Discoverشعر | با صدای شاعر
شعر | با صدای شاعر

شعر | با صدای شاعر

Author: Schahrouz

Subscribed: 1,843Played: 99,007
Share

Description

شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید
ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ
برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلی‌لیست‌‌ها را ببنید.
برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید.

🔁 لینک کانال تلگرام
https://t.me/schahrouzk

🔁لینک ساندکلاد
https://soundcloud.com/shah-rouz
361 Episodes
Reverse
▨ نام شعر: ز گهواره تا گور زور است و زور▨ شاعر: بهرام بیضایی▨ با صدای: بهرام بیضایی♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــاین شعر در رثا و بزرگ‌داشتِ سیمین بهبهانی سروده شده است.ــــــــــــــــز گهواره تا گور زور است و زورخداوند زورا در افتی به گوربه نفرین چرا باید آغاز کردبه اشک از چه داری دو چشمِ نمورهنر نیست نفرینِ نامردمانتو در مویه، ایشان به جشن و سرورپیِ گور خود رفت چابک‌سواربدان دخمه بردش پیِ خویش گوربه سیمین بگو ای که نامت بلندکه هم‌تای خویشی و از خویش دورگشودی سخن را درِ بسته‌ایز خورشید گفتی و از موشِ کورز گورت کشیدند، گوری دگرچنان مرده‌دزد و چنان مرده‌شورکه این گوربانان ز مرگ آمدندبه مرگ‌اند زنده، به مرگ‌اند جورچه رنجی و نالی و سوزی به دردمرنج و مسوز و منال و مشورخدای سخن را مگر گور بوداز این بی‌هنر لشگرِ سلم و تورمگر قره‌العین در چاه نیستکه باز آیدش چه‌چه از چاهِ دورشبی مرگبار است پر تندرخشنه پیداست سوگ و نه پیداست سورسفید است چشمِ شبِ روسیاهپدر دشنه زد در {بر} جگرگاهِ پوریکی بت شکستند و خود بت شدندتن از تب بسوزانَدَم چون تنورکه گورِ جوانان برآورده‌اندچه آهو به دام و چه ماهی به تورنگفتند موری که دانه‌کش استنگفتند آیا میازار مورگذشت آن‌که مردم بخوانی رمهگذشت آن‌که مردم ببینی ستورچنین است انجام آن خوابِ خوشکه شب گربه آمد به چشم آن سمورچه نالی که گیتی چنین هم نماندخرد آمد آری‌و بشکست زورز خونِ سیاوش برآمد نهالکه گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمورندیدند یاران و کی می‌رسدکه پرده براندازد از خویش هورچه شیرین سرودی شود روزِ تلخچه شوری در افتد در آوای شوربه هر گوشه آوازه‌ای سر دهندبخوانند چامه به زخمِ چگورکه سیمین به زر نامِ خود برنوشتبهشتِ سخن را نه بر سنگِ گور▨ بهرام بیضایی
▨ نام شعر: غربت▨ شاعر: منوچهر آتشی (سرنا)▨ با صدای: منوچهر آتشی♬ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــدر کوره‌ راه ِ گندمآن جفت شادبال ِ سبک‌ پا را می‌بینی؟آن جفت ِ بال در بالکه در گذار ِ خودگلبرگ‌های سرخ شقایق رامثل هزار گله‌ی پروانهاز خواب ِ سرخ ِ رنگبیدار می‌کنند؟آن زائران مشهد ِ دیدارآن آهوان رعناآن جفت پارسا را می‌بینی؟اینجا ولی هنوزاز انبوه وهم خویشچشم مرا به حیرت می‌کاویو در کویر دور نگاهمطرحی به جز گریز نمی‌یابی▨شعر غربتاز دفتر شعر آواز خاک
▨ نام شعر: بفرمایید آقایان▨ شاعر: شمس لنگرودی▨ با صدای: شمس لنگرودی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــبفرمایید آقایانبعد از جنگبه جز انسان خوراکی دیگری نداریمپُرسِ ماهیچهقلبِ سرخ‌دشدهاز نوعِ مسافرِ تازه‌رسیدهبجنگید آقایانبجنگید و حوض خانه‌تان را از غرق‌شدگان پُر کنیدمهمانان زیادندو شما که شناگرِ ماهری هستیدو غرق‌شدگان را به نام کوچکشان می‌شناسیدبجنگید آقایانمشتری‌های زبان‌شناسی داریمکه فرق بره و گرگ را خوب می‌شناسنداینجا قیمت انسان ارزان‌تر از فیله‌ی مرغ استبفرمایید سرد می‌شود▨شمس لنگرودیاز دفتر شعر درون شدم از دری که نیست
▨ نام شعر: امضای یادگاری▨ شاعر: علی باباچاهی▨ با صدای: علی باباچاهی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریشنیدن شعر با صدای شاعرــــــــــــــــزیرِ همین چند سطرِ گلِ سرخ را امضا کنو نام و نام ‌خانوادگی‌ات را هم بنویسبیست‌وچند سال دیگر از اینجا که می‌گذریمن که نباشمتمامِ حیاط را پوشانده است.امضای یادگاری برای همین‌جور چیزهاستچشم‌هایت را در آینه امضا می‌کنیو دست‌هایت را در پنجره‌ای رو به غروب            برای بیست‌وچند سالِ بعد.من که نباشم قطار از سرعتش می‌کاهداما نمی‌ایستدتو به ناچار پشت همین چیزهای امضا شدهپنهان می‌شویهوا را امضا می‌کنیو به جای چند سطرِ گلِ سرخ                     دود و سوت و                           چرخ‌های قطار را.باید دوباره زاده شویحالا که بیست‌وچند سال گذشته ستدر بیست‌وچند سال بعدباید دوبارهاما افق‌های در سرعتِ قطارتعطیل استشماره‌تلفنی هم در کار نیستشخصاً مراجعه کنشماره‌پلاکی هممن برمی‌دارمتو شخصاً سکوت کنو نام و نامِ خانوادگی‌ات را همو زیر چرخ‌های قطارقطار از سرعتش می‌کاهد اماتو بایدپشتِ چند سطرِ گلِ سرخپشتِ چشم‌های در آینه ‌امضا شدهپنهان شویامضا همین که خشک شودپشت سرِ عکس‌ها و عبارت‌هااز رودخانه بگیر       تا قطار که از سرعتشاز پنجره‌های رو به غروب        تا هرچه نمی‌دانی از کجا را پیدا می‌کنیدر بیست‌وچند سال بعدمرا پیدا می‌کنیشماره‌تلفنی در کار نیستافق‌های ناشناخته تعطیل استمن برمی‌دارمتو شخصاً سکوت کن.▨علی باباچاهیدی ماه ۱۳۷۴─────♬ ─────شعر با صدای شاعر | @schahrouzk
▨ نام شعر: فرشته خانم▨ شاعر: بکتاش آبتین▨ با صدای: بکتاش ابتین♬ از آلبوم: او یک فرشته بود♬ پالایش و تنظیم از بنده نیستــــــــــــــــجوراب‌های دخترم را بخیه می‌زنمزنم!گاهی عروسکمگاهی چند روزپیراهن چرکم که چسبیده‌ام به تنم!عصبانی‌ام شبیه رگ‌های گردن مادرمو می‌لرزم شبیه هق‌هق‌ شانه‌های دخترم!می‌رقصمدر آینه می‌رقصم با خودمبا اولین عشقم که نیستو خاطره‌ها گریه می‌کنند در دامنم!هزاردستانمبا یک دست کیف دخترم هستم غذای سوخته‌امبا یک دست جاروبرقی‌امو اگر برق نباشدتاریک است که پاهای بسیاری در من روشن می‌شود!جاروگرم! هزارپایم! خدا می‌داند که چه جانوری هستم! [جاروگرم! هزارپایم! خدا می‌داند چه جانوری هستم!]اما نگو که کثیفم که نیستمکه اگر پیراهن خونی به تن دارمکسی را جز خودم نکشته‌امو نگو کثیفم که نیستم اما لخت می‌گویمهمیشه در من آشغال‌هاییبا اتومبیل‌های تمیز دور زده‌اند!بوقم اتومبیلم سرهای برگشته بر منمنم!صندلی‌ام! برای هر پیشنهادی پایه‌ام!خیالت تخت از راه که برسم تختم!درد نمی‌فهمم به قول تو بدبختم!بر صورتم سیلی، تنها صداست که می‌ماندجای زخم بر پیراهنم!و دکمه‌هایم همه پاره استصبورم شبیه دختر اعرابزنده به گورم!و قافیه‌ها همگی مثل من هرزه‌اند!صدای آه خودش را در من کش می‌دهدو چه می‌دانم که تو از من چه می‌دانیکه کفش‌های پاشنه‌بلندمبر پله‌ها چرا جیغ می‌کشند؟ چرا؟....]بر پله‌ها چرا جیغ می‌کشد؟ چرا؟....]گاهی لحظات امام‌زاده‌ای در من است!وقتی گریه می‌کنم چادر نمازم! مادرم هستمبه تو تهمت می‌زنم پدرم هستم!و چند مشت توی دهانم...کلید می‌شود دندان‌های مادرم بر قفل دنیاکه بر لولای تنم جز دربه‌دری نمی‌چرخید خاک بر سرمسنگ قبرم!همیشه در شیون زندگی دارمو هر روزانگشت‌های مردی فاتحفاتحه می‌خواند بر تنم!هر که اشاره می‌کند منم!هزار اسم دارم هر نامی که می‌شنوم بر می‌گردم!مهتابم ستاره‌ام سحرمتا صبح نمی‌خوابم شبم!و هزار اسم دیگر باز منم!فقط گاهی در شناسنامه و در رویای مادرمفرشته‌ام!نیستم؟!▨ بکتاش آبتیناز مجموعه شعر «در میمونِ خودم پدربزرگم»
▨ نام شعر: ای شهر▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــای شهر! ز خط می‌شویند دیوار خیابانت را تا باد نخواند زین پس اوراق پریشانت را مغزِ در و دیوارت را از حافظه عریان خواهند تا یاد نیارد زین‌پس غمنامه‌ی حرمانت را دیروز چنان می‌دیدم, امروز چنین می‌بینم آن یاوه‌نویسانت را، این یاوه‌زدایانت را دیروز چه محنت بردی, جان خستی و تن آزردی هر لقمه که رنگین خوردی خون بود خورش نانت را شب‌های سیه‌پوشت را دیدند و چه اندیشیدند کز حجله چراغان کردند هر گوشه‌ی ویرانت را بس دسته‌ی گل کز نکهت در گور نمی‌گنجیدند این است که پرگل کردند گنجایشِ میدانت رادر خونِ هزاران کودک پرورده شد از نمناکی این شوره که می‌پوساند دیواره‌ی زندانت را ای شهر! ز خط می‌شویند وز هرچه غلط می‌شویند چون نقره جلا می‌بخشند بام و در و ایوانت راگر خونِ هزاران سروت در پای هدر پاشیده ست خوشدستیِ سروآرایان پرداخته تاوانت راباور کنم آیا؟ باور؟ این طرفه که اکنون دیگر فرماندهِ ویرانی‌ها دارد سر عمرانت را؟ ▨ سیمین بهبهانیفروردین ۱۳۷۲
▨ قطعه: بر دار کردن حسنک از تاریخ بیهقی▨ نویسنده: ابوالفضل بیهقی▨ با صدای: محمود دولت‌آبادی #محمود_دولت‌آبادی♬ کارگردان صوتی: شهروز کبیری
▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش دوم▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــمن با تو نگویم که چه یا چون بنویساز حالِ درون یا که ز بیرون بنویسبنویس بدان چه‌ت آید از دل، یعنیای شاعرِ قتل‌عام، با خون بنویس▨ چون گام در این خانه‌ی شر بگذاریدانگار که گام در سقر بگذاریدآنجا که سرود دانته که‌ای آمدگانامیدِ نجات، پشتِ در بگذارید▨ اندوهِ هزارساله دارم در دلای کاش نبینَدَم غمِ دیگر دلمن پیرترم هزار سالی امروزبا داغِ هزارها جوانم بر دل▨ با این‌همه خون که از تَنَش گشت روانرفته‌ست ز اندامِ وطن توش و توانبا این‌همه باش تا ز جا کنده شودسیلابه‌ی شیخ‌اوژنِ جان‌های جوان▨ از کینه و بغض و خشم آکنده شدیمبر مرکبِ انقلاب تازنده شدیمفریاد زدیم: شاه مردم‌خوار استشیخ آمد و ما ز شاه شرمنده شدیم▨ اسماعیل خویی
▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش اول▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــدو بیتی‌هایی که در این بخش می‌شنوید، عمدتا به افتخار مهدی اخوان ثالث (م.امید) و دیدن دوباره‌ی او سروده شده است.ــــــــــــــــــــــــگفت آزادی، گفتمش میرِ من استگفتا شادی، گفتم اکسیرِ من استگفت آینده، گفتم آنک پسرمگفتا که امید، گفتم او پیرِ من است▨ جان‌پاره‌ی دل‌نوازی از میهنِ منمی‌آید و جان فزاید اندر تنِ منمی‌آید و من چنان به خود می‌آیمکه انگار به من باز می‌آید منِ من▨ نه‌ز حشمت و نه‌ز حکمت و نه‌ز جادوی ماکز لطفِ خود است رامِ ما آهوی مانومیدی ما لاف و گزاف است و دروغوقتی که امید خود می‌آید سوی ما ▨ یک دشت مزار و جانِ غم‌باره‌ی منآن میهن من، این منِ آوراه‌ی منبا این همه تا امید باشد، گو باشصد خنجر زخم و دلِ صد پاره‌ی من▨ خورشید اگرچه ناپدید آمده استیک گوشه از آفاق سپید آمده استگوید دل من که: ناامید آمده‌آمگویم: دلِ من مگو! امید آمده است!▨ نیمی بیم است زندگی، نیم امیدزاید ز امید بیم و، از بیم امیدور زان که خلاف آمدِ این می‌جوییبنگر که من آمدم پس از میم امید▨اسماعیل خویی
▨ نام شعر (ترانه): خانه سرخ است▨ شاعر: ایرج جنتی‌عطایی▨ با صدای: ایرج جنتی‌عطایی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــخانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ استباری از خون پهنه‌ی برزن و میدان سرخ استدِه به دِه پرچم خشم است که بر می‌خیزدمزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ استتا گلِ خونیِ فریاد در این باغستانساقه از ضربه‌ی شلاقِ زمستان سرخ استوحشتی نیست از انبوهِ مسلسل‌دارانتا در این دشت، غرورِ کینه‌داران سرخ استرو سیاه است اگر این شبِ مردم‌کشِ بدتا دمِ صبحِ وطن سینه‌ی یاران سرخ استبا تو سرسبزی از ایثار سیه‌پوشان استای مسلّط! دستت از خون شهیدان سرخ است!▨ایرج جنتی‌عطایی
▨ نام شعر: هی قرص هی دوا ول کن ▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی♪ پالایش و تنظیم: شهروز────── ♪ ──────هی قرص، هی دوا، بس کن! این زندگی ست؟ آری؟ نهبهبود ِ جسم ِ ویران را هیچ انتظاری داری؟ نهفردا چگونه خواهد بود؟ دنیا درست خواهد شد؟خورشید رقص خواهد کرد، در عین سوگواری؟ نهمهتاب در سرابُستان، هر شب حریر خواهد بافت؟صبح از کرانه خواهد تافت، با شال نقره کاری؟ نهفقر و فساد و فحشا را، از این خرابه خواهی راند؛تا عیش و امن و تقوا را، سوی سرا بیاری؟ نهمقتوله‌های مسکین را ، کز بُضع* خویش نان خوردندبر گور اگر گذر کردی، نان ِ دگر گذاری؟ نههی قرص، هی دوا، بس کن، این شرق شرق ِشلاق استهر ضربه را، یقین دارم؛ با نبض می‌شماری، نه؟هی نغمه‌ساز آزادی، می‌بینمت که بیمارینه نه نمی‌توانی تا، دستی ز دل برآری. نهبالابلند ِ پویا را، ننگ است ضعف و بیماریگر آخرین دوا خواهی؛ مرگ است و شرمساری نهبرخیز و چهره رنگین کن؛ تا باز نوجوان باشیپیش عدوی بدخواهت خواری مباد و زاری نهدر آخرین نبرد ای زن! فرمان‌پذیز ِ آتش باشدست ِ به خود گشودن هست، گر پای ِ پایداری نه▨ سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران————-* بضع؛ با ضمه ب و سکون ض به معنی آلت تناسلی زن است.
▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟▨ شاعر: سعید سلطانپور▨ با صدای: سعید سلطانپور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــبه یاد سعید سلطانپور که از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت.ــــــــــــــــبا کشورم چه رفته است؟با کشورم چه رفته استکه زندان‌هااز شبنم و شقایقسرشاراندو بازماندگانِ شهیدان- انبوه ابرهای پریشان و سوگوار -در سوگِ لاله‌های سوخته می‌بارند؟با کشورم چه رفته استکه گل‌ها هنوز سوگوارند [داغدارند]؟با شورِ گردبادآنکمنم که تفته‌‌تر از گردبادهادر خارزارِ بادیه می‌چرخمتا آتشِ نهفته به خاکسترآشفته‌تر ز نعرهٔ خورشید‌های «تیر»از قلبِ خاک‌‌های فراموش سرکشدتا از قناتِ حنجره‌هافوجِ [موجِ] خشم و خونروی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد.این نعرهٔ من استاین نعرهٔ من استکه روی فلات می‌‌پیچدو خاک‌‌های سکوتِ زمانهٔ تاریک را می‌‌آشوبدو با هزار مشتِ گرانبر آب‌‌های عمان می‌کوبداین نعرۀ من است که می‌‌روبدخاکسترِ زمان را از خشمِ روزگاربعد از تو ایای گلشنِ ستارهٔ دنباله‌دارِ اعدامی!ای خسروِ بزرگ!که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودیای آخرین ستاره!خونین‌ترین سرور!در باغِ ارغواندر ازدحامِ خلقدر دوردست و نزدیکمن هیچ نیستمجز آن مسلسلی که در زمینۀ یک انقلاب می‌گذردو خالی و برهنه و خون‌آلودسهم و سترگ و سنگیندر خون توده‌‌های جوان می‌‌غلتدتا مثلِ خار سهمناک و درشتی- روییده بر گریوهای گلِ سرخ -آینده رابمانددر چشمِ روزگاریادآور شهادتِ شوریدگانِ خلقبر [در] ارتشِ مهاجمِ این نازی،این تزار.ای خشم ماندگار!ای خشم!خورشید انفجار، ای خشم!تا جوخه‌‌های مخفیِ اعدامدر جامه‌‌های رسمیآنکآنک هزار لاش‌خوار، ای خشم!مثل هزار توسنِ یال‌افشانخون شیهه بسته استبر این ویراندیگر ببارببار ای خشم!ای خشم!چون گدازهٔ آتشفشان ببارروی شبِ شکستهٔ استعمار.اما دریغ و دردکه «جبریل»‌‌های «او»با شهپر سپیداز هر طرف فرود می‌‌آیندو قلبِ عاشقانِ زمان رابا چشم و چنگ و دندان می‌خایندو پنجه‌های وحشتِ پنهان رابا خون این قبیله می‌‌آلایندبا این همه شجاعبا این همه شهیدبا کشورم چه رفته استکه از خاکِ میهن گلگوناز کوچه‌‌های دهکدهاز کوچه‌های شهراز کوچه‌‌های آتشاز کوچه‌های خونبا قلبِ سربدارانبا قامتِ قیامانبوه پاره‌پوشانانبوه ناگهانانبوه انتقام نمی‌‌آیند.چشمِ صبورِ مرداندیری‌‌ستدر پرده‌های اشک نشسته استدیری‌ست قلب عشقدر گوشه‌های بند شکسته استچندان ز تنگنای قفس خواندیمکه از پاره‌‌های زخم، گلو بسته استای دستِ انقلابمشتِ درشتِ مردمگل‌مشتِ آفتاببا کشورم چه رفته است؟▨سعید سلطانپورــــــــــــــــپی‌نوشت اول: این خوانش در بیستم مهر ماه ۱۳۵۶ و در شب سوم از شب‌های شعر گوته انجام شده است.پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل کروشه [ ] آمده است.
▨ قطعه: سرو آزاده▨ روایت و صدای: بهرام بیضایی #بهرام_بیضایی♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریشاید آنچه بر سر سرو آزاده آمد به نوعی همان سرنوشت تلخی باشد که روزگار معاصر با این نابغه‌ی هنر، بهرام بیضایی کرد.
▨ نام شعر: شب فراق که داند که تا سحر چند است▨ شاعر: حضرت سعدی▨ با صدای: ارژنگ آقاجری▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــشبِ فراق که داند که تا سحر چندستمگر کسی که به زندانِ عشق در بندستگرفتم از غمِ دل راه بوستان گیرمکدام سرو به بالای دوست مانندست؟پیامِ من که رساند به یار مهرگسلکه برشکستی و ما را هنوز پیوندستقسم - به جان تو گفتن طریق عزت نیستبه خاک پای تو (وان هم عظیم‌سوگندست) -که با شکستن پیمان و برگرفتن دل،هنوز دیده به دیدارت آرزومندستبیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماستبه جای خاک که در زیر پایت افکندستخیال روی تو بیخ امید بنشاندستبلای عشق تو بنیاد صبر برکندستعجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنیبه زیر هر خم مویت دلی پراکندستاگر برهنه نباشی که شخص بنماییگمان برند که پیراهنت گل‌آکندستز دست رفته نه تنها منم در این سوداچه دست‌ها که ز دست تو بر خداوندستفراق یار که پیش تو کاه برگی نیستبیا و بر دل من بین که کوه الوندستز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلقگمان برند که سعدی ز دوست خرسندست▨ شیخ اجل، افصح المتکلمین حضرت سعدی
▨ نام شعر: از شعر گفتن▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــبرای تو ای شعربرای تو گر کار‌ی‌ام هست با کار هر چیزور آزاری‌ام هست از آزار هر کسبرای تو گر می‌پرم آن‌سوی پَرزدن‌گاهِ شاهینوگر می‌نشینم بر این سفره از لاشِ کرکستویی تو که در هیچ‌زارِ نبودِ تو هر عشق و هر مرگبه هر روی و هر سو که باشدبه ارزانیِ پستِ پیشامدی روزمرهَ‌ستتویی کز تو مردابِ هر هستبه موجی روان‌میرکز افتادنِ ریگی از دستِ بازی‌سرشتِ تو لبخندوارش شکوفنده باشد به رخساره غرّهَ‌ستتو تیراژه را واژه سازیتو از واژه تیراژه سازیزبان از تو شکلِ جهان استجهان از تو شکلِ دهانی استخموش و سرایاو شکلِ تو فواره‌ی ناگهانی استگذاران و پایاجهان بی‌تو کوهی‌ستاز سنگیِ سرداز سردِ سنگیچو دیوارِ خارا عبوس و درنگیو هیچ از همه رخنه‌دارانِ خورشید و باراندر او در نکاریبر او بر نکاراجهان بی‌تو دیوارآریمن این متّه‌وار نگاه از تو دارمشکافا و کاواتو فریادِ فریادخاموشیِ خامُشییادِ یادیتو دیدارِ دیدارغمِ هرچه غمشادیِ هرچه شادیتو آوا، تو معنا، تو آوایی معنا، تو معنای آوا، تو معنایی معنا، تو آوای آواتو آهنگِ خاموشِ شبگیرتو موسیقیِ روشنِ ماهتوسکوتِ نتِ شبنمی بر کلیدِ سُلِ گلتو زیبایی هرچه زیباییآن‌گاهکه زیبایی گنگِ گویابدل می‌شود از بلندای فریادخواهِ نگاهمبه ژرفای خاموشی از آهتو گلبانگِ پژواکِ هرجا شکفتنتو پژواکِ گلبانگِ خاموش‌ماندن در آن‌سویِ گفتنسرودِ ستارهنواهای گمگشته‌ی کهکشانیتو نبضِ تپیدن درونِ دلِ جانتو آنی که گم کرده بودم تو را منتو جانجانِ جانجانِ جانِ جهانیتو آنی که گم کرده‌ام منتو آنی که گم می‌کنممنتو را هرچه پیداتری توتو آوای معناکه معنای بی‌هم‌زبانِ مراای تو معنای معنایم از هرچه آوا هم‌آواتری توتو جدّی‌ترین بازیِ جانتو «بازی» چو بازیتو تنها نیاز منیتوبه تنهاترین بی‌نیازیو در هرچه چشمهَ‌ست در طولِ راهمتویی عکسِ سیمینه‌ی ماهیِ ماه در آبمراییچو صیادِ جانِ من از دست توری کُنَد کودکانهمراییبه هرباره در مشتو هموارهَ‌م آن‌سویِ مشتیچو ماهی کِش از آب گیرند و بازش سپارند با آبچه بسیارها بارمرا داده‌ای زندگانی از آن پس که کُشتیتو پژواکِ گلبانگِ هرجا شکفتنچه در خوشه‌زارانِ چندان‌همه کهکشان‌های آن‌سوی جاوید و افلاکچه در کهکشان‌های چندین‌همه گلبنان از بهارانِ اکنون و این‌جا بر این خاکتو گلبانگِ پژواک ناگفته‌ترماندنِ واژه‌آراترین گفتنی‌ها پس از هرچه گفتنچه با واژگانِ خروشان و جوشانِ دریآسمان‌های هرجای آغازچه با ساز و آوازِ هر رازکه خیلِ نوازندگانِ بهارانـ همین بی‌قرارانِ چندین‌همه چشمه‌ساران و چندین‌همه آبشاران و چندین‌همه جویبارانز چندین‌همه سوهمه سویِ دریا گذاران ـبه تکرار گویند و خواهند گفتن بسی بازتو مضراب‌های وزیدن در آهنگِ آژنگبه سنتورِ رخسارِ هر رودباری در آن دورتو سیمِ نسیمیبه‌هنگامکه هر گاه بی‌گاه می‌گردد انگارو هر رودباری بدل می‌نُماید در آن دورسیمابِ سیمای خود را به سنتورو سیتارِ گیسوی بید است پیدا در آیینه‌ی اوو تنبورِ باران نوازد در آیینه‌ی سینه‌ی اوو در دسته‌ی ابرها تندران دف‌زنانندو در صفِّ نظّارگان برگ‌ها کف‌زنانندو پاریر و امسالی از هرچه سو در نوایند و در شورتو...پگاهِ توپروازگاهِ تو رامنپسینِ تومرگ‌آفرین تو رامی‌شناسمبرای تو خواهم به شکلِ تو در هم تنیدن گسل‌های بی‌شکلی ناگهان رابرای تو خواهم به شکلِ تو بازآفریدن جهان راتو ...تو ...شکلِ توپروازی از بامِ نارنجیِ پَرزدن تا به فرجامِ خونینِ پرپرزدنمنتو را می‌شناسمو خورشیدم از آفتابی شدن بی‌نیاز استبه بامِ توامابه بام تو بی‌چاره می‌مانماز سر زدنمن!▨ اسماعیل خوییاز مجموعه شعر بیدر کجا - ۱۳۷۹
▨ شعر: دلتنگی‌ها ۲۰▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو شکل ِ راه رفتن ِ تو معنای مثنوی استدر حالت ِ عمیق ِ عزیمتکه منظره راه بازوی صحرایی مرا به تکان می‌آرد در حالت عمیق عزیمت شتاب‌های موازی در گردی ِ مچ ِ تو به هم می‌رسند وباد،صفات ِ باد، شکل عزیز زانو را -که قدرت و اطاعت را با هم دارد- تصویر می‌کند تا قیصر از کف پای تو قوس ِ بلند ِ طاق ِ نصرت رابرگیرددر حالت ِ عمیق ِ عزیمت که سمت ِ نیم‌رخ ِ تو برابر ِ نگهم ماند پرواز طوطیان جغرافیای صورت من را در هم ریخت و آسمان،که بایر از درخشش‌های آبی می‌شدناگاه نام ِ تو از تمام جهت‌هامی‌آمد.وقتی که باز می‌آیینام تو را تمام جهت‌هارسم می‌کنند. و در گذار ِ دامن تو دانه‌های شنبر ریشه‌های پیدا پیراهن عبور ِ شعاعمی‌پوشدپیشانی تو وسعت ِ شیشه‌است وقتی که باز می‌آیی و هر درخت، بوسه استوقتی که مفصل تو ملاقاتی است -بین صفات باد و تکبیر طوفان- و در هوای دهکده، پیشانی تو وسعت اطراف هجر را محدود می‌کندتو باز می‌آیی با نافی از خلیج احمر و رانی از عصای موسی و شکل راه رفتن تو معنای مثنوی است، و روح مولوی است اینککز ساق تو حکایت نی رابر می‌دارد!▨شعر شماره ۱۵ از مجموعه دلتنگی‌هاشامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶چاپ اول: ۱۳۴۶ــــــــــــــــــــ▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شماره‌گذاری این شعر بر طبق کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، شماره ۲۰ است اما به نظر می‌رسد در برخی چاپ ها این شعر دلتنگی شماره ۳۱ باشد
▨ نام شعر: عروسک کوکی▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــبیش از این‌ها، آه، آریبیش از این‌ها می‌توان خاموش ماند**می‌توان ساعات طولانیبا نگاهی چون نگاهِ مردگان، ثابتخیره شد در دود یک سیگارخیره شد در شکل یک فنجاندر گلی بی‌رنگ، بر قالیدر خطی موهوم، بر دیوارمی‌توان با پنجه‌های خشکپرده را یکسو کشید و دیددر میان کوچه باران تند می‌باردکودکی با بادبادک‌های رنگینشایستاده زیر یک طاقیگاری فرسوده‌ای میدان خالی رابا شتابی پرهیاهو ترک می‌گویدمی‌توان بر جای باقی مانددر کنار پرده، اما کور، اما کرمی‌توان فریاد زدبا صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه«دوست می‌دارم»می‌توان در بازوان چیره‌ی یک مردماده‌ای زیبا و سالم بودبا تنی چون سفره‌ی چرمینبا دو پستانِ درشتِ سختمی‌توان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگردعصمتِ یک عشق را آلودمی‌توان با زیرکی تحقیر کردهر معمای شگفتی رامی‌توان تنها به حل جدولی پرداختمی‌توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساختپاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرفمی‌توان یک عمر زانو زدبا سری افکنده، در پای ضریحی سردمی‌توان در گورِ مجهولی خدا را دیدمی‌توان با سکه‌ای ناچیز ایمان یافتمی‌توان در حجره‌های مسجدی پوسیدچون زیارتنامه‌خوانی پیرمی‌توان چون صفر در تفریق و جمع و ضربحاصلی پیوسته یکسان داشتمی‌توان چشمِ تو را در پیله‌ی قهرشدکمه‌ی بی‌رنگِ کفشِ کهنه‌ای پنداشتمی‌توان چون آب در گودال خود خشکیدمی‌توان زیباییِ یک لحظه را با شرممثل یک عکسِ سیاهِ مضحکِ فوریدر تهِ صندوق مخفی کردمی‌توان در قاب خالی‌مانده‌ی یک روزنقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویختمی‌توان با صورتک‌ها رخنه‌ی دیوار را پوشاندمی‌توان با نقش‌هایی پوچ‌تر آمیختمی‌توان همچون عروسک‌های کوکی بودبا دو چشم شیشه‌ای دنیای خود را دیدمی‌توان در جعبه‌ای ماهوتبا تنی انباشته از کاهسال‌ها در لابه‌لای تور و پولک خفتمی‌توان با هر فشار هرزه‌ی دستیبی‌سبب فریاد کرد و گفت«آه، من بسیار خوشبختم»▨فروغ فرخ‌زاداز دفتر شعر تولدی دیگر
▨ نام شعر: نیامد▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهرور کبیریـــــــــــــــــنیامددویدم از پیِ دیوانه‌ای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می ریختکه آفتاب بیایدنیامدبه روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانندکه آفتاب بیایدنیامدچو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم، دریدمشبانه روز دریدم، دریدمکه آفتاب بیایدنیامدچه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگشچو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیایدنیامدکشیده‌ها به رُخانم زدم به خلوتِ پستوچو آمدم به خیاباندو گونه را چُنان گدازه‌ی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیایدنیامداگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچه‌های جهان راولی گریستن نتوانستمنه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستمکه آفتاب بیایدنیامد.▨رضا براهنی
▨ نام شعر: کندو▨ شاعر: منوچهر آتشی▨ با صدای: منوچهر آتشی♪ پالایش و تنظیم: شهروز──── ♪ ────کندویی جوان به سدری کهنشکوفه‌های نارنج چه سست رها می‌شوند میان دایره‌های حوضدر ازدحام سبوهای خُرد و پرندهوز وز نورو آفتابی که ذخیره می‌شود برای لیالی بی ماکندویی کهن به درختی جوانپوسیده و شکسته فرو می‌افتندزنبورهای مرده به خاکریز مورچگاننه پیر می‌شوند نه جوان می‌مانندمیان دو پرده‌ی فصل، مرگی مهربان دانه‌چین می‌کند خستگان راخستگان به نوبت ِ خفتن‌اند که جوانان پَر در آفتاب می‌شویندبه روز بازار ِلادن و مرزنگوششکوفه‌ها سفینه‌های سرشار از عسل‌اندمهیای لنگر گرفتن به سمت بندر ِکندوکندویی جوان به سدری کنسالنه پیر می‌شوند نه جوان می‌مانندمرگی مهربان دانه‌چین می‌کند خستگان را▨ منوچهر آتشی
▨ نام قطعه: در هاویه کیست؟▨ شاعر: فروغ فرخ‌زادش▨ با صدای: فروغ فرخ‌زاد♬ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــ▨در معنی «هاویه» باید گفت که دوزخ را گویند و هفتمین و پایین‌ترین طبقه از جهنم راــــــــــــــــــــــــدر هاویه كیست كه تو را حمد می‌گوید ای خداوند؟در هاویه كیست؟نام تو را ای متعال خواهم سراییدنام تو را با عود ده تار خواهم سراييدزيرا كه به شكلی مهيب و عجيب ساخته شده‌اماستخوان‌هایم از تو پنهان نبود، وقتی كه در نهان به وجود می‌آمدمو در اسفل ِ زمين نقش‌بندی می‌گشتمدر دفتر تو همگی اعضای من نوشته شده  و چشمان تو ای متعال، جنين مرا دیده استچشمان تو جنين مرا ديده است*تذکر: این قطعه، شعر و دکلمه فروغ فرخزاد است در بخش ابتدایی فیلم «خانه سیاه است». که با الهام از آیات عهد عتیق، سروده شده است
loading
Comments (457)

killer killer

آکسان گذاری داریوش کاملا اشتباه است.

Feb 25th
Reply

زهرا اخوان

روحش شاد و در آرامش🖤

Feb 23rd
Reply

Masoud soleymani

شعر ایام همه خرم و ایام شما نه ! چقدر زیباست از این زنده یاد

Feb 5th
Reply

Masoud soleymani

خدا رحمتش کند در غربت آرام گرفت روحش قرین آرامش 🖤

Feb 5th
Reply

مصطفی قربان زاده

روحت شاد خشت مال نیشابوری

Jan 30th
Reply

Marziyehjalaei

لطفا بیشتر از کارو بزارین من خیلیییی کاراشو دوست دارم....

Jan 24th
Reply

Ali Rouzban

روحش‌شاد‌ویادش‌سبز 😢

Dec 27th
Reply

Ali Rouzban

درود‌وسپاس

Dec 27th
Reply (1)

Ni Ma

صدای زیبایی برای خوانش شعر دارند اما چندین جا رو اشتباه خوندند. که بدترینش اونجا بود که فروغ می‌گه: «با توام دیگر ز دردی بیم نیست» که مشخصاً «با توام» یعنی: با تو مرا. (ام در نقش مفعول پیوسته) درحالی که لحن و مکث نابجای ایشون نشون میده تصور کرده‌اند شاعر با هشدار به محبوب خود می‌گوید: با تو هستم! (ام در نقش ضمیر فعلی»

Nov 16th
Reply

Reza Tamjidi

این چه چرت و پرتی بود خدااااا اخه دف دفد دف

Oct 22nd
Reply

masud

عالی شعر صدا مکث خوانش👍👍👍

Sep 13th
Reply

masud

افسوس از این شاعر که قدرش رو ندونستن

Sep 13th
Reply

masud

واقعا شعر یعنی این یادشان گرامی

Sep 13th
Reply

شهریار درطلوعی

سلام به دوستِ دست‌ودلباز ِ گرامی شهروزِ نازنین علیرضا آذر که از شعرای جوان مطلوبم هستن جایی گفتن: (شاعر اگر ربّ‌ِ غزل‌خوانی‌است عاقبتش "نصرت رحمانی است حضرت تنهای بهم ریخته خون و عطش را به هم آمیخته) پیشنهاد میکنم شعرِ خشخاش از نصرت رحمانی و "آلبوم" از علیرضا آذر را در صفحه بگذارید اولی را که حتماً میشناسید(در عطر گرم آفتاب دشت‌های شرق...) آلبوم هم به عنوان اجتماعی‌ترین شعر آذر برای من عزیز است،امیدوارم نشنیده باشید که به عنوان هدیه‌‌ای از من به یادتان بماند🤗🤭 ارادتمند:شهریار دُر

Sep 12th
Reply (1)

Kosar

ای متناقض ابدی ...

Sep 6th
Reply

Kosar

جانم....

Sep 5th
Reply

arghavan

چقد زیبا🌸

Aug 24th
Reply

AmirAslan Ravanbakhsh

شهروز کبیری عزیز نه واژه سازی نیست... شما با پالایش اصوات شاعران ،به بهترین شکل ، ادای دین نمودید به ادبیات فاخر ایرانی دوستدار شما هستیم

Aug 15th
Reply (1)

شهریار درطلوعی

...چه باک از آتشِ دوران،که خواهد داد بر بادم الا ای صبح آزادی....

Aug 7th
Reply

Masoud soleymani

سپاس فراوان از شما بابت ایجاد مجموعه اشعار بزرگان

Jul 23rd
Reply (1)