Discoverنصرت رحمانی | با صدای خودش
نصرت رحمانی | با صدای خودش
Claim Ownership

نصرت رحمانی | با صدای خودش

Author: شهروز کبیری

Subscribed: 29Played: 608
Share

Description

اینجا شعرهای نصرت رحمانی را با صدای خودش خواهیم شنید.

این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است. جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر می‌شود.

برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk

5 Episodes
Reverse
▨ نام شعر: زمزمه ای در محراب▨ شاعر: نصرت رحمانی▨ با صدای: نصرت رحمانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــدر غریبِ شبِ این سوخته‌دشتمن و غم، آه... چه بر من بگذشت کاروان گم شد و خاکستر ماندکرکسِ پیرِ دلِ من می‌خواند: «ای عطش، در رگ من جاری باششعله زن، دودم کُن، کاری باش رگ غم‌سوخته، ای ریشه‌ی منبمک از تاولِ اندیشه‌ی من دشت شب‌تاخته‌ام، خاموشمموج خودباخته‌ام، مدهوشم طفل آواره‌ی شهرِ خوابمتشنه‌ی خویشتنم، گردابم برگِ پاییزِ به دستِ بادمریخته، سوخته، بی‌بنیادم کاروان‌سوخته‌ای چاووشمدربه‌در زمزمه‌ای خاموشم گرهٔ کورِ غمم، بازم کُنقصه پایان ده و آغازم کُن ای تو گُم، نامعلوم، ای نایابگُنگ نامعلومی را دریاب دست پیش آر که رفتم از دستدامنم گیر که هیچم در هست من و تو چیست؟ چه بیشی، چه کمی؟چو کویری و تمنای نمی من و تو چیست؟ من و من باشیمروح تنگ آمده از تن باشیم بگریزیم و به هم آویزیمعطشی در عطش هم ریزیم نفسی در نفس من بفشانبکشانم، بچشانم، بنشان بکشان بر سرِ بازار مراجان فدای تو، بیازار مرا سنگ بدنامی بر جامم زنکوس رسوایی بر بامم زن [زندگی چیست؟ سراب است، سرابنقش پاشیده بر آب است، بر آب] عشق، خونابه‌ی دل نوشیدنکفنِ ماتمِ خود پوشیدن آرزو، گورکنِ دشتِ جنوننانش از عشق و شرابش از خون مرهمِ سوختن، از ساختن استچه قماری که همه باختن است....▨نصرت رحمانیاز دفتر شعر «میعاد در لجن»منتشر شده به سال ۱۳۳۵
▨ نام شعر: ای بی‌تو من، خراب▨ شاعر: نصرت رحمانی▨ با صدای: نصرت رحمانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــای بی‌تو من، خراب!شب بی‌تو خسته‌است.ای بی‌تو من سرابدیگر شتاب، توان را شکسته‌است.در من، منی به‌پاست،اما نرفته دلشده‌ای در عمیقِ خواب.جدایی، چه خیمه‌ایدر شهر بسته استاما... نرفته دلشده‌ای در عمیقِ خواب.ای دیده‌ات شراب!{جرعه} نگاهیای بی‌تو دل خراب، {تباهی}.در کُنه من، غمِ تو در این پُر ستوه شبپرواز می‌کُند.در این شکسته شب چه سیاهی گرفته لِرد.ای بی‌تو من، خراب!{ای بی‌تو من، خرابِ خرابی!}دستان باددیوارهای جدایی کشیده‌انددر روی خاک.این ظلم نیست؟ای بی‌تو من، خراب!ای بی‌تو من، خراب!شب، بی‌تو خسته است؛من، بی‌تو خسته‌ام،و جدایاندرهم‌شکسته‌اند.ای بی‌تو،ای سراب!▨نصرت رحمانیاز دفتر شعر «میعاد در لجن» چاپ شده به سال ۱۳۳۵ــــــــــــــــپی‌نوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.
▨ نام شعر: لیلی (من آبروی عشقم)▨ شاعر: نصرت رحمانی▨ با صدای: نصرت رحمانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــلیلی!چشمت خراج سلطنت شب رااز شاعران شرق طلب می‌کندمن آبروی حرمت عشقمهشدارتا به خاک نریزیمن آبروی عشقملیلی!پر کن پیاله راآرام‌تر بخوانآواز فاصله‌های نگاه رادر کوچه‌های فرصت و میعاد!بگشای بند موی، بیفشانشب را میان شببا من بدار حوصله، امانه با عتاب!گفتی:گل در میان دستت می‌پژمردگفتم که:خوابدر چشم‌های مان به شهادت رسیده استگفتی که:خوب ترینیآری، خوبمشعرترمتاج سه ترک عرفانمدرویشمخاکمآیینه‌دار رابطه‌ام بنشینبنشین کنار حادثه بنشینیاد مرا به حافظه بسپاراما…، نام مرابر لب مبند که مسموم می‌شویمن داغ دیده‌املیلی!از جای پای توبر آستانه‌ی درگاهبوی فرار می‌آیدآتش مزن به سینه‌ی بستربا عطر پیکر برهنه‌ی سبزتبنشینبانوی بانوان شب و شعرخانملیلیکلید صبحدر پلک‌های توستدست مرا بگیراز چارراه خواب گذر کنبگذار و بگذریم زین خیل خفتگان!دست مرا بگیرتا بسرایمدر دست‌های من بال کبوتری‌ستلیلیمن آبروی عاشقان جهانمهشدار تا به خاک نریزیمن پاسدار حرمت دردمچشمت خراج می‌طلبدآنک خراجلیلیوقتی که پاک می‌کنی خط چشمت رادیوارهای این شب سنگین رادر هم شکسته وای … که بیداد می‌کنیوقتی که پاک می‌کنی خط چشمت رادر باغ‌های سبز تنت شب راآزاد می‌کنیلیلی!بی مرز باشدیوار را ویران کنخط را به حال
▨ نام شعر: پیاله دور دگر زد▨ شاعر: نصرت رحمانی▨ با صدای: نصرت رحمانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــشب‌چشممویت کلافِ دوددامن‌سپیدسخی‌تنگویی گِل مرادستی غریب سرشته‌استاندیشه‌ی مرایغماگریدر شاهراهِ باد کشانده استو غمگنانه‌ترین سرنوشت رادر کتیبه‌ی روحمدستان آشنایی، به خطی غریب نبشته‌استشب‌چشممویت کلاف دوددامن‌سپیدسخی‌تنآن کوچه باغ‌های معطر راذهن پریش من زِ یاد زدوده‌استدر سینه‌ام مکاو که سطلی است جای قلبلبریز از کثافت و مدفوعِ خاطراتدر شهرهای کودکیِ منپیری عصابه‌دست در گاهواره غنوده استلالا بخواب کودکِ آهنلالا بخواب کودکِ باروتبگذار چهره‌ها دروغ بگوینددیگر عصا شناسنامه‌ی پیری‌ستلا لا...،لالا بخواب...،شب‌چشممویت کلاف دوددامن‌سپیدسخی‌تن  بنگر چگونه دست تکان می‌دهمگویی مرا برای وداع آفریده‌اند!کنجِ لبان مننام کدام گمشده‌ای جای مانده استنامی...،کز آن شکفته گلِ یاس؟مویت کلاف دودمیعاد در کجاست؟میعادِ آخریندر پنبه‌زار حاشیه‌ی نیل؟در کعبه؟در پکن؟در کوه طوردر سُخره‌های خنده‌ی بودا، در کوه طوریا در حرمسرای محمد؟شب‌چشممویت کلافِ دوددامن‌
▨ نام شعر: میعاد در لجن▨ شاعر: نصرت رحمانی▨ با صدای: نصرت رحمانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــرقصیدپر زد، رمیداز سرِ انگشتِ او پرید[سکه]گفتم: خطپروانه‌ی مسینپرواز کردچرخید، چرخیدپرپر زنان چکید؛ کفِ جویِ پُر لجن.تابید، سوخت فضا را نگاه‌هابر هم رسیددر هم خزیددر سینه عشق‌های سوخته فریاد می‌کشید:ـ ای یأس، ای امید!آسیمه‌سر به‌سوی «سکه» تاختیماز مرز هست و نیستتا جوی پُر لجنبا هم شتافتیمآنگه نگاه را به تنِ سکه بافتیم.پروانهٔ مسینآیینه‌وار! بر پا نشسته بود در پهنهٔ لجن!و هر دو روی آنخط بودخطی به‌سوی پوچ، خطی به مرز هیچاندوه لِرد بستدر قلبواره‌اشو خنده را شیار لبانش مکید و گفت:پس… آه، نقش شیر!؟رویید اشکخاموش گشت.گفتم:کُنام شیر لجن‌زار نیست، نیست!خط است و خالگذرگاهِ کرم‌هااینجا نه کشتگاه عشق و غرور استمیعادگاه زشتی و پستی‌ست.از هم گریختیمبر خط سرنوشتخونآبه ریختیم.ما هر دو باختیمما هر دو باختیم.▨نصرت رحمانیاز دفتر شعر »میعاد در لجن»منتشر شده به سال ۱۳۳۵
Comments