Discoverهوشنگ ابتهاج
هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

Author: شهروز کبیری

Subscribed: 189Played: 6,870
Share

Description

اینجا شعرهای هوشنگ ابتهاج (هـ. الف سایه) را با صدای خودش خواهیم شنید.

این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است. جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر می‌شود.

برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk

28 Episodes
Reverse
▨ نام شعر: آه آینه ( او را ز گیسوان بلندش شناختند)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــ او را ز گیسوان بلندش شناختند ای خاک! این همان تنِ پاک است؟ انسان همین خلاصهٔ خاک است؟وقتی که شانه می‌زد انبوهِ گیسوانِ بلندش راتا دوردستِ آینه می‌راند اندیشهٔ خیال‌پسندش رااو با سلام صبحخندان، گلی ز آینه می‌چیددستی به گیسوانش می‌بردشب را کنار می‌زد خورشید را در آینه می‌دیداندیشهٔ بر آمدنِ روزبارانی از ستاره فرو می‌ریختدر آسمان چشم جوانشآنگاه آن تبسمِ شیریندر می‌گشود بر رخِ آیینهاز باغ آفتابی جانش دزدان کور آینه افسوس آن چشم مهربان را از آستان صبح ربودند آه ای بهار سوخته! خاکسترِ جوانیتصویرِ پر کشیدهٔ آیینهٔ تهیبا یاد گیسوان بلندت آیینه در غبار سحر آه می‌کشدمرغانِ باغ بیهده خواندندهنگامِ گل نبود▨هوشنگ ابتهاج مختلص به هـ.ا.سایهاز دفتر آهی و راهی
▨ نام شعر: امروز نه آغاز و نه انجام جهان است▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــامروز نه آغاز و نه انجام جهان استای بس غم و شادی که پس پرده نهان استگر مرد رهی غم مخور از دوری و دیریدانی که رسیدن، هنر گام زمان استتو رهرو دیرینه‌ی سر منزل عشقیبنگر که ز خون تو به هر گام نشان استآبی که بر آسود، زمینش بخورد زوددریا شود آن رود که پیوسته روان استباشد که یکی هم به نشانی بنشیندبس تیر که در چله‌ی این کهنه کمان استاز روی تو دل کندنم آموخت زمانهاین دیده از آن روست که خونابه‌فشان استدردا و دریغا که در این بازی خونینبازیچه‌ی ایام، دل آدمیان استدل بر گذر قافله‌ی لاله و گل داشتاین دشت که پامال سواران خزان استروزی که بجنبد نفس باد بهاریبینی که گل و سبزه کران تا به کران استای کوه! تو فریاد من امروز شنیدیدردی‌ست درین سینه که همزاد جهان استاز داد و وداد آن همه گفتند و نکردندیا رب چه قَدَر فاصله‌ی دست و زبان استخون می‌چکد از دیده در این کنج صبوریاین صبر که من می‌کنم، افشردن جان استاز راه مرو سایه که آن گوهر مقصودگنجی‌ست که اندر قدم راهروان است▨هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)این شعر در زندان سروده شدهبه تاریخ آذر ماه ۱۳۶۲
▨ نام شعر: امشب به قصه‌ی دل من گوش می‌کنی▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج( ا.سایه)▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــامشب به قصه‌ی دل من گوش می‌کنیفردا مرا چو قصه فراموش می‌کنی این دُر همیشه در صدف ِ روزگار نیستمی‌گویمت ولی توکجا گوش می‌کنی دستم نمی‌رسد که در آغوش گیرمتای ماه با که دست در آغوش می‌کنی؟ در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخستهشیار و مست را همه مدهوش می کنی؟ مِی جوش می‌زند به دل ِ خُم بیا ببینیادی اگر ز خون سیاووش می‌کنی گر گوش می‌کنی سخنی خوش بگویمتبهتر ز گوهری که تو در گوش می‌کنی جام ِ جهان ز خون ِ دل ِ عاشقان پر استحرمت نگاه دار اگرش نوش می‌کنیسایه چو شمع شعله در افکنده‌ای به جمعزین داستان که با لب خاموش می‌کنی
▨ نام شعر: بهانه▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــای عشق همه بهانه از توستمن خامُشم این ترانه از توست آن بانگِ بلندِ صبح‌گاهی وین زمزمه‌ی شبانه از توست من اندُه خویش را ندانماین گریه‌ی بی‌بهانه از توست آی آتشِ جانِ پاک‌بازان در خرمنِ من زبانه از توست افسون شده‌ی تو را زبان نیست ور هست، همه فسانه از توست کشتیِ مرا چه بیمِ دریا؟طوفان ز تو و کرانه از توست گر باده دهی و گر نه، غم نیستمست از تو، شراب‌خانه از توست مِی را چه اثر به پیشِ چشمت؟کاین مستیِ شادمانه از توست پیش تو چه توسنی کُند عقل؟رام است که تازیانه از توست من می‌گذرم خموش و گمنام آوازه‌ی جاودانه از توست چون «سایه» مرا ز خاک برگیر کاینجا سر و آستانه از توست
▨ نام شعر: بر سواد سنگفرش راه (ای جلاد، ننگت باد)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج (سایه)▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج (سایه)▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــاین شعر را هوشنگ ابتهاج برای حوادث سی‌تیر ۱۳۳۱ سروده استـــــــــــــــــــــــــــــبا تمام خشم خویشبا تمام نفرت دیوانه‌وار خویشمی‌کشم فریادای جلادننگت بادآه هنگامی که یک انسانمی‌کشد انسان دیگر رامی‌کشد در خویشتنانسان بودن رابشنو ای جلادمی‌رسد آخرروز دیگرگونروز کیفرروز کین‌خواهیروز بارآوردن این شوره‌زار خونزیر این باران خونینسبز خواهد گشت بذر کینوین کویر خشکبارور خواهد شد از گل‌های نفرینآه هنگامی که خون از خشم سرکشدر تنور قلب‌ها می‌گیرد آتشبرق سرنیزه چه ناچیز استو خروش خلقهنگامی که می‌پیچدچون طنین رعد از آفاق تا آفاقچه دلاویز استبشنو ای جلادمی‌خروشد خشم در شیپورمی‌کوبد غضب بر طبلهر طرف سر می‌کشد عصیانو درون بستر خونین خشم خلقزاده می‌شود طوفانبشنو ای جلادو مپوشان چهره با دستان خون‌آلودمی‌شناسندت به صد نقش و نشان مردممی‌درخشد زیر برق چکمه‌های تولکه‌های خون دامن‌گیرو به کوه و دشت پیچیده ستنام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواهو به جا مانده‌ست از خون شهیدانبر سواد سنگ فرش راهنقش یک فریاد:ای جلادننگت باد▨هوشنگ ابتهاجمتخلص به ه.الف سایهامرداد ماه سال ۱۳۳۱
▨ شعر: پاک کن از چهره اشکت را ▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج و محمدرضا شجریان▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــاین کولاژ، بخشی از شعر «خبر کوتاه بود، اعدامشان کردند» از هوشنگ ابتهاج است که قبلا منتشر شد.ـــــــــــــــــــــــــــــپاک کن از چهره اشکت را، ز جا برخیزتو در من زنده‌ای، من در تو، ما هرگز نمی‌میریممن و تو با هزاران دگراین راه را دنبال می‌گیریماز آنِ ماست پیروزیاز آنِ ماست فردا، با همه شادی و بهروزیعزیزمکار دنیا رو به آبادی‌ستو هر لاله که از خون شهیدان می‌دمد امروزنوید روز آزادی‌ست
▨ شعر: بگذر شبی ز خلوت این همنشین درد▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروز___________________بُگذر شبی به خلوت ِاین همنشین ِ دردتا شرح آن دهم که غمت با دلم چه کردخون می‌رود نهفته از این زخم ِاندرونماندم خموش و آه؛ که فریاد داشت درداین طُرفه بین که با همه سیل ِ بلا که ریختداغ ِمحبت تو به دل‌ها نگشت سردمن برنخیزم از سر راه ِوفای تواز هستی‌ام اگرچه برانگیختند گردروزی که جان فدا کنمت باورت شود؛دردا که جز به مرگ، نسنجند قدر مَردساقی بیار جام ِصبوحی که شب نماندوان لعل ِفام، خنده زد از جام ِلاجوردباز آید آن بهار و گل سرخ بشکفدچندین مثال از نفس سرد و روی زرددر کوی او که جز دل بیدار ، ره نیافتکی می‌رسند خانه پرستان خوابگردخونی که ریخت از دل ما ، سایه حیف نیستگر زین میانه ، آب خورد تیغ هم نبرد
▨ نام شعر: پرنده می‌داند▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــخیالِ دلکشِ پرواز در طراوتِ ابربه خواب می‌ماند.پرنده در قفس خویشخواب می‌بیند.پرنده در قفس خویشبه رنگ و روغنِ تصویر باغ می نگرد.پرنده می‌داندکه باد بی‌نفس استو باغ تصویری است.پرنده در قفس خویشخواب می‌بیند.▨هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)۱۳۵۰ تهراناز دفتر شعر یادگار خون سرو
▨ نام شعر: تا تو با منی▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ موسیقی: Malte Marten▨ پالایش و تنظیم: شهروز____________________تا تو با منی، زمانه با من استبخت و کامِ جاودانه با من استتو بهار دلکشی و من چو باغشور و شوقِ صد جوانه با من استیاد دلنشینت، ای امید جان!هر کجا روم روانه با من استناز نوش‌خندِ صبح اگر تو راستشور گریه‌ی شبانه با من استبرگ عیش و جام و چنگ اگرچه نیسترقص و مستی و ترانه با من استگفتمش مرادِ من، به خنده گفتلابه از تو و بهانه با من استگفتمش من آن سمند سرکشمخنده زد که تازیانه با من استهر کسش گرفته دامنِ نیازناز چشمش این میانه با من استخوابِ نازت ای پری ز سر پریدشب خوشت که شب فسانه با من است▨ هوشنگ اتبهاجمتخلص به ا. سایه
▨ نام شعر: جمع پراکنده (رحیل)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــفریاد که از عمرِ جهان هر نفسی رفتدیدیم کز این جمعِ پراکنده کسی رفتشادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگزین‌گونه بسی آمد و زین‌گونه بسی رفتآن طفل که چون پیر از این قافله در ماندوان پیر که چون طفل به بانگِ جَرَسی رفتاز پیش و پسِ قافله‌ی عمر میندیشگه پیشروی پی شد و گه بازپسی رفتما هم‌چو خسی بر سر دریای وجودیمدریاست؛ چه سنجد که بر این موج خسی رفترفتی و فراموش شدی از دلِ دنیاچون ناله‌ی مرغی که ز یاد قفسی رفترفتی و غم آمد به سر جای تو، ای دادبیدادگری آمد و فریادرسی رفتاین عمر سبک‌سایه‌ی ما بسته به آهی استدودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت
▨ نام شعر: چه فکر می‌کنی (زندگی)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج( ا.سایه)▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ موسیقی: علی عظیمی (قطعه زندگی از آلبوم عزت زیاد)▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــچه فکر می کنی؟که بادبان شکسته، زورق به گل نشسته‌ایست زندگی؟در این خراب ِ ریختهکه رنگ عافیت از او گریختهبه بُن رسیدهراه بسته‌ایست زندگی؟چه سهمناک بود سیل ِ حادثهکه همچو اژدها دهان گشودزمین و آسمان ز هم گسیختستاره خوشه‌خوشه ریختو آفتاب در کبود ِ دره‌های آب، غرق شدهوا بد استتو با کدام باد می‌روی؟چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو راکه با هزار سال بارش ِ شبانه‌روز همدل تو وا نمی‌شودتو از هزاره‌های دور آمدیدر این درازنای خون‌فشانبه هر قدم نشان ِ نقش ِ پای ِتوستدر این درشت‌ناک ِ دیولاخز هر طرف طنین گام‌های رهگشای توستبلند و پست این گشاده دامگاه ِ ننگ و نامبه خون نوشته، نامه‌ی وفای توستبه گوش ِ بیستون هنوزصدای تیشه‌های توستچه تازیانه‌ها که با تن ِ تو تاب عشق آزمودچه دارها که از تو گشت سربلندزَهی شکوه ِ قامت ِ بلند عشقکه استوار ماند در هجوم ِهر گزندنگاه کنهنوز آن بلند ِ دورآن سپیده، آن شکوفه‌زار ِ انفجار ِ نورکهربای آرزوستسپیده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوستبه بوی ِ یک نفس در آن زلال دم زدنسِزَد اگر هزار باربیفتی از نشیب ِ راه و بازرو نهی بدان فرازچه فکر می‌کنی؟جهان چو آبگینه‌ی شکسته‌ایستکه سرو راست هم در او شکسته می‌نمایدتچنان نشسته کوه، درکمین دره‌های این غروب تنگکه راه بسته می‌نمایدتزمان بی‌کرانه راتو با شمار گام عمر ما مسنجبه پای او دمی‌ستاین درنگ درد و رنجبه سان ِ رودکه در نشیب دره سَر به سنگ می‌زندرونده باشامید هیچ معجزی ز مرده نیستزنده باش
▨ شعر: چه مبارک است این غم که تو در دلم نهادی▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــچه مبارک است این غم که تو در دلم نهادیبه غمت که هرگز این غم، ندهم به هیچ شادیز تو دارم این غم خوش، به جهان از این چه خوش‌تر؟تو چه دادی‌ام که گویم که از آن به‌ام ندادی؟چه خیال می‌توان بست و کدام خواب نوشینبه از این درِ تماشا که به روی من گشادی؟تویی آن‌که خیزد از وی همه خرّمی و سبزینظر کدام سروی؟ نفس کدام بادی؟ز کدام ره رسیدی، ز کدام در گذشتیکه ندیده‌دیده ناگه به درونِ دل فتادی؟به سرِ بلندت ای سرو که در شبِ زمین‌کننفسِ سپیده داند که چه راست ایستادیبه کرانه‌های معنی نرسد سخن چه گویمکه نهفته با دلِ سایه چه در میان نهادی؟▨هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)
▨ نام شعر: برای روزنبرگ‌ها (خبر کوتاه بود؛ اعدامشان کردند)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج و محمدرضا شجریان▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــخبر کوتاه بود؛-«اعدامشان کردند.»خروش دخترک برخاستلبش لرزیددو چشم خسته‌اش از اشک پُر شدگریه را سر دادو من با کوششی پُر درد، اشکم را نهان کردم-چرا اعدامشان کردند؟می‌پرسد ز من با چشم اشک‌آلود{چرا اعدامشان کردند؟}-عزیزم، دخترمآنجا، شگفت‌انگیز دنیایی‌ست {است}دروغ و دشمنی فرمانروایی می‌کند آنجاطلا: این کیمیای خونِ انسان‌هاخدایی می‌کند آنجاشگفت‌انگیز دنیایی که همچون قرن‌های دورهنوز از ننگ آزار سیاهان دامن‌آلوده‌ستدر آنجا حق و انسان حرف‌هایی {حرف‌های} پوچ و بیهوده‌ستدر آنجا دشمنی {رهزنی}، آدم‌کُشی، خون‌‌ریزی آزادستو دست‌ و پای آزادی‌ست در زنجیرعزیزم، دخترمآنانبرای دشمنی با منبرای دشمنی با توبرای دشمنی با راستی اعدامشان کردندو هنگامی که یارانبا سرود زندگی بر لببه سوی مرگ می‌رفتندامیدی آشنا می‌زد چو گُل در چشمشان لبخندبه شوق زندگی آواز می‌خواندندو تا پایان به‌ راه روشن خود باوفا ماندندعزیزمپاک کُن از چهره اشکت را، ز جا برخیزتو در من زنده‌ای، من در تو: ما هرگز نمی‌میریممن و تو با هزارانِ دگراین راه را دنبال می‌گیریماز آنِ ماست پیروزیاز آنِ ماست فردا، با همه شادی و بهروزیعزیزمکار دنیا رو به آبادی‌ستو هر لاله که از خون شهیدان می‌دمد امروزنوید روز آزادی‌ست▨هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)از دفتر شعر «یادگار خون سرو»
▨ شعر: در این سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زند▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ موسیقی: قطعه‌ی «تنها» از حسام ناصری و سامان صمیمی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــدرین سرای بی کسی، کسی به در نمی‌زندبه دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی‌زندیکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی‌کُندکسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی‌زندنشسته‌ام در انتظارِ این غبارِ بی‌سواردریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی‌زندگذرگهی است پُر ستم که اندر او به غیر غمیکی صلای آشنا به رهگذر نمی‌زنددل خراب من دگر خراب‌تر نمی‌شودکه خنجر غمت از این خراب‌تر نمی‌زندچه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات؟برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی‌زندنه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاستاگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی‌زند
▨ نام اثر: سرو | در بزرگداشت سرو آزاد؛ مرتضی کیوان▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج (سایه) و احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــمرتضی کیوان از دوستان بسیار نزدیک هوشنگ ابتهاج و احمد شاملو بود. او در روزهای پس از کودتای ۲۸ مرداد، در حالی که سه تن از نظامیان فراری سازمان نظامی حزب توده را در خانهٔ خود پنهان کرده‌ بود، دستگیر شد و در ۲۷ مهر ۱۳۳۳ در زندان قصر تیر باران شد.
▨ شعر: شب آمد و دل ِ تنگم هوای خانه گرفت▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــشب آمد و دل ِ تنگم هوای خانه گرفتدوباره گریه‌ی بی‌طاقتم بهانه گرفتشکیب درد ِ خموشانه‌ام دوباره شکستدوباره خِرمن خاکسترم زبانه گرفتنشاط زمزمه، زاری شد و به شعر نشستصدای خنده، فغان گشت و در ترانه گرفتزِهی پسند کماندار فتنه کز بن تیرنگاه کرد و دو چشم ِ مرا نشانه گرفتامید عافیتم بود؛ روزگار نخواستقرار عیش و امان داشتم، زمانه گرفتزِهی بخیل ستمگر که هرچه داد به منبه تیغ، باز ستاند و به تازیانه گرفتچو دود، بی سر و سامان شدم که برق ِ بلابه خرمن‌ام زد و آتش در آشیانه گرفتچه جای گُل که درخت کهن ز ریشه بسوختازین سَموم نفس‌کُش که در جوانه گرفتدل گرفته‌ی من همچو ابر بارانیگشایشی مگر از گریه‌ی شبانه گرفت
▨ نام شعر: چشمی کنار پنجره‌ی انتظار (شب‌زنده‌دار)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــای دل! به کوی او ز که پرسم که یار کودر باغِ پُرشکوفه که پرسد بهار کونقش و نگارِ کعبه نه مقصودِ شوقِ ماستنقشی بلندتر زده‌ایم، آن نگار کوجانا، نوای عشق، خموشانه خوش‌تر استآن آشنای ره که بُوَد پرده‌دار کوماندم در این نشیب و شب آمد، خدای راآن راهبَر کجا شد و آن راهوار کوای بس ستم که بر سرِ ما رفت و کس نگفتآن پیکِ ره‌شناسِ حکایت‌گزار کوچنگی به دل نمی‌زند امشب سرود ماآن خوش‌ترانه چنگیِ شب‌زنده‌دار کوذوقِ نشاط را می و ساقی بهانه بودافسوس، آن جوانیِ شادی‌گسار کویک شب، چراغِ روی تو روشن شود ولیچشمی کنار پنجره‌ی انتظار کوخون هزار سروِ دلاور به خاک ریختای سایه، های‌هایِ لبِ جویبار کو؟▨ هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)از دفتر شعر «آهی و راهی»
▨ نام شعر: من چه گویم که غریبست دلم در وطنم▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــ▨ این شعر توسط شاعر به «محمدرضا لطفی» تقدیم شده▨ موسیقی پس زمینه، سه‌تار نوازی بداهه کیهان کلهر در موزه آبگینه استــــــــــــــــــــپیشِ سازِ تو من از سِحر سخن دم نزنمکه زبانی چو بیان تو ندارد سخنمره مگردان و نگه دار همین پرده ی راستتا من از راز سپهرت گرهی باز کنمصبر کن ای دل غمدیده که چون پیر حزینعاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنمچه غریبانه تو با یاد وطن می نالیمن چه گویم که غریب است دلم در وطنمشعر من با مدد ساز تو آوازی داشتکی بود باز که شوری به چمن در فکنمهمه مرغان هم آواز پراکنده شدندآه از این باد بلاخیز که زد در چمنمنی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد؟من ز بی همنفسی ناله به دل می شکنمبی تو آری غزل «سایه» ندارد «لطفی»باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم
▨ نام شعر: کاروان (گالیا)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــ دیر است، گالیا!در گوشِ من فسانهٔ دلدادگی مخوان!دیگر ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!دیرست، گالیا! به ره افتاد کاروانعشق من و تو؟... آهاین هم حکایتی‌ست.اما، در این زمانه که درمانده هر کسیاز بهر نان شبدیگر برای عشق و حکایت مجال نیست.شاد و شکفته، در شبِ جشنِ تولّدتتو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،امشب هزار دخترِ هم‌سالِ تو، ولیخوابیده‌اند گرسنه و لخت، روی خاک.زیباست رقص و نازِ سرانگشت‌های توبر پرده‌های ساز،اما، هزار دخترِ بافنده این زمانبا چرک و خونِ زخمِ سرانگشت‌هایشانجان می‌کنند در قفسِ تنگِ کارگاهاز بهرِ دستمزدِ حقیری که بیش از آنپرتاب می‌کنی تو به دامانِ یک گدا.وین فرشِ هفت‌رنگ که پامالِ رقص توستاز خون و زندگانیِ انسان گرفته رنگدر تار و پود هر خط و خالش: هزار رنجدر آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاکاینجا به باد رفته هزار آتش جواندستِ هزار کودکِ شیرینِ بی‌گناهچشمِ هزار دختر بیمار ناتوان...دیرست، گالیا!هنگامِ بوسه و غزل عاشقانه نیستهر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.هنگامهٔ رهایی لب‌ها و دست‌هاستعصیان زندگیست.در رویِ من مخند!شیرینیِ نگاه تو بر من حرام باد!بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق!بر من حرام باد تپش‌های قلبِ شاد!یارانِ من به بند:در دخمه‌های تیره و نمناکِ باغشاهدر عُزلتِ تب‌آورِ تبعیدگاهِ خارک.در هر کنار و گوشهٔ این دوزخ سیاه.زودست، گالیا!در گوش من فسانهٔ دلدادگی مخوان!اکنون ز من ترانهٔ شوریدگی مخواه!زودست، گالیا! نرسیده‌ست کاروان...روزی که بازوانِ بلورین صبح‌دمبرداشت تیغ و پردهٔ تاریکِ شب شکافت،روزی که آفتاباز هر دریچه تافت،روزی که
▨ شعر: زمان میان من و او جدایی افکنده‌ست▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــزمان میان من و او جدایی افکنده‌ستمن ایستاده در اکنون و او در آینده‌ستچه مایه گشتم و آینده حال گشت و گذشتهنوز در پی آینده، حال گردنده‌ستبه هر قدم قدَری گفتم از زمان کَندمکنون چو می‌نگرم او ز عمر من کَنده‌ستبه آرزو نرسیدیم و دیر دانستیمکه راه دورتر از عمرِ آرزومندستتو آن زمان به سرم سایه خواهی افکندنکه پیشِ پای تو، ترکیب من پراکنده‌ستبه شاهراه طلب، بیم نامرادی نیستزهی امید که تا عشق هست پاینده‌ستز دورباشِ حوادث دلم ز راه نرفتبیا که با تو هنوزم هزار پیوندستبه جان سایه که میرنده نیست آتش عشقمبین به کشته‌ی عاشق، که عاشقی زنده‌ست▨هوشنگ ابتهاج (متخلص به هـ. ا. سایه)تهران، خرداد ۱۳۸۵
loading
Comments (4)

فروتن کلانتری

عالی

Mar 8th
Reply

Nika🌱

💔

Mar 8th
Reply

Jim

منتظرش بودیم🤙 کارتون هم خیلی با کیفیته از نظر بصری محتوا کیفیت صدا خیلی کاملید

Jan 18th
Reply (1)