Discoverنیما یوشیج
نیما یوشیج

نیما یوشیج

Author: شهروز کبیری

Subscribed: 254Played: 7,125
Share

Description

اینجا شعرهای نیما یوشیج را با هم می‌شنویم.

این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است. جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر می‌شود.

برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk


پوستر کاور اصلی پادکست از Citoreh

39 Episodes
Reverse
ط▨ نام شعر: نامِ بعضی نفرات▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــياد بعضی نفراتروشنم می‌دارد:اعتصام يوسف،حسن رشديه.قوّتم می‌بخشدره می‌اندازدو اجاقِ كهنِ سردِ سَرايمگرم می‌آيد از گرمی عالی دَمِشان.نام بعضی نفراترزقِ روحم شده است.وقت هر دلتنگیسويشان دارم دستجرئتم می‌بخشدروشنم می‌دارد.▨ نیما یوشیجیازطدهم اردیبهشت ماه ۱۳۲۷
▨ نام شعر: مردگان موت▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــمردگان موت، با هم بزم برپا کرده می‌خندندزنده پندارند خودشان رااستخوان‌ها می‌درخشد هر کجا پهلو به پهلو روی دندان‌هادنده بر هر دنده بگرفته‌ست پیشیچشم رفته، کاسه‌ی سر کرده جای چشم‌ها خالی.چند دیوار شکستهمردگان موت می‌خندند، آن‌ها راست حالی.می‌کشد انگشت بی‌جان‌شاندر جهان زندگان هر دم خیالیبوی می‌آید هیسهیس از آن‌جا خاسته یک مرده به پابه سرودی که سرود استسرد و نفرت‌زای برکرده‌ست آوا.مرده‌ای برخاستهنام دیگر مرده‌ی مشهور می‌دارد.مرده‌ای یک زنده را با چشم‌های بازاز ره در دور می‌دارد.پنجره‌ام را ببند ای زن!شیشه‌ها را گِل فروکش!منظر این جنب و جوش موت را در پیش چشم من به هم زن!من نمی‌خواهم کسم بیند،یا ببینم کس.در تمنای نگاه بی‌سوالمو ردیف رنج‌های بی‌شمار من،دردهای استخوانم بس.مردگان موت با هم شاد می‌خنددبا عصیر غارت خوددر جهان زندگانیمی‌کنند آیا جدا، از زندگی زندگان، یک زندگانی نهانی؟در فتیله روغنی نیست.سقف دارد می‌شکافد.هست با هر مرده‌ای، خش‌خشهیس! تکان از جا مبادا!پنجره‌ام را به زیر گل فروکش!▨ نیما یوشیجهشتم آذر ماه ۱۳۲۳
▨ نام شعر: لکه دار صبح▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــچشم بودم بررحیلِ صبحِ روشنبا نوای این سحرخوان شادمان من نیز می‌خواندم به گلشندر نهانی جایِ این وادیبر پریدن‌های رنگِ این ستارهبود هر وقتم نظارهکاروان فکرهای دور دور این جهان بودمراه‌های هولناکِ شب‌بریدهتا پس دیوارِ شهرِ صبح اکنون دررسیدهبر سر خاکسترم ره بودوین سخن را دم‌به‌دم گویا«می‌رسد صبح طلاییمی‌رمند این تیره‌رویانپس به پایانِ جداییچشم می‌بندم به روشن‌های دیگر سان»آمد از ره این زمان آن صبحلیک افسوس!گرچه از خنده شکفتهزیر دندانش ز چرکین شبی تیره نهفتهمی‌نماید لکه‌داری روی خاکستر سواریمی‌دمد بر صورت خاکیهم‌ردیف نابکاری.لکه‌دارِ صبح با روی سفیدش روبروی منمی‌نشیند خنده بر لبمی‌پراند تیرهای طعنهٔ خود را به سوی منآه! این صبحِ سراسیمهاز رهِ دهشت‌فزای این بیابان‌ها رسیدهتا بدین جانب عبث با سر دویدهاز سفیداب رخِ زردش زدودهرنگ گلگون‌ترپس به زرد چرک‌آلودمی‌نماید پیش چشم مننه چنان که در دگر جا.▨ نیما یوشیجدهم شهریور ماه ۱۳۲۰یوش
▨ نام شعر: نیما▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــاز بَرِ این بی‌هنر گردندهٔ بی‌نورهست نیما اسمِ یک پروانهٔ مهجورمانده از فصلِ بهاران دوردر خزان زردِ غم جا می‌گزیندبر فرازِ گلبنانِ دل بیفسرده نشیند.دست سنگینی‌ستدر درونِ تیرگی‌های عذاب‌انگیزکه به روی سینهٔ اهریمنان و نابکاران و دروجانشان فرود آیدهم‌چنین روی جبین نازنینان و فرشتگان ...اسم شورافکن یکی گردنده است این اسمدر زمین نه، بر فراز آسمان نه، در همه جادر میان این زمین و آسماناز پیِ گمگشتهٔ خود می‌شتابدآن زمان که بر بساطِ بی‌نوای خود درآیدخواهدش از دیده خون بارَد ولیکنآوَرَد شرم از وقارِ پهلوانیدایماً در پیش روی او بدان‌سانی که او باشد نشستههم‌چو کلهٔ جغد پیری سر فرود آید از اودر کنار صفحه‌ای در وی خطوطی تیره.با وی این پیمان کند که هیچ وقتینه به ترکِ راه و رسم خود بگوید.▨ نیما یوشیجشانزدهم خرداد ماه ۱۳۲۱
▨ نام شعر: روی بندرگاه▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــآسمان یک‌ریز می‌باردروی بندرگاه.روی دنده‌های آویزان یک بام سفالین در کنارِ راهروی « آیش» ها که « شاخک» خوشه‌اش را می‌دواند.روی نوغان‌خانه، روی پل ـــ که در سرتا سرش امشبمثل اینکه ضرب می‌گیرند ـــ یا آنجا کسی غمناک می‌خواند.همچنین بر روی بالاخانهٔ من (مرد ماهیگیر، مسکینیکه او را می‌شناسی)خالی افتاده‌ست اما خانهٔ همسایهٔ من دیرگاهی‌ست.ای رفیق من، که ازین بندر دلتنگ روی حرف من با توستو عروق زخم‌دارِ من از اینحرفم که با تو در میان می‌آید از درد درونخالی است.و درون دردناک من ز دیگرگونه زخم من می‌آید پر!هیچ آوایی نمی‌آید از آن مردی که در آن پنجره هر روزچشم در راه شبی مانند امشب بود بارانی.وه!چه سنگین است با آدمکشی (با هر دمی رویای جنگ) این زندگانی.بچه‌ها،زن‌ها،مردها، آن‌ها که در خانه بودند،دوست با من، آشنا با من درین ساعت سراسر کّشته گشتند.▨ نیما یوشیج
▨ نام شعر: بوجهلِ من▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــزنده‌ام تا من، مرا بوجهلِ من در رنج می‌داردجَسته از زیر دمِ گاوی چه آلودهرفته تا بالای این سیلاب‌خانهچون مگس‌های سگان است اونه جز این بوده تا بوده.او، آن آئینِ سماجتآن طفیلی‌تن بپروردهچومی پرّد پیِ آن است تا یک جای بنشیندبر سرِ هر جانورشکلیروی گوش و زیر چشم و بر جبینِ پاک‌رویانیبر هر آن پاکیزگان بینیو هر آن آلودگان دانی.هرکجا کاو زنده می‌یابد یکی را زنده می‌بیند.می‌مکد بوجهلِ من خون از تنِ هر جانوران در هر گذرگاهنیست او از کارِ من آگاهمی‌پرد تا یابدم یک بارِ دیگرمن ولی از او گریزانمتا مرا گم کرده بنشیندبر سرِ دیوار دیگر.▨ نیما یوشیجبهمن ماه ۱۳۲۰ــــــتوضیح: متن این شعر به دست‌خطِ شاعر، بسیار مغشوش است و احمد کیایی تصحیحی جدید را با این خوانش ارایه می‌کند.
▨ نام شعر: با غروبش▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــلرزش آورد وخود گرفت و برفتروزِ پادرنشیبِ دست‌به‌کاردرسرکوه‌های زرد و کبودهمچنان کاروانِ سنگین‌بار.هر چه با خود به باد ِغارت بردخنده‌ها، قیل وقال‌ها در دهبرد این جمله را وز او همه‌جاشد غمین و خموش و دزد زده.دیدم زدست‌کِاراوکه نمانددر تهیگاه کوه و مانده‌ی دشتهیکلی جز به ره شتاب که داشتجویی آرام آمده سوی گشت.یک نهان ماند لیک و روزندیدبا غروبش که هرچه کرد غروبوآن نهان بود، داستان دو دلکه نیامد به دست او منکوب.پس از آنی که رخت برد به درزین سرای فسوس هیکل روزباز آنجا به زیرآن دو درختآن دو دل‌داده، آمدند به سوز.▨ نیما یوشیجفروردین ماه ۱۳۲۳
▨ نام شعر: خنده سرد▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــصبحگاهان که بسته می‌مانَدماهی آبنوس در زنجیردم طاووس پر می‌افشاندروی این بام تن‌بشُسته زقیر.چهره‌سازانِ این سرای درشترنگدان‌ها گرفته‌اند به کفمی‌شتابد ددی شکافته‌پشتبر سرِ موج‌های هم‌چو صدف.خنده‌ها می‌کنند از همه‌سوبر تکاپوی این سحرخیزانروشنان سربه‌سر در آب فروبه یکی موی گشته آویزان.دل‌ربایانِ آب بر لب آبجای بگرفته‌اند .رهروان با شتاب و در تک و تابپای بگرفته‌اند.لیک بادِ دمنده می‌آیدسرکشَ و تندلب از این خنده بسته می‌ماندهیکلی ایستاده می‌پاید.صبح چون کاروانِ دزد زدهمی‌نشیند فسردهچشم بر دزدِ رفته می‌دوزدخنده‌ی سرد را می‌آموزد .▨ نیما یوشیجاسفندماه ۱۳۱۹
▨ نام شعر: هنگام که گریه می دهد ساز▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــهنگام که گریه می‌دهد سازاین دود سرشتِ ابر بر پشتهنگام که نیل چشم دریااز خشم به روی می‌زند مشت...زان دیر سفر که رفت از منغمزه‌زن و عشوه ساز دادهدارم به بهانه‌های مانوستصویری از او بر گشاده.لیکن چه گریستن، چه طوفان؟خاموش شبی است هر چه تنهاست.مردی در راه می‌زند نیو آواش فسرده بر می‌آید.تنهای دگر منم که چشممطوفان سرشک می‌گشاید.هنگام که گریه می‌دهد سازاین دود سرشتِ ابر بر پشتهنگام که نیل چشم دریااز خشم به روی می‌زند مشت...▨ نیما یوشیج۱۳۲۹
▨ نام شعر: در بسته‌ام▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________دربسته‌ام، شب است.بامن، شبِ من، تاریک هم‌چو گور،با آن‌که دور از او نه چنانم،او از من است دور.خاموش می‌گذارم من با شبی چنینهر لحظه‌ای چراغ.می‌کاهمش ز روغن،می‌سایمش ز تن،.تا در رهم نگیرد جز او کسی سراغ.تا از قطارِ رفتهٔ تاریکِ لحظه‌ها،روشن به دست آیدم آن لحظه کاندرانچون بوی در دماغ گل او جای برده است،تن می‌فشارم از در و دیوارو تنگنای خانه تن از من فشرده است.نجوای محرمانه می‌آغازدتاریک خانهٔ من با من.دارد به گوش حرف مرا،اودارم به گوش حرف ورا، من.و هر جدار خاموش،زین حرف کاو چه وقت می‌آیددارد به ما نگران گوش.و شب، عبوس و سرد،بر ما، به کار می‌نگرد.یک دل‌فریب، با قدمش لنگ،در سایهٔ گسسته‌جداری،.پنهان به راه می‌گذرد.وسنگ‌ها به «کاسِم» بسته تن‌کبودسَر بَر سریر خاک نشانده،چشمی شده‌اند، می‌نگرندشلنگ ایستاده در ره مانده.و من به هر نشانی باریکآن‌گاه مانده با شب، آریخو بسته‌ام به خانهٔ تاریک..چون آتشی به خرمن خاکستر سیاهخاموش می‌گذارمهر لحظه‌ای چراغ.می‌کاهمش ز روغنمی‌سایمش به تنتا در رهم نگیرد جز او کسی سراغ.▨نیما یوشیجتیر ماه ۱۳۲۹
▨ نام شعر: باد می گردد▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــ باد می‌گردد و در باز و چراغ‌ست خموشخانه‌ها یکسره خالی‌شده دردهکده‌اندبیم‌ناک ست به ره بار بدوشی که به پلراه خود می‌سپردپای تا سرشکمان تا شبشانشاد و آسان گذرد.بگسلیده‌ست در اندودهٔ دودپایهٔ دیواریازهرآن چیز که بگسیخته ستنالش مجروحییا جزع‌های تن بیماری استو آن‌که بر پل گذرش بود به ره مشکل‌هاهر زمان می‌نگردپای تا سرشکمان تا شبشانشاد و آسان گذرد.پای تا سرشکمان تا شبشانشاد و آسان گذردباد می‌گردد و در باز و چراغ‌ست خموشخانه‌ها یکسره خالی‌شده در دهکده‌اندرهسپاری که به پل داشت گذر می‌استدزنی از چشم سرشکمردی از رویِ جبین، خونِ جبین می ستُرد.▨ نیما یوشیج۱۳۲۸
▨ نام شعر: پاس ها از شب گذشته است▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــپاس‌ها از شب گذشته استمیهمانان جای را کرده‌اند خالی، دیرگاهی‌ستمیزبان درخانه‌اش تنها نشستهدرنی‌آجین‌جایِ خود برساحل متروک می‌سوزد اجاق اواوست مانده، اوست خسته.مانده زندانی به لب‌هایشبس فراوان حرف‌ها، امابا نوای نای خود دراین شب تاریک پیوستهچون سراغ از هیچ زندانی نمی‌گیرندمیزبان در خانه‌اش تنها نشسته.▨ نیما یوشیجزمستان ۱۳۳۶ــــــــــــــپی‌نوشت: خوانش این شعر مطابق با نظر راوی آن (آقای احمد کیایی) انجام شده و در خوانش برخی واژگان، نظر بنده (شهروز) اندکی متفاوت است.
▨ نام شعر: گلِ مهتاب▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــوقتی که موج برزبرآب تیره‌تر،می‌رفت و دورمی‌ماند از نظر؛شکلی مهیب در دل شب چشم می‌درید،مردی بر اسب لخت،با تازیانه ئی از آتش،بر روی ساحل از دور می‌دوید.و دست های او چناندر کار چیره‌تربودند و بود قایق ما شادمان بر آب؛از رنگ‌های در هم مهتابرنگی شکفته‌تر به در آمد.هم چون سپیده‌دمدر انتهای شبکاید ز عطسه‌های شبی تیره‌دل پدید.گل‌های «جیزر» از نفسی سرد گشت ترزافسانهٔ غمین پر از چرک زندگیطرح دگر بساختند؛فانوس‌های مردم آمد به ره پدید.جمعی به ره بتاختند.و آن نو دمیده رنگ مصفابشکفت هم چنان گل و آکنده شد به نوربرما نمود قامت خود را.با گونه‌های سرد خود و پنجه‌های زرد،نزدیک آمد از بر آن کوه های دورچشمش به رنگ آب،بر ما نگاه کرد.تا دیده‌بان گمره گرداب،روشن‌ترش ببیند،دست روندگان،آسان‌ترش بچیند؛آمد به روی لانهٔ چندین صدا فرود؛بر بال‌های پر صور مرغ لاجوردگرد طلا کشید.از یک‌سره حکایت ویرانهٔ وجودزنگار غم زدودوز هر چه دید زردیک چیز تازه کرد.آن وقت سوی ساحل راندیم با شتاب،با حالتی که بودنه زندگی نه خواب.می‌خواست همرهم که ببوسد ز دست او.می‌خواستم که اومانند من همیشه بود پای بست او.می‌خواستم که با نگه سرد او دمیافسانه‌ای دگر بخوانم از بیم ماتمیمی‌خواستم که بر سر آن ساحل خموشدر خواب خود شومجز بر صدای او،سوی صدای دیگر ندهم به یاوه گوش.و آن‌جا جوار آتش همسایه‌امیک آتش نهفته بیفروزم.اما به ناگهانتیره نمود رهگذر موج؛شکلی دوید از ره پایین،آن‌گه بیافت بر زبری اوجدر پیش روی ما گل مهتاب،کمرنگ ماند و تیره نظر شد؛در زیرکاج و بر سر ساحل،جادوگری شد از پی باطل؛وافسرده‌تر بشد گل
▨ نام شعر: بازگردان تن سرگشته▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروز_________دور از شهر و دیار خود شدم با تیرگان هم‌خانه، آه از این بدانگیزی!داغ حسرت می‌گذارد باقی عمر مرا هر دم!من ز راه خود به در بودستم آیا؟فاش کردم رازهایی رایا نگفتم آن‌چه کان شاید...شمعی آیا بر سرِ بالین‌شان روشن شد از دستم؟زیرکلهٔ سرد شب در راهلکهٔ خونی به کس دادم نشانی؟سخت می‌ترسم که این خاموش فرتوتسقف بشکافدبر سرِ من!خاکدان هم‌چون دل عفریت مرده گنده دارد تندر برِ من!هر زمان اندیشم از من در جهان چیزی نمانَد غیر آهیهم به هم‌چند سری مو، راه جستندر بساطِ خشک خارستان نیابم نقشهٔ راهی.ای رفیق روزِ رنج بینوایی!از کدامین راه بر سوی فضای تیرگان این راه را دادی درازی؟ازهمان ره رو به گل‌گشت دیاران بازگردان این تن سرگشته‌ات راو «سناور*» که طلای زرد را مانَد به هنگامِ گلِ خودبگسلد از خنده‌هایش بر مزار تو گلوبند.▨نیما یوشیجشهریور ماه ۱۳۲۱ـــــــــــپی‌نوشت: به گویش مازندرانی به صنوبر، سناور می گویند.
▨ نام شعر: داروگ▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد شاملو▨ موسیقی: قطعه‌ی کجایی از کیهان کلهر و علی بهرامی فرد، از آلبومِ تنها نخواهم ماند▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــخشک آمد کشتگاه مندر جوار کشت همسایه.گرچه می‌گویند: «می‌گریند روی ساحل نزدیکسوگواران در میان سوگواران.»قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟بر بساطی که بساطی نیستدر درون کومه‌ی تاریک من که ذره‌ای با آن نشاطی نیستو جدار دنده‌های نی به دیوار اطاقم دارد از خشکیش می‌ترکد-چون دل یاران که در هجران یاران-قاصد روزان ابری، داروگ! کی می‌رسد باران؟▨نیما یوشیجـــــــــــــــــــــــــنشانه‌گذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادله‌برانگیز بوده است. نشانه‌گذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است.
▨ نام شعر: ری‌را▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــ«ری را»... صدا می‌آید امشباز پشت «کاچ» که بند آببرق سیاخ تابش تصویری از خرابدر چشم می‌کشاند.گویا کسی ست که می‌خواند…اما صدای آدمی این نیستبا نظم هوش‌ربایی منآوازهای آدمیان را شنیده‌امدر گردش شبانی سنگین؛ز اندوه‌های منسنگین تر.و آوازهای آدمیان را یک‌سرمن دارم از بر.یک‌شب درون قایق دل‌تنگخواندند آن چنانکه من هنوز هیبت دریا رادر خوابمی‌بینم.ری را.ری را...دارد هوا که بخواند.در این شب سیا.او نیست با خودش،او رفته با صدایش اماخواندن نمی‌تواند.▨نیما یوشیج - ۱۳۳۱ـــــــــــــــــــــنشانه‌گذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادله‌برانگیز بوده است. نشانه‌گذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است.ـــــــــــــــــــــپی‌نوشت‌ها:۱- معنای «کاچ» در منابع مختلف به‌صورت «قطعهٔ کوچک جنگل در میان مزارع»، «کچلی‌های زمین»، و «بخشی از جنگل که درخت‌های آن را کنده‌اند» آمده‌است.۲- بند آب: به‌صورت «حفره‌هایی که به دست روستاییان برای آبیاری زمین‌هایی که به آن مشرف است، ایجاد می‌شود»[۱۳] و «برکه‌ای مصنوعی که به‌منظور آبیاری زمینهای اطراف احداث می‌شود»[۱۴] معنی شده‌است.۳- ری‌را: برخی منابع «ری‌را» را نامِ زن دانسته‌اند. برخی دیگر معتقدند که ری‌را یک صوت است. این کلمه که دارای واکه‌های بلند «ای» و «آ» است، با سه‌نقطه‌ای که بعد از آن آمده، فضای ابهام را ایجاد می‌کند. شاعر با استفاده از صدای مبهم مرکب از دو هجای کشیده، حس شنیداری مخاطب را از آغاز شعر تحریک می‌کند.معانی دیگر «ری‌را» در زبان مازندرانی عبارت‌اند از: (۱) بیدار باش، به هوش باش، هشدار؛ «ری‌را» در بازی‌ای به همین نام در مازندران یعنی «بپا و هوشیار باش» (۲) نام زنی که باید تیزهوش و کاردان باشد (۳) نام پرنده‌ای کوچک‌تر از گنجشک و شبیه به آن.
▨ نام شعر: مادری و پسری▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــدر دل کومهٔ خاموش فقیرخبری نیست، ولی هست خبردور از هرکسی آن جا، شب اومی‌کند قصه ز شب‌های دگر.کوره می‌سوزد و هر شعله به رقصدم‌به‌دم می‌بردش بند از بنداین سکونت که در آن جاست به پابا سکوت شب دارد پیوند.اندر آن خلوت‌جا، پنداریمی‌رسد هر دمی از راه کسیلیک نیست، امیدی ست کزآنمی‌رود، بازمی‌آید نفسی.مثل این است دراین کومهٔ خردبس کسان دست به گردن مرُدندوین زمان یک پسرک با مادرزآن ِاین کومهٔ تنگ و خردند.فقر از هر چه که در بارش بودداد آشفته در این گوشه تکانمادری و پسری را بنهادپی نان خوردنی، امّا کو نان؟!قصه می گوید مادر ز پدریعنی از شوی که نیستمی‌خورد از تن او فقر و رخانزرد از او می‌شود، این است خبردر دل کومهٔ ویران پی زیست.روزها رفته که او نامده استگرچه او رفت که باز آید زودکس نمی‌داند اکنون به کجاستروی این جادهٔ چون خاکستر.زیر این ابر کبودکس ندارد خبر از هیچ‌کسیشب دراز است و بیابان تاریکپیش دیوار یکی قلعه‌خراب.ماه سرد و غمگین.خرد می‌گردد در نقشهٔ آب
▨ نام شعر: ققنوس▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــققنوس، مرغ خوشخوان، آوازه‌ی جهان،آواره مانده از وزش بادهای سرد،بر شاخ خیزران،بنشسته‌است فرد.بر گردِ او به هرِ سر شاخی پرندگان.او ناله‌های گمشده ترکیب می‌کند،از رشته‌های پاره‌ی صدها صدای دور،در ابرهای مثل خطی تیره روی کوه،دیوار یک بنای خیالیمی‌سازد.از آن زمان که زردی خورشید روی موجکم‌رنگ مانده است و به ساحل گرفته اوجبانگ شغال، و مرد دهاتیکرده‌ست روشن آتش پنهان خانه راقرمز به چشم، شعله‌ی خردیخط می‌کشد به زیر دو چشم درشت شبوندر نقاط دور،خلقند در عبور.او، آن نوای نادره، پنهان چنان که هست،از آن مکان که جای گزیده‌ست می‌پرددر بین چیزها که گره خورده می‌شودبا روشنی و تیرگی این شب درازمی‌گذرد.یک شعله را به پیشمی‌نگرد.جایی که نه گیاه در آنجاست، نه دمیترکیده آفتاب سمج روی سنگهاش،نه این زمین و زندگی‌اش چیز دلکش استحس می‌کند که آرزوی مرغ‌ها چو اوتیره‌ست هم چو دود. اگر چند امیدشانچون خرمنی ز آتش.در چشم می نماید و صبح سفیدشان.حس می کند که زندگی او چنانمرغان دیگر ار به سر آیددر خواب و خورد،رنجی بود کز آن نتوانند نام برد.آن مرغ نغزخوان،در آن مکان ز آتش تجلیل یافته،اکنون، به یک جهنم تبدیل یافته،بسته‌ست دم به دم نظر و می‌دهد تکانچشمان تیزبین.وز روی تپه،ناگاه، چون به جای پر و بال می‌زندبانگی برآرد از ته دل سوزناک و تلخ،که معنیش نداند هر مرغ رهگذر.آنگه ز رنج‌های درونیش مست،خود را به روی هیبت آتش می‌افکند.باد شدید می‌دمد و سوخته ست مرغ؟خاکستر تنش را اندوختهست مرغ!پس جوجه‌هاش از دل خاکسترش به در.▨نیما یوشیجبهمن ماه ۱۳۱۶
▨ نام شعر: مرغ شباویز▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد کیایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــبه شب آویخته مرغ شب‌آویزمُدامش کارِ رنج‌افزاست چرخیدن.اگر بی‌سود می‌چرخدوگر از دست‌کارِ شب، در این تاریک‌جا، مطرود می‌چرخد...به چشمش هر چه می‌چرخد، ـــ چو او بر جای ـــزمین، با جایگاهش تنگ.و شب، سنگین و خون‌آلود، برده از نگاهش رنگو جاده‌های خاموش ایستادهکه پای زنان و کودکان با آن گریزانندچو فانوسِ نفس‌مردهکه او در روشنایی از قفای دود می‌چرخد.ولی در باغ می‌گویند:«به شب آویخته مرغ شباویزبه پا، ز آویخته ماندن، بر این بامِ کبود‌اندود می‌چرخد.»▨نیما یوشیج۱۳۲۹ـــــــپی‌نوشت اول: در برخی نسخه‌ها «و شب، سنگین و خون‌آلود» به صورت «و شب سنگینِ خون‌آلود» ضبط شده است که انتخاب ما این بود که با واو اجرا شود.پی‌نوشت دوم: در برخی از نسخه‌ها «و جاده‌های خاموش ایستاده» به صورت «و جاده‌های خاموش ایستاد» ضبط شده که در این حالت علاوه بر شکست وزنی، نحوِ جمله و فضای محاکات شعر بر هم می‌خورد و به نظر ما آشکارا غلط است.
▨ نام شعر: خانه‌ام ابریست▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــخانه‌ام ابری‌ستیک‌سره روی زمین ابری‌ست با آناز فراز گردنه خُرد و خراب و مستباد می پیچدیکسره دنیا خراب از اوستو حواس من!آی نی‌زن که تو را آوای نی برده‌ست دور از ره کجایی؟خانه‌ام ابری‌ست اماابر بارانش گرفته ستدر خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم،من به روی آفتابممی‌برم در ساحت دریا نظارهو همه دنیا خراب و خرد از باد استو به ره، نی‌زن که دایم می‌نوازد نی، در این دنیای ابر اندودراه خود را دارد اندر پیش▨نیما یوشیجـــــــــــــــــــــــتذکر اول: نشانه‌گذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادله‌برانگیز بوده است. نشانه‌گذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است.ـــــــــــــــــــــــتذکر دوم: بر این باورم که شاملوی بزرگ در دکلمه‌ی این بخش، دچار اشتباه در لحن شده؛خانه‌ام ابری‌ستاما ابر بارانش گرفته‌ستیعنی شاملو باید به جای اینکه بگوید: «ابر، بارانش گرفته‌ست»، باید می‌گفت: «ابرِ بارانش گرفته‌ست» و این تاکیدی بر ناامیدی اجتماعی شاعر است. نیما در چهارچوبِ سمبولیسمِ نیماییِ خود،‌ ناامیدی را اینگونه ابراز می‌کند که: «ابر، باران ندارد». و دقت کنید که در سطر قبل از این، نیما سروده:خانه ام ابریست، اماو این «اما» به ما گوشزد می‌کند که سطر بعدی، جمله‌ای در نفی جمله اول است.دلیل دوم مدعای بنده، بالا بودن فرکانس و تکرارِ این نوع تشبه در سایر شعرهای نیماست. یعنی در فضای دراماتیکِ شعر نیما، خشکسالی و بی‌بارانی سمبلی از مشکلات اجتماعی‌ست که از کنترل شاعر خارج است. از جمله در شعر داروگ، این سطر معروف آمده است:خشک آمد کشت‌گاه منلازم به ذکر است که تصحیح این اشتباه خوانش شاملو، برای بنده با ویرایش صوتی صدای شاعر، کاری ممکن و مقدور بود. اما از آنجا که دست بردن در لحن شاعر را خلاف امانت‌داری و اخلاق می‌دانم، از این مساله پرهیز کردم.
loading
Comments (2)

A.karimi

خوانش بسیار زیبا همراه با موزیک مناسب...موفق باشید👌👌

Apr 26th
Reply

Erfan Mohammadi

اقا کیایی گل

Apr 9th
Reply