Discover
شعر فارسی با آمر قوانینی
95 Episodes
Reverse
مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندیکه هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندیدهند پندم و من هیچ پند نپذیرمکه پند سود ندارد به جای سوگندیشنیدهام که بهشت آن کسی تواند یافتکه آرزو برساند به آرزومندیهزار کبک ندارد دل یکی شاهینهزار بنده ندارد دل خداوندیتو را اگر ملک چینیان بدیدی روینماز بردی و دینار برپراکندیوگر تو را ملک هندوان بدیدی مویسجود کردی و بتخانههاش برکندیبه منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیمبه آتش حسراتم فکند خواهندیتو را سلامت باد ای گل بهار بهشتکه سوی قبلهٔ رویت نماز خوانندی
هست شب یک شب دم کرده و خاکرنگ رخ باخته استباد، نوباوهی ابر، از بر کوهسوی من تاخته استهست شب همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هواهم از این روست نمیبیند اگر گمشدهیی راهش رابا تنش گرم، بیابان درازمرده را ماند در گورش تنگبا دل سوختهی من ماندبا تنم خسته که میسوزد از هیبت تبهست شب، آری شب
زردها بیخود قرمز نشدندقرمزی رنگ نینداخته استبیخودی بر دیوارصبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو اماوازنا پیدا نیستگرتهی روشنی مردهی برفی همه کارش آشوببر سر شیشهی هر پنجره بگرفته قراروازنا پیدا نیستمن دلم سخت گرفته است از اینمیهمانخانهی مهمانکش روزش تاریککه به جان هم نشناخته انداخته استچند تن خوابآلودچند تن ناهموارچند تن ناهشیار
غمش در نهانخانه دل نشیندبه نازی که لیلی به محمل نشیندبه دنبال محمل چنان زار گریمکه از گریهام ناقه در گل نشیندخلد گر به پا خاری آسان بر آرمچه سازم به خاری که در دل نشیندپی ناقهاش رفتم آهسته ترسمغباری به دامان محمل نشیندمرنجان دلم را که این مرغ وحشیز بامی که برخاست مشکل نشیندعجب نیست خندد اگر گل به سرویکه در این چمن پای در گل نشیندبنازم به بزم محبت که آنجاگدایی به شاهی مقابل نشیندطبیب از طلب در دو گیتی میاساکسی چون میان دو منزل نشیند؟
این نغمهسرا کیست؟ بگو تا نسرایدبر این دل غمدیده دگر غم نفزایدصد محنت و درد است کز آواز وی امشبنیشم بزند بر دل و جانم بگزایداین نغمهی من بود و ز من گم شده دیریاستچشمم به رهش مانده مگر باز در آیدنالنده و رنجور شتابد ز ره اینکدر تیرگی شب سوی من ره بگشایدکی بود و کجا بود من و سرخوشی و شبحالی که دریغا نفسی بیش نپایدایشان بربودند مگر این گهر از مننی نی که گمان بد بر دوست نشایداین نغمهی من بود که هرگز نسرودموین مرغ رمیده به قفس باز نیاید
موجها خوابیدهاند، آرام و رامطبل توفان از نوا افتاده استچشمههای شعلهور خشکیدهاندآبها از آسیا افتاده استدر مزار آباد شهر بی تپشوای جغدی هم نمیآید به گوشدردمندان بی خروش و بی فغانخشمناکان بی فغان و بی خروشآهها در سینهها گم کرده راهمرغکان سرشان به زیر بالهادر سکوت جاودان مدفون شده ستهر چه غوغا بود و قیل و قالهاآبها از آسیا افتادهاستدارها برچیده خونها شستهاندجای رنج و خشم و عصیان بوتههاپشکبنهای پلیدی رستهاندمشتهای آسمانکوب قویوا شده ست و گونه گون رسوا شده ستیا نهان سیلی زنان یا آشکارکاسهٔ پست گداییها شده ستخانه خالی بود و خوان بی آب و نانو آنچه بود، آش دهن سوزی نبوداین شب است، آری، شبی بس هولناکلیک پشت تپه هم روزی نبودباز ما ماندیم و شهر بی تپشو آنچه کفتار است و گرگ و روبهستگاه میگویم فغانی بر کشمباز می بینم صدایم کوته استباز میبینم که پشت میلههامادرم استاده با چشمان ترنالهاش گم گشته در فریادهاگویدم گویی که: من لالم تو کرآخر انگشتی کند چون خامهایدست دیگر را بسان نامهایگویدم بنویس و راحت شو به رمزتو عجب دیوانه و خودکامهایمن سری بالا زنم، چون ماکیاناز پس نوشیدن هر جرعه آبمادرم جنباند از افسوس سرهر چه از آن گوید، این بیند جوابگوید آخر ... پیرهاتان نیز ... همگویمش اما جوانان ماندهاندگویدم اینها دروغند و فریبگویم آنها بس به گوشم خواندهاندگوید اما خواهرت، طفلت، زنت؟من نهم دندان غفلت بر جگرچشم هم اینجا دم از کوری زندگوش کز حرف نخستین بود کرگاه رفتن گویدم نومیدوارو آخرین حرفش که این جهل است و لجقلعهها شد فتح، سقف آمد فرودو آخرین حرفم ستون است و فرجمیشود چشمش پر از اشک و به خویشمیدهد امید دیدار مرامن به اشکش خیره از این سوی و بازدزد مسکین برده سیگار مراآبها از آسیا افتاده لیکباز ما ماندیم و خوان این و آنمیهمان باده و افیون و بنگاز عطای دشمنان و دوستانآبها از آسیا افتاده، لیکباز ما ماندیم و عدل ایزدیو آنچه گویی گویدم هر شب زنمباز هم مست و تهی دست آمدی؟آن که در خونش طلا بود و شرفشانهای بالا تکاند و جام زدچتر پولادین ناپیدا به دسترو به ساحلهای دیگر گام زددر شگفت از این غبار بی سوارخشمگین ما ناشریفان ماندهایمآبها از آسیا افتاده لیکباز ما با موج و توفان ماندهایمهر که آمد بار خود را بست و رفتما همان بدبخت و خوار و بی نصیبزآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟باز میگویند فردای دگرصبر کن تا دیگری پیدا شودکاوهای پیدا نخواهد شد، امیدکاشکی اسکندری پیدا شود
چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستیبر دشمنان نشستی دل دوستان شکستیسر شانه را شکستم به بهانهٔ تطاولکه به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستیز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتیز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستیکسی از خرابهٔ دل نگرفته باج هرگزتو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستیبه قلمروی محبت در خانهای نرفتیکه به پاکیاش نرُفتی و به سختیاش نبستیبه کمال عجز گفتم که به لب رسید جانمز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستیز طواف کعبه بگذر تو که حق نمیشناسیبه در کنشت منشین تو که بت نمیپرستیتو که ترک سر نگفتی ز پیاش چگونه رفتیتو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستیاگرت هوای تاج است ببوس خاک پایشکه بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستیمگر از دهان ساقی مددی رسد وگرنهکس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستیمگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغیکه به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی
موج موج خزر از سوک سیه پوشان اندبیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشان اندبنگر آن جامه کبودان افق صبح دمانروح باغ اند کزین گونه سیه پوشان اندچه بهاری ست خدا را که درین دشت ملاللاله ها آینه خون سیاووشان اندآن فرو ریخته گل های پریشان در بادکز می جام شهادت همه مدهوشان اندنامشان زمزمه نیمه شب مستان بادتا نگویند که از یاد فراموشان اندگرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغسرخ گل های بهاری همه بی هوشان اندباز در مقدم خونین تو ای روح بهاربیشه در بیشه درختان همه آغوشان اند
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنییا چه کردم که نگه باز به من مینکنیدل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راستتا ندانند حریفان که تو منظور منیدیگران چون بروند از نظر از دل بروندتو چنان در دل من رفته که جان در بدنیتو همایی و من خسته بیچاره گدایپادشاهی کنم ار سایه به من برفکنیبنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنمور جوابم ندهی میرسدت کبر و منیمرد راضیست که در پای تو افتد چون گویتا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنیمست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهولمستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنیتو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغباغبان بیند و گوید که تو سرو چمنیمن بر از شاخ امیدت نتوانم خوردنغالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنیخوان درویش به شیرینی و چربی بخورندسعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی
وای بارانبارانشیشه پنجره را باران شستاز دل من اماچهکسی نقش تو را خواهد شست؟آسمان سربی رنگمن درون قفس سرد اتاقم دلتنگمیپرد مرغ نگاهم تا دوروای بارانبارانپر مرغان نگاهم را شستخواب رویای فراموشیهاستخواب را دریابمکه در آن دولت خاموشیهاستمن شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینمو ندایی که به من میگویدگر چه شب تاریک استدل قوی دارسحر نزدیک استدل من در دل شبخواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدستخرمن خواب مرا میچیندآسمانها آبیپر مرغان صداقت آبیستدیده در آینه صبح تو را میبینداز گریبان تو صبح صادقمی گشاید پر و بالتو گل سرخ منیتو گل یاس منیتو چنان شبنم پاک سحرینهاز آن پاک تریتو بهارینه بهاران از توستاز تو میگیرد وامهر بهار این همه زیبایی راهوس باغ و بهارانم نیستای بهین باغ بهارانم تو
همه عمر برندارم سر از این خمار مستیکه هنوز من نبودم که تو در دلم نشستیتو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتددگران روند و آیند و تو همچنان که هستیچه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکنتو چو روی باز کردی در ماجرا ببستینظری به دوستان کن که هزار بار بهتر از آنکه تحیّتی نویسی و هدیتی فرستیدل دردمند ما را که اسیر توست یارابه وصال مرهمی نه چو به انتظار خستینه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجاتو که قلب دوستان را به مفارقت شکستیبرو ای فقیه دانا به خدای بخش ما راتو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستیدل هوشمند باید که به دلبری سپاریکه چو قبلهایت باشد به از آن که خود پرستیچو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشدچه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستیگله از فراق یاران و جفای روزگاراننه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی
دشتهایی چه فراخ!کوههایی چه بلنددر گلستانه چه بوی علفی میآمد!من در این آبادی، پی چیزی میگشتم:پی خوابی شاید،پی نوری، ریگی، لبخندی.پشت تبریزیهاغفلت پاکی بود، که صدایم میزد.پای نیزاری ماندم،باد میآمد، گوش دادم:چه کسی با من، حرف میزند؟سوسماری لغزید.راه افتادم.یونجهزاری سر راه.بعد جالیز خیار، بوتههای گل رنگو فراموشی خاک.لب آبیگیوهها را کندم، و نشستم، پاها در آب:من چه سبزم امروزو چه اندازه تنم هوشیار است!نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.چه کسی پشت درختان است؟هیچ، میچرخد گاوی در کرتظهر تابستان است.سایهها میدانند، که چه تابستانی است.سایههایی بیلک،گوشه ای روشن و پاک،کودکان احساس! جای بازی اینجاست.زندگی خالی نیست:مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.آریتا شقایق هست، زندگی باید کرد.در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبحو چنان بیتابم، که دلم میخواهدبدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.دورها آوایی است، که مرا میخواند.
هنگام سپیده دم خروس سحریدانی که چرا کند همی نوحه گری؟یعنی که نمودند در آیینه صبحکز عمر شبی گذشت و تو بی خبری
یاد آر ز شمع مرده یاد آر، علی اکبر دهخدا
گر آخرين فريب تو ای زندگی نبوداينک هزار بار رها کرده بودمتزآن پيشتر که باز مرا سوی خودکشیدر پيش پای مرگ فدا کرده بودمتهر بار کز تو خواسته ام برکنم اميدآغوش گرم خويش به رويم گشادهایدانستهام که هرچه کنی جز فريب نيستاما درين فريب فسونها نهادهایدر پشت پرده هيچ نداری جز اين فريبليکن هزار جامه بر اندام او کنیچون از ملال روز و شبت خاطرم گرفتاو را طلب کنی و مرا رام او کنیروزی نقاب عشق به رخسار او نهیتا نوری از اميد بتابد به خاطرمروزی غرور شعر و هنر نام او کنیتا سر بر آفتاب بسايم که شاعرمدر دام اين فريب بسی دير مانده امديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويشای زندگی دريغ که چون از تو بگسلمدر آخرين فريب تو جويم پناه خويش
ای قوم به حج رفته کجایید؟ کجایید؟معشوق همین جاست، بیایید بیاییدمعشوق تو همسایه و دیوار به دیواردر بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟گر صورت بیصورت معشوق ببینیدهم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماییدده بار از آن راه بدان خانه برفتیدیک بار از این خانه بر این بام برآییدآن خانه لطیفست نشانهاش بگفتیداز خواجهٔ آن خانه نشانی بنماییدیک دستهٔ گل کو اگر آن باغ بدیدید؟یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید؟با این همه آن رنج شما گنج شما بادافسوس که بر گنجِ شما، پرده شمایید
رفت آن سوار کولی با خود تو را نبردهشب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشهچشم سیاه چادر با این چراغ مرده رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردیچشمان مهربانش یک قطره ناسترده در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظهاین شب نداشت ، آری، الماس خرده خرده بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفتروزی سیاه چشمی سرخی به ما سپرده می رفت و گرد راهش از دود آه تیرهنیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای همرهی را گیسو به باد دادیرفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده
همه صید ها بکردی، هله، میر بار دیگرسگ خویش را رها کن که کند شکار دیگرهمه غوطه ها بخوردی، همه کارها بکردیمنشین ز پای یک دم، که بماند کار دیگرهمه نقدها شمردی، به وکیل در سپردیبشنو از این محاسب، عدد و شمار دیگرتو بسی سمن بران را، به کنار در گرفتینفسی کنار بگشا، بنگر کنار دیگرخنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودشو نماند هیچش الا هوس قمار دیگرتو به مرگ و زندگانی هله، تا جز او ندانینه چو روسپی که هر شب، کشد او به یار دیگرنظرش به سوی هر کس، به مثال چشم نرگسبُوَدش ز هر حریفی، طرب و خمار دیگرهمه عمر خوار باشد، چو برِ دو یار باشدهله، تا تو رو نیاری، سویِ پشت دار دیگرکه اگر بتان چنیناند، ز شه تو خوشه چینندنبده ست مرغ جان را، به جز او مطار دیگر
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنیدقفسم برده به باغی و دلم شاد کنیدفصل گل میگذرد، همنفسان بهر خدابنشینید به باغی و مرا یاد کنیدعندلیبان! گل سوری به چمن کرد ورودبهر شاباش قدومش همه فریاد کنیدیاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغانچون تماشای گل و لاله و شمشاد کنیدهرکه دارد ز شما مرغ اسیری به قفسبرده در باغ و به یاد منش آزاد کنیدآشیان من بیچاره اگر سوخت چه باکفکر ویران شدن خانه صیاد کنیدشمع اگر کشته شد از باد مدارید عجبیاد پروانه هستی شده بر باد کنیدبیستون بر سر راه است مباد از شیرینخبری گفته و غمگین دل فرهاد کنیدجور و بیداد کند عمر جوانان کوتاهای بزرگان وطن بهر خدا داد کنیدگر شد از جور شما خانه موری ویرانخانه خویش محال است که آباد کنیدکنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهارشکر آزادی و آن گنج خدا داد کنید
به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایتدلی که کرده هوای کرشمه های صدایتنه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیزکی آورد دلم ای دوست تاب وسوسه هایتتو را ز جرگهی انبوه خاطرات قدیمیبرون کشیده ام و دل نهاده ام به صفایتتو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیستنمیکنم اگر ای دوست، سهل و زود، رهایتگره به کار من افتاده است از غم غربتکجاست چابکی دستهای عقدهگشایت؟به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاکبه خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت«دلم گرفته برایت» زبان سادهی عشق استسلیس و ساده بگویم، دلم گرفته برایت!




