Discover
شعر | با صدای شاعر

شعر | با صدای شاعر
Author: Schahrouz
Subscribed: 1,803Played: 95,760Subscribe
Share
© Schahrouz
Description
شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید
ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ
برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلیلیستها را ببنید.
برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید.
🔁 لینک کانال تلگرام
https://t.me/schahrouzk
🔁لینک ساندکلاد
https://soundcloud.com/shah-rouz
ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ
برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلیلیستها را ببنید.
برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید.
🔁 لینک کانال تلگرام
https://t.me/schahrouzk
🔁لینک ساندکلاد
https://soundcloud.com/shah-rouz
354 Episodes
Reverse
▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش دوم▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــمن با تو نگویم که چه یا چون بنویساز حالِ درون یا که ز بیرون بنویسبنویس بدان چهت آید از دل، یعنیای شاعرِ قتلعام، با خون بنویس▨ چون گام در این خانهی شر بگذاریدانگار که گام در سقر بگذاریدآنجا که سرود دانته کهای آمدگانامیدِ نجات، پشتِ در بگذارید▨ اندوهِ هزارساله دارم در دلای کاش نبینَدَم غمِ دیگر دلمن پیرترم هزار سالی امروزبا داغِ هزارها جوانم بر دل▨ با اینهمه خون که از تَنَش گشت روانرفتهست ز اندامِ وطن توش و توانبا اینهمه باش تا ز جا کنده شودسیلابهی شیخاوژنِ جانهای جوان▨ از کینه و بغض و خشم آکنده شدیمبر مرکبِ انقلاب تازنده شدیمفریاد زدیم: شاه مردمخوار استشیخ آمد و ما ز شاه شرمنده شدیم▨ اسماعیل خویی
▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش اول▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــدو بیتیهایی که در این بخش میشنوید، عمدتا به افتخار مهدی اخوان ثالث (م.امید) و دیدن دوبارهی او سروده شده است.ــــــــــــــــــــــــگفت آزادی، گفتمش میرِ من استگفتا شادی، گفتم اکسیرِ من استگفت آینده، گفتم آنک پسرمگفتا که امید، گفتم او پیرِ من است▨ جانپارهی دلنوازی از میهنِ منمیآید و جان فزاید اندر تنِ منمیآید و من چنان به خود میآیمکه انگار به من باز میآید منِ من▨ نهز حشمت و نهز حکمت و نهز جادوی ماکز لطفِ خود است رامِ ما آهوی مانومیدی ما لاف و گزاف است و دروغوقتی که امید خود میآید سوی ما ▨ یک دشت مزار و جانِ غمبارهی منآن میهن من، این منِ آوراهی منبا این همه تا امید باشد، گو باشصد خنجر زخم و دلِ صد پارهی من▨ خورشید اگرچه ناپدید آمده استیک گوشه از آفاق سپید آمده استگوید دل من که: ناامید آمدهآمگویم: دلِ من مگو! امید آمده است!▨ نیمی بیم است زندگی، نیم امیدزاید ز امید بیم و، از بیم امیدور زان که خلاف آمدِ این میجوییبنگر که من آمدم پس از میم امید▨اسماعیل خویی
▨ نام شعر (ترانه): خانه سرخ است▨ شاعر: ایرج جنتیعطایی▨ با صدای: ایرج جنتیعطایی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــخانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ استباری از خون پهنهی برزن و میدان سرخ استدِه به دِه پرچم خشم است که بر میخیزدمزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ استتا گلِ خونیِ فریاد در این باغستانساقه از ضربهی شلاقِ زمستان سرخ استوحشتی نیست از انبوهِ مسلسلدارانتا در این دشت، غرورِ کینهداران سرخ استرو سیاه است اگر این شبِ مردمکشِ بدتا دمِ صبحِ وطن سینهی یاران سرخ استبا تو سرسبزی از ایثار سیهپوشان استای مسلّط! دستت از خون شهیدان سرخ است!▨ایرج جنتیعطایی
▨ نام شعر: هی قرص هی دوا ول کن ▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی♪ پالایش و تنظیم: شهروز────── ♪ ──────هی قرص، هی دوا، بس کن! این زندگی ست؟ آری؟ نهبهبود ِ جسم ِ ویران را هیچ انتظاری داری؟ نهفردا چگونه خواهد بود؟ دنیا درست خواهد شد؟خورشید رقص خواهد کرد، در عین سوگواری؟ نهمهتاب در سرابُستان، هر شب حریر خواهد بافت؟صبح از کرانه خواهد تافت، با شال نقره کاری؟ نهفقر و فساد و فحشا را، از این خرابه خواهی راند؛تا عیش و امن و تقوا را، سوی سرا بیاری؟ نهمقتولههای مسکین را ، کز بُضع* خویش نان خوردندبر گور اگر گذر کردی، نان ِ دگر گذاری؟ نههی قرص، هی دوا، بس کن، این شرق شرق ِشلاق استهر ضربه را، یقین دارم؛ با نبض میشماری، نه؟هی نغمهساز آزادی، میبینمت که بیمارینه نه نمیتوانی تا، دستی ز دل برآری. نهبالابلند ِ پویا را، ننگ است ضعف و بیماریگر آخرین دوا خواهی؛ مرگ است و شرمساری نهبرخیز و چهره رنگین کن؛ تا باز نوجوان باشیپیش عدوی بدخواهت خواری مباد و زاری نهدر آخرین نبرد ای زن! فرمانپذیز ِ آتش باشدست ِ به خود گشودن هست، گر پای ِ پایداری نه▨ سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران————-* بضع؛ با ضمه ب و سکون ض به معنی آلت تناسلی زن است.
▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟▨ شاعر: سعید سلطانپور▨ با صدای: سعید سلطانپور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــبه یاد سعید سلطانپور که از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت.ــــــــــــــــبا کشورم چه رفته است؟با کشورم چه رفته استکه زندانهااز شبنم و شقایقسرشاراندو بازماندگانِ شهیدان- انبوه ابرهای پریشان و سوگوار -در سوگِ لالههای سوخته میبارند؟با کشورم چه رفته استکه گلها هنوز سوگوارند [داغدارند]؟با شورِ گردبادآنکمنم که تفتهتر از گردبادهادر خارزارِ بادیه میچرخمتا آتشِ نهفته به خاکسترآشفتهتر ز نعرهٔ خورشیدهای «تیر»از قلبِ خاکهای فراموش سرکشدتا از قناتِ حنجرههافوجِ [موجِ] خشم و خونروی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد.این نعرهٔ من استاین نعرهٔ من استکه روی فلات میپیچدو خاکهای سکوتِ زمانهٔ تاریک را میآشوبدو با هزار مشتِ گرانبر آبهای عمان میکوبداین نعرۀ من است که میروبدخاکسترِ زمان را از خشمِ روزگاربعد از تو ایای گلشنِ ستارهٔ دنبالهدارِ اعدامی!ای خسروِ بزرگ!که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودیای آخرین ستاره!خونینترین سرور!در باغِ ارغواندر ازدحامِ خلقدر دوردست و نزدیکمن هیچ نیستمجز آن مسلسلی که در زمینۀ یک انقلاب میگذردو خالی و برهنه و خونآلودسهم و سترگ و سنگیندر خون تودههای جوان میغلتدتا مثلِ خار سهمناک و درشتی- روییده بر گریوهای گلِ سرخ -آینده رابمانددر چشمِ روزگاریادآور شهادتِ شوریدگانِ خلقبر [در] ارتشِ مهاجمِ این نازی،این تزار.ای خشم ماندگار!ای خشم!خورشید انفجار، ای خشم!تا جوخههای مخفیِ اعدامدر جامههای رسمیآنکآنک هزار لاشخوار، ای خشم!مثل هزار توسنِ یالافشانخون شیهه بسته استبر این ویراندیگر ببارببار ای خشم!ای خشم!چون گدازهٔ آتشفشان ببارروی شبِ شکستهٔ استعمار.اما دریغ و دردکه «جبریل»های «او»با شهپر سپیداز هر طرف فرود میآیندو قلبِ عاشقانِ زمان رابا چشم و چنگ و دندان میخایندو پنجههای وحشتِ پنهان رابا خون این قبیله میآلایندبا این همه شجاعبا این همه شهیدبا کشورم چه رفته استکه از خاکِ میهن گلگوناز کوچههای دهکدهاز کوچههای شهراز کوچههای آتشاز کوچههای خونبا قلبِ سربدارانبا قامتِ قیامانبوه پارهپوشانانبوه ناگهانانبوه انتقام نمیآیند.چشمِ صبورِ مرداندیریستدر پردههای اشک نشسته استدیریست قلب عشقدر گوشههای بند شکسته استچندان ز تنگنای قفس خواندیمکه از پارههای زخم، گلو بسته استای دستِ انقلابمشتِ درشتِ مردمگلمشتِ آفتاببا کشورم چه رفته است؟▨سعید سلطانپورــــــــــــــــپینوشت اول: این خوانش در بیستم مهر ماه ۱۳۵۶ و در شب سوم از شبهای شعر گوته انجام شده است.پینوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل کروشه [ ] آمده است.
▨ قطعه: سرو آزاده▨ روایت و صدای: بهرام بیضایی #بهرام_بیضایی♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریشاید آنچه بر سر سرو آزاده آمد به نوعی همان سرنوشت تلخی باشد که روزگار معاصر با این نابغهی هنر، بهرام بیضایی کرد.
▨ نام شعر: شب فراق که داند که تا سحر چند است▨ شاعر: حضرت سعدی▨ با صدای: ارژنگ آقاجری▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــشبِ فراق که داند که تا سحر چندستمگر کسی که به زندانِ عشق در بندستگرفتم از غمِ دل راه بوستان گیرمکدام سرو به بالای دوست مانندست؟پیامِ من که رساند به یار مهرگسلکه برشکستی و ما را هنوز پیوندستقسم - به جان تو گفتن طریق عزت نیستبه خاک پای تو (وان هم عظیمسوگندست) -که با شکستن پیمان و برگرفتن دل،هنوز دیده به دیدارت آرزومندستبیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماستبه جای خاک که در زیر پایت افکندستخیال روی تو بیخ امید بنشاندستبلای عشق تو بنیاد صبر برکندستعجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنیبه زیر هر خم مویت دلی پراکندستاگر برهنه نباشی که شخص بنماییگمان برند که پیراهنت گلآکندستز دست رفته نه تنها منم در این سوداچه دستها که ز دست تو بر خداوندستفراق یار که پیش تو کاه برگی نیستبیا و بر دل من بین که کوه الوندستز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلقگمان برند که سعدی ز دوست خرسندست▨ شیخ اجل، افصح المتکلمین حضرت سعدی
▨ نام شعر: از شعر گفتن▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــبرای تو ای شعربرای تو گر کاریام هست با کار هر چیزور آزاریام هست از آزار هر کسبرای تو گر میپرم آنسوی پَرزدنگاهِ شاهینوگر مینشینم بر این سفره از لاشِ کرکستویی تو که در هیچزارِ نبودِ تو هر عشق و هر مرگبه هر روی و هر سو که باشدبه ارزانیِ پستِ پیشامدی روزمرهَستتویی کز تو مردابِ هر هستبه موجی روانمیرکز افتادنِ ریگی از دستِ بازیسرشتِ تو لبخندوارش شکوفنده باشد به رخساره غرّهَستتو تیراژه را واژه سازیتو از واژه تیراژه سازیزبان از تو شکلِ جهان استجهان از تو شکلِ دهانی استخموش و سرایاو شکلِ تو فوارهی ناگهانی استگذاران و پایاجهان بیتو کوهیستاز سنگیِ سرداز سردِ سنگیچو دیوارِ خارا عبوس و درنگیو هیچ از همه رخنهدارانِ خورشید و باراندر او در نکاریبر او بر نکاراجهان بیتو دیوارآریمن این متّهوار نگاه از تو دارمشکافا و کاواتو فریادِ فریادخاموشیِ خامُشییادِ یادیتو دیدارِ دیدارغمِ هرچه غمشادیِ هرچه شادیتو آوا، تو معنا، تو آوایی معنا، تو معنای آوا، تو معنایی معنا، تو آوای آواتو آهنگِ خاموشِ شبگیرتو موسیقیِ روشنِ ماهتوسکوتِ نتِ شبنمی بر کلیدِ سُلِ گلتو زیبایی هرچه زیباییآنگاهکه زیبایی گنگِ گویابدل میشود از بلندای فریادخواهِ نگاهمبه ژرفای خاموشی از آهتو گلبانگِ پژواکِ هرجا شکفتنتو پژواکِ گلبانگِ خاموشماندن در آنسویِ گفتنسرودِ ستارهنواهای گمگشتهی کهکشانیتو نبضِ تپیدن درونِ دلِ جانتو آنی که گم کرده بودم تو را منتو جانجانِ جانجانِ جانِ جهانیتو آنی که گم کردهام منتو آنی که گم میکنممنتو را هرچه پیداتری توتو آوای معناکه معنای بیهمزبانِ مراای تو معنای معنایم از هرچه آوا همآواتری توتو جدّیترین بازیِ جانتو «بازی» چو بازیتو تنها نیاز منیتوبه تنهاترین بینیازیو در هرچه چشمهَست در طولِ راهمتویی عکسِ سیمینهی ماهیِ ماه در آبمراییچو صیادِ جانِ من از دست توری کُنَد کودکانهمراییبه هرباره در مشتو هموارهَم آنسویِ مشتیچو ماهی کِش از آب گیرند و بازش سپارند با آبچه بسیارها بارمرا دادهای زندگانی از آن پس که کُشتیتو پژواکِ گلبانگِ هرجا شکفتنچه در خوشهزارانِ چندانهمه کهکشانهای آنسوی جاوید و افلاکچه در کهکشانهای چندینهمه گلبنان از بهارانِ اکنون و اینجا بر این خاکتو گلبانگِ پژواک ناگفتهترماندنِ واژهآراترین گفتنیها پس از هرچه گفتنچه با واژگانِ خروشان و جوشانِ دریآسمانهای هرجای آغازچه با ساز و آوازِ هر رازکه خیلِ نوازندگانِ بهارانـ همین بیقرارانِ چندینهمه چشمهساران و چندینهمه آبشاران و چندینهمه جویبارانز چندینهمه سوهمه سویِ دریا گذاران ـبه تکرار گویند و خواهند گفتن بسی بازتو مضرابهای وزیدن در آهنگِ آژنگبه سنتورِ رخسارِ هر رودباری در آن دورتو سیمِ نسیمیبههنگامکه هر گاه بیگاه میگردد انگارو هر رودباری بدل مینُماید در آن دورسیمابِ سیمای خود را به سنتورو سیتارِ گیسوی بید است پیدا در آیینهی اوو تنبورِ باران نوازد در آیینهی سینهی اوو در دستهی ابرها تندران دفزنانندو در صفِّ نظّارگان برگها کفزنانندو پاریر و امسالی از هرچه سو در نوایند و در شورتو...پگاهِ توپروازگاهِ تو رامنپسینِ تومرگآفرین تو رامیشناسمبرای تو خواهم به شکلِ تو در هم تنیدن گسلهای بیشکلی ناگهان رابرای تو خواهم به شکلِ تو بازآفریدن جهان راتو ...تو ...شکلِ توپروازی از بامِ نارنجیِ پَرزدن تا به فرجامِ خونینِ پرپرزدنمنتو را میشناسمو خورشیدم از آفتابی شدن بینیاز استبه بامِ توامابه بام تو بیچاره میمانماز سر زدنمن!▨ اسماعیل خوییاز مجموعه شعر بیدر کجا - ۱۳۷۹
▨ شعر: دلتنگیها ۲۰▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو شکل ِ راه رفتن ِ تو معنای مثنوی استدر حالت ِ عمیق ِ عزیمتکه منظره راه بازوی صحرایی مرا به تکان میآرد در حالت عمیق عزیمت شتابهای موازی در گردی ِ مچ ِ تو به هم میرسند وباد،صفات ِ باد، شکل عزیز زانو را -که قدرت و اطاعت را با هم دارد- تصویر میکند تا قیصر از کف پای تو قوس ِ بلند ِ طاق ِ نصرت رابرگیرددر حالت ِ عمیق ِ عزیمت که سمت ِ نیمرخ ِ تو برابر ِ نگهم ماند پرواز طوطیان جغرافیای صورت من را در هم ریخت و آسمان،که بایر از درخششهای آبی میشدناگاه نام ِ تو از تمام جهتهامیآمد.وقتی که باز میآیینام تو را تمام جهتهارسم میکنند. و در گذار ِ دامن تو دانههای شنبر ریشههای پیدا پیراهن عبور ِ شعاعمیپوشدپیشانی تو وسعت ِ شیشهاست وقتی که باز میآیی و هر درخت، بوسه استوقتی که مفصل تو ملاقاتی است -بین صفات باد و تکبیر طوفان- و در هوای دهکده، پیشانی تو وسعت اطراف هجر را محدود میکندتو باز میآیی با نافی از خلیج احمر و رانی از عصای موسی و شکل راه رفتن تو معنای مثنوی است، و روح مولوی است اینککز ساق تو حکایت نی رابر میدارد!▨شعر شماره ۱۵ از مجموعه دلتنگیهاشامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶چاپ اول: ۱۳۴۶ــــــــــــــــــــ▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شمارهگذاری این شعر بر طبق کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، شماره ۲۰ است اما به نظر میرسد در برخی چاپ ها این شعر دلتنگی شماره ۳۱ باشد
▨ نام شعر: عروسک کوکی▨ شاعر: فروغ فرخزاد▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــبیش از اینها، آه، آریبیش از اینها میتوان خاموش ماند**میتوان ساعات طولانیبا نگاهی چون نگاهِ مردگان، ثابتخیره شد در دود یک سیگارخیره شد در شکل یک فنجاندر گلی بیرنگ، بر قالیدر خطی موهوم، بر دیوارمیتوان با پنجههای خشکپرده را یکسو کشید و دیددر میان کوچه باران تند میباردکودکی با بادبادکهای رنگینشایستاده زیر یک طاقیگاری فرسودهای میدان خالی رابا شتابی پرهیاهو ترک میگویدمیتوان بر جای باقی مانددر کنار پرده، اما کور، اما کرمیتوان فریاد زدبا صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه«دوست میدارم»میتوان در بازوان چیرهی یک مردمادهای زیبا و سالم بودبا تنی چون سفرهی چرمینبا دو پستانِ درشتِ سختمیتوان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگردعصمتِ یک عشق را آلودمیتوان با زیرکی تحقیر کردهر معمای شگفتی رامیتوان تنها به حل جدولی پرداختمیتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساختپاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرفمیتوان یک عمر زانو زدبا سری افکنده، در پای ضریحی سردمیتوان در گورِ مجهولی خدا را دیدمیتوان با سکهای ناچیز ایمان یافتمیتوان در حجرههای مسجدی پوسیدچون زیارتنامهخوانی پیرمیتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضربحاصلی پیوسته یکسان داشتمیتوان چشمِ تو را در پیلهی قهرشدکمهی بیرنگِ کفشِ کهنهای پنداشتمیتوان چون آب در گودال خود خشکیدمیتوان زیباییِ یک لحظه را با شرممثل یک عکسِ سیاهِ مضحکِ فوریدر تهِ صندوق مخفی کردمیتوان در قاب خالیماندهی یک روزنقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویختمیتوان با صورتکها رخنهی دیوار را پوشاندمیتوان با نقشهایی پوچتر آمیختمیتوان همچون عروسکهای کوکی بودبا دو چشم شیشهای دنیای خود را دیدمیتوان در جعبهای ماهوتبا تنی انباشته از کاهسالها در لابهلای تور و پولک خفتمیتوان با هر فشار هرزهی دستیبیسبب فریاد کرد و گفت«آه، من بسیار خوشبختم»▨فروغ فرخزاداز دفتر شعر تولدی دیگر
▨ نام شعر: نیامد▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهرور کبیریـــــــــــــــــنیامددویدم از پیِ دیوانهای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می ریختکه آفتاب بیایدنیامدبه روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانندکه آفتاب بیایدنیامدچو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم، دریدمشبانه روز دریدم، دریدمکه آفتاب بیایدنیامدچه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگشچو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیایدنیامدکشیدهها به رُخانم زدم به خلوتِ پستوچو آمدم به خیاباندو گونه را چُنان گدازهی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیایدنیامداگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچههای جهان راولی گریستن نتوانستمنه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستمکه آفتاب بیایدنیامد.▨رضا براهنی
▨ نام شعر: کندو▨ شاعر: منوچهر آتشی▨ با صدای: منوچهر آتشی♪ پالایش و تنظیم: شهروز──── ♪ ────کندویی جوان به سدری کهنشکوفههای نارنج چه سست رها میشوند میان دایرههای حوضدر ازدحام سبوهای خُرد و پرندهوز وز نورو آفتابی که ذخیره میشود برای لیالی بی ماکندویی کهن به درختی جوانپوسیده و شکسته فرو میافتندزنبورهای مرده به خاکریز مورچگاننه پیر میشوند نه جوان میمانندمیان دو پردهی فصل، مرگی مهربان دانهچین میکند خستگان راخستگان به نوبت ِ خفتناند که جوانان پَر در آفتاب میشویندبه روز بازار ِلادن و مرزنگوششکوفهها سفینههای سرشار از عسلاندمهیای لنگر گرفتن به سمت بندر ِکندوکندویی جوان به سدری کنسالنه پیر میشوند نه جوان میمانندمرگی مهربان دانهچین میکند خستگان را▨ منوچهر آتشی
▨ نام قطعه: در هاویه کیست؟▨ شاعر: فروغ فرخزادش▨ با صدای: فروغ فرخزاد♬ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــ▨در معنی «هاویه» باید گفت که دوزخ را گویند و هفتمین و پایینترین طبقه از جهنم راــــــــــــــــــــــــدر هاویه كیست كه تو را حمد میگوید ای خداوند؟در هاویه كیست؟نام تو را ای متعال خواهم سراییدنام تو را با عود ده تار خواهم سراييدزيرا كه به شكلی مهيب و عجيب ساخته شدهاماستخوانهایم از تو پنهان نبود، وقتی كه در نهان به وجود میآمدمو در اسفل ِ زمين نقشبندی میگشتمدر دفتر تو همگی اعضای من نوشته شده و چشمان تو ای متعال، جنين مرا دیده استچشمان تو جنين مرا ديده است*تذکر: این قطعه، شعر و دکلمه فروغ فرخزاد است در بخش ابتدایی فیلم «خانه سیاه است». که با الهام از آیات عهد عتیق، سروده شده است
▨ نام شعر: اشارات نظر (نشود فاش کسی آنچه میان من و توست)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج♬ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــنشود فاش ِ کسی آنچه میان من و توستتا اشارات نظر، نامهرسان من توستگوش کن! با لب خاموش سخن میگویمپاسخم گو به نگاهی که زبان من و توستروزگاری شد و کس مَرد ِ ره ِ عشق ندیدحالیا چشم ِ جهانی نگران من و توستگرچه در خلوت ِ راز ِ دل ِ ما کس نرسیدهمه جا زمزمهی عشق ِ نهان ِ من و توستاین همه قصهی فردوس و تمنای بهشتگفت و گویی و خیالی ز جهان ِ من و توست گو بهار ِ دل و جان باش و خزان باش، ار نهای بسا باغ و بهاران که خزان من و توستنقش ِ ما گو ننگارند به دیباچهی عقلهرکجا نامهی عشق است نشان من و توست سایه ز آتشکدهی ماست فروغ مَه و مهروه از این آتش ِ روشن که به جان من و توست
▨ نام شعر: آدمهای اتاق▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی♪ پالایش و تنظیم: شهروز─────♪ ─────اینها چگونه آدمهایی هستندبر پشت دایرهها مثل خواب راه میروندپرندههایی هستند که با بالهای حروف اسفرجانی بر برگهای جهان خواب میروندبر یک گراور آهویی از خاستگاه پیشانیو نیشگون شیرین دندان آبدار عشق نخستین را دارند بر لالههای گوشو موهای زیر ِدریایی که در میانهی باران ماهیان ریز فرو میریزندمثل درختهای زیبایی در جایی که چشم هیچ تماشاگری در کار نیستچگونه آدمهایی هستند که وقتی تو پیش من می آیی و در اتاق میمانیآنها هم میآیند؟▨هفدهم آذر ۱۳۷۲ - تهراناز کتاب خطاب به پروانه ها، صفحه ۱۱۲
▨ شعر: اینک این من، سر به سودای پریشانی نهاده▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی♬ پالایش و تنظیم: شهروز────────♬────────اینک این من : سر به سودای پریشانی نهادهداغ نامت را نشان کرده به پیشانی نهادهگریهام را میخورم زیرا که میترسم ز بارانمثل برجی خسته برجی رو به ویرانی نهادهاز هراس گم شدن در گیسویت با دل چه گویم؟با دل ــ این گستاخ پا در راه ظلمانی نهاده ــتا که بیدارش کند٬ کی؟ بخت من اکنون که خواب است٬سر به بالین شبی تاریک و طولانی نهادهذرّه ذرّه میروم تحلیل ٬ سنگ ساحلم منخویش را در معرض امواج توفانی نهادهشاعرم من یا تو؟ ای چشمان تو امضای خود راپای هر یک زین غزلهای سلیمانی نهاده
▨ شعر (ترانه): تهران▨ شاعر: فاطمه اختصاری▨ با صدای: فاطمه اختصاری♪ پالایش و تنظیم: شهروز♪ موسیقی ابتدایی: «مشترک مورد نظر» اثر مارتین شمعون پور────── ♪ ──────تهران و بوی ذرّت مکزیکی و غروبتهران و چند خاطرهی افتضاح و خوبتهران و خط متروی ِتجریش تا جنوباین شهر ِخسته را به شما میسپارمشتهران ِسکته کردهی از هر دو پا فلجتهران ِوصله پینهشده با خطوط ِکجتهران تا همیشه ترافیک تا کرجاین شهر ِخسته را به شما میسپارمشمن روزهای خونی و پر التهاب رامن سطلهای سوختهی انقلاب رابر سنگفرش ِکهنه بساط ِکتاب رابوسیدم و برای شما جا گذاشتممن خش و خش رفتگر از صبح زود راسیگار ِبهمن و ریهی غرق دود رامن هرکه عاشقم شده بود و نبود رابوسیدم و برای شما جا گذاشتمبلوار ِپُردرخت ِولیعصر تا ونکنوشابههای شیشهای و تخمه و پفککابوسهای هرشبه از درد مشترک؛یک روز میرسد که فراموش میشوندتنهاییام نشسته میان اتاقهابر بیست و هشت سالگیام؛ جای داغهاگریه نمیکنم همهی اتفاقهایک روز میرسد که فراموش میشوند
▨ نام شعر: تا گل سرخ شدن▨ شاعر: ایرج جنتی عطایی▨ با صدای: ایرج جنتی عطایی♪ پالایش و تنظیم: شهروز──── ♪ ────این شعر در رثای خسرو گلسرخی سروده شده────────باغبان، پیر ِ گریان ِشبیخون خورده، گفت:-" بی تو ای غنچه گل سرخهمه گلهایم، گل ِ حسرت شدهاندو نسیم، بوی بیباوری و تسلیمبوی تن در دادن دارد▨خاک اگر خاک کرامت باشددهن ِ باغ پر از فریاد استو درخت، سرخی ِ کینهی گل را میسرایدبا خشمکاش؛ ای کاش باز در باغ، گل ِسرخی بودباغبان بر سر نعش ِ گل ِ سرخ نشستگل ِسرخ، آخرین سرخ گل ِخونآلودگل شهیدِ نعرهی باغستانگل سرخ، تیرباران شدهی جوخهی یخزیر رگبار ِ زمستانی ِ شبخواب آزادی رویش می دید▨قلب سبز گل سرخبا صدایی خونین در شب باغ سرود:-"از شب سرد زمستان تا سحرسحر سرخ بهارفاصله فریاد استتا گل ِ سرخ شدن راهی نیستمی توانی گل سرخی باشی"باغبان اشکش را با پر ِ شال ِچهل تکه زُدود▨سیام بهمن ماه ۱۳۵۳ایرج جنتی عطایی
▨ نام شعر: تو پرندهی نقرهگون▨ شاعر: هوشنگ چالنگی▨ با صدای: ارژنگ آقاجری https://soundcloud.com/arjanga▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــتو پرندهی نقرهگون وگلهای صخره را نخواهی دیداینجاکه سایههای اشباحیتن به مرگ نمیسپرندپس کنار این سوتهای بخشندهکه میگذرند ونفس این نقرهکه فرومیریزدبمان و نگاه کنگیاهی بومی راکه روح اقلیمی خویش به تماشا نهاده استاما من دورم دور ومیتوانم درین یالها بخزم ومرگ را تحقیر کنمبرخاستهامولی به یاد نمیآرمخلوتی را که برای وداع داشتمکمان کشیده میشود و منشانههایم را از آهی طولانیبیرون میبرم.▨ هوشنگ چالنگیاز دفتر شعر زنگولهی تنبل
▨ نام شعر: عاشقانه▨ شاعر: فروغ فرخزاد▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر توام سنگین شدهای به روی چشم من گسترده خویششادیم بخشیده از اندوه بیشهمچو بارانی که شوید جسم خاکهستیم زآلودگیها کرده پاکای تپشهای تن سوزان منآتشی در مزرع مژگان منای ز گندمزارها سرشارترای ز زرین شاخه ها پربارترای در بگشوده بر خورشیدهادر هجوم ظلمت تردیدهابا توام دیگر ز دردی بیم نیستهست اگر، جز درد خوشبختیم نیستای دل تنگ من و این بار نور؟هایهوی زندگی در قعر گور؟ای دو چشمانت چمنزاران منداغ چشمت خورده بر چشمان منپیش از اینت گر که در خود داشتمهرکسی را تو نمیانگاشتمدرد تاریکیست، درد خواستنرفتن و بیهوده خود را کاستنسر نهادن بر سیهدل سینههاسینه آلودن به چرک کینههادر نوازش، نیش ماران یافتنزهر در لبخند یاران یافتنزر نهادن در کف طرارهاگمشدن در پهنهٔ بازارهاآه، ای با جان من آمیختهای مرا از گور من انگیختهچون ستاره، با دو بال زرنشانآمده از دوردست آسماناز تو، تنهائیم خاموشی گرفتپیکرم بوی همآغوشی گرفتجوی خشک سینهام را آب، توبستر رگهام را سیلاب، تودر جهانی اینچنین سرد و سیاهبا قدمهایت قدمهایم به راهای به زیر پوستم پنهان شدههمچو خون در پوستم جوشان شدهگیسویم را از نوازش سوختهگونههام از هرم خواهش سوختهآه، ای بیگانه با پیراهنمآشنای سبزهزاران تنمآه، ای روشن طلوع بیغروبآفتاب سرزمینهای جنوبعشق دیگر نیست این، این خیرگیستچلچراغی در سکوت و تیرگیستعشق چون در سینهام بیدار شداز طلب، پا تا سرم ایثار شداین دگر من نیستم، من نیستمحیف از آن عمری که با من زیستمای لبانم بوسهگاه بوسهاتخیره چشمانم به راه بوسهاتای تشنجهای لذت در تنمای خطوط پیکرت پیراهنمآه، میخواهم که بشکافم ز همشادیم یکدم بیالاید به غمآه، میخواهم که برخیزم ز جایهمچو ابری اشک ریزم هایهایاین دل تنگ من و این دود عود؟در شبستان، زخمههای چنگ و رود؟این فضای خالی و پروازها؟این شب خاموش و این آوازها؟ای نگاهت لایلائی سحر بارگاهوار کودکان بیقرارای نفسهایت نسیم نیمخوابشسته در خود، لرزههای اضطرابخفته در لبخند فرداهای منرفته تا اعماق دنیاهای منای مرا با شور شعر آمیختهاینهمه آتش به شعرم ریختهچون تب عشقم چنین افروختیلاجرم، شعرم به آتش سوختی▨فروغ فرخزاداز دفتر شعر تولدی دیگر
























شعر ایام همه خرم و ایام شما نه ! چقدر زیباست از این زنده یاد
خدا رحمتش کند در غربت آرام گرفت روحش قرین آرامش 🖤
روحت شاد خشت مال نیشابوری
لطفا بیشتر از کارو بزارین من خیلیییی کاراشو دوست دارم....
روحششادویادشسبز 😢
درودوسپاس
صدای زیبایی برای خوانش شعر دارند اما چندین جا رو اشتباه خوندند. که بدترینش اونجا بود که فروغ میگه: «با توام دیگر ز دردی بیم نیست» که مشخصاً «با توام» یعنی: با تو مرا. (ام در نقش مفعول پیوسته) درحالی که لحن و مکث نابجای ایشون نشون میده تصور کردهاند شاعر با هشدار به محبوب خود میگوید: با تو هستم! (ام در نقش ضمیر فعلی»
این چه چرت و پرتی بود خدااااا اخه دف دفد دف
عالی شعر صدا مکث خوانش👍👍👍
افسوس از این شاعر که قدرش رو ندونستن
واقعا شعر یعنی این یادشان گرامی
سلام به دوستِ دستودلباز ِ گرامی شهروزِ نازنین علیرضا آذر که از شعرای جوان مطلوبم هستن جایی گفتن: (شاعر اگر ربِّ غزلخوانیاست عاقبتش "نصرت رحمانی است حضرت تنهای بهم ریخته خون و عطش را به هم آمیخته) پیشنهاد میکنم شعرِ خشخاش از نصرت رحمانی و "آلبوم" از علیرضا آذر را در صفحه بگذارید اولی را که حتماً میشناسید(در عطر گرم آفتاب دشتهای شرق...) آلبوم هم به عنوان اجتماعیترین شعر آذر برای من عزیز است،امیدوارم نشنیده باشید که به عنوان هدیهای از من به یادتان بماند🤗🤭 ارادتمند:شهریار دُر
ای متناقض ابدی ...
جانم....
چقد زیبا🌸
شهروز کبیری عزیز نه واژه سازی نیست... شما با پالایش اصوات شاعران ،به بهترین شکل ، ادای دین نمودید به ادبیات فاخر ایرانی دوستدار شما هستیم
...چه باک از آتشِ دوران،که خواهد داد بر بادم الا ای صبح آزادی....
سپاس فراوان از شما بابت ایجاد مجموعه اشعار بزرگان
🥺👏
عالی بود، یک جهان ارادت🌿