا استادیوم‌ها و حتی ایستگاه‌های راه‌آهن. قصه ای که نه فقط تکنولوژی، که دنیای ارتباطاتو زیر و رو کرد.   تاریخچه‌ پیجر: آلفرد جی گروتر، مخترع پیجر یا استاد بوق‌های آینده‌دار   به شکل مشخص و تکلیف روشن اسم اولین کسی یا کسایی که پای این عزیزِ کار راه بنداز و کشیدن وسطِ زندگیایی مردم هنوز معلوم نیست و اینجوری که تاریخ و شواهد زنده میگن اولین پیجر یا شِبه پیجر سال 1921 توسطِ گروهِ ارتباطات رادیویی پلیس دیترویت ساخته شد و واسه استفاده توی بیمارستان‌ها و نیروهای اورژانسی طراحی شده بود و هدفشونم اطلاع‌رسانی سریع به پرسنل بود. اما خب ما دنبال اصلِ کاری میگردیم، اونی که با هوش و مهندسیِ ذهنیش کار یه ملت که نه یه جهانو راه انداخت.دیدید هر جای تاریخ ورق میزنیم، یه زحمتیش بالاخره افتاده گردنِ یکی؟ داستان پیجرها به شکلِ درست حسابی به سال ۱۹۴۹ برمیگرده، وقتی که یه مهندس خلاق به اسم آلفرد جی گروتر، تصمیم گرفت دنیا رو با یه بوق کوچولو ولی خیلی مهم زیر و رو کنه، حالا فکر کنید، اون زمان همه توی دنیای تکنولوژی سرشون گرمِ رادیو و تلگراف بود، ولی آلفرد به یه چیز متفاوت و خاص فکر میکرد، احتمالا با خودش گفته: چرا ما نتونیم یه دستگاهی بسازیم که فقط بوق بزنه ولی کل زندگی یه نفر رو تغییر بده؟همین‌جا بود که جرقه اختراع پیجر مدرن زده شد. آلفرد یه دستگاه کوچیک ساخت که میتونست به آدما پیام بده و اونا رو خیلی سریع و با صدای بلند و واضح با خبر کنه، مثل یه جور پیام فوری. حالا شاید اون زمان مردم وقتی دستگاه رو دیدن، فکر کردن آلفرد شوخی میکنه، ولی نه، استاد خیلی جدی بود، اون نه تو تخیلاتش، تو ذهنش و دو دوتا چهارتاش به دنیای مدرن فکر میکرد، به بیمارستان‌ها، فرودگاه‌ها، حتی ایستگاه‌های راه‌آهن؛ چون همه جا این پیجر میتونست زندگی رو راحت‌تر کنه.اولین مدلِ پیجر آلفردِ باهوش، تو سال ۱۹۴۹ البته هنوز بین علمایِ مورخِ گوگل اختلافه که 1949 بود یا 1950 که به بازار اومد و کم‌کم توی بیمارستان‌ِ کورنلِ نیویورک استفاده شد. البته این بوق کوچولو فقط بوق نبود، کلی موج جدید توی دنیای ارتباطات راه انداخت و به ‌خاطر اختراعش، آلفرد به یه جور قهرمان تکنولوژی تبدیل شد، ولی خیلی‌ها نمی‌دونستن که همین پیجر قراره توی چند سال آینده کل سیستم ارتباطی دنیا رو تغییر بده.اصلا شاید جالب باشه بدونید که آلفرد با این اختراعش در واقع پایه‌گذارِ دوره‌ای شد که مردم برای پیام‌های فوری دیگه نیازی به تلفن نداشتند، چون این پیجر کوچیکِ دو سه مدله، راهشو باز کرد تا صد، صد و خورده ای سال بعدش، تو موبایلمون تکنولوژی‌های امروزی مثل پیام‌های فوری و نوتیفیکیشن‌های بیاد، جونم بگه براتون همونایی که میبینید ولی به روی مبارک نمیارید، بله هموناپس وقتی دفعه بعد گوشیتون یه بوق کوچیک زد و از این پیامای فوری و نوتیفیکیشنا اومد، یه لبخند بزنید و یه خدا بیامرزی برای آلفرد جی گروتر بگید. بیمارستان   فکر کنید، یهو وارد یک بیمارستان شلوغ پلوغ میشد. نورهای روشن، صدای قدم‌های با عجله مریضا و دکترا و از یه سمت، بوی داروها و مواد ضد عفونی همه‌جا به مشام آدم میرسه و این وسط یه دفعه ای صدای بلندگو فضا رو پر می‌کنه: خانم دکتر نیکسون به اتاق عمل.سال 1956، دوباره آلفرد جی گروتر اختراعشو کامل تر کرد و به جای یک گیرنده یا گیرنده های محدود کاری کرد که پیجرهای بیمارستانی به‌طور معمول شامل یک فرستنده مرکزی و چندین واحد گیرنده بشند. یعنی وقتی که یه پزشک یا پرستار نیاز به کمک داشتند، بتونند با فشار دادن یه دکمه تو یک نقطه مشخص، پیغامی رو به فرستنده ارسال کنند، بعدش این پیغام به بلندگوها ارسال بشه و همه‌ی کادر درمانی بتونند بشنوند که چه کسی باید کجا بره. تازه اون زمان، صدای پیجرها به‌ قدری واضح بود که وسط شلوغی و هیاهو، همه صدا رو میشنیدند .اینجوری دیگه کادر درمان تو راهروها تند تند راه نمیرفتند و از ترس دیر شدن و بد حال شدن مریضا نمیدویدند و لازم نبود دیگه دنبال هم بگردند. فقط کافی بود یکی از پرستارا دکمه‌ رو فشار بده تا یهویی صدای دلنشین و آرومِ عموما یه خانومِ خیلی خوش صدا، فضای بیمارستان رو پر کنه و مثلا بگه آقای دکتر تیلور به آی سیو.این پیجرایی که خیلی وقته از نظر خیلیا فراموش شده دوست همیشگی کادر درمانه و اصلا بخشی از فرهنگ بیمارستان‌ها به حساب میاد، چون هر بار که صداشون به گوش بقیه میرسه، یک نوع همبستگی و همکاری بین پرستاران و پزشکان برقرار میکنه‌ و میشه گفت که پیجرهای بیمارستان‌ها و صدایی که ازش میاد، به کادر درمان یادآوری می‌کنند که همیشه باید آماده‌ِ خدمت به دیگران باشیم
اپیزود بیست و نهم چکاوا ،شهر قصه(قسمت چهارم) بررسی فیلم سینمایی شهرقصه، اثر منوچهر انور، با اقتباس از تئاتر موزکال بیژن مفید! با حضور استاد مجید مظفری در مصاحبه اختصاصی با چکاوا. این قسمت آخر از مجموعه اپیزودهای شهرقصه هست. در این مجموعه اپیزود ها، شهرقصه را از ۴ جانب بررسی کردیم:۱. بیژن مفید و ساخت شهرقصه۲. نمایش شهرقصه و حواشی آن۳. موسیقی نمایش شهرقصه۴. فیلم سینمایی شهرقصه اگر شما هم به دنبال یک اپیزود نوستالژی و دلتنگ دوران طلایی هنر ایران هستید، اپیزود را بشنوید ! بند 350 اوین میزبان شهر قصه بیژن مفید  بعد از چهل و اندی سال در زمستان ۱۳۹۱ نمایش شهر قصه در اوین توسطِ یاشار دارالشفاء با همراهی تعدادی از زندانیان در بند ۳۵۰ زندان اوین اجرا شد. او در یک اقدامی جمعی  تصمیم گرفت تا دوباره ابن نمایش و روی صحنه ببره و از آنجا که نواختن سه‌تار را هم در زندان یاد گرفته بود، اسباب همه چیز برای ساخت یک نمایش نوستالژی و دل نشین فراهم بود، دارالشفاء بعد از اجرای نمایش با انتشار یه متن، ماجرای روی صحنه بردن نمایش رو از ایده اولیه‌ تا اجرای نهایی توضیح داد. ولی جالب ترین اتفاق روی صحنه بردن این نمایش در زندان بود و خیلی از تحلیلگران این حرکت را یک حرکت تاریخی نامیدند. موفقیت در خارج از مرزها از این نمایش بعد از اجرا در جشن هنر شیراز، توسط کارگردان های اروپایی، آسیایی و آمریکایی زیادی استقبال شد و بیژن مفید تصمیم گرفت تا این نمایش رو خارج از مرزهای ایران و برای سرزمین های دیگه به نمایش بذاره، تئاتر شهر قصه در فرانسه و آمریکا روی صحنه رفت و با استقبال عجیبی از سمتِ خارجی ها چه عوام و چه خواص مواجه شد. این از هنر والا و ظریف بیژن مفید نشعت میگیره، هنرمندی که زبون هنر و خوب میشناسه و تا میتونه برای فهموندش به بقیه تلاش میکنه، حتی اگه اون آدما با فرهنگ و هنر و سنت مملکتت آشنا نباشن. اصلا اصل هنر، به این که بتونی مفهومی که تو ذهنت داری رو به بهترین حالت ممکن به مخاطب انتقال بدی، و بیژن مفید در این مورد نظیر نداشت. نمایش بزک نمیر بهار میاد و شاپرک خانم همه ما میدونیم که سیاست یعنی دیدن لایه های پنهانی در مسائلی که همه عوام به اون توجه نمی کنند و به راحتی از کنارش میگذرند. اما بیژن مفید دقیقا روبه روی این داستان قد علم کرده بود و در زمانی که تقریبا نه مردم سیاست زده بودند و نه محیط، حداقل به شکل ظاهری رنگ و بوی سیاست نداشت، چیزهایی رو میدید که کمتر کسی متوجه اون میشد. قصه شاپرک خانم، داستان شاپرکی رو روایت میکنه که تو یه انباری گیر کرده و اسیر عنکبوت میشه و شرط رهایی شاپرک از دست عنکبوت، شکار حشره های دیگست که شاپرک از انجام اون عاجزه. قصه بزک نمیر بهار میاد هم قصه درویس و بزی رو روایت میکنه که باد و طوفان اونا رو از هم جدا می کنند و دوریش قصه ساعت ها دنبال بز میگرده تا به کاخ حاکم میرسه و میبینه که سر بزش رو بریدند و تناول می کنند. اگه به همین خلاصه های کوچیک داستانی دقت کنید، متوجه هوش و خلاقیت بیژن مفید و ارتباط بین سیاست و هنری که در ذهنش به تلاقی میرسوند میشد. دنیا به این مرد خلاق، وقت کافی و زیادی برای اینکه هنرش به نمایش بذاره نداد و در 21 آبان سال 63 ، وقتی که فقط 49 سال بیشتر نداشت، راهش رو از زمین جدا کرد و برای همیشه به ابدیت رفت.  عشق به هنر و دوری از سرزمینش فقط برای بیژن افسردگی به جا گذاشت و اون رو از جامعه هنر ایران و جهان گرفت. بنیاد بیژن مفید جمیله ندایی همسر بیژن مفید، که از نوجوونی یار غار بیژن بود و درک زیادی از هنر و تفکر اون داشت، تصمیم گرفت تا بنیادی به نام بنیاد بیژن مفید راه اندازی کنه و در اون تمام آثار بیژن مفید، از نمایش تئاتر تا نمایش رادیویی، از کتاب تا فیلمنامه و قصه، از نقد ها تا پشت صحنه های کارهای اون رو جمع آوری و ارائه کند. آثاری که شاید امروز ارزششون از هر اثر هنری، بکر و ناب تر باشه و بیژن مفید براشون تاریخ انقضایی در نظر نگرفته باشه. بعضی قصه ها در جهان هستند که فقط قابلیت قصه بودن و موندن و ندارن و میتونن در هر مدیومی درخشان و تاثیرگذار باشند و این قصه معروف و بی نظیر، از همین دست است. قصه ای که با نگاهی کاملا عمیق، شناخته شده و موشکافانه، به نقدِ جامعه ای میپردازه که به هیچ وجه تصمیم به اصلاح خودش نداره و در باورهای خرافی، مستبدانه و قدیمی خودش غرق شده. میشه مطمئن گفت که بیژن مفید، در کنار یک نمایشنامه نویس، نویسنده و موزیسین قهار، یک جامعه شناسِ هوشمند و متفکر بوده که نوشته هاش هم مادرِ زمان خودش بودند و هم تا امروز تازه و بکر و ناب باقی موندند. اگه فرصت کردید نگاهی به این نمایش قدیمی بندازید و در عین حال تازه و خوش فکر در اینترنت بزنید، تا ببینید که چقدر هنرمندهای قدیمی از زمانی که میزیستند جلوتر زندگی میکردند.
اپیزود بیست و هشتم چکاوا ،شهر قصه(قسمت سوم) شهرقصه. شاهکار بیژن مفید، نمایشی که هنوز هم با گذشت ۵۰ سال، آیینه ی تمام نمای جامعه ی ایرانی است. شاهکاری که تئاتر و نمایش ایران تا ابد وامدار آن است. در این مجموعه اپیزود ها، شهرقصه را از ۴ جانب بررسی کردیم:۱. بیژن مفید و ساخت شهرقصه۲. نمایش شهرقصه و حواشی آن۳. موسیقی نمایش شهرقصه۴. فیلم سینمایی شهرقصه اگر شما هم به دنبال یک اپیزود نوستالژی و دلتنگ دوران طلایی هنر ایران هستید، اپیزود را بشنوید ! در متن ابتدایی، بیژن مفید، شروع نمایش رو از همون اتل متل مشهور و خرِ خراطی می‌کرد، بز، بزازی می‌کرد. اسب، عصاری می‌کرد. فیل اومد آب بخوره، افتاد و دندونش شکست شروع می‌کرد و بعدش می‌رسید به داستان خاله سوسکه و آقا موشه، اما در نهایت، نسخه انتهایی شهر قصه که بعدها با موضوع تراژدی فیل تغییر میکنه، موردی بود که مفید بعدها به شهر قصه اضافه کرد و به طور کلی ماجرای فیل خط اصلی و دراماتیک قصه شد. این رویه و تغییر داستان، در طول سه سال تمرین نمایش  رخ داد. جمیله ندایی همسر بیژن مفید که نقشِ قصه گوی شهر قصه رو به عهده داشت. پرده اول نمایش که به معرفی حیوونا و کسب و کار و حال و احوالِ روزانشون میگذره و کلاسِ درسِ معروفی که با حضور استاد روباه و شاگرداش هر روز برگزار میشد. بیژن مفید نویسنده و کارگردان اثر، خودش نقشِ روباهِ معلم و شتر نقال رو بازی میکرد و بهمن مفید هم نقش خرس رمال و بُز بزار و  در نهایت هومن مفید، برادرِ ته تغاری نقشِ موش عاشق رو به عهده داشتند. پرده دوم نمایشنامه با تک‌گویی خرِ قصه شروع میشه و تا آخر با لحنی غنی و کتابی که برگرفته از لحنِ مردم عادی کوچه و بازارِ ادامه پیدا میکنه. و در این قسمتِ  نمایش ما شاهدِ قصه خاله سوسکه هستیم که روایت کنندهِ یک جامعه سنتی و مرد سالاره. قصه دختری هست که از آزارها و سرکوفت‌های خونه پدری به تنگ اومده و به ناچار راهی بازار میشه تا با مردی که مطابقِ میل خودش هست ازدواج کنه، غافل از اینکه در بین راه مردهای زیادی با رفتارها و خلق و خوی های مختلفی میبینه که در حقیقت فرقی با پدرش ندارند. از اونجایی که روزمرگی در وجود انسان تنیده شده و تا زمانی که خودش نخواد ازش رهایی پیدا کنه، همراهِ اونه، توی پرده سوم نمایش هم گریزی به این مسئله زده شده،، به شکلی که روایت‌گرِ بی‌هویتی آدم ها‌ست و در این شهر غریب قصه، فیل نماد کَسیهِ که مردم شهر رو از روزمرگی و تکرار حتی برای مدتی کم رها میکنه. قصه گو از ابتدای قصه در موردِ حیوون هایی مختلفی صحبت میکنه  که هر کدومشون مشغولِ کاری هستند، تا این که دمِ غروب، فیل که  گذرش به اونجا میفته از بدِ روزگار، موقعی که میخواد آب بخورع میفته و دندونش میشکنه. پرده آخر یا پرده چهارم که مهمترین پرده این نمایش و در ادامه پرده سومه، به روند جریانِ  کاغذ بازی ها، رشوه‌ خواهی ها و رشوه‌ دهی هایی که هر روز در جامعه اتفاق میفته میپردازه،  و فیلی که حالا دندونش شکسته و کارش دست هزار نفر افتاده تا مشکلش حل بشه اما، بعد از دیدن چهره واقعی مردم و نابودی شخصیت ها، باروها و اعتقاداتش، به یک پوچی و بی هویتی رسیده که حتی دیگه اسمش فیل نه، که منوچهره. نمادِ شخصیت ها شاید براتون جالب باشه بدونید، در شهر قصه ای که سرآغازش بعدها، مقدمهِ همه قصه های کودکی ما شد، هر نقش، نمادِ چه جور شخصیته و به کی تشبیه شده و راوی قصه با شناسوندنِ هر کدومشون، قصد داره تا ما رو با چه دنیایی مواجه کنه.  توی این نمایش استعاری ،  با وجود اینکه اسم بعضی از شخصیت ها، به همراهِ کسب و کاری که دارند در ابتدای قصه اورده میشه اما در نمایش نقشی ندارند و اثری از اون ها نیست. شاید دلیلِ این اتفاق تعمدی باشه و نیت سناریست و کارگردان این باشه که به مخاطب این مفهوم رو انتقال بده که لزوما همه افرادی که در یک جامعه کنار هم زندگی میکنند، تاثیری روی زندگی هم ندارن یا به بیان ساده تر اصلا کاری به کار هم ندارند. برای مثال ما توی قصه اسم خرگوشی رو میشنویم که برنج فروش بود و رزازی میکرد، شونه به سری که موهاشو شونه میکرد، خروسی که سخنرانی میکرد، قورباغه ای که غواصی میکرد، دارکوبی که نجاری میکرد و مورچه ای که کمر ملخ و از وسط نصف میکرد، به لحاظ منطق روایی در قصه، هر کدوم از این شخصیت ها مشغول کاری هستند و دارن روزی خودشون رو یه جوری در میارند، اما آیا حرفه اینا تاثیر مستقیم روی زندگی مردم شهر یا شخصیت های اصلی قصه داره، برای مثال مورچه ای که منتظر اینکه یه دونه سر راهش باشه یا با مردن یه حشره بتونه آذوقه چند روزش رو انبار کنه، شخصیتی هست که سر به زیره و سرش تو کار خودشه و به زندگی کسی کار نداره، قورباغه ای که غواصه، سرش زیر آب گرمه و موجودات رو خشکی مسئله زندگیش نیستند. خرگوش رزاز هم گوشه دخلش مشغول فروختن برنجش و خبلی با مردم پر هیاهو شهر قصه حشر و نشری نداره، خروس علی رغم سخنرانی و پر سر و صدا بودنش از سمتِ مردم شهر قصه جدی گرفته نمیشد، شاید سخنرانی هر روزش تکرار مکررات شده بود. حتی دارکوبی که نجاری حرفه اصلیش بود اما جز در اوردن صدای چوب و تخته علاقه نداشت صدای کَسِ دیگه ای رو در بیاره، کلاغی که تو تموم قصه ها حرفه ثابتش سخن چینیه، با وجود شخصیت های دهن لق دیگهِ داستان، این بار از رو دوشش برداشته میشه.    اما شخصیت هایی که حضور محوری و موثری توی داستان دارند، خرسه، که در ابتدای قصه با شغل رمالی یا همون فالگیری، به تماشاگرا معرفی میشه، خرس نماینده خرافات است، از اونجایی که شتر علی رغم بی خیال و آروم بودنش، همیشه در حالِ حرکته، نمادِ فردی صنعتگرِ و اهلِ کسب‌و  کارِ بود و نماد مالی میکرد، که به خاطر شرایط نا مساعد، مجبورِ بود هر روز شغلش و عوض کنه، طوطی که همیشه تو همه داستانها معروف به آواز خونیه، شاعر شده بود و شعر میگفت. روباه قصه که رِند بود به مُلا تشبیه شده بود و به بچه ها درس عربی میداد، خَر تو تموم قصه ها از اول، به موجودی تشبیه شده بود که نمیفهمه ولی اینجا خراطی میکرد و با چوب وسیله درست میکرد و کارآمد بود، میمون توی این شهر نمادِ طبقه روشن‌ فکرِ جامعه بود و صبح تا شب می رقصید. سگی که همیشه به داد آدما میرسه اینجا عطار بود و سَمبل کسی که به بقیه دوا و دارو میداد. ولی موشِ این شهرِ قصه، هیچ کاری نداشت، فقط و فقط عاشق شده بود؛ عاشق خاله سوسکهِ خسته از زندگی سنتی، که در بیرون از خونه دنبالِ کسی میگشت که با همه فرق داشته باشه.. شاید مهمترین شخصیت توی این شهر شلوغ، فیل بود، فیل، نمادِ شخصیتی ساده و بی آزار، مثل بعضی از افرادِ جامعست، که کارش به حیوونای شهر افتاده و از آزار و اذیت هاشون به موجودی تبدیل میشه که هویت خودشو فراموش میکنه. بیژن مفید نویسنده و کارگردان این نمایش، اثری رو خلق کرد که گذر زمان حتی به اندازه نیم قرن هم نتونسته اون رو کهنه و نخ نما کنه. طراح و سازندۀ ماسک‌ها، مهندس هوشنگ کبیری بود و یوسف شهابی هم صدابرداری نمایش رو به عهده داشت. نقش روباه ملا رو عباس جاویدان بازی کرد. اما در اجرای نوار کاست بیژن مفید گویندگی کار رو عهده دار شد. شتر نقال با بازی اردوان مفید روی صحنه رفت اما در اجرای نوار کاست به دلیل خلاقیت بالای بیژن مفید، نقش شتر رو مجددا خودش گویندگی کرد. خرس رمال رو فرخ صوفی روی سن اجرا کرد و این بار بهمن مفید در اجرای نوار کاست نقش رو به عهده گرفت. حسین والامنش با بازی فیل روی صحنه درخشید و خر خراط رو محمود استاد محمد با زیبایی تموم ایفای نقش کرد. نقشِ اسب عصار و طوطی شاعر رو سهیل سوزنی اجرا کرد و نقشِ خاله سوسکه معروف رو هم تهمینه مدنی به عهده گرفت. سگ عطار با بازی فرهاد صوفی و ُبز بزاز با درخششِ رشید کنعانی از از جمله بازی ها و نقش هایی بودند که نمایش رو تا امروز موندگار کردند. بیوگرافی بازیگران و صداپیشگان در این مجال خالی از لطف نیست که یه مختصر از زندگینامه های صدا پیشه ها و بازیگرهای نمایشِ شهر قصه رو بدونیم و از خودِ جمیله ندایی همسرِ بیژن مفید و راوی قصه شروع می کنیم که در در سال 1330 در تهران متولد شده و دوازده سالش بیشتر نبود که کار تئاتر رو با گروه اداره تئاتر ، آتليه تئاتر ، برنامهٌ دوّم راديو تهران شروع کرد. تحصیلاتِ آکادمیکش در حیطه هنر و توی لندن و پاريس در رشته تئاتر و سينما گذروند و بعد از آشنایی با همسرش بیژن مفید، با هم مشغولِ کار نمایش در ایران شدند. نقشِ و صدای فیل اما به عهدهِ حسین والامنش، هنرمندِ ایرانی استرالیایی بود، والامنش متولد 11 اسفند ماه سال 1327 در تهرانه، حسین در سن خیلی کم، وقتی که پونزده سال بیشتر نداشت، به هنرستان هنرهای زیبای پسران در تهران رفت و از پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران در سال ۱۳۴۹ فارغ التحصیل شد. اون سال ۱۳۵۶ در رشته هنرهای تجسمی از دانشگاه استرالیای جنوبی، فارغ‌التحصیل شد و از مهم ترین نقاش های مهم و تندیس گر های ایرانی به حساب میاد که طرفدار مکتبِ نوگرا بود. صدای خرس به عهده بهمن مفید برادرِ بیژن مفید بود که ۵ مرداد ۱۳۲۱ در تهران متولد شده و وقتی که چهار پنج سال بیشتر نداشت، بازیگری تئاتر رو با بازی در نمایشنامه‌هایی که پدر و برادرش کارگردانی می‌کردند شروع کرد. مفید همزمان با تحصیل در دانشکده هنرهای دراماتیک، حرفه های مورد علاقش، کارگردانی و بازیگری رو ادامه میداد و با گروهی که با پدر و برادرانش تشکیل داده بودند، تئاتر اجرا میکردند. اما نقشِ خرس رو فرخ صوفی به عهده گرفته بود، صوفی که متولد ۱۳۲۰ بود از بازیگران قدیمی تئا‌تر محسوب میشه که فعالیت زیادی در  کارگاه نمایش داشت و یکی از معروف‌ترین نقش‌های این مردِ هنرمند، بازی در همین نمایش بود. فرخ صوفی 30 شهریور سال 92 بر اثر ایست قلبی در منزلش در گذشت. صدا و بازی هنرمندی که نقشِ خر خراط رو با بازی میکرد به عهده محمود استاد محمد، همسر آهو خردمند بود، ایتاد محمد سالِ ۱۳۲۹ در محله دروازه دولاب تهران، متولد شد و فعالیت نمایشی خودش رو در زمانِ نوجوانی، با بازی در نمایش‌های بیژن مفید و فعالیت در آتلیه تئاتر تهران شروع کرد. اما آس نقش های این هنرمند، خرِ زبر و زرنگ شهر قصه بود که اون رو مشهور کرد تا جای پای خودش توی این فضای نمایش محکم تر کنه. محمود استاد محمد، 3 تیر 1392 بر اثر سرطان کبد در گذشت. صداپیشگی اسب و طوطی به عهده سهیل سوزنی بود اما در اجرای نقش فقط به جای اسب ایفای نفش و اجرای نقش طوطی رو بهمن مفید به عهده گرفت، سوزنی دستیار کارگردان و بازیگر بود و با گروه بیژن مفید همکاری های متعددی داشت. بُز بزاز با صداپیشگی بیژن مفید روی صحنه رفت اما ایفای نقش بُز به رشید کنعانی رسید، کنعانی فارغ التحصیل رشته تئاتر عروسکی از دانشگاه هنرهای زیا دانشگاه تهران هست و در زمانی که در ایران زندگی میکرد، نزدیک به 900 ساعت برای تلویزیون ایران برنامه ساخت. اما الان که ساکن کشور استرالیاست، تئاترهای عروسکی زیادی رو ایرانی ها و خارجی های ساکن استرالیا به میزبانی ایشون به تماشا میشینند. اما صداپیشه و بازیگرِ نقش میمون، آرش استاد محمد بود،  استاد محمد متولد سال ۱۳۲۷ و برادر بزرگتر محمود استاد محمد هنرمند فقید و خلاقِ حوزه نمایش بود. اون فعالیت نمایشی خودش رو با بازی در نمایش شهر قصه شروع کرد. او در کنار بازیگری نقاشی و ترانه سرایی رو ادامه داد و در تعداد زیادی از نمایشگاه جمعی و انفرادی آثار خودش رو در گالری های مختلفی مثلِ گالری سیحون به نمایش گذاشت. آرش استاد محمد در ششم اسفند سال 1393 چشم از جهان فروبست. تهمینه مدنی، تنها بازیگر دختر این نمایش بود که با سن کم اما بازی خوب و شیرینش خاله سوسکه قصه رو در ذهنمون به یاد موندنی کرد.  اردوان مفید بازیگر سینما و تئاتر در سال 1306 در تهران متولد شد. اردوان در این نمایش با مشارکت بهزاد ندایی، جای شتر روی صحنه رفت و بعد از این تئاتر هم در نمایش های زیادی ایفای نقش کرد. و بعد از انقلاب هم به کشور آمریکا مهاجرت کرد. هومن مفید کوچکترین عضو این خانواده هم در این نمایش موندگار نقشِ موش عاشق و طوطی شاعر رو در نوجوونی بازی کرد، تا این
اپیزود بیست و هفتم چکاوا شهر قصه(قسمت دوم) شهرقصه. شاهکار بیژن مفید، نمایشی که هنوز هم با گذشت ۵۰ سال، آیینه ی تمام نمای جامعه ی ایرانی است. شاهکاری که تئاتر و نمایش ایران تا ابد وامدار آن است. در این مجموعه اپیزود ها، شهرقصه را از ۴ جانب بررسی کردیم:۱. بیژن مفید و ساخت شهرقصه۲. نمایش شهرقصه و حواشی آن۳. موسیقی نمایش شهرقصه۴. فیلم سینمایی شهرقصه اگر شما هم به دنبال یک اپیزود نوستالژی و دلتنگ دوران طلایی هنر ایران هستید، اپیزود را بشنوید ! جامعه شناسی و شهر قصه اگه بخوایم این نمایش رو به شکل جامعه شناسی بررسی کنیم و با فضای اون روزهای ایران، که تازه مردم داشتند از دالانِ ذهنیِ تنگ و تاریک شبه سنتی بیرون میومدند بسنجیم، باید گفت که این نمایش در درست ترین زمان ممکن یا همون زمانِ طلایی معروف نگارش شد و به اجرا در اومد. جامعه ایران با هر شکل از حکومتی، خصوصا در ششصد هفتصد سالِ پیش، با یک نامتعادلی بین سنت و مدرنتیه درگیره و عموما افراد نمیتونند بالانس خوب و درستی بین این دو اصل مهم پیدا کنند، یعنی اصطلاحا یا از این ور بوم میفتند، یا از اون ور بوم. ساختارِ بیرونی جامعه در دهه چهل و پنجاه هجری، از بافتی سنتی به شدت تبدیل به بافتی مدرن شده بود، که در کنار لذتی که مردم از این تغییر میبردن اما متقابلا دچار یک تردید و سردرگمی شده بودند، چرا که با ارزش های دیکته شده و کلاسیک اونها تفاوت  زیادی داشت. و داستان شهرِ قصه از همین تغییرات و تناقض ها صحبت میکنه. نمایش با اینکه از سنت های قدیمی و رایج حرف میزنه، اما یک نمایش تا ابد مدرنه، نمایشی که هنوز هم شنیدش بعد از پنجاه و اندی سال تازگی داره و به ریز ترین و ظریف ترین نقطه ضعف های جامعه ای با این تفسیرات اشاره میکنه. و باید گفت که مهمترین ویژگی این تئاتر و یا قصه، اینه که در تاریخ گیر نمیکنه و مثل غزلِ حافظ میمونه که در هر دوره ای قابل تعمیم دادن به هر برهه ای از زمانه. شهر قصه نمایشنامه ای مدرنه، که ارزش های اجتماعی رو به لحاظ تجزیه، هدف گرفته و در رابطه با این ارزش ها حرف میزنه، یعنی اگه درک سیاسی، اجتماعی و فرهنگی رو از این نمایش حذف کنیم، عملا چیزی باقی نمیمونه. تمامِ این حساسیت ها و دغدغه ها باعث شد تا این مرد هنرمند به فکرِ ساختِ نمایشی به اسم شهر قصه بیفته. جمیله ندایی همسر بیژن مفید، که در سال 1344 همسفرِ زندگیِ مشترکِ هم شدند، نقل کرده که: نمایشِ شهر قصّه ، اول به صورت نمایشِ رادیویی در سال ۱۳۴۵ با  گروهِ بازیگرانِ تئاتر برنامه دوم رادیو، که مدیریت اون به عهده ایرج گرگین بود، به شکلِ تمرینی ضبط شد. و به دلیل تجربه های قبلی با کارگردانی بیژن مفید، خودش و همینطور بهمن مفید، برادرِ همسرش هم در اون شرکت داشتند. متن 8000 صفحه ای شهرِ قصه تایپ شد و در کنارِ آهنگ‌ها و آواز‌ها، یک نمایش نامه ی هشت ساعته ضبط شد و ادیت اون، به عهده یوسف شهاب، مدیرِ صدای تلویزیون ملّی ایران بود. قصه گویی این نمایش رادیویی به عهده همسرِ بیژن مفید، جمیله ندایی بود، غلامعلی خسرویِ سهل آبادی در نقش مُلا، بیژن مفید در نر نقشِ شُترِ نَمد مال و روباهِ معلم و بُز بزاز، بهمن مفید در نقشِ قاطرِ نعل بند، خرس رمال و کارمند ثبت احوال، محمود استاد محمد در نقشِ کارگر و خرِ خراط، آرش استاد محمد در نقشِ میمون مطرب، حسین والامنش در نقش فیلِ غریبه، فرهاد صوفی در نقشِ سگ عطار، هومن مفید در نقشِ موش عاشق، تهمینه مدنی در نقش خاله سوسکه، سهیل سوزنی در نقشِ اسب و طوطیِ شاعر گویندگی کردند. بیژن مفید اما قصد داشت تا بعد از ادیت، هشت قصّه نیم ساعته برای پخش تلویزیونی تهیّه کنه، اما با مرور زمان، تصمیمش تغییر کرد و فقط چهار قصّه رو روی صحنه برد. از اونجایی که در نمایش همه ماسک های شخصیت های حیوونی رو به صورت داشتند و رسوندن صدا به مخاطب از پشت ماسک کار سختی بود، صداها به صورت پلی‌بک پخش میشد و بیشتر بازیگرا، نقش خودشون رو در تئاتر بازی می‌کردند. محل اجرا های نمایش  به خاطر استقبالی که این نمایش تجربه کرد، در تماشاخانه های زیادی در تهران و شهرستان روی صحنه رفت، لوکیش های اصلی اون، تالار رودکی یا تالار وحدت بود که برای اجرای عمومی در نظر گرفته شده بود، اما خودِ بیژن مفید بیشتر راغب بود تا این نمایش رو در تماشاخانه سنگلج روی صحنه ببره. چرا که ورود خانوم ها با چادر و ورود آقایون بدون کراوات به تالار رودکی ممنوع بود. این نمایش بعد از تالار رودکی و وحدت، سه ماه در تماشاخانه سنگلج اجرا شد و نزدیک به نه ماه هم در سالن انجمن دوشیزگان و بانوان روی صحنه رفت. و در سال۱۳۴۶ در استودیو یازده تلوزیون، توسط منوچهر انور، ضبط شد. اما مضمون و موضوعِ اصلی این اثر، قصه گرگها رو روایت میکنه، که در یکی از شبهای سرد زمستنون دو گرگ گرسنه سر راه هم قرار میگیرند و از ترس روبروی هم میشینند و مراقبن تا از گرسنگی همو نخورند. آروم آروم سر کله بقیه گرگ ها پیدا میشه و هر بار که یکی از اونها خسته میشه و پلک میزنه، خوراک گرگ های به زور بیدار مونده میشه، اما هیچکدون از اونا متوجه نیستند، در زمانی که همو دید میزدند، چقدر شکارهای دیگه ای رو از دست دادند. شهر قصه، حکایت حلقه گرگها با کنایه به مصیبت و فلاکتِ انسانهایت که شاید اگر هر کدومشون، حرکتی میکردند، در این شرایط سخت قرار نمیگرفتند و این تراژدی هر روز و هر ثانیهِ جامعه ای هست که منتظر هستند تا همیشه فردِ دیگه ای غیر از خودشون شروع کننده باشه. یکی از مهمترین ویژگی های این نمایش تشبیه انسان ها به حیوون ها با غرایز مختلف و منحصر به فردشونه. نمایش شهر قصه اولین تئاتری بود که در کارگاه نمایش اجرا شد و به مدت 3 ماه توی تهران و شهرهایی مثل آبادان و مسجدسلیمان روی صحنه رفت. این اثر، به عنوانِ نمایش برگزیده تلویزیون ملی ایران در دو پرده و چهار صحنه، برای اولین بار، در ۲۱ شهریور ماه سال ۱۳۴۷ در جشن هنر شیراز و در تالار دانشگاه پهلوی روی صحنه رفت،  و بعد از اون در شبکه سراسری تلویزیون ملی ایران  به نمایش دراومد. میشه گفت  تمامِ بازیگرایی که در تئاتر شهر قصه حضور داشتند، با اندکی جا به جایی و تغییرات، با این اثر، در جشن هنر شیراز هم روی صحنه رفتند. داستان‌سرای این قصه که به شکل پلی بک روی صحنه رفت، جمیله ندایی بود و نقشِ روباه رو عباس جاویدان با صدای بیژن مفید اجرا کرد. شُتر رو هم اردوان مفید و بهزاد ندایی با صدای بیژن مفید بازی کردند. فرخ صوفی ایفاگر نقش خرس با صدای بهمن مفید بود. سهیل سوزنی اما نقشِ طوطی شاعر رو با صدای هومن مفید بازی کرد. از اینجا به بعد هر بازیگر با صدای خودش، نقش ها رو ایفا کرد، مثل فیل با بازی و صدای حسین والامنش، محمود استادمحمد به جای خر خراط، سهیل سوزنی به جای اسب عصار، تهمینه مدنی به جای خاله سوسکه، هومن مفید به جای موش عاشق، فرهاد صوفی به جای سگ عطار، رشید کنعانی به جای بُز بزار، و آرش به جای میمون رقاص، هنرنمایی فوق العاده ای توی این نمایش از خودشون به جا گذاشتند. شاید بپرسید که چرا اجرای این نمایش در این جشن انقدر اهمیت داشته، پس باید یه مختصری از این جشن مهم و پربار و موثر بشنوید. جشن هنر شیراز سال 1346 جرقه مهمی در هنر ایران خورد و اون بنیانگذازی جشنی با شکوه، به نام جشن هنر شیراز بود. این جشن زیر نظر دفتر مخصوص فرح پهلوی، و با مدیریت فرخ غفاری از سال ۱۳۴۶ تا ۱۳۵۶ به مدت ده سال برگزار میشد. یعنی اواخر مرداد ماه هر سال، در گرمای شیراز آغاز و تا اواسط شهریور ماه ادامه پیدا میکرد. قبل از هرچیز باید گفت که این جشن هم مثل هر جشن یا جشنواره ای، در کنارِ هنجارهایش، نا بهنجاری هایی داشت و به دلیل نا متوازن بودن با فرهنگ ایرانی گاهی دردسرساز میشد، اما به طور کلی، خصوصا در هفت هشت سالی که ممتد فعالیت داشت، آثار خارجی و ایرانی خوبی به واسطه آن روی صحنه رفتن و در سطح بین المللی درخشیدند. فرح پهلوی با ۳۳ نفر عضو هیئت امناء و پنج عضو هیئت مدیره و کمیته‌های تئاتر، موسیقی، سینما و نمایشگاه‌ها و دفاتر پروژه‌های فنی، مالی، و پذیرایی و روابط عمومی این جشن را گسترش داد. از ویژگی ای این جشن میتوان به – تهیه و تدارک برنامه‌های فستیوال نمایشی و موسیقی جشن هنر شیراز  -فعالیت‌های هنری برای عرضه کردن هنر در جنب جشن هنر شیراز -همبستگی و همکاری با سازمان‌های جهانی هنری و تبادل برنامه‌های هنری برای جشن هنر شیراز -این سازمان در ازای فعالیتش نزدیک به بیست کتاب در زمینه‌های تئاتر، موسیقی و سینما در ایران و جهان به چاپ رساند. -جشن هنر برای توسعه هنر و بزرگداشت هنرهای اصیل ملی و ایرانی، با هدفِ بالا بردن سطح هنر در ایران و بزرگداشتِ هنر هنرمندان ایرانی و معرفی هنر و هنرمندان خارجی در ایران تاسیس شد. در مدتِ برگزاری این جشنواره، هنرمندان بسیاری از نقاط گوناگون جهان به اجرای آثار خودشون در زمینه‌های مختلف هنری پرداختند، و فرصتی مهم و سرنوشت ساز در ایران به دست اومد، تا هنرمندهای سرتاسر دنیا، کنار هم و در یک مکانِ خاص، به تبادل فرهنگی بپردازند.
اپیزود بیست و ششم چکاوا شهر قصه(قسمت اول) شهرقصه. شاهکار بیژن مفید، نمایشی که هنوز هم با گذشت ۵۰ سال، آیینه ی تمام نمای جامعه ی ایرانی است. شاهکاری که تئاتر و نمایش ایران تا ابد وامدار آن است. در این مجموعه اپیزود ها، شهرقصه را از ۴ جانب بررسی کردیم:۱. بیژن مفید و ساخت شهرقصه۲. نمایش شهرقصه و حواشی آن۳. موسیقی نمایش شهرقصه۴. فیلم سینمایی شهرقصه اگر شما هم به دنبال یک اپیزود نوستالژی و دلتنگ دوران طلایی هنر ایران هستید، اپیزود را بشنوید ! مقدمه در دنیایی که ما زندگی می کنیم، شاید هیچ چیز به اندازه واقعیت تلخ نباشه و به همون اندازه هم هیچ چیز در حدِ دونستنِ واقعیت، نتونه راه گشای ما به سمتِ رستگاری و پیروزی باشه. پس با این تفسیر، مردم هر کشوری که بیشتر، به مسائلِ روزمره زندگیشون نگاهِ واقع گرایانه داشته باشند، به همون اندازه تصمیم های بهتری برای مملکتشون میگیرند، چرا که ملاک درستی از نادرستی، صداقت و دونستنِ حقیقته. اما از این طرف، جهلِ و خرافه، همیشه دشمن قسم خوردهِ حقیقت بوده و در تاریخ بشریت، خصومتِ این دوتا با هم، تعیین کننده سرنوشتِ سرزمین ها بوده. یعنی هرچی خرافات بیشتر با روح و روان اکثریت جامعه عجین شده باشه، اون جامعه روز به روز به عقب برمیگرده و به سمتِ تاریکی و تباهی میره. رویدادها و اتفاق هایی که هیچ سند و مدرکِ تاریخی ندارند و شواهدی بر صحتشون نیست، به راحتی سرنوشت چندین نسل و نابود میکنند و به جای خود آدما، برای زندگیشون، تصمیم های اشتباه میگیرند.  شهر قصه شاهکار نمایش تاریخ ایران داستانِ صوتی و نمایش شهر قصه، یک اثرِ نمادین و تمثیلیه، که در مَلامتِ حماقت و خرافاتِ یک جامعه شِبه سُنتی عرضه شده و به گفته خود مفید (این نمایش در اصل از یک روایت عامیانه گرفته شده است. منتهی من به آن شکل تمثیلی دادم. حکایت دردناک کسی است که نادانی، خرافات و سنت‌های تحمیل شده به او زندگی‌اش را محدود کرده است) بیژن مفید، هنرمندی که درک درستی از جامعه ای که در اون زیست میکرده داشته و  روشنفکر زمانه خودش بوده، تمامی این مسائل رو در قالبِ داستانی زیبا و روون به اسم شهر قصه نوشته و ساخته تا، ادای دینی به جامعه و مردمش داشته باشه. در حقیقت راوی در شهر قصه، جهانی رو از یک شهرِ خیالی روایت میکنه، و حیواناتی که در اون وجود دارند، هرکدومشون، نمونه بارز از‌ آدم‌هایی هستند که جامعه را می‌سازند. میشه گفت این راوی، تلخی، شادی، بدبختی‌، خوشبختی‌ و برخوردهای افراد یک شهر، در برابر اتفاق های مشترک با یکدیگر رو به نمایش میذاره و با یک طنزِ به خصوصِ نیشدار و تلخ اون رو تلفیق میکنه، و همین ویژگی هاست که باعث شده تا امروز، شهر قصه به یاد ماندنی بشه.   اما از مهمترین دلایلی که این اثر تا به این اندازه موندگار و دوست داشتنی شده، آشنایی عمیق و زیادِ صاحب اثر با شعر و ادبیات ایران، و همینطور، موسیقی و دستگاه‌های ایرانی بود. همیچنین اثر پذیری بیژن مفید از تعزیه ها و نمایش‌های روحوضی، که در سال‌های قبل از انقلاب، بین هنرمندهای تئاتر ایران، مرسوم بود. سعی بیژن مفید بیشتر این بود که  با هنر و خلاقیتش، هر روز فاصله بین روشنفکران و مردم را کمتر و کمتر کند. بیوگرافی در این قسمت از پادکست، سری به خالقِ اصلی اثر میزنیم. مردی که جان و روحش از کودکی، با موسیقی عجین شده بود و در کنار اون شناخت درستی از صحنه و نمایش داشت. بچه های امروز، به دلیلِ امکاناتِ هنری زیادی که در اختیار دارند، استعداد و خلاقیتشون رو راحت تر از بچه های دیروز میتونند به نمایش بذارند، اما نسل های قدیمی این امکان خیلی براشون فراهم نبود، مگه اینکه به واسطه خانواده هنرمندشون از این شانس بهره میبرند و بیژن مفید هم یکی از خوش شانس های اون روزگار بود. بیژن مفید در روز ۲۲ خردادِ سال ۱۳۱۴، در یه خانواده هنری متولد شد. پدرش غلامحسین مفید بازیگر و نوازنده و مادرش قدسیه فریور بود. بیژن سه برادر و یک خواهر به اسم های بهمن، اردوان، هومن و هنگامه داشت که بعدها هرکدومشون وارد شاخه های هنری مختلف شدند. شاید براتون جالب باشه که بدونید پدرش غلامحسین مفید، در نمایش هزاره فردوسی که سال ۱۳۱۳ روی صحنه رفت، نقش بیژن رو مقابلِ عبدالحسین نوشین که شخصیت رستم رو به عهده داشت بازی ‌کرد و با یاد و خاطره همین نقش استثنایی، اسم پسرش رو بیژن گذاشت. غلامحسین، بازیگرِ ثابت شخصیت های شاهنامه‌ بود و به موسیقی، خصوصا موسیقی سنتی و ایرانی علاقه به خصوصی داشت و تار ساز اصلی اون بود، به همین خاطر بیژن مفید از همون کودکی، چشم و گوشش با آواز، شعر، دستگاه‌های موسیقی سنتی و کلاسیک و مهم تر از همه با صحنه نمایش و بازیگری خو گرفت و آشنا شد. و ویلون سازی بود که بیژن تصمیم گرفت یار همیشگی اون باشه و در بچگی، نواختنِ این سازِ سخت رو در محضر استاد مسلم ویلون، غلامحسین ظهیرالدینی یاد گرفت. مفید عاشقِ بازیگری بود، به خاطر همین، در کنار درس و مدرسه به هنرستان هنرپیشگی میرفت، تا در کنارِ تحصیل، بازیگری تئاتر رو کنارِ اساتید بزرگی چون عطاءالله زاهد و علی‌اصغر گرمسیری آموزش ببینه. با وجود اینکه هنر، رویای شب و روز بیژن بود، اما به خاطر درایتی که داشت، هیچ وقت درس و تحصیلش رو رها نکرد و بعد از اتمام دبیرستان وارد دانشکده حقوق و بعد از فارغ التحصیل شدن در این رشته، وارد  دانشکده ادبیات دانشگاه تهران شد و این بار ادبیات انگلیسی رو انتخاب کرد. از این طرف، تحصیل در رشته ادبیات انگلیسی و برگردوندن آثار نمایشی مختلف به زبان فارسی، بیژن مفید رو، روز به روز در هنر نمایشی که اون روزها داشت فراگیر میشد، حرفه ای تر و پخته تر کرد. بیژن هنوز بیست ساله نشده بود که دیوید سن در سال 1333 برای تدریس در رشته ادبیات نمایشی آمریکایی، به تهران آمد و استاد دانشگاه تهران شد. مفید این این فرصت ناب رو غنیمت دونست و نمایش‌نامه باغ‌وحش شیشه‌ای اثر تنسی ویلیامز رو با کمک دیوید و اجرای خودش در یک صحنه گرد در انجمن ایران و آمریکا روی صحنه برد و که  اثر با موفقیت های زیادی رو به رو شد. اون در آن روزهای جوانی انقدر حرفه ای بود که تونست با تورنتون وایلدرِ نمایش نامه نویس و آرتور میلر کارگردان همکاری کنه و دستیارِ میلر بشه. و با جرج کویین بی در تهران، نمایش‌ نامه‌های بیلی باد نوشته هرمان ملویلو و مرد دوم و سفر دراز روز در شب، اثر یوجین اونیل رو در جایگاه بازیگر و دستیار کارگردان روی صحنه ببره. مفید با گروه‌های مختلفِ تئاتری زیادی همراهی و همکاری داشت و ایده‌ها و نقشه های زیادی که برای حرفه نمایش در سرزمینش داشت، منجر شد تا گروه به نام  آتلیه تئاتر در سال 1345 و مکانی با همین اسم در سال 1347، به عنوان کارگاه تشکیل بشه. اون از سال 42 تا 45 نزدیک به ۱۵۰ نمایش‌نامه از مهمترین آثار کلاسیک جهان رو برای برنامه دوم رادیو تهران، همینطور تعداد زیادی قصه برای کودکان، و ترجمه چندین فیلم‌نامه فیلم‌های آمریکایی و انگلیسی را برای دوبلاژ را ترجمه و کارگردانی کرد. اما در اواخر دهه چهل، یعنی در سال ۱۳۴۹ گروه آتلیه تئاتر، برای همیشه منحل شد و کارگاه نمایشِ دیگری تشکیل شد که کارگردان‌هایی چون، خجسته کیا با نمایش‌نامه حلاج، ایرج انور با نمایش‌نامه نظارت عالیه و بیژن مفید با نمایش‌نامه ماه و پلنگ، مشغول به کار شدند و تا سال 1358 هم با این گروه به فعالیت های خودشون ادامه دادند. اما از اونجایی که خلاقیت های بیژن مفید در عرصه نمایش فقط مختص به بزرگسالان نبود و به کودکان و دنیای آنها هم توجه خاصی داشت، از سال ۱۳۵۰ به مدت ده سال همکاری اش را با مرکز تئاتر کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان به عنوان نمایشنامه‌نویس کودکان ایران آغاز کرد و نمایشنامه‌های زیادی مثلِ تُرب، کوتی و موتی، شاپرک خانوم و بزک نمیر، بهار میاد رو نوشت و روی صحنه برد. همه  این نمایش‌ها نزدیک به دو سال در مرکزهای مختلف کانون روی صحنه میرفتند. بعد از انقلاب، مفید در سال ۱۳۵۹، سرپرست مؤسسه ای به نامِ چهل طوطی شد و در این مؤسسه، بیشتر در رابطه با ضبط و تکثیر نوارهای صوتی، و همینطور، نمایش‌های سابق خود و اجرای نمایش هایی مثلِ آخرین پرواز، شازده کوچولو و خاموشی دریا فعالیت داشت. با شروعِ دهه شصت و سختگیری ها، فضا کم کم برای بیژن مفید تنگ شد و تصمیم گرفت که از ایران به فرانسه مهاجرت کنه. اما دولت فرانسه به او ویزا نداد و مفید به قصد دیدار برادرش،  به لس‌آنجلس مهاجرت کرد و در آمریکا فعالیت تئاتری خود رو ادامه داد و نمایش های شهرقصه و جان نثار رو مجددا روی صحنه برد. شهر قصه در اوایل پادکست ما مقدمه کوتاهی از شهر قصه رو برای شما تعریف کردیم، اما این اثر فاخر و پر از جزئیات، بیشتر از نیم قرنه که زمینه و اساس داستان های کوتاه و بلندِ زیادی شده و منبع خیلی مهمی برای قصه ها و نمایشنامه های بزرگسالان و کودکانه. به همین دلیل در اینجا ما به شکل کامل تری به این قصه زیبا که هیچ وقت تازگی و طراوتش از بین نمیبره میپردازیم. بیژن مفید علی رغم اینکه، روی زبان انگلیسی تسلط کاملی داشت و بعضی از زبان های دیگه رو به صورت دست و پا شکسته متوجه میشد، اما معتقد بود که زبان عجیب و پر رمز و راز فارسی، زبان شعر هست و به همین دلیل هم تئاتر ایرانی، باید به همین زبان به نمایش گذاشته بشه. و این تفکر، باعث شد تصمیم بگیره تا شهرقصه رو به زبان شعر روایت کنه. شاید هم این تفکر از پدری به ارث رسیده باشه که به جای تعصبات قدیمی و حساسیت های بی دلیل، خونه رو به مکانی تبدیل کرده بود که بچه ها در اون، کنار صحبت های روزمرشون، از نمایش، شعر، کتاب و شاهنامه حرف بزنند. همینطور که گفتیم، بعد از یک پرورش درست و منطقی، دومین نقطه اوج بیژن مفید که روی زندگی هنریش تاثیر بسزایی گذاشت، یادگیری دستگاه های موسیقی و سازِ ویلون بود، بی شک هر سازی صدای خاص و زیبای خودش رو داره، ولی فرق ویلون با بقیه سازها اینه که، به لحظه و دونه به دونه نُت ها فُرم و حالت میده و جای خودِ اثر، قصه میگه و حرف میزنه. پس چی بهتر از این ساز میتونه به هنرمندی که عاشق قصه گویی و نمایشه، ریتمِ زندگی بده  و باعث بشه تا ضرب آهنگ‌های گفتگو در اجرا، براش اهمیت زیادی داشته باشه و بیشتر تمرین‌های نمایشی که انجام میداد حالت موسیقی پیدا ‌کنه. مفید با تلفیق این دو هنر، آثاری رو خلق کرد که تا امروز جزو موندگارترین آثار رادیویی و نمایشی ایران به شمار میاند. و زیبایی این نمایش معروف هم، با توجه به داستان هایی که روایت میکنه، به موزیکال بودن اون برمیگرده.   با وجود اینکه دوران جوانی بیژن مفید، به عصری برمیگرده که هنر ایران از هر لحاظ، در طلایی ترین و بدون مرز ترین زمانِ خودش سپری میشد، اما بزرگ ترین دغده های این مرد در اون دوره، پر کردن حفره ذهنی ای بود که بینِ قشر روشنفکر و مردم عوام شکل گرفته بود.  چرا که مفید از هر خرافه پرستی و عقیده غلطی پرهیز میکرد و معتقد بود که تا وقتی که خرافات به هر شکلی، جای افکار صحیح و انسانی رو در ذهن آدما پر کنه، هیچ پیشرفتی در هیچ سرزمینی شکل نمیگیره و زیستِ معمولی آدما رو دستخوش تغییر میکنه. مسئله ای که هنوز هم بعد از نیم قرن ما مردم باهاش دست به گریبانیم.
اپیزود بیست و پنجم چکاوا خسرو شمشیرگران (قسمت دوم) این قسمت به صدایی اختصاص دارد که سال‌هاست در حافظه جمعی ما زندگی می‌کند؛ صدایی که تیتراژهای ایرانی را معنا کرده و به شخصیت‌ها جان داده است. از فضای پرتنش «سکوت بره‌ها» تا عاشقانه‌های جاودانه «بر باد رفته»، ردپای این صدا همیشه شنیده می‌شود.تماشاگران سینمای وسترن، «به خاطر یک مشت دلار» را با طنین خاص او به یاد می‌آورند و علاقه‌مندان تلویزیون، روایت حماسی سریال «امام علی» را بدون این صدای قدرتمند تصور نمی‌کنند. حتی دنیای انیمیشن و خاطرات کودکی با «شیرشاه» و اسکار، به درخشش همین صدا گره خورده است.در این اپیزود، از صدایی می‌گوییم به استحکام فولاد و برندگی شمشیر؛ صدای یگانه خسرو شمشیرگران.
اپیزود بیست و چهارم چکاوا خسرو شمشیرگران (قسمت اول) این اپیزود درباره ی صدایی است که هویت تیتراژهای ایرانی است. صدایی از بازماندگان جنگجویان کوهستان و ارتش سری . نجوای تیتراژِ او سکوت برّه ها را شکست. صدایی به گرمی عشق اسکارلت و رت باتلر در بر باد رفته که تیتراژ آن را با آوای سراسر احساسِ او شنیده اید. اگر وسترن باز باشید بخاطر یک مشت دلار را با صدای او به خاطر می آورید و اگر در کودکی کارتون شیرشاه را دیده باشید قطعا اسکار را با این صدای درخشان به خاطر خواهید آورد و کافیست مخاطب تلویزیون باشید که صدای دلنشین راوی سریال امام علی را شنیده باشید. صدایی به محکمی فولاد و به برّندگی شمشیر. و این شمشیری است که نمی توان آن را نادیده گرفت؛ استاد خسرو شمشیرگران!
اپیزود بیست و سوم چکاوا آقای قهرمان قرن 21 – محمد مهدی جعفری محمد مهدی جعفری، بنیانگذار موسسه قرن21، یکی از بزرگترین و تاثیرگذارترین افراد در تاریخ دوبله ی ایران است. در روزگاری که همه ی ما فیلم های سینمایی را در VHS تماشا می کردیم، مهدی جعفری بود که در سال 1381 دوبله ی فیلم های روز سینما را به شکل VCD و DVD عرضه می کرد. به گفته ی بسیاری از اساتید دوبله، خدمتی که ایشان به این حرفه کرد، تا ابد به یادگار خواهد ماند.این اپیزود نتیجه ی دیدار دوستانه ی مدیر چکاوا با محمد مهدی جعفری است. استودیو قرن 21 سلام به همه چکاوایی های عزیز، امیدواریم هر جایی حال دلتون خوب باشه. ما امروز با یه اپیزود متفاوت دیگه برگشتیم خدمت شمااگه به دهه هشتاد به بالا تعلق دارید، پس این اپیزود ممکنه براتون به دلایلی عجیب به نظر برسه، چون دهه های هفتاد به پایین، خصوصا اوایل هفتاد، خوب یادشونه، زمانی که مدرسه و سرکار میرفتن، مثل این روزا نبود که دو روز در هفته تعطیل باشند، از اونجایی که همه فیلما و کارتونای دنیا رو هم نمیشد رو پرده سینمای وطنی دید. فقط یه جمعه داشتن و بس. برای همین پنج شنبه هایی که فرداش تعطیل بودن، یا خودشون که دیگه عاقل و بالغ شدن بودن، یا با مامان باباهاشون میرفتن ویدئو کلوپ تا فیلما و کارتونای روز دنیا رو براشون کرایه کنند. اون زمانا ابعاد و اندازه فیلما تقریبا مثل کتاب بود و بهش وی چ اس میگفتند.یعنی هنوز بساط سی دی و دی وی دی هم نیومده بود وسط که وی اچ اس داشت برای بچه ها و بزرگا دلبری میکرد و روزای تعطیلشون دوست داشتنی تر میکرد. حالا اپیزود امروز ما در مورد یکی از بهترین موسسه های چاپ و تکثیر فیلم و کارتون، دوبله فیلم و صدا گذاری و میکس به اسم موسسه قرن بیست و یکِ که تو زمانِ خودش، یعنی روزایی که پلتفرومای مختلف سر و کلشون پیدا نشد بود، حسابی به لحاظ سرگرمی و فرهنگی فعالیت موثر داشت.داستان از اینجا شروع میشه که سه تا همکار، محمد مهدی جعفری، فرهاد رحمتی و جهانبخش بختیاری، بهمن ماه سال 1380، بعد از گرفتن مجوز، یه ساختمونی 300 متریِ چهار طبقه با زیر بنای 600 متر رو، توی میدون هفت تیر تهران میخرند و به موسسه فرهنگی هنری قرن 21 تبدیلش می کنند. اوی اون دوران بهترین دستگاها و تجهیزات فنی درجه یک که شامل سیستم تکثیر وی اچ اس و سیستم تدوین غیرخطی میشد و راه اندازی کردن و کنارشم استودیو دوبله ای تاسیس کردند که جدیدترین و مجهزترین سیستم‌های صدابرداری و میکس و مستر داشت و بالاخره بعد از تکمیل واحدهای اداری و بازرگانی، ۲۱ خرداد سالِ ۱۳۸۱، موسسه فرهنگی و هنری قرن 21 افتتاح شد.اگه لوگو موسسه که طراحیِ امیر موسویِ به چشمتون خورده باشه، میبینید از همون اول شیک و چشمگیر بوده، روی یه نگاتیو مشکی نوشته شده century که به معنی یک سده یا یک قرن و جالبه بدونید که معنی اصلی این کلمه که از روم باستان گرفته شده، دسته ی صد نفری سربازا یا یکی از حوزه های انتخاباتی روم باستانه. پایین نگاتیو عدد 21، طلایی نوشته شده، که یه نوری از وسط این دوتا عدد میگذره و این نشون از مهم بودن این قرنه، انگار که میخواد بگه اتفاقای هنری زیادی تو این قرن بیفته که انصافا هم افتاد و این روزا با این حجم عظیم فیلمسازی و تکنولوژی شاهدش هستیم، دوتا فلش خوش رنگ آبی هم بالا و پایین نگاتیوِ داره که روی کلمه قرن تاکید میکنه و اینکه اسم شرکت قرن 21 باشه هم پیشنهاد یکی از شرکا، یعنی آقای فرهاد رحمتی بود. شرکت که افتتاح شد، مدیریت کامل شرکت به محمد مهدی جعفری رسید و فرهاد رحمتی هم ریاست هیئت مدیره و به عهده گرفت. مثل اکثر شرکتا، که همیشه یه نفر اون اولا تیم و ترک میکنه و میره، جهانبخش بختیاری هم فقط شیش ماه با کنار موسسه بود و با واگذاری سهامش به فرهاد رحمتی، قرن بیست و یک و برای همیشه ترک کرد.یه چیز مهم که باید اینجا گفته بشه اینه که، این فیلمای که تکثیر و توزیع میشدند، فقط ویدئو کلوپا نمیخریدن که کرایه بدن، پولدارای اون زمان، یعنی دهه هشتاد، وی اچ اسا رو از موسسه ها و فیلم فروشیا برای خودشون میخریدند، ولی چون خیلی باب نبود و زیادم ازشون در دسترس نبود، میانگین جامعه کرایش میکردند. تا آخر سال 81، موسسه قرن ۲۱، سی تا فیلم ایرانی و خارجی و توزیع و تکثیر کرد و در نهایت، سال ۱۳۸۲، قرن ۲۱ اولین فروشگاه عرضه فیلم رو توی خیابان شریعتی، کنار سینما فرهنگ باز کرد، توی همین سال هم اولین شرکتی بود که تبلیغات فیلما رو به شکل بیلیبورد سراسر شهر پخش کرد. سی دی و دی وی دی، زودتر از اون چیزی که همه فکر میکردن به ایران رسید و سختیای وی اچ اس با همه خاطره های خوبی که داشت برای همیشه تموم و قرن 21 هم از جزو اولین موسسه هایی بود که فیلم‌های سینمایی ایرانی و یکی دو سال بعد خارجی رو، با فرمت سی دی و دی وی دی و معادل و مطابق با استاندارد جهانی توزیع می‌کرد، دو سال بعد یعنی سال ۱۳۸۳ چند تا از این آثار رو که دارای حق کپی رایت خارج از ایران بودند، توسط یه شرکت که چند سال بعد توی دبی تأسیس کرده بود، وارد بازار کرد، ولی این فعالیتا هیچ بار مالی برای موسسه قرن ۲۱ نداشت.وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی سال 1383 طبق آماری که از موسسه های پخش فیلم داشت و رضایت 70 درصدی مشتریان، موفقیت استودیو قرن 21 رو رسانه ای کرد.اواسط سال ۱۳۸۶، فرمت وی اچ اس برای همیشه حذف شد و چون سی دی و دی وی دی بهترین جایگزین ممکن بودند، استودیو قرن بیست 21 و وسوسه کرد که یه کارخونه تولید دی وی دی و سی دی رو به شکل کاملاً جدید و مجهز توی شهرک صنعتی اشتهارد کرج، اوایل سال ۱۳۸۸ تاسیس کنه.استودیو و موسسه قرن ۲۱ تا آخر سال ۸۸ نزدیک به ۸۰۰ فیلم و انیمیشن و عرضه کرد که از این تعداد، ۱۵۸ تا فیلم ایرانی بود که این رکورد عجیب باعث شد، که از محمد مهدی جعفری در جایگاهِ موفق‌ترین مدیر موسسات و شرکت‌های ویدئو رسانه کشور، در بیست و هشتمین جشنواره فیلم فجر تقدیر به عمل بیاد. همین سالم که برای بار اول جشنی در رابطه با دوبله در اسفندماه برگزار شد، استودیو و موسسه قرن 21، برای فیلم سینمایی تایتانیک، جایزه بهترین فیلم دوبله شده رو گرفت.با تموم شدن دهه هشتاد و تغییر و تحولات اساسی که از درون دنیا رو گرفته بود، روی تحولات بیرونی هم اثر گذاشت و فرهاد رحمتی سهام خود ش رو به محمد مهدی جعفری واگذار کرد. از تحولات دهه نود منظورمون همون روزایی که کامپیوترا و تلویزیونا جای فلش داشت و دیگه فیلما و سریالا فلش به فلش بین مردم دست به دست میشدن و فیلم و سی دی به خاطر عمر مفیدشون، برای همیشه به ابدیت پیوستن و هارد و فلش جایگزیشون شد. ولی خب بودن آدمایی که عاشق آرشیو کردن فیلما باشند، برای همین این موسسه، انیمیشنِ ماجراهای تن‌تن و میلو رو توی یه پکیج 15 قسمتی، مجموعه راکی رو در 6 قسمت و فیلم‌های بروس لی رو توی 8 قسمت، برای علاقه مندای فیلم و سریال عرضه کرد. فیلم‌های رخساره، اسب آبی، دیوار، از اولین‌های فیلم‌های توزیع شده این شرکت بودند و افسانه کوهستان گرگ که ۱۸ مرداد ۱۳۸۱ با مدیریت دوبلاژِ خسرو خسروشاهی پخش شد، اولین فیلم دوبله شده استودیو قرن ۲۱ بود.۲۸ خرداد ۱۳۹۱، موسسه قرن ۲۱ دیپلم افتخار نخستین جشنواره بین‌المللی فیلم ویدئویی رو از هیئت داورا دریافت کرد و عنوان بهترین مؤسسه دهه ۱۳۸۰ گرفت.همه ما میدونیم که بالاخره یه روزی تکنولوژی پیشرفت میکنه و فناوری های جدید جای قبلی رو میگیره، اما مهم اینه که آدمایی که در راس کارند، تو همون دوران بهترین عملکرد و پیشرفت و داشته باشند و آقای جعفری، بهترین بودن و با همون تکنولوژی هایی که این روزا دیگه خیلی آدما سراغشون نمیرن، بهترین خاطره ها رو ساختند و این اپیزود چکاوا هم ادای دینی به تلاش ها و فعالیت های ایشونه.آقای جعفری هرجا که هستید سرتون سبز و حال دلتون خوب باشه.
اپیزود بیست و دوم چکاوا روبیک منصوری اگر گذرتان به فیلم های فارسی افتاده باشد قطعا نامش را می شناسید. روبیک منصوری. متخصصی در مقام صدابردار و کارگردان بزرگ صدا در سینمای ایران. به قول همکارانش سینمای ایران تا ابد وامدار این هنرمند ارمنی میباشد. کسی که موسیقی را خوب می شناخت و هنوز هم آثارش، مثل یک سمفونی جاودان و شنیدنی است. حکایتِ مردمی از جنسِ هنر مقدمه درود به همه شما شنونده های همراه و همدل که روز و هفتتون بدونِ شنیدن پادکست نمیگذره.خوشحالیم که امروزم ما رو انتخاب کردید تا با همدیگه یه سفر کوتاه به زمانای دور داشته باشیم و یه تنوعی ایجاد کنیم و یه سری به هنرمندای دوبله ارمنی و مسیحی داخل ایران بزنیم.درصد زیادی از این هنرمندای اقلیت و مسیحی ایران، حالا نمیدونیم ذاتیِ یا اکتسابی، ولی به شکل عجیبی اهل ادبیات و هنرن. من یه دوست ارمنی داشتم که میگفت نصف مردمشون شاید وضع مال خیلی خوبی نداشته باشن، ولی حتما یه پیانو تو خونشون دارند. این جوری شد که تصمیم گرفتیم سراغ این دسته از مردم اهل دل و دوست داشتنی که اتفاقا تاثیر مهمی روی دوبله ایران گذاشتند بریم و حالا که نزدیکیم به روزای کریسمس یه یادی ازشون بکنیم. تاریخچه مردم مسیحی ایران خب مردم مسیحی که داخل ایران فعالیت داشتن و احتمالنم ریششون به سرزمینای مختلف برمیگرده، یه دی ان ای و ژن خاصی داشتند و بالاخره زندگی کردنم تو ایران تاثیر خودشو میذاره و ترکیب این دوتا باهم باعث شد که جزو آدمای موثر هنر ایران بشن. چه از نظرِ تاثیری که کنارِ ایرانی ها روی سینما و متعلقاتش گذاشتن، چه از نظرِ نقاشی های موندگار و موسیقیای شگفت‌انگیزی که کشیدن و ساختند و چه از نظر نگارگری و معماری هایی که هنوز وقتی تو کوچه ها و خیابونای هر جای این ممکت، چشممون بهش میخوره کیف میکنیم.ایران قدیمم که میدونید اون روزا کلا آغوشش به روی هر هنر جدیدی باز بوده، نژاد و اقلیتم هم خیلی درش دخیل نبود، برای همین بیشتر از صد سالی میشه که هنرمندای ارمنی با گروه های تئاتری که عمدتا ساکنِ اصفهان و تبریز و تهران بودند. فعالیت های هنری خودشونو شروع کردن، شاید جالب باشه بدونید که عمرِیکی از این گروه‌ها به سال ۱۲۵۸ تو تبریز و ۱۲۶۰ توی تهران برمیگیرده. . اصلا همین اتفاقا بود که باعث شد، پای هنرمندای مسیحی به صنعت سینما هم باز بشه. اگه تاریخ سینمای ایرانو بخونید میبینید که این مردم، تاثیر خیلی زیادی تو شکل‌گیری و گسترش سینما داشتند. اگه اهل سینما هم نباشیم، بیشتریمان به عنوان اطلاعات عمومی میدونیم که اولین فیلم صامتِ داستانیِ ایرانی، فیلمِ آبی و رابیِ که کارگردانش آقای آوانس اوگانیانس، یکی از هنرمندای ارمنی داخلِ ایران بود. که بازیگرای مسیحی زیادی هم داخلش بازی کردند.که بعدش کارگردانی، تهیه کنندگی و بازیگری هم انجام دادند و خیلی زیاد توی کارایی که به امور فنی مربوط میشد، مثلِ صداگذاری، فیلمبرداری، لابراتوار و عکاسی فیلم فعالیت کردند. ولی چون مخاطبای سینما بیشتر بود، به خاطرِ لهجه خاصی که داشتند تو تئاتر به نسبت سینما فعال تر بودند.طبیعتا توی این پادکست که ما نمیتونیم از کل این شصت هفتاد سال خلاقیت و تلاش این افراد حرف بزنیم. ولی خب سعیمونو می کنیم که خاص ترین ها و تاثیرگذارترین هاشونو و تا جایی امکانش هست باهاتون در میون بذاریم.یا توجه به ادبیاتی که دارند اسما شاید سخت به نظر برسه، ولی بعد شنیدنِ چندتاشون دیگه خودتون ناخودآگاه تو ذهنتون یه الف و ی و الف و ن بهش اضافه میکنید. با اینکه همشون از صفر و حتی زیر صفر شروع کردن، ولی با گذشت زمان تبدیل به اساتیدی شدند، که واقعا قسمت مهمی از دوبله رو میشه مدیون مهارتها و تلاشی که توی این همه سال کشیدند، دونست. ارامنه دوبله ایران روبیک منصوری از میون این همه هنرمند، یه چندنفری هستند که میشه گفت برجسته ترن و اگه نخوایم بر اساس سن و سال و این مناسبات شروع کنیم، پس بهترِ بریم سراغ کسی که بین بقیه یه جوری کاپیتان این حرفه محسوب میشه و حضورِ درخشان و پر تلاشش و توی این همه سال نمیشه انکار کرد، این هنرمند کسی نیست جز روبیک خانِ منصوری بزرگ.ما همیشه تو حرفامون میگیم که تصمیم اصلی و خود آدم میگیره و به اصطلاح تیر آخر و میزنه، ولی خدایی باید قبول کنیم یه سری واسطه تو دنیا هستند که با قسمت دست به یکی می کنند تا کلا مسیر زندگیمونو و تغییر بدن، آقای حسن مصیبی هم یکی از این واسطه ها بود و یه جوری مهندسی معکوس کرد و مسیر زندگی روبیک منصوری و از موسیقیِ محض به سینما و دوبله تغییر داد.روبیک سال 1316 به دنیا اومد و خوش شانس بوده که تو خونواده ای بزرگ شد که فکر نمیکردن ساز و آواز کلکِ شیطونه و برای همین میذارن که گل پسرشون از همون دبیرستان، تحصیلات خودشو توی هنرستان موسیقی ادامه بده. ساز تخصصیش فلوت بوده و موسیقیم که عشق و سرگرمی شب و روزش میشه تا اینکه، از این برخوردهای تصادفی و باحال تو سال 1334 اتفاق میفته و حسن مصیبی که خودش اون زمان تدوین گر و آهنگساز بوده، روبیک خانِ منصوری و کشف میکنه، تا یه مدتی به عنوان دستیار باهاش تو استودیو بُرنا همکاری میکنه. بعدش به خاطرِ هوش و درک بالایی که از شنیدن و نوازندگی و به طور کلی صدا موسیقی و صدا داشته، از اطراف و اکناف، تشویقش میشه که واقعا این کارست و استعداشو و فقط خرجِ موسیقی نکنه و به عبارتی هنر اول و هفتم و با هم میکس کنه تا هر دوتا حرفه، یه بازی خوبِ و دو سر بُرد و تجربه کنند. بعدش که وارد سینما شد، بیشتر اسمشو به عنوان سازنده و انتخاب کننده موسیقی فیلم تو تیتراژ میشناختند. ولی از مهمترین هنرهای روبیک منصوری این بود که کنارِ ساخت موسیقی، صداگذاری فیلم و تدوینم انجام میداد و صداگذاریِ و دوبلاژِ فیلم سینمایی شیطان فراری، اولین کار حرفه منصوری به مدیریتِ دوبلاژِ ضیاء الابصاری بود.قبلِ دهه بیست هنوز خیلی مرسوم نبود که کارگردانا برای فیلم هاشون موسیقی متن و بعضی موقع ها حتی موسیقی تیتراژ بسازن، فقط صفحه انتخاب میکردند، بعدش صداگذارا این صفحا رو به هم سنجاق میزدند و همین میشد موسیقی فیلم. ولی ته تهای دهه بیست، برای اولین بار روح‌الله خالقی و ابوالحسن صبا، موسیقی فیلم سینمایی طوفان زندگی رو با هم میسازند و جرقه این اتفاق مهم و میزدند. بعد که توی دهه سی فیلمای فارسی حسابی رونق گرفته بودند، اون جرقه مهم و حساس تو زندگی روبیک خورده شد و اواسط همین دهه، یعنی سال 1335 بود که جنابِ منصوری یه موسیقی متن رو برای فیلم سینمایی جست‌وجوی داماد، انتخاب میکنه و با همین اتفاق مسیر فیلمای دیگه هم خود به خود هموار میشند و یکی از همین فیلما، قیصر مسعود خانِ کیمیاییِ که میدونم همتون اگه اهل سینما کیمیایی باشید موسیقی متنش یادتون مونده باشه. آدمایی که گوششون خوب میشنوه، یعنی درک درستی از صداهای اطرافشون دارند و معمولا نوازنده های خوبی میشن. واسه همین روبیک خان دست رو دست نذاشت و با فیلمِ شهر ما، اولین تجربه دستیاری صداگذاری و انجام داد. ولی سال 1337، توی فیلم قاصد بهشتِ ساموئل خاچیکیان بود که تونست حضورش به عنوان صدابردار و تجربه کنه.اگه بخوایم از همکارای خودش مثل آقای احمد تقوی پویا، مدیر استودیوی تیراژه نقلِ قول کنیم باید بگیم که روبیک منصوری کارشو به شکل تجربی شروع کرد ولی با وسوای عجیبی که روی این کار داشت وبه قولِ گفتنی مو رو از ماست میکشید بیرون، تبدیل شد به یکی از بزرگترین و بهترین میکساژها و صداگذارای دوبله ایران. توی استودیوهای معروفِ برنا، آژیر، ایران ، پارس فیلم، میثاقیه و فیلمکار، فعالیت زیادی داشت و به خاطر تخصص و مهارتش بین سینمادارا معروف شده بود و همه آرزوی همکاری باهاش داشتند .همه فن حریف بود و توی 62 سال، 134 تا فیلم سینمایی رو آهنگسازی کرده بود و همزمان صدابردار 22 تا از همین فیلما بوده، 5 تا تدوین تو کارنامه هنریش داره و نزدیک به و 50 تا فیلم سینمایی تنظیم و انتخاب کرده. به خاطر حضور پررنگ و تجربه عجیب غریبش، کمتر کارگردانی تو رو توی سینمای ایران داریم، که شانس همکاری با روبیک منصوری رو از دست داده باشه. از مسعود کیمیایی، ساموئل خاچیکیان، ناصر تقوایی بگیرید تا داریوش مهرجویی، رخشان بنی‌اعتماد و علی حاتمی.اگه یه روزی فیلم‌های قدیمی ایرانی مثلِ فریاد نیمه شب، حسن کچل، آقای قرن بیستم، مومیایی، یوسف و زلیخا، دنیای آبی، فرار از تله، خداحافظ رفیق، پستچی، خاک و حاجی واشنگتن و دیدید و با خودتون گفتید، چه جوری با تکنولوژی و امکانات اون موقع صدای فیلما و موسیقی های متنش انقدر جذابِ، بدونید که پشت این صداهایی که میشنیدید یه کوهی از تجربه و مهارت و خستگی ناپذیری هنرنمایی میکرده.سال ۱۳۷۰ برای فیلم سینمایی پوتین، برنده سیمرغ بلورین بهترین صداگذاری از دهمین جشنوارۀ فیلم فجر میشه و با این همه توانایی و خلاقیت اگه اجل مهلت میداد، تمام تندیسای جشنواره های مختلف توسط روبیک خان منصوری درو شده بود و رکورد شکن این رشته بود.۲۱ مرداد ماه سالِ ۱۳۷۹ توی سن ۶۲ سالگی روبیک منصوری عزیز پر میکشه و یه جهان هنر و خلاقیت و برای مردمش به یادگار میذاره. ژرژ پطروسی دهه های چهل و پنجاه که مثل امروز دانشگاه ها توی لپتاپ و گوشی و تبلت، مهمونِ خونه های ما نبودن که، چون اصلا انقدری ظرفیت نداشت و اگه بخوایم صادق باشیم شانس قبولی تو دانشگاها اون زمان حتی از لاتاریم کمتر بود.اون موقع ها دانشگاها میزبان بودند و دانشجوها مهمون، برای همینم دانشگاهِ هنرهای زیبا دانشگاه تهران، شده بود محفل اصلیِ هر چی جوون باهوش و هنرمند که میشه گفت ده بیست درصدشون بعدن، سر از دوبله ایران در اوردند و یکی از همین کاردرست ترین هاش، آقای ژرژ پطروسی بود، که ایشونم یکی از هنرمندای مسیحی درجه یک دوبله هستند که حتی حرف زدن در موردشونم لذت بخشه.ژرژ پطروسی 9 فروردینِ سال ۱۳۲۳ از یه خونواده ای که اصالتا آشوی تبار بودند، توی ایران، چشمشون به جمالِ دنیا روشن میشه و از این طرفم به شکل بالقوه، یه هنرمند به دوبله ایران اضافه میشه، سال ۱۳۴۶ که ژرژ بیست و سه سال بیشتر نداشت، مسیر شغلیش با استودیو شهاب یکی میشه و هوشنگ کاظمی برادرِ ژاله خانم کاظمی، دوبلور معروف، واسه فیلمِ خوبِ شیرینی شانسیِ بیلی وایلدر ازش تست گویندگی میگیره و به گفته خیلی از همین ریش سفیدای دوبله، وقتی ذات هنری غالب باشه، طرف با همون اولین آزمون قبول میشه و ژرژ پطروسی، با همون گویندگی اول یه نقش کوتاه، توی یه فیلم اکشن حادثه‌ای، به مدیریت دوبلاژ هوشنگ کاظمی به جرگه گوینده های دوبله اضافه میشه.به خاطر مهارت و استعدادی که توی این حرفه داشت، خیلی زمان نمیبره که نقشای مکمل یکی یکی جای خودشونو به نقشای اول میدن و آقای پطروسی، زودتر از اون چیزی که فکر میکرد، شاید به فاصله چند ماه، گوینده رل های اصلی شد.دیگه دو سه سال بس بود برای اینکه ژرز پطروسی مطمئن بشه که اون چیزی رو که همیشه منتظرش بود تو دلِ هنر پیداش میکنه، به خاطر همین سال 1350 یکی از دانشجوهای خوش شانسِ هنرهای زیبا دانشگاه تهران شد و سراغ رشته تئاتر رفت که اصلا هم بی ربط به دوبله نبود و نیست.حالا این که یکی بخواد گوینده دوبله بشه استعداد خاصِ خودشو میطلبه، ولی مدیر دوبلاژ شدنِ یه سریال تاریخی، کنار استعدادی که باید باشه، یه جور استادی هم میخواد که اگه فیلم سینمایی روز واقعه رو دیده باشید، درست حسابی متوجه جایگاه ژرژ پطروسی تو حرفه دوبله میشید. فضای سنگین و تاریخی فیلم روز واقعه، شخصیت های اصلی و مهم زیاد داشت و حالا سیاهی لشگرم به کنار، همون لحن کتابی که تو فیلم بود. کافیه برای اینکه نشون بده چقدر ژرژ پطروسی کار بلده و درجه یکه. مخصوصا وقتی این کار و کنار یه فیلم درامی مثل عروس بذارید که انگار اصلا صدا سر صحنس و همه چی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنید طبیعی به نظر میاد، همیناست که نشون میده که حتی ژانر فیلم هم با این همه تفاوت، نمیتونه قابلیت ها و هوش و ژرژ پطروسی رو زیر سوال ببره، چون همه چیز یه دست و بینظیره.رابین هود و که دیگه هممون دیدیم، یکی از نقشایی بود که چه تو سریال و ف
loading
Comments (234)

Farhad Hossenkhani

چه اپیزود خوبی

Jan 4th
Reply

pouria ch

من یکی از دنبال کننده های قدیمی پادکست چکاوا هستم ، که از همون اپیزود های اول ، دونه دونه اپیزود های چکاوا رو گوش دادم ، خواستم بگم که کاراتون واقعا دست مریزاد داره

Jan 4th
Reply

Farhad Hossenkhani

دهه ۶۰ با این اپیزود کلی خاطره بازی میکنن👌👌👌

Dec 27th
Reply

Farhad Hossenkhani

چقدر جالب همیشه برای من همه آدم ها جالبه به نکات جالبی اشاره شده

Dec 27th
Reply

علی دربدر

عالی بود

Dec 22nd
Reply (2)

Shiderlip Podcast

ممنونم از معرفی پادکست شیدرلیپ🙏😊 قوت قلب هستید❤️

Dec 5th
Reply (1)

Saeed Abdi

دوبله ی فارسی یه زمانی بهترین در دنیا بود، ولی الان نسل جدید ضعیف شدن

Dec 4th
Reply (1)

منصوره کرمی

ممنون از شما یادآوری خاطر ات گذشته با هنرمندان عزیز

Oct 23rd
Reply (1)

Morteza Eini

حیف زمانی با پادکست شما آشنا شدم که استاد مظفری دیگه بینمون نیستن ، روحش شاد 🥀💔💔

Oct 23rd
Reply (1)

fatemeh dakami

روحشون شاد💔

Oct 14th
Reply (1)

Pourya Akbari

خدا حفظش کنه برامون

Oct 11th
Reply (2)

علی کرمی

بسیار شنیدنی بود دمت همه بچه های چکاوا گرم از محمد علی مهراب بیگی تشکر میکنم موفق باشید

Sep 26th
Reply (3)

Golnaz Feyzzadeh

پادكست به اين خوبى حيفه كه به جاى"نوستالژى" ميگيد"نوستالوژى"

Jun 8th
Reply (2)

Golnaz Feyzzadeh

چه خاطره هايى برام زنده شد و چه افسوس هايى ايران شهر قصه شد

Jun 7th
Reply

آرش فلامرزی

موضوعات متنوع چکاوا بسیار جالب است. خسته نباشید❤️

Apr 20th
Reply (2)

رشیدی محمد رضا

بسیار عالی جامع و کامل بود ۰

Mar 22nd
Reply (2)

Saeed Ap

خدا رحمتشون کنه🖤🌹روحشون شاد ، نامشون جاودان

Mar 7th
Reply (1)

The Erfan

روح این مرد در آرامش ابدی

Feb 21st
Reply (1)

رشیدی محمد رضا

بسیار عالی بود

Feb 5th
Reply (4)

diba nahvandi

خیلی خوب و جالب و خوش ریتم، خدا قوت

Jan 29th
Reply (2)