Discover
شاهنامه شنیدنی .Whispers of the Shahnameh
93 Episodes
Reverse
نشست ۴۲ انجمن ایرانشهر- رزم رستم و پولادوند
نشست۴۱_رستم و دژ مردمخواران
انجمن شاهنامه خوانی ایرانشهر-داستان کاموس کشانی . پادشاهی کیخسرو_
نشست ۳۷ انجمن شاهنامه خوانی ایرانشهر- نبرد رستم و اشکبوس
نشست ۳۶ انجمن شاهنامه خوانی ایرانشهر-داستان کاموس کشانی . پادشاهی کیخسرو_ ادامه
نشست ۳۵_کوه هماون
نشست - ۳۴ شاهنامه انجمن ایرانشهر
نشست۳۳شاهنامه.جنگ هماون
نشست ۳۲ شاهنامه.رزم کاموس کشانی
نشست_۳۱_شاهنامه_دماوند_تازیانه_ی_بهرام
نشست - ۳۰ انجمن شاهنامه خوانی ایرانشهر
انجمن شاهنامه خوانی ایرانشهر . سیروس ملکی
شاهنامه در انجمن ایرانشهر دماوند -سیروس ملکی
انجمن شاهنامه خوانی ایرانشهر . سیروس ملکی
نشست ۲۶ انجمن شاهنامه خوانی ایرانشهر . سیروس ملکی
همه ما اسکندر مقدونی را به عنوان یک جنگجوی بزرگ و کشورگشا میشناسیم؛ کسی که ایران و هند را فتح کرد. اما شاهنامه فردوسی چهرهای کاملاً متفاوت از او نشان میدهد! در شاهنامه، اسکندر فقط یک پادشاه نیست؛ او تبدیل به یک سالک و جستجوگر میشود که وارد سرزمینهای عجیب، ترسناک و سورئال میشود. جایی که شمشیرش دیگر کارایی ندارد و باید با بزرگترین دشمنش روبرو شود: مرگ و طمع! امروز میخواهیم همسفر اسکندر شویم در عجیبترین ماجراجویی تاریخ؛ از ساختن سد یعجوج و معجوج تا شنیدن خبر مرگش از درختان سخنگو. با ما همراه باشید."۲. سد اسکندر: مهندسی برای بقا(متن گفتار) "اولین توقف ما جایی است که اسکندر با موجوداتی عجیب به نام «یعجوج و معجوج» روبرو میشود. موجوداتی ویرانگر که مثل طوفان بر سر مردم آوار میشدند. اسکندر اینجا شمشیر را کنار میگذارد و مهندس میشود. او با ترکیب فلزات، دیواری چنان محکم میسازد که به ضربالمثلی در فرهنگ ما تبدیل شده: «سد سکندر». اما این تازه شروع ماجراست..."۳. کوه نفرینشده و قصر یاقوت(متن گفتار) "اسکندر پس از ترک آن سرزمین، به کوهی میرسد که بوی مرگ میدهد. تصور کنید: قصری ساخته شده از یاقوت زرد، چشمهای با آب شور و جسدی با سر گراز بر تختی زرین! اینجا برای اولین بار، جهان ماوراء مستقیماً با اسکندر صحبت میکند. صدایی از چشمه برمیخیزد و به او میگوید: «ای مرد آزمند! این همه آشوب برای چیست؟» این اولین سیلی حقیقت به صورت اسکندر بود: هشدار درباره «آز» و پایان نزدیک او. اسکندر ترسیده و لرزان، مثل دود از آنجا فرار میکند."۴. درختان سخنگو: پایان جهان(متن گفتار) "شاید عجیبترین بخش سفرنامه اسکندر، رسیدن به «پایان جهان» باشد. شهری که مردمش شاه ندیدهاند و دو درخت مقدس دارند: یکی نر و دیگری ماده که سخن میگویند. اسکندر که همیشه تشنه دانستن آینده بود، از درختان میپرسد که چه سرنوشتی دارد. درخت نر در روز و درخت ماده در شب، بیرحمانه پاسخ میدهند. آنها به اسکندر میگویند که تمام فتوحاتش بیهوده بوده و تنها رنج برای مردم باقی گذاشته. و بدتر از همه: او فقط ۱۴ سال دیگر زنده است و هرگز به خانه و نزد مادرش بازنمیگردد. این لحظهای است که دل اسکندر با «شمشیر بخت» خسته میشود."۵. نبرد خرد با فغفور چین(متن گفتار) "اسکندر با دلی شکسته به سمت چین میرود، اما این بار نه با لشکر، بلکه با حیله. او خودش را به عنوان سفیر جا میزند و نامهای تهدیدآمیز به امپراتور چین (فغفور) میدهد. اما فغفور با خردمندی و آرامش، اسکندر را خلع سلاح میکند. او به اسکندر یادآوری میکند که پیروزیهایش لطف خدا بوده نه زور بازو. وقتی هویت اسکندر فاش میشود، فغفور با فرستادن هدایایی سنگین و جملهای کنایهآمیز که «بیشتر از ظرفیت و منش تو برایت هدیه فرستادم»، اسکندر را شرمنده میکند. اینجا خرد بر شمشیر پیروز میشود."۶. نتیجهگیری و پیام نهایی"سفرهای اسکندر در شاهنامه، داستان یک پادشاه نیست؛ داستان انسان است در برابر فناپذیری. فردوسی به زیبایی نشان میدهد که حتی اگر نیمی از جهان را هم بگیری، در نهایت در برابر مرگ و گذر زمان ناتوانی. اسکندر رفت تا جاودانگی را بیابد، اما تنها چیزی که یافت، درک پوچیِ «آز» و طمع بود."۷(متن گفتار) "به نظر شما کدام بخش از سفرهای اسکندر عجیبتر بود؟ پیشگویی درختان یا برخوردش با موجودات عجیب؟ نظراتتون رو برام بنویسید و اگر این ویدیو رو دوست داشتید، لایک و سابسکرایب یادتون نره تا داستانهای بیشتری از شاهنامه رو با هم مرور کنیم.": در این ویدیو به بررسی بخشهای رازآلود و سورئال زندگی اسکندر مقدونی در شاهنامه فردوسی میپردازیم. از ساخت سد سکندر تا رویارویی با درختان سخنگو که مرگ او را پیشبینی کردند. اسکندر در شاهنامه نماد انسانی است که با «آز» و «مرگ» دست و پنجه نرم میکند.فصلبندی (Chapters): 00:00 مقدمه: اسکندر متفاوتِ شاهنامه 01:30 سد سکندر و یاجوج و معجوج 03:15 کوه نفرینشده و هشدار مرگ 05:45 درختان سخنگو در پایان دنیا 08:20 اسکندر در برابر فغفور چین 10:00 پیام فلسفی فردوسیتگها (Tags): #شاهنامه #اسکندر_مقدونی #فردوسی #ادبیات_فارسی #داستانهای_تاریخی #یعجوج_و_معجوج #رازهای_تاریخ #سد_سکندر #ایران_باستان #افسانه_ها
@adabparsi365 در صدویازدهمین نشست شاهنامهخوانی انجمن ایرانشهر (۲۳ آذر ۱۴۰۴)، ادامه داستانهای شگفتانگیز اسکندر در شاهنامه فردوسی را پی میگیریم. در این بخش، اسکندر در جستجوی جاودانگی راهی سرزمین ظلمات میشود تا «آب حیات» (آب حیوان) را بیابد، اما این خضر است که به این راز دست مییابد.همچنین در این نشست به ماجرای عجیب قوم یأجوج و مأجوج و ساختن سد معروف اسکندر برای جلوگیری از هجوم آنها میپردازیم و نمادشناسی این داستانها، از جمله «درخت سخنگو» و مفهوم حسرت و مرگ را بررسی میکنیم. در این گفتار، آقای ملکی ما را از میدانهای نبرد و فتوحات نظامی دور کرده و به تاریکترین و مرموزترین بخش از سفر اسکندر در شاهنامه میبرد. اسکندر که جهان را به زیر فرمان خود درآورده، اکنون به روایت آقای ملکی، به دنبال تسخیر چیزی فراتر از زمین است: مرگ. او با شنیدن راز «آب حیات» از زبانی پیری خردمند، سفری پرخطر را به سوی «ظلمات» آغاز میکند؛ جایی که خورشید غروب میکند و هرگز طلوع نمیکند.نکات کلیدی در تحلیل آقای ملکی:همسفر مرموز و نقش خضر: آقای ملکی به نقش کلیدی خضر نبی به عنوان راهنما اشاره میکند و تقابل خرد معنوی او را در برابر جاهطلبی دنیوی اسکندر تشریح مینماید. چنانکه در ادبیات ما نیز بر این همراهی تأکید شده است:۱ قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن | ظلمات است بترس از خطر گمراهی ۱دو راهی سرنوشت: در روایت آقای ملکی میشنویم که چگونه در دل تاریکی مطلق، مسیر خضر و اسکندر جدا میشود. خضر به چشمه میرسد، تن میشوید و جاودانه میشود؛ اما اسکندر، با تمام سپاه و مهرههای درخشانش، راه را گم میکند. آقای ملکی این رویداد را نمادی از برتری «بصیرت درونی» بر «قدرت بیرونی» میدانند.ملاقات با فرشته مرگ: نکتهٔ تکاندهندهای که در این بحث مطرح میشود، رویارویی اسکندر با اسرافیل است. به جای آب زندگی، اسکندر با فرشتهای روبرو میشود که صور در دست، منتظر پایان جهان است و با فریادی سهمگین، پوچیِ آرزوی جاودانگی جسمانی را به اسکندر نهیب میزند.حکایت سنگهای پشیمانی: آقای ملکی با بیانی شیرین، تمثیل «سنگهای پشیمانی» را بازگو میکنند. سپاهیان در تاریکی با ندایی غیبی روبرو میشوند که میگوید از سنگهای زیر پایتان بردارید، اما چه بردارید و چه برندارید، پشیمان خواهید شد! وقتی به روشنایی میرسند، میبینند سنگها جواهر بودهاند؛ آنان که برنداشتند پشیمانند و آنان که برداشتند، حسرت میخورند که چرا بیشتر برنداشتند. این حکایت، استعارهای عمیق از فرصتهای محدود زندگی است.از جاودانگی فردی تا مسئولیت مدنی (سد سکندر): در نهایت، آقای ملکی توضیح میدهند که چگونه اسکندر پس از شکست در کسب عمر ابدی، با ساختن سدی عظیم در برابر یأجوج و مأجوج، مسیرش را تغییر میدهد. او میآموزد که به جای «عمر جاوید»، باید با خدمت به خلق و ایجاد امنیت، «نام جاوید» از خود به یادگار بگذارد.سد سکندر و مقابله با یأجوج و مأجوج اسکندر به شهری میرسد که مردمانش از هجوم قومی وحشی به نام «یأجوج و مأجوج» در امان نیستند. این موجودات اینگونه توصیف شدهاند:• ظاهر: چهرهای چون شیر، زبانی سیاه، چشمانی چون خون، دندانهایی چون گراز، و بدنی پر از موی سیاه.• ویژگی فیزیکی: گوشهایی بسیار بزرگ دارند که یکی را بستر و دیگری را لحاف خود میکنند.• تولید مثل: هر ماده از آنها هزار بچه میزاید.• عادات: با آمدن بهار و طوفانهای دریایی (تنین) به سرزمینها هجوم میآورند. ابتدا از موجودات دریایی و سپس از گیاهان تغذیه میکنند. صدایشان در زمستان نازک و در بهار کلفت میشود.ساخت سدمردم شهر از اسکندر برای رهایی از این قوم کمک میخواهند. اسکندر با این شرط که گنج و هزینه از او باشد و کار و رنج از مردم، ساخت سدی عظیم را آغاز میکند.• مصالح: آهن، روی، مس، سرب، گچ، سنگ، هیزم، گوگرد، نفت، روغن و حتی گوهرهای قیمتی.• فرآیند ساخت: اسکندر فیلسوفان و استادکاران را گرد میآورد. دو دیوار در دو سوی کوه ساخته میشود و فضای میان آن را با لایههایی از فلزات، زغال (انگشت)، گوگرد و سایر مصالح پر میکنند. سپس با کمک دم آهنگریِ صدهزار آهنگر، آتش را در آن میدمند تا تمام مواد گداخته شده و با هم درآمیزند و آلیاژی یکپارچه و نفوذناپذیر پدید آورند.• ابعاد سد: ارتفاع دیوار به ۵۰۰ رَش (حدود ۳۰۰ متر) و پهنای آن به ۱۰۰ باز (بیش از ۱۰۰ متر) میرسید.با ساخت این سد، راه یأجوج و مأجوج برای همیشه بسته شد و آن سرزمین به آرامش رسید. این داستان نیز از افسانههای مشهور در ادبیات فارسی است که در آثار دیگر، از جمله دیوان حافظ، به آن اشاره شده است
تدبیر اسکندر، صلح اندلس و حکمت برهمنان شاهنامه با سیروس ملکیخلاصه و نکات کلیدی: داستان اسکندر، قیدافه و برهمنانبر اساس روایت و تحلیل جناب آقای سیروس ملکی نشست ۱۰۹ شاهنامهخوانی انجمن ایرانشهر دماوند (۳ نوامبر ۲۰۲۵ / ۹ آبان ۱۴۰۴)این نوشتار تحلیلی است بر صد و نهمین نشست شاهنامهخوانی که با گویندگی و تفسیر سیروس ملکی برگزار گردید. تمرکز این نشست بر ادامه لشکرکشیهای اسکندر، حلوفصل هوشمندانه مناقشه با دربار اندلس، و رویارویی فلسفی با برهمنان بود. نکات برجسته شامل بررسی مفهوم «پیمان» در شاهنامه، نقد عمیق مادیگرایی، و معرفی «آز» به عنوان ریشه رنجهای بشری است. همچنین به ناهماهنگیهای تاریخی متن (مانند سوگند اسکندر به آیین مسیح) و توجیهات آن پرداخته شد.بخش اول: اسکندر در اندلس - دیپلماسی و سوگند۱. پیشزمینه و خطر تینوش: اسکندر که در لباس مبدل شناسایی و سپس توسط قیدافه (شهبانوی اندلس) بخشیده شده بود، با چالشی بزرگ روبرو شد: تینوش، پسر قیدافه و داماد «فور هندی»، به خونخواهی پدرزنش تشنه خون اسکندر بود. اسکندر برای رهایی، به تینوش (که هنوز او را نمیشناخت) وعده داد که اسکندر را دستبسته به او تحویل دهد و با این ترفند او را به سمت اردوگاه خود کشاند.۲. ناهماهنگی تاریخی (سوگند به مسیح): جناب ملکی به یک اشکال تاریخی در متن اشاره کردند: اسکندر به «دین مسیح»، «صلیب» و «روحالقدس» سوگند میخورد، در حالی که قرنها پیش از مسیحیت میزیسته است. دو احتمال مطرح شد:امانتداری فردوسی: انتقال عین روایات از منابع تاریخی نه چندان دقیق.تفاوت شخصیتها: فرضیه دکتر کزازی مبنی بر اینکه «اسکندر شاهنامه» لزوماً همان الکساندر مقدونی تاریخی نیست.۳. تفاوت اخلاقی اسکندر: نکته قابل تأمل در تحلیل آقای ملکی، تعهد اخلاقی اسکندر بود. او قسم خورد که نه خود و نه «به فرمان او» کسی به تینوش آسیب نرساند. این رفتار در تضاد با پادشاهان بعدی (مانند غزنویان) قرار دارد که خود به عهد وفا میکردند اما با اشاره به «نیروهای خودسر»، مخالفان را حذف میکردند.۴. تدبیر قیدافه: قیدافه با شعار «همه گنج گیتی نیرزد به رنج»، راه صلح را برگزید و هدایای عظیمی شامل تاج زرین، تخت ۷۰ تکه، هزاران شمشیر و پوستهای گرانبها به اسکندر پیشکش کرد تا کشورش را از گزند جنگ حفظ کند.بخش دوم: وفای به عهد و بازی با کلماتزمانی که اسکندر و تینوش به نزدیکی اردوگاه یونانیان رسیدند، اسکندر هویت خود را فاش کرد. تینوش او را به پیمانشکنی متهم نمود، اما اسکندر با زیرکی پاسخ داد:«بگفتم که من دست شاه زمین / به دست تو اندر نهم همچنین»او استدلال کرد که قول داده بود دست «شاه جهان» را در دست تینوش بگذارد و اکنون که دست خودش (به عنوان شاه) در دست تینوش است، به پیمان عمل کرده است. نکته کلیدی: آقای ملکی بر این بیت تأکید ورزیدند: «نخوباید از شاه گفتار خام». این درس مدیریتی بیانگر آن است که سخن نسنجیده رهبران میتواند بهای سنگینی داشته باشد.بخش سوم: در محضر برهمنان - نبرد فلسفیپس از صلح با اندلس، اسکندر برای یافتن پاسخهای هستیشناسانه به سرزمین برهمنان رفت.۱. سبک زندگی برهمنان: مردمانی برهنه، گیاهخوار و بینیاز از تعلقات دنیوی که تنها داراییشان «دانش» و «شکیبایی» بود. آنان معتقد بودند انسان برهنه میآید و برهنه میرود.۲. پرسش و پاسخهای بنیادین: اسکندر سوالاتی مطرح کرد که پاسخهای برهمنان نشاندهنده جهانبینی خاص آنان بود:زندگان یا مردگان؟ مردگان؛ چرا که به ازای هر زنده، صد هزار مرده در خاک خفتهاند.گناهکارترین کیست؟ کسی که خردش مغلوب «آز» و «کین» باشد.پادشاه جان چیست؟ «آز» (طمع) که ریشه تمام گناهان است.۳. نقد کشورگشایی: اوج گفتگو زمانی بود که برهمنان از اسکندر «نامیرایی» خواستند. چون اسکندر اظهار ناتوانی کرد، او را سرزنش کردند که چرا برای دنیایی فانی اینقدر میجنگد و رنج میبرد؟ آنان «آز» (زیادهخواهی) و «نیاز» (فقر و کمبود) را دو دیو ویرانگر بشر معرفی کردند.۴. دفاعیات اسکندر: اسکندر در پاسخ به نقد برهمنان، اعمال خود را نه از سر طمع، بلکه ناشی از «تقدیر الهی» دانست و مدعی شد که مأمور مجازات ظالمان و اجرای عدالت خداوندی است.چشمانداز آیندهدر پایان نشست، آقای ملکی به سفرهای شگفتانگیز پیشرو اشاره کردند که مسیر داستان را از جنگ به سوی عرفان و کشف ناشناختهها تغییر میدهد:سفر به شهر زنان (حروم)جستجوی آب زندگانی (حیات)گفتگو با اسرافیل و دیدن درخت سخنگوبستن سد یأجوج و مأجوجپایان کار اسکندر در بابل
@adabparsi365 در این روایت از شاهنامه، فردوسی یکی از پیچیدهترین رویاروییهای اسکندر را با ملکه خردمند اندلس، قیدافه، بازمیآفریند. ماجرا با نقشهای حسابشده آغاز میشود: اسکندر پیش از رسیدن به قلمرو قیدافه، شهری به پادشاهی فریان را فتح کرده و قیدروش، پسر قیدافه، و همسرش را اسیر میکند. سپس با تغییر چهره و پوشیدن جامهی وزیرش «بیتقون»، خود را ناجی قیدروش معرفی میکند و همراه او به دربار راه مییابد تا شخصیت و توان سیاسی قیدافه را بسنجد.فردوسی شکوه دربار قیدافه را با جزئیاتی درخشان مینمایاند: تختِ عاج، تاجِ پیروزه و یاقوت، ستونهای بلور، زمین خوشبو از صندل و عود، سفرههای ساج، ظروف طلا و عاج. این تصویر چنان باشکوه است که اسکندر ایران و روم را در برابر آن ناچیز میبیند.اما مهمتر از عظمت کاخ، خرد حاکم آن است. قیدافه سالها به نقاشان دستور داده بود تصویر همه شاهان و سیاستمداران را گرد آورند. هنگام ضیافت، با تیزبینی میهمان ناشناس را میسنجد و با آوردن تصویر حریرگونهی اسکندر، بیدرنگ هویت او را آشکار میسازد. اسکندر ابتدا انکار میکند، اما قیدافه با آرامش و اقتدار حقیقت را بر او میبندد و یادآور میشود که اگر شمشیرش را هم داشت، در کاخش راه نبرد و گریز نمییافت.قیدافه سپس سخنی سرنوشتساز میگوید: پیروزیهای اسکندر بر دارا و فور هند نتیجه مردانگی او نیست، بلکه چرخش بخت و یاری اختر بوده است. او غرور اسکندر را میشکند و هشدار میدهد که بیخردیست با پای خود به «دم اژدها» آمدن. بااینحال، قیدافه خونریزی را ناپسند میداند و با شرایطی به او امان میدهد: اسکندر سوگند بخورد که به قیدافه، خاندان و قلمرویش آسیب نرساند و او را همرتبه با خود بداند.اما خطر دیگری در کمین است—تینوش، پسر دیگر قیدافه و داماد فور هند، که بهسبب کشته شدن پدرزنش کینهای عمیق از اسکندر دارد. قیدافه اسکندر را از او برحذر میدارد. روز بعد، اسکندر با نقابی دیگر وارد میدان میشود: وانمود میکند خود نیز از اسکندر متنفر است و نقشهای برای به دام انداختنش دارد. او تینوش را وسوسه میکند که با هزار سوار در بیشهای کمین کند تا «اسکندر واقعی» را تنها گیر بیندازند. تینوش سادهدلانه این فریب را میپذیرد و وعده مقام و گنج به «بیتقون» میدهد. قیدافه از دور ماجرا را میبیند و زیر لب میخندد، آگاه از اینکه اسکندر تهدید را بیآنکه خون بریزد، از مرکز قدرت دور میکند.این بخش از شاهنامه اوج هنر فردوسی در خلق تعلیق، دیپلماسی، بازی ذهنی، تصویرسازی و شخصیتپردازیست: اسکندرِ سیاستورز، قیدافهی خردمند و میانهرو، و تینوشِ گرفتار کین. در نهایت، برتری نه با شمشیر، که با تدبیر سنجیده میشود
۱. اسکندر، زائر و مصلح سیاسی در مکهیکی از غافلگیرکنندهترین بخشهای داستان اسکندر در شاهنامه، سفر او به مکه و زیارت بیتالحرام (کعبه) است. فردوسی او را نه در قامت یک مهاجم، که در هیبت یک زائر به تصویر میکشد که پیاده به سوی خانهی خدا میرود. این اقدام به خودی خود، تصویری کاملاً متفاوت با آنچه از یک فاتح مقدونی انتظار میرود، ارائه میدهد.اما نقش اسکندر در این سرزمین فراتر از یک زائر است. او در امور سیاسی داخلی مکه دخالت میکند و جانب «نژاد سماعیل» (اسماعیل) را در برابر حاکمان وقت، یعنی «قهطانیان» و قبیله «خزائه»، میگیرد. فردوسی با این روایت، به شکلی اسطورهای به تاریخ شکلگیری قدرت در مکه اشاره میکند. اسکندر با کمک به نوادگان اسماعیل - که چهره شاخص تاریخی آنان قصی بن کلاب است - در نقش یک مصلح و احیاگر نظم ظاهر میشود. او خاندانی را به قدرت بازمیگرداند که بعدها با تأسیس «دارالندوه» (مجلس بزرگان) و بر عهده گرفتن مسئولیتهایی چون «حجابت» (پردهداری کعبه)، «سقایت» (آبرسانی به زائران) و «رفادت» (اطعام زائران)، شالودهی رهبری مکه را بنا نهاد. این روایت، اسکندر را حامی یک تبار مقدس و بازگردانندهی عدالت در سرزمینی معنوی معرفی میکند، بعدی که در منابع غربی کاملاً غایب است. فردوسی در خلال این داستان به جنبه نمادین خانه خدا نیز اشاره میکند:خدای جهان را نباشد نیاز به جای خور و کام و آرام و ناز پرستشگهی بود تا بود جای بدو ان درون یاد کرد خدای۲. نگاهی دیگر به «عصر جاهلیت»: روایتی متفاوت در شاهنامهروایت شاهنامه از جامعه عربستان پیش از اسلام، با تصویر کلیشهای «عصر جاهلیت» که بعدها رایج شد، تفاوتهای معناداری دارد. فردوسی، به جای نمایش جامعهای غرق در تاریکی و جهل مطلق، به ویژگیهای انسانی و ساختارهای اجتماعی قابلتوجهی در میان قبایل عرب اشاره میکند که این نگاه سیاه و سفید را به چالش میکشد.در این روایت، به سنتهای استوار اجتماعی مانند مهماننوازی بینظیر و اصل پناهندگی سیاسی اشاره میشود؛ اصلی که طبق آن، هر قبیله خود را موظف به حفاظت از جان کسی میدانست که به آن پناه آورده بود. علاوه بر این، نوعی دموکراسی قبیلهای حاکم بود که در آن، تواناترین و شایستهترین افراد به عنوان رهبر انتخاب میشدند. شاهنامه حتی روایت رایج درباره «زنده به گور کردن دختران» را به شکلی متفاوت مطرح میکند و تلویحاً بیان میدارد که این عمل یک رسم فراگیر نبوده، بلکه احتمالاً اقدامی نادر و ناشی از فقر شدید بوده است. این نگاه منصفانه نشان میدهد که شاهنامه چگونه با ارائه یک تاریخ انسانیتر، روایتهای تاریخیِ با انگیزههای سیاسی را زیر سؤال میبرد.۳. قیدافه، ملکه هوشمند اندلس: رقیبی در تراز اسکندریکی از جذابترین شخصیتهایی که اسکندر در شاهنامه با او روبرو میشود، «قیدافه»، ملکه خردمند و قدرتمند اندلس است. او نه تنها یک فرمانروای زن در دنیای مردسالار حماسههاست، بلکه رقیبی است که از نظر هوش و درایت سیاسی، کاملاً با اسکندر برابری میکند.واکنش قیدافه به خبر نزدیک شدن سپاه اسکندر، اوج آیندهنگری و تکیه او بر اطلاعات به جای قدرت نظامی صِرف را نشان میدهد. او بیدرنگ یک «مصور» (نقاش) را به صورت ناشناس به مصر میفرستد تا مخفیانه چهره اسکندر را نقاشی کند. این استراتژی هوشمندانه نشان میدهد که این بخشی از سیاستورزی همیشگی او بوده است؛ او یک «بانک اطلاعاتی» از چهره رهبران قدرتمند جهان برای «روز مبادا» فراهم میکرده تا همواره یک گام از رقبای خود پیش باشد. هنگامی که قیدافه برای اولین بار تصویر اسکندر را میبیند، واکنش او نه ترس، که شناختی عمیق و هوشمندانه است:چو قیدافه چهره سکندر بدید غمی گشت و بنهفت و دم در کشیداین غم، ناشی از درک و فراست اوست؛ او از روی چهره، سنگینی و عظمت حریفی را که در برابرش ایستاده، میخواند. وقتی اسکندر با ارسال نامهای متکبرانه، از او طلب باج و خراج میکند، قیدافه با اعتماد به نفس پاسخ میدهد و خود را برتر از پادشاهان شکستخوردهای چون دارا و فور میداند:مرا زان فزون است فرّ و همان / لشکر و گنج و شاهنشهیشخصیت قیدافه از این جهت تأثیرگذار است که یک رهبر زن قدرتمند و استراتژیست را به تصویر میکشد که به عنوان یک رقیب فکری و سیاسی واقعی برای اسکندر ظاهر میشود و کلیشههای رایج در داستانهای حماسی را در هم میشکند.۴. از میدان نبرد تا بازی جاسوسی: اسکندر در نقش فرستادهرویارویی با ملکهای چون قیدافه، اسکندر را وامیدارد تا او نیز از نبوغ خود در زمینهای غیر از نبرد نظامی استفاده کند. اسکندر برای این رویارویی، نه شمشیر، که نقابی از فریب را برمیگزیند و به یک بازی پیچیده جاسوسی و روانشناختی دست میزند.ن























درود جناب ملکی دست خوش نفس تون گرم
جناب ملکی عالی بود. 👍👍👍
این صدای هوش مصنوعی بود؟! چون مشخص بود با خیلی از کلمات فارسی و متن شاهنامه آشنا نبودند، تلفظ چندین واژه اشتباه بود.
درود جناب سیروس خان ملکی ، دست خوش ، صفا کردیم استاد گرامی نفست گرم دستمریزاد
درود جناب ملکی ، نفست گرم شیر مرد دماوند 🧿چشم بد دور باد ، 🫀منی
درود جناب ملکی، نفست گرم استاد گران سنگ ، دستمریزاد
دستمریزاد جناب سیروس خان ملکی
درود جناب ملکی دستمریزاد نوم خدا به این خوانش و گزارش
درباره موضوع آب زَرَه، شاید این اطلاعات بکار آید؛ «گود زَرَه یا هامون ِگود زَرَه شوره زاری در ولایت نیمروز افغانستان است که سرریز هامون هیرمند در زمان پرآبی از طریق رود شیله بدان وارد میشود.»