Discoverشعر با صدای شاعر
شعر با صدای شاعر

شعر با صدای شاعر

Author: Schahrouz Kabiri

Subscribed: 187,403Played: 5,792,744
Share

Description

شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما.

ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر | هوشنگ ابتهاج | احمد شاملو | شعرخوانی | براهنی | شهریار


Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

270 Episodes
Reverse
▨ نام شعر: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد▨ شاعر: فروغ فرخ‌زاد▨ با صدای: فروغ فرخ‌زاد▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــو این منمزنی تنهادر آستانه‌ی فصلی سرددر ابتدای درکِ هستی آلوده‌ی زمینو یأس ساده و غمناک آسمانو ناتوانی این دست‌های سیمانیزمان گذشتزمان گذشت و ساعت، چهار بار نواخت{ساعت} چهار بار نواختامروز روز اول دی‌ماه استمن راز فصل‌ها را می‌دانمو حرف لحظه‌ها را می‌فهممنجات‌دهنده در گور خفته استو خاک، خاک پذیرندهاشارتی‌ست به آرامشزمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.در کوچه باد می‌آیددر کوچه باد می‌آیدو من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشمبه غنچه‌هایی با ساق‌های لاغر کم‌خونو این زمان خسته‌ی مسلولو مردی از کنار درختان خیس می‌گذردمردی که رشته‌های آبی رگ‌هایشمانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهشبالا خزیده‌اندو در شقیقه‌های منقلبش آن هجای خونین راتکرار می‌کنند-سلام-سلامو من به جفت‌گیری گل‌ها می‌اندیشمدر آستانه فصلی سرددر محفل عزای آینه‌هاو اجتماع سوگوار تجربه‌های پریده‌رنگو این غروب بارور شده از دانش سکوتچگونه می‌شود به آن کسی که می‌رود این‌سانصبور،سنگین،سرگردان،فرمان ایست داد.چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست،او هیچوقت زنده نبوده‌است.در کوچه باد می‌آیدکلاغ‌های منفرد انزوادر باغ‌های پیر کسالت می‌چرخندو نردبامچه ارتفاع حقیری دارد.آنها تمام ساده‌لوحی یک قلب رابا خود به قصر قصه‌ها بردندو اکنون دیگردیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاستو گیسوان کودکی‌اش رادر آب‌های جاری خواهد ریختو سیب را که سرانجام چیده‌است و بوییده‌استدر زیر پا لگد خواهد کرد؟ای یار، ای یگانه‌ترین یارچه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند.انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یک روز آن پرنده نمایان شدانگار از خطوط سبز تخیل بودندآن برگ‌های تازه که در شهوت نسیم نفس می‌زدندانگارآن شعله‌ی بنفش که در ذهن پاک پنجره‌ها می‌سوختچیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود.در کوچه {کوچه‌ها} باد می‌آیداین ابتدای ویرانی‌ستآن روز هم که دست‌های تو ویران شدند باد می‌آمدستاره‌های عزیزستاره‌های مقوایی عزیزوقتی در آسمان، دروغ وزیدن می‌گیرددیگر چگونه می‌شود به سوره‌های رسولانِ سرشکسته پناه آورد؟ما مثل مرده‌های هزاران‌هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاهخورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد.من سردم استمن سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شدای یار! ای یگانه ترین یار: «آن شراب مگر چند ساله بود؟»نگاه کن که در اینجازمان چه وزنی داردو ماهیان چگونه گوشت‌های مرا می‌جوندچرا مرا همیشه در ته دریا نگاه می‌داری؟من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارممن سردم است و می‌دانمکه از تمامی اوهامِ سرخ یک شقایق وحشیجز چند قطره خونچیزی به جا نخواهد ماندخطوط را رها خواهم کردو همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کردو از میان شکل‌های هندسی محدودبه پهنه‌های حسی وسعت پناه خواهم بردمن عریانم، عریانم، عریانممثل سکوت‌های میان کلام‌های محبت عریانمو زخم‌های من همه از عشق استاز عشق، عشق، عشقمن این جزیره‌ی سرگردان رااز انقلاب اقیانوسو انفجار کوه گذر داده‌امو تکه‌تکه شدن، راز آن وجود متحدی بودکه از حقیرترین ذره‌هایش آفتاب به دنیا آمد....▨فروغ فرخزاداز دفتر شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد»ـــــــــــــــــپی‌نوشت اول: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است.پی‌نوشت دوم: شعر ادامه دارد اما متاسفانه خوانش فروغ از بقیه‌ی شعر در اختیار ما نیست.پی‌نوشت سوم: بخشی از شعر به دلیل محدودیت طول متن در ساندکلاد، در اینجا نیامده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: ز گهواره تا گور زور است و زور▨ شاعر: بهرام بیضایی▨ با صدای: بهرام بیضایی♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــاین شعر در رثا و بزرگ‌داشتِ سیمین بهبهانی سروده شده است.ــــــــــــــــز گهواره تا گور زور است و زورخداوند زورا در افتی به گوربه نفرین چرا باید آغاز کردبه اشک از چه داری دو چشمِ نمورهنر نیست نفرینِ نامردمانتو در مویه، ایشان به جشن و سرورپیِ گور خود رفت چابک‌سواربدان دخمه بردش پیِ خویش گوربه سیمین بگو ای که نامت بلندکه هم‌تای خویشی و از خویش دورگشودی سخن را درِ بسته‌ایز خورشید گفتی و از موشِ کورز گورت کشیدند، گوری دگرچنان مرده‌دزد و چنان مرده‌شورکه این گوربانان ز مرگ آمدندبه مرگ‌اند زنده، به مرگ‌اند جورچه رنجی و نالی و سوزی به دردمرنج و مسوز و منال و مشورخدای سخن را مگر گور بوداز این بی‌هنر لشگرِ سلم و تورمگر قره‌العین در چاه نیستکه باز آیدش چه‌چه از چاهِ دورشبی مرگبار است پر تندرخشنه پیداست سوگ و نه پیداست سورسفید است چشمِ شبِ روسیاهپدر دشنه زد در {بر} جگرگاهِ پوریکی بت شکستند و خود بت شدندتن از تب بسوزانَدَم چون تنورکه گورِ جوانان برآورده‌اندچه آهو به دام و چه ماهی به تورنگفتند موری که دانه‌کش استنگفتند آیا میازار مورگذشت آن‌که مردم بخوانی رمهگذشت آن‌که مردم ببینی ستورچنین است انجام آن خوابِ خوشکه شب گربه آمد به چشم آن سمورچه نالی که گیتی چنین هم نماندخرد آمد آری‌و بشکست زورز خونِ سیاوش برآمد نهالکه گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمورندیدند یاران و کی می‌رسدکه پرده براندازد از خویش هورچه شیرین سرودی شود روزِ تلخچه شوری در افتد در آوای شوربه هر گوشه آوازه‌ای سر دهندبخوانند چامه به زخمِ چگورکه سیمین به زر نامِ خود برنوشتبهشتِ سخن را نه بر سنگِ گور▨ بهرام بیضایی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: صبر خدا (عجب صبری خدا دارد)▨ شاعر: معینی کرمانشاهی▨ با صدای: معینی کرمانشاهی▨ موسیقی: کیهان کلهر▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــعجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمهمان یک لحظه‌ی اولکه اول ظلم را می‌دیدم از مخلوقِ بی‌وجدانجهان را با همه زیبایی و زشتیبه روی یکدگر ویرانه می‌کردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمکه در همسایه‌ی صدها گرسنهچند بزمی، گرمِ عیش و نوش می‌دیدمنخستین نعره‌ی مستانه را خاموش آن دم، بر لبِ پیمانه می‌کردم..عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمکه می‌دیدم یکی عریان و لرزان، دیگری پوشیده از صد جامه‌ی رنگینزمین و آسمان را واژگون، مستانه می‌کردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمنه طاعت می‌پذیرفتمنه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کردهپاره‌پاره در کفِ زاهدنمایان، سبحه‌ی صددانه می‌کردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمبرای خاطر ِتنها یکی مجنونِ صحراگردِ بی‌سامانهزاران لیلیِ نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه می‌کردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمبه گِردِ شمعِ سوزان ِ دلِ عشاقِ سرگردان ،سراپای وجودِ بی‌وفا معشوق را پروانه می‌کردم. .عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمبه عرشِ کبریایی، با همه صبرِ خداییتا که می‌دیدم عزیزِ نابه‌جایی، ناز بر یک ناروا گردیده خواری می‌فروشد ،گردش این چرخ راوارونه، بی‌صبرانه، می‌کردم.عجب صبری خدا دارداگر من جای او بودمکه می‌دیدم مشوّش عارف و عامی، ز برق فتنه‌ی این علم ِ عالم‌سوزِ مردم‌کُش ،به جز اندیشه‌ی عشق و وفا، معدوم هر فکریدر این دنیای پُر افسانه می‌کردم.عجب صبری خدا داردچرا من جای او باشم؟همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تابِ تماشای تمام زشتکاری‌های این مخلوق را داردوگرنه من به جای او چو بودمیک‌نفس کی عادلانه سازشیبا جاهل و فرزانه می‌کردم؟عجب صبری خدا دارد!عجب صبری خدا دارد!▨رحیم معینی کرمانشاهیمشهور به سخن سالار و متخلص به بهاراز کتاب ای شمع‌ها بسوزید Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: امضای یادگاری▨ شاعر: علی باباچاهی▨ با صدای: علی باباچاهی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــزیرِ همین چند سطرِ گلِ سرخ را امضا کنو نام و نام ‌خانوادگی‌ات را هم بنویسبیست‌وچند سال دیگر از اینجا که می‌گذریمن که نباشمتمامِ حیاط را پوشانده است.امضای یادگاری برای همین‌جور چیزهاستچشم‌هایت را در آینه امضا می‌کنیو دست‌هایت را در پنجره‌ای رو به غروب            برای بیست‌وچند سالِ بعد.من که نباشم قطار از سرعتش می‌کاهداما نمی‌ایستدتو به ناچار پشت همین چیزهای امضا شدهپنهان می‌شویهوا را امضا می‌کنیو به جای چند سطرِ گلِ سرخ                     دود و سوت و                           چرخ‌های قطار را.باید دوباره زاده شویحالا که بیست‌وچند سال گذشته ستدر بیست‌وچند سال بعدباید دوبارهاما افق‌های در سرعتِ قطارتعطیل استشماره‌تلفنی هم در کار نیستشخصاً مراجعه کنشماره‌پلاکی هممن برمی‌دارمتو شخصاً سکوت کنو نام و نامِ خانوادگی‌ات را همو زیر چرخ‌های قطارقطار از سرعتش می‌کاهد اماتو بایدپشتِ چند سطرِ گلِ سرخپشتِ چشم‌های در آینه ‌امضا شدهپنهان شویامضا همین که خشک شودپشت سرِ عکس‌ها و عبارت‌هااز رودخانه بگیر       تا قطار که از سرعتشاز پنجره‌های رو به غروب        تا هرچه نمی‌دانی از کجا را پیدا می‌کنیدر بیست‌وچند سال بعدمرا پیدا می‌کنیشماره‌تلفنی در کار نیستافق‌های ناشناخته تعطیل استمن برمی‌دارمتو شخصاً سکوت کن.▨علی باباچاهیدی ماه ۱۳۷۴ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: گاریچی (آقای جمهور)▨ شاعر: بکتاش آبتین▨ با صدای: بکتاش ابتین♬ از آلبوم: او یک فرشته بود♬ پالایش و تنظیم از بنده نیستــــــــــــــــآقای جمهور!سرزمین من ذهن من استمن آزادمو در سرزمین منتو تنهایی!….هوا تاریک بودو دستانی مشکوکتکلیف چراغ‌هایی روشن راخاموش می‌کردندآن‌ها یک نفر بودندچرا که به جای تمامی آن‌هایک نفر فکر می‌کرد!شلوغ بود و در خلوتچند دست کوچککاغذهایی سفید را سیاه می‌کردندو شهربین شعارهایی سیاه و سفیدچهره‌ای خاکستری داشتو رنگ‌های شاددر پرچمی کدرهر لحظه رنگ پریده‌تر می‌شد!شهر سراسر خاکستری بودو ماآتش زیر خاکستر بودیم!نان و نمکو نفتسفره‌های خالی‌مان را می‌سوزاندو گوش‌های ما پر بود از دروغ‌های بزرگی کهاز دهان بلندگوهایی کوچکبیرون پریده بود….نمک، نون خشک، لباس کهنه، آهن قراضه… می‌خریمو این اولین حقیقت!طلوعی دروغین بود▨ بکتاش آبتیناز مجموعه شعر «تنهاییِ دسته‌جمعی»چاپ‌شده در فرانسه - نشر ناکجا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: اسماعیل (یک شعر بلند)▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــدکتر براهنی این شعر بلند را در رثای اسماعیل شاهرودی سروده و با عبارات زیر به او تقدیم کرده است:«تقدیم به خاطره‌ی مخدوش دوستم اسماعیل شاهرودی [آینده] که در پاییز شصت در تهران مُرد.»دکتر براهنی حدود نیمی از شعر بلند اسماعیل را دکلمه کرده است. اما بقیه‌ی شعر، به دلیل خستگی ایشان دکلمه نشده و شوربختانه صدای شاعر موجود نیست.زمان تقریبی خوانش، ۴۳ دقیقه است و متن شعر مرتبط با آن در ۵ قسمت متوالی، با ذکر بازه‌ی زمانی مرتبط به‌آن آمده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: ای شهر▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــای شهر! ز خط می‌شویند دیوار خیابانت را تا باد نخواند زین‌پس اوراق پریشانت را مغزِ در و دیوارت را از حافظه عریان خواهند تا یاد نیارد زین‌پس {دیگر} غمنامه‌ی حرمانت را دیروز چنان می‌دیدم, امروز چنین می‌بینم آن یاوه‌نویسانت را، این یاوه‌زدایانت را دیروز چه محنت بردی, جان خستی و تن آزردی هر لقمه که رنگین خوردی خون بود خورش نانت را شب‌های سیه‌پوشت را دیدند و چه اندیشیدند کز حجله چراغان کردند هر گوشه‌ی ویرانت را بس دسته‌ی گل کز نکهت در گور نمی‌گنجیدند این است که پرگل کردند گنجایشِ میدانت رادر خونِ هزاران کودک پرورده شد از نمناکی این شوره که می‌پوساند دیواره‌ی زندانت را ای شهر! ز خط می‌شویند وز هرچه غلط می‌شویند چون نقره جلا می‌بخشند بام و در و ایوانت راگر خونِ هزاران سروت در پای هدر پاشیده ست خوشدستیِ سروآرایان پرداخته تاوانت راباور کنم آیا؟ باور؟ این طرفه که اکنون دیگر فرماندهِ ویرانی‌ها دارد سر عمرانت را؟ ▨ سیمین بهبهانیفروردین ۱۳۷۲ـــــــــــــپی‌نوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد { } آمده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: ای باغ چه شد مدفنِ خونین کفنانت؟▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی▨ پالایش و تنظیم: شهروز___________ای باغ! چه شد مدفنِ خونین کفنانت؟کو خاکِ شهیدانِ کفن پیرهنانت؟تا سرب که پاشیده و تا لاله که چیده استدر سینه و سیمایِ بهارین‌بدنانت؟آه ای وطن! ای خورده به بازارِ شقاوتبس چوبِ حراج از طرفِ بی‌وطنانتخونِ که شتک زد ز پدرها و پسرهابر صبحِ یتیمان و شبِ بیوه زنانترودابه‌ی من! رودگری کن که فتادنددر چاهِ شغادانِ زمان، تهمتنانترگبار گرفت آنگه و بارید ز هر سوبر سینه و سر، نیزه و شمشیر و سنانتای باغِ اهورایی‌ام افسوس که کردندبی‌فرّه و بی‌فرّ و شکوه، اهرمنانتهم‌خوانِ نسیمم من و هم‌‌گریه‌ی باراندر ماتمِ سرخِ سمن و یاسمنانت▨ حسین منزویخوانش این شعر به تاریخ نوزدهم آذرماه ۱۳۸۱ در دانشگاه زنجان انجام شده Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ قطعه: بر دار کردن حسنک از تاریخ بیهقی▨ نویسنده: ابوالفضل بیهقی▨ با صدای: محمود دولت‌آبادی #محمود_دولت‌آبادی♬ کارگردان صوتی: شهروز کبیری Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: قاصدک▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ موسیقی: Euan Millar McMeeken▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــقاصدک! هان، چه خبر آوردی؟از کجا وز که خبر آوردی؟خوش‌خبر باشی، اما،‌ اماگِردِ بام و درِ منبی‌ثمر می‌گردیانتظارِ خبری نیستمرانه ز یاری نه ز دیّار و دیاری باریبرو آنجا که بود چشمی و گوشی با کسبرو آنجا که تو را منتظرندقاصدکدر دلِ من همه کورند و کرنددست بردار از این در وطنِ خویش غریبقاصد تجربه‌های همه تلخبا دلم می‌گویدکه دروغی تو، دروغکهفریبی تو، فریبقاصدک! هان، ولی... آخر... ای وایراستی آیا رفتی با باد؟با توام، آی! کجا رفتی؟ آیراستی آیا جایی خبری هست هنوز؟مانده خاکستر گرمی، جایی؟در اجاقی طمعِ شعله نمی بندم؛ خُردک شرری هست هنوز؟قاصدکابرهای همه عالم شب و روزدر دلم می‌گریند▨مهدی اخوان ثالثمتخلص به م. امیداز دفتر شعر: از آخر شاهنامه Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: مرثیه▨ شاعر: احمد شاملو▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــدر خاموشیِ فروغ فرخ‌زادـــــــــــــــــــــــــبه جُستجوی توبر درگاهِ کوه می‌گریم،در آستانه‌ی دریا و علف.به جُستجوی تودر معبرِ بادها می‌گریمدر چارراهِ فصول،در چارچوبِ شکسته‌ی پنجره‌ییکه آسمانِ ابرآلوده را            قابی کهنه می‌گیرد.به انتظارِ تصویرِ تواین دفترِ خالی         تا چندتا چند    ورق خواهد خورد؟□جریانِ باد را پذیرفتنو عشق راکه خواهرِ مرگ است. ــو جاودانگی       رازش را           با تو در میان نهاد.پس به هیأتِ گنجی درآمدی:بایسته و آزانگیز          گنجی از آن‌دستکه تملکِ خاک را و دیاران را                 از اینسان                      دلپذیر کرده است!□نامت سپیده‌دمی‌ست که بر پیشانی‌ِ آسمان می‌گذردــ متبرک باد نامِ تو! ــو ما همچناندوره می‌کنیمشب را و روز راهنوز را…▨ احمد شاملوبیست‌ونهم بهمن ماه ۱۳۴۵از دفتر شعر مرثیه‌های خاک Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: هی قرص هی دوا بس کن ▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی▨ پالایش و تنظیم: شهروز___________هی قرص، هی دوا، بس کن! این زندگی ست؟ آری؟ نهبهبود ِ جسم ِ ویران را هیچ انتظاری داری؟ نهفردا چگونه خواهد بود؟ دنیا درست خواهد شد؟خورشید رقص خواهد کرد، در عین سوگواری؟ نهمهتاب در سرابُستان، هر شب حریر خواهد بافت؟صبح از کرانه خواهد تافت، با شال نقره کاری؟ نهفقر و فساد و فحشا را، از این خرابه خواهی راند؛تا عیش و امن و تقوا را، سوی سرا بیاری؟ نهمقتوله‌های مسکین را ، کز بُضع* خویش نان خوردندبر گور اگر گذر کردی، نان ِ دگر گذاری؟ نههی قرص، هی دوا، بس کن، این شرق شرق ِشلاق استهر ضربه را، یقین دارم؛ با نبض می‌شماری، نه؟هی نغمه‌ساز آزادی، می‌بینمت که بیمارینه نه نمی‌توانی تا، دستی ز دل برآری. نهبالابلند ِ پویا را، ننگ است ضعف و بیماریگر آخرین دوا خواهی؛ مرگ است و شرمساری نهبرخیز و چهره رنگین کن؛ تا باز نوجوان باشیپیش عدوی بدخواهت خواری مباد و زاری نهدر آخرین نبرد ای زن! فرمان‌پذیز ِ آتش باشدست ِ به خود گشودن هست، گر پای ِ پایداری نه▨ سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران————-* بضع؛ با ضمه ب و سکون ض به معنی آلت تناسلی زن است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: باغ من (باغ بی برگی)▨ شاعر: مهدی اخوان ثالث▨ با صدای: مهدی اخوان ثالث▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــآسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکشباغِ بی‌برگی،روز و شب تنهاست،با سکوت پاکِ غمناکشسازِ او باران، سرودش بادجامه‌اش شولای عریانی‌ستور جز اینش جامه‌ای بایدبافته بس شعله‌ی زر، تار و پودش بادگو بروید، هرچه در هر جا که خواهد، یا نمی‌خواهدباغبان و رهگذران نیستباغ نومیدانچشم در راه بهاری نیستگر ز چشمش پرتوِ گرمی نمی‌تابد،ور به رویش برگ لبخندی نمی‌روید؛باغ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟داستان از میوه‌های سربه‌گردون‌سایِ اینک خفته در تابوتِ پستِ خاک می‌گویدباغ بی‌برگیخنده‌اش خونیست اشک‌آمیزجاودان بر اسب یال‌افشانِ زردش می‌چمد در آنپادشاه فصل‌ها، پاییز▨مهدی اخوان ثالثمتخلص به م. امیداز دفتر شعر زمستانمنتشر شده به سال ۱۳۳۵________پی‌نوشت: بر این باورم که مراد اخوان از واژه‌ی باغ، همان «ایران» است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: شبیه دری نیمه باز▨ شاعر: شمس لنگرودی▨ با صدای: شمس لنگرودی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــشبیهِ دری نیمه‌بازیمباد به بازیِمان گرفتهاز بسته بودن خود شادمانیم.اینجا برنده کسی استکه به آخر خط می‌رسد.ما مومیایی خویشیمبه تنفسِ هیچ زنده‌ایم.ماهِ پاییزی تیله‌ی شکسته‌ی بچه‌های فرشتگان استکه سرانگشتِ اشاره را خونین می‌کند.گورخری مومین در قلبم پناه گرفتهکه نورِ سحر {شعله‌ی شادی}مضطربش می‌کند.آستینمان پر از شهاب‌های تقلبی برای بریدنِ دام‌های مخفی استهوای سرد خزانی!ما را به خوشه‌ی انگوری ببخشتا مستِ روزگارِ لگدمال شده از خویش بگذریم.هوای خزانی!بیا و به ما گذرانِ شادمانه‌ی اندوه را بیاموز.▨شمس لنگرودی Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: چکامه‌ی کوچ▨ شاعر: نادر نادرپور▨ با صدای: نادر نادرپور▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــکمان سرخ شفق، ناوک کلاغان رابه بازوان کبودِ درخت‌ها انداختو زخم ملتهبِ لانه‌ها دهان وا کردکسی ز شهر خبر آورد؛که خانه‌ها همه تاریک‌تر ز تابوت استهوا هنوز پر از بوی خون و باروت استتفنگ‌داران فانوس‌های روشن رابه دود و شعله بدل می‌کنند و می‌خندندو هیچ مستی در کوچه‌ها نمی‌نالدو هیچ بادی در برگ‌ها نمی‌خواندکسی ز شهر خبر آورد؛که عشق‌ها همه بیمارندتمام پنجره‌ها چشم‌های تب‌دارندکه رقص چلچله‌ها را در آسمانِ بهاربه خواب می‌بینندو رقص آدمیان را فراز چوبه‌ی داربه یاد می‌آرندو دارها همگی بارِ آدمی دارندکسی ز شهر خبر آورد؛که قتل‌عامِ گلِ قالیبه چکمه‌های گِل‌آلود، رنگِ خون داده‌ستو دیگر آیینه، نیروی تندِ حافظه رابه بی‌حواسیِ پیری سپرده استو ماه از سَرِ دیوارهای خشتی شهرنگاه می‌کند آینه‌های خالی راو پیش می‌آید تا گونه‌های خیسش رابه شیشه‌های کبود دریچه چسبانَدچراغ می‌گوید:که در سیاهی دهلیزِ انتظار کسی نیستصدای زمزمه‌ی دوردستِ اشباح استکه از درون شبستان به گوش می‌آیدو شب ز باغ خبر می‌دهد که زرگرِ ابرنمی‌تراشد دیگر نگینِ شبنم راکه تا سپیده‌دمان در عروسیِ گل‌هابه روی پنجه‌ی لرزانِ برگ بنشاندو باد می‌گوید:که هیچ برگی بر شاخه‌ها نمی‌مانددرخت جاذبه‌ی رقص را نمی‌داندبرهنه بر لب جوی ایستادهو دست را به دعا سوی آسمان کرده ستمگر پشیز مسین ستاره‌ای را بازاز این توانگرِ بی‌آبروی بستاندزمین سراسر تاریک استو هیچ نوری بازی نمی‌کند در آبکه انعکاسش بر طاقِ آسمان افتدتو جامه‌دانِ سفر بربندو رو به ساحلِ دیگر کنمگر که در شبِ بی‌حاصلِ غریبی‌هاغمِ تو دانه‌ی اشکی به خاک بفشاند▨نادر نادرپوراز کتاب گیاه و سنگ نه، آتش Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: پاییز در تهران▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر ابتدا  یک پچپچ عجیب    در باد و برگ‌های به ظاهر جوان و سبز     آغاز شدآنگاه عطسه‌های مریض آمد از کودکان شاد خیابان‌ها     که چند روز بعد به بستر خفتندوصف نگاه مردمی ازین دست        تنها    در ذهن‌های عاشق موسیقی می‌گنجدوقتی که باد وزید اشک‌های عمیقی را در چشم‌های کمسوی مردان پیر بازنشسته در پارک‌ها چرخاندانگار ماتمی ابدی بر گونه‌هایشان باریده بودزنها شتاب کردند  صف بی‌قرار شد  می‌لرزیدنددر باد   برگ‌های به ظاهر جوان و سبز تماشان می‌کردند  بی چشم و خیسو جسته‌جسته و، با یک زبان الکن ِ بی‌قاعده تسلیشان می‌دادنددر کوچه‌های خلوت      معشوقه‌های جوان       شانه در تهی ِ سینه‌های عاشق‌هاشان بردند:– ناگاه سرد شد!   من سردم است!   تو سردت نیست؟  من سردم است    تو سردت؟ … –– نه!   داغم هنوز!      داغم!     از بوسه ، بوسه‌های تو داغم     هنوز     هنوز … –آنگاه یک کلاغ وقیح از افق نمایان شد      چاقو کشید سوی پرستوهابا چکش مقعّر ِ منقارش     کوبید راه‌های هوا را به همفریاد زد: فصل فضای سوخته می‌آید        شاه شما منم! (1)تاراج شاخه‌ها به شبانگاه آغاز شدانگار، پایان نداشتمی‌ریخت در تلالوی باران و باد    زیر چراغ برقصدها هزار کفّه‌ی رنگین و خرد و خیس ترازو        از آسمان به روی زمین نازل شدمردان ِ سر برهننه که چتری نداشتند، روزنامه به سر می رفتندشب، جویبارهای خیابان‌ها را      از یک شمال ِ روشن     سوی جنوب‌های جهان می‌راندو صبح بعد    کوچه‌های جهان پـُر بودو بوی تازه‌ی تریاک فصل می‌آمد       از تکیه‌های برگقیلوله‌ای غریب، جهان را ربود و برددر ساعتی ملول       پیکان چوبدستی ِ مرد تکیده‌ی پاییزی      در جویبار مرگ فرو می‌رفتو روز بعد    در «درکه»وقتی زن جوانی    خورشید را که تازه بر آن جشن مرگ رنگ تابیده بود، نشانم داد،   من می‌گریستمعادت به مرگ این همه عالم نداشتمخورشید از هزار ضلع و زاویه می‌آمدو کشتی عظیمی از برگ‌ها را     از صخره‌های ساحل البرز      در آب‌های دریای دیدگانم می‌انداختدریای دیدگانم    با رنگ برگ‌ها    خون می‌گریست] ای فصل، فصل خیره سری در سرای خواب! ای خواب، خواب خیره سری در فصول آب!ای برگ‌های زرد فروریخته        برشانه‌های من        وقتی که نیستم![من می‌گریستم– بی آنکه سر درآورم از این همه انبوهی ِ تباهی و اغراق حجم‌ها –طاووس‌های عاشق ِ من    سر بُریده     در امواج ِ آب، رها      می‌رفتندو طوطی ملوّنی از آسمانی مخفی     خورشید را تقلید می‌کردمن می‌گریستم– بی آنکه سر درآورم از این همه …...▨یازدهم آذر ۱۳۷۰ - تهراناز کتاب خطاب به پروانه ها، صفحه ۵۴▨پی‌نوشت‌ها؛(1) – اشاره به تعبیر « پادشاه فصلها ، پاییز» از روانشاد مهدی اخوان ثالث.(2) – شمن ، پیر – پیامبر – شاعر ترکان کهن.(3) – اوزان در ترکی آذربایجانی به معنای شاعر. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ شعر: خانه▨ شاعر: علی‌اکبر یاغی‌تبار▨ با صدای: علی اکبر یاغی تبار▨ آهنگساز: عرفان عطارچیــــــــــــــــــــــــوطن ای گرامی‌تر از هر چه هستتو مهمان‌سرا نیستی خانه‌ایبمیرم ولیکن نبینم که تولگدکوب اسبان بیگانه‌ایــــــــــــــــــــــــای خانه ای عزیزترین خاکای من فدای رنج روانتدیدی چگونه خون‌به‌جگر شدپیر و جوان و خرد و کلانت؟ دیدی چگونه در تب وحشتاز ریشه سوخت کهنه‌بلوطت؟ دیدی چگونه برگ خزان‌واربر خاک ریخت سرو جوانت؟ای خانه ای گرامیِ از بودای خانه ای مقدسِ تا باددیدی چه هولناک‌تر از پیشتاریک شد زمین و زمانت؟دیروز تو نگفتنی اماامروز تو چگونه بگویملعنت به هرکه خواست چنینتنفرین به هر که ساخت چنانتیک‌مشت گاوریش مدستریک‌گله گاومیش مکلاکردند آنچه کرد تموچینبا خاکِ خوبِ چون دل و جانتای خانه ساکنان تو دارنداز دست می‌روند یکایکجز من که کاش زنده نباشمدیگر که ماند مرثیه‌خوانت؟ای کاش پیشمرگ تو می‌شدیاغی‌تبار و باز نمی‌دیدبنشسته داغ باب و برادربر قلب پاک دخترکانتای کاش پیش از اینکه ببینماین‌روزهای دلهره‌زا رامی‌مردم و گشوده نمی‌شدچشمم به رنج‌های گرانتبا من دلی نه کاسهٔ خونی استاز غصه‌های ساری و رشتتاز اندهان یزد و اراکتوز درد مشهد و همدانتبا من دل دچار جنونی استاز اضطراب آنکه عزیزیدارم که دردمند نشسته استدر اصفهان نصف جهانتای خانه آرزوی من اين است یک‌روز قبل اینکه بمیرمبینم که خون قدسی شادیجاری شده است در شریانتاین است آرزوی من آرییک‌روز قبل اینکه نباشم شادیت را به چشم ببینم وانگه به افتخار زنانترقصان شوم به بزم و بخوانمآوازهای آخر خود را وانگه به هر که گفت نرقصموانگه به هر که گفت نخوانموانگه به هر که گفت نخندمگویم: بریده باد زبانت!▨علی‌اکبر یاغی‌تبار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: آی آدم‌ها▨ شاعر: نیما یوشیج▨ با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــآی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید!یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان.یک نفر دارد که دست و پای دایم می‌زندروی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید.آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،آن زمان که پیش خود بی‌هوده پنداریدکه گرفتستید دست ناتوانی راتا توانایّی بهتر را پدید آرید،آن زمان که تنگ می‌بندیدبر کمرهاتان کمربند.در چه هنگامی بگویم من؟یک نفر در آب دارد می‌کُند بیهوده جان قربان!آی آدم‌ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!نان به سفره، جامه‌تان بر تن؛یک نفر در آب می‌خواند شما را.موج سنگین را به دست خسته می‌کوبدباز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریدهسایه‌هاتان را ز راه دور دیدهآب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی‌تابیش افزونمی‌کند زین آب‌ها بیرونگاه سر، گه پا.آی آدم‌ها!او ز راه دور این کهنه جهان را باز می‌پاید،می‌زند فریاد و امید کمک داردآی آدم‌ها که روی ساحل آرام در کار تماشایید!موج می‌کوبد به روی ساحل خاموشپخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده. بس مدهوشمی‌رود نعره‌زنان. وین بانگ باز از دور می‌آید:…«آی آدمها»-و صدای باد هر دم دل‌گزاتر،در صدای باد بانگ او رهاتراز میان آب‌های دور و نزدیکباز در گوش این نداها:…«آی آدمها»▨نیما یوشیج - ۲۷ آذر ۱۳۲۰ـــــــــــــــــــــــــنشانه‌گذاری در شعر نیما یوشیج همیشه مجادله‌برانگیز بوده است. نشانه‌گذاری و متن شعر که در بالا آمده، بر اساس کتاب ِ مجموعه اشعار نیما یوشیج، انتشارات زرین، چاپ اول انجام گرفته است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: یاد آر ز شمع مرده یاد آر▨ شاعر: علی‌اکبر دهخدا▨ با صدای: ایرج گرگین▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــشاعر این شعر را به روان یار جوان و همسنگر شهیدش، میرزاجهانگیر خان صور اسرافیل پیشکش کرده.ـــــــــــــــــای مرغ سحر! چو این شب تاربگذاشت ز سر سیاه‌کاری،وز نفحه‌ی روح‌بخش اَسحاررفت از سرِ خفتگان خماری،بگشود گره ز زلفِ زرتارمحبوبه‌ی نیلگون‌عماری،یزدان به کمال شد پدیدارو اهریمن زشت‌خو حصاری،یاد آر ز شمع مرده یاد آر ▨ای مونسِ یوسف اندر این بندتعبیر عیان چو شد تو را خواب،دل پر ز شعف، لب از شکرخندمحسودِ عدو، به کامِ اصحاب،رفتی بَرِ یار و خویش و پیوندآزادتر از نسیم و مهتاب،زان کو همه‌شام با تو یک‌چنددر آرزوی وصال احباب،اختر به سحر شمرده، یاد آر  ▨ چون باغ شود دوباره خرّمای بلبلِ مستمندِ مسکینوز سنبل و سوری و سپَرغمآفاق، نگارخانه‌ی چین،گل، سرخ‌و به رخ عرق ز شبنمتو داده ز کف زمام تمکین زان نوگلِ پیش‌رس که در غمناداده به نارِ شوق تسکین،از سردیِ دی فسرده، یاد آر ▨ ای همرهِ تیهِ پورِ عمرانبگذشت چو این سنینِ معدود،و آن شاهدِ نغزِ بزمِ عرفانبنمود چو وعدِ خویش مشهود،وز مذبحِ زر چو شد به کیوانهر صبح شمیم عنبر و عود،زان کو به گناهِ قوم ناداندر حسرت رویِ ارضِ موعود،بر بادیه جان سپرده، یاد آر ▨چون گشت ز نو زمانه آبادای کودک دوره‌ی طلاییوز طاعت بندگان خود شادبگرفت ز سَر خدا، خدایی،نه رسم اِرم، نه اسمِ شدّاد،گِل بست زبان ژاژخایی،زان‌کس که ز نوکِ تیغِ جلادمأخوذ به جرم حق‌ستائیتسنیمِ وصال‌خورده یاد آر {پیمانه‌ی وصل‌خورده یاد آر} ▨استاد علامه، علی‌اکبر دهخداـــــــــــــــــپی‌نوشت: این شعر یکی از درخشان‌ترین شعرهای دوره مشروطه به‌شمار می‌رود و ادبیات معاصر را دگرگون کرد. این شعر را علامه‌ دهخدا پس از به توپ بسته شدن مجلس و در رثای یار جوان و همسنگر شهید خود، میرزا جهانگیرخان شیرازی (صور اسرافیل) نوشته است.علی‌اکبرخان دهخدا درباره‌ی این شعر چنین توضیح می‌دهد:در روز ۲۲ جمادی الاولی ۱۳۲۶ قمری مرحوم میرزا جهانگیرخان شیرازی رحمه‌الله علیه، یکی از دو مدیر صور اسرافیل، را قزاق‌های محمدعلی شاه دستگیر کرده به باغ شاه بردند و در ۲۴ همان ماه در همان جا او را به طناب خفه کردند. بیست‌وهفت‌هشت روز دیگر چند تن از آزادی‌خواهان و از جمله مرا از ایران تبعید کردند و پس از چند ماه با خرج مرحوم مبرور ابوالحسن خان معاضدالسلطنه پیرنیا، بنا شد در ایوردن سوئیس روزنامه صور اسرافیل طبع شود.در همان اوقات شبی مرحوم میرزا جهانگیرخان را به خواب دیدم در جامه سپید (که عادتاً در تهران در بر داشت) و به من گفت: «چرا نگفتی او جوان افتاد؟» من از این عبارت چنین فهمیدم که می‌گوید: چرا مرگ مرا در جایی نگفته یا ننوشته‌ای؟ و بلافاصله در خواب این جمله به خاطر من آمد: «یاد آر ز شمع مرده، یاد آر!» در این حال بیدار شدم و چراغ را روشن کردم و تا نزدیک صبح سه قطعه از مسمط ذیل را ساختم، و فردا گفته‌های شب را تصحیح کرده و دو قطعه دیگر بر آن افزودم و در شماره‌ی اول صوراسرافیل منطبعه ایوردن سوئیس چاپ شد.برای توضیحات و جزییات ارزشمند بیشتر، پیشنهاد می‌کنم صفحه‌ی ویکی‌پدیای این شعر را ببینید. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
▨ نام شعر: لنگر▨ شاعر: مارگوت بیکل (شاعر آلمانی)▨ با ترجمه و با صدای: احمد شاملو▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــپس از سفرهای بسیار وعبور از فراز و فرودِ امواجِ این دریای طوفان‌خیزبر آنم که در کنارِ تو لنگر افکنمبادبان برچینمپارو وانهمسکان رها کنمبه خلوتِ لنگرگاهت در آیمو در کنارت پهلو بگیرمآغوشت را بازیابمو استواری امن زمین رازیر پای خویش.▨ شعری از مارگوت بیکل (Margot Bickel)با ترجمه‌ و صدای احمد شاملو Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
loading
Comments (2037)

Sea

چقد حال و هوای الان رو توصیف می‌کرد 🥲😭 و آخرش که باز هم حرف از امید شد 🌱خیلی زیبا بود لذت بردم

Feb 27th
Reply

Precious One

چه قیامتی بود شاید محشر جاییه که هزارهزار دل، تکه‌تکه و بغض گلوها رو پاره و هق‌هق جمعی خلایق به آسمانه و تاریخ چقدر قیامت و محشر به‌خودش دیده و احتمالا خواهد دید

Feb 27th
Reply (1)

Hasti

لطفا با صدای نازک تر و خانومانه تر موجود کنید متشکرم

Feb 27th
Reply

Mehdi

آرام باش عزیز من آرام باش ... 🫂

Feb 27th
Reply

Hasti

من در وصف این زیبایی گریستم:)

Feb 27th
Reply (1)

Zohre Zare

خیلی زیبا بود

Feb 27th
Reply

mohammad reza habibi koolaie

🥺👌🏼💚

Feb 27th
Reply

Sara Zare

برگرد ای حکایت آب...

Feb 27th
Reply

iman moazzeni

مرده باد شاعری که راز سنگر و ستاره را نداند مرده باد شاعری که راز نیزه و خون را نداند مرده باد شاعری که راز عشق و مرگ را نداند

Feb 27th
Reply

iman moazzeni

که شعری هست که کارگران هم آن را می‌فهمند

Feb 27th
Reply

iman moazzeni

🥺

Feb 27th
Reply

Yahya Pashaabadi

درود و مهر ❤️ سپاسگزارم که باز از این بزرگمرد شعر معاصر یا شاید بزرگترین و قدر ترین شاعر معاصر اثری به گنجینه‌تان افزودید . دعوت میکنم از همه‌ی دوستان که آثار ایشان را ملاحظه کنند و لذت و حظ ببرند ؛ خورشید شب ای شمعها بسوزید فطرت حافظ برخیز و اثر دیگری که خودشان [شاهکار] نامیدندش و بیش از ده جلد میباشد و... باز هم سپاس

Feb 27th
Reply (1)

Mahbubeh

چه غم ناک💔

Feb 26th
Reply

Behnaz Jafaryzade

یکی از شعر هایی که برای اولین‌بار در دوران نوجوانی باهاش مواجه شدم و حتی در اون دوران تاثیر عمیقی بر روانم گذاشت.

Feb 26th
Reply

Ali Rouzban

درود‌وصددرود بسیارعالی وسپاس 🎉🙏

Feb 25th
Reply

Amir Mirzaie

جز بهترین های معاصر

Feb 25th
Reply

tahere mehry

روحشان شاد یادشان گرامی

Feb 23rd
Reply

tahere mehry

روحش شاد 👏👏👏👏

Feb 23rd
Reply

Ali Rouzban

روحش‌شاد‌ویادش‌سبز

Feb 23rd
Reply

hosein zohreiir

سلام از میم آزاد هم شعر بزارید لطفاً

Feb 23rd
Reply (1)