Discoverشعرستان
شعرستان

شعرستان

Author: RumiBalkhi.Com

Subscribed: 64Played: 982
Share

Description

دکلمه بهترین اشعار شعرای نامدار افغانستان، ایران، تاجکستان و پاکستان
42 Episodes
Reverse
پدرم کله ی صبح است برو داد نزن من که بیدار شدم,این همه فریاد نزن! توی ذهن تو نماز است فقط! میدانم پدرم! چشم! فقط داد نزن!میخوانم! من از امروز,مسلمانِ مسلمان,باشد! کار هر روز وشبم خواندن قران,باشد! هر چه گفتی تو قبول است,فقط راضی باش پدرم! جان علی از پسرت راضی باش کاش بنشینی و یک لحظه فقط گوش کنی! کاش یک لحظه به حرف پسرت گوش کنی! حَجَر از حافظه ها پاک شده…می فهمی؟؟ پسرت صاحب ادراک شده ,می فهمی؟ به خدا حق,همه ی آنچه تو می گویی نیست! پدرم!حضرت حق آنکه تو می جویی نیست! پدرم! ما همه در ظاهر دین بند شدیم همگی منحرف از دین خداوند شدیم غربت عقل نمایان شده امروز پدر! نام عباس علی نان شده امروز پدر! دین نگفته ست ز خون شهدا وام بگیر! کربلا رسم کن از گریه کنان شام بگیر! شش دهه هر شب و هر روز سرش را کندند در خفا آآه! به ریش همه مان می خندند! بردن نام علی رمز مسلمانی نیست دین به اینقدر عزاداری طولانی نیست علی از قوت جهان لقمه ی نانی برداشت قدم خیر که برداشت نهانی برداشت جانفدا؟ شیعه؟ محب؟ دوست؟ کدامی ای دوست؟ تو خودت حکم کن! اینجا چه کسی پیرو اوست؟؟ مال مردم خوری و گردن کج پیش خدا؟؟ در سرا با پری و توی حرم با مولا؟؟ شیخ هامان به شکم بارگی عادت کردند روسا نیز به خونخوارگی عادت کردند! مومن واقعی آنست که الگو باشد آن زبان در خور ذکر است که حقگو باشد هرکه پیشانی او زخم شده مومن نیست پیر وادی شدن ای دوست! به سال و سن نیست! دین تسبیح و مناجات و محاسن دین نیست! به خدای تو قسم پیرو دین خودبین نیست! دین کجا گفته که همسایه ی خود را ول کن؟ دین کجا گفته که دل را ز خدا غافل کن؟؟ دین کجا گفته که چون کبک ببر سر در برف؟ دین کجا گفته فقط مغلطه باشد در حرف؟؟ دین کجا گفته جواب سخن حق تیر است؟؟ دین کجا گفته که بیچاره شدن تقدیر است!؟ دین نگفته ست ببر آبروی مومن را دین نوشته است بخر آبروی مومن را به خدا سخت در انجام خطا غرق شدیم ناخدا جان!همه در غیر خدا غرق شدیم دل خوشی مان همه این است:مسلمان هستیم فخر داریم که:ما پیرو قرآن هستیم ما مسلمان دروغیم!… مسلمان فریب! همه ی دغدغه مان این شده: گندم؟ یاسیب؟… هر که از راه رسید آبروی دین را برد! هر که آمد فقط از گرده ی این مذهب خورد! آب راکد بشود, قطع و یقین می گندد! غرب یکدست به دینداری مان می خندد! در نمازت “خم ابروی نگار” آوردی! با عبادات چنین, گند به بار آوردی! هرچه را گم بکنی وقت نمازت پیداست اصلا انگار نه انگار خدا آن بالاست! چه نمازی ست که یک ذره خدایی نشده؟؟ این نمازی ست زمینی و هوایی نشده! پاره کن رشته ی تسبیح و مرنجان دین را! اینهمه کش نده این مد ” و لا الضااااااالین” را! **** RumiBalkhi.Com
RumiBalkhi.Com
RumiBalkhi.Com
RumiBalkhi.Com
یک روز به شیدایی در زلف تو آویزم زان دو لب شیرینت صد شور برانگیزم گر قصد جفا داری اینک من و اینک سر ور راه وفا داری جان در قدمت ریزم بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد من بعد بدان شرطم کز توبه بپرهیزم سیم دل مسکینم در خاک درت گم شد خاک سر هر کویی بی فایده می‌بیزم در شهر به رسوایی دشمن به دفم برزد تا بر دف عشق آمد تیر نظر تیزم مجنون رخ لیلی چون قیس بنی عامر فرهاد لب شیرین چون خسرو پرویزم گفتی به غمم بنشین یا از سر جان برخیز فرمان برمت جانا بنشینم و برخیزم گر بی تو بود جنت بر کنگره ننشینم ور با تو بود دوزخ در سلسله آویزم با یاد تو گر سعدی در شعر نمی‌گنجد چون دوست یگانه شد با غیر نیامیزم **** RumiBalkhi.Com
این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمدست یا ملک در صورت مردم به گفتار آمدست آن پری کز خلق پنهان بود چندین روزگار باز می‌بینم که در عالم پدیدار آمدست عود می‌سوزند یا گل می‌دمد در بوستان دوستان یا کاروان مشک تاتار آمدست تا مرا با نقش رویش آشنایی اوفتاد هر چه می‌بینم به چشمم نقش دیوار آمدست ساربانا یک نظر در روی آن زیبا نگار گر به جانی می‌دهد اینک خریدار آمدست من دگر در خانه ننشینم اسیر و دردمند خاصه این ساعت که گفتی گل به بازار آمدست گر تو انکار نظر در آفرینش می‌کنی من همی‌گویم که چشم از بهر این کار آمدست وه که گر من بازبینم روی یار خویش را مرده‌ای بینی که با دنیا دگربار آمدست آن چه بر من می‌رود دربندت ای آرام جان با کسی گویم که در بندی گرفتار آمدست نی که می‌نالد همی در مجلس آزادگان زان همی‌نالد که بر وی زخم بسیار آمدست تا نپنداری که بعد از چشم خواب آلود تو تا برفتی خوابم اندر چشم بیدار آمدست سعدیا گر همتی داری منال از جور یار تا جهان بودست جور یار بر یار آمدست
دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون روی سوی خانه خمار دارد پیر ما در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما **** RumiBalkhi.Com
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را **** RumiBalkhi.Com
صلاح کار کجا و من خراب کجا ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا چو کحل بینش ما خاک آستان شماست کجا رویم بفرما از این جناب کجا مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا **** RumiBalkhi.Com
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها به بوی نافه‌ای کاخر صبا زان طره بگشاید ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل‌ها مه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفل‌ها حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها **** RumiBalkhi.Com
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی با چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داند هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی دیوانه عشقت را جایی نظر افتاده‌ست کان جا نتواند رفت اندیشه دانایی امید تو بیرون برد از دل همه امیدی سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش آن کش نظری باشد با قامت زیبایی گویند رفیقانم در عشق چه سر داری گویم که سری دارم درباخته در پایی زنهار نمی‌خواهم کز کشتن امانم ده تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی در پارس که تا بودست از ولوله آسوده‌ست بیمست که برخیزد از حسن تو غوغایی من دست نخواهم برد الا به سر زلفت گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی گویند تمنایی از دوست بکن سعدی جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی *** RumiBalkhi.Com
چرا کس منکر بيطاقتي هاي درا باشد دلي دارد چه مشکل گر بدردي آشنا باشد دماغ آرزوهايت ندارد جز نفس سوزي پر پرواز رنگ و بو اگر باشد هوا باشد حريص صيد مطلب راحت از زحمت نميداند بچشم دام گرد بال مرغان توتيا باشد زنان شب دلت گر جمع گردد مفت عشرت دان سحر فرش است در هر جا غبار آسيا باشد زبان خامشان مضراب گفتگو نمي گردد مگر در تار مسطر شوخي معني صدا باشد نفس بيهوده دارد پرفشانيهاي ناز اينجا تو مي گنجي و بس گر در دل عشاق جا باشد چه امکانست نقش اين و آن بندد صفاي دل ازين آئينه بسيار است گر حيرت نما باشد جهان خفته را بيدار کرد اميد ديداري تقاضاي نگاهي بر صف مژگان عصا باشد دران محفل که تأثير نگاهت سرمه افشاند شکست شيشه هم چون موج گوهر بيصدا باشد بچندين شعله ميبالد زبان حال مشتاقان که يارب بر سر ما دود دل بال هما باشد زبيدرديست دل را اينقدرها رنگ گرداني گر اين آئينه خون گردد بيکرنگ آشنا باشد ندارم بزم پيري نشه ئي از زندگي بيدل چو قامت حلقه گردد ساغر دور فنا باشد **** RumiBalkhi.Com
بهر جا رفته ام از خويشتن راه تو مي پويم اگر نزديک اگر دورم غبار آن سر کويم هواي ناوکي دارم که هر جا گل کند يادش ببالد استخوان مانند شاخ گل بپهلويم بمضراب خيالي ميکند طوفان خروش من زبان رشته سام نميدانم چه ميگويم بگردون گر رسم از سجده شوقت نيم غافل چو ماه نو جبيني خفته در محراب ابرويم دو تا شد پيکر و آهي نباليد از مزاج من نوا در سرمه خوابانيده تر از چنگ گيسويم نشاند آخر وداع فرصتم در خاک نوميدي غباري از طپش وامانده جولان آهويم تحير خون شد از نيرنگ سحرآميزي الفت که من تمثال خود مي بينم و آينه اويم بتکليف بهارم ميدهي زحمت نميداني بجاي گل دل خون گشته ئي دارم که مي بويم تميز رنگ حالم دقت بسيار ميخواهد که من از ناتواني در نظرها رستن مويم چو شمعم گر باين رنگست شرم ساز پيمائي عرق گل ميکنم چندانکه زنگ خويش ميشويم چو آنموئي که آرد در تصور کلک نقاشش هنوز از ناتوانيها بپهلو نيست پهلويم بضبط خود چه پردازد غبار ناتوان من نسيم کويش از خود رفتني مي آورد سويم چنان محو تماشاي گريبان خودم بيدل که پندارم خيال او سري دارد بزانويم **** RumiBalkhi.Com
مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم ديده سير است مرا جان دلير است مرا زهره شير است مرا زهره تابنده شدم گفت که ديوانه نه اي لايق اين خانه نه اي رفتم ديوانه شدم سلسله بندنده شدم گفت که سرمست نه اي رو که از اين دست نه اي رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم گفت که تو کشته نه اي در طرب آغشته نه اي پيش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم گفت که تو زيرککي مست خيالي و شکي گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم گفت که تو شمع شدي قبله اين جمع شدي جمع نيم شمع نيم دود پراکنده شدم گفت که شيخي و سري پيش رو و راهبري شيخ نيم پيش نيم امر تو را بنده شدم گفت که با بال و پري من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بي پر و پرکنده شدم گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوي تو آينده شدم گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفتم آري نکنم ساکن و باشنده شدم چشمه خورشيد تويي سايه گه بيد منم چونک زدي بر سر من پست و گدازنده شدم تابش جان يافت دلم وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن اين ژنده شدم صورت جان وقت سحر لاف همي زد ز بطر بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم شکر کند کاغذ تو از شکر بي حد تو کآمد او در بر من با وي ماننده شدم شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم کز نظر وگردش او نورپذيرنده شدم شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم شکر کند عارف حق کز همه برديم سبق بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم يوسف بودم ز کنون يوسف زاينده شدم از توام اي شهره قمر در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنده شدم **** دکلماتوران: مهجور و صاحبی RumiBalkhi.Com
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضـو در کوچه‌ی لیلا نشست عشق آن شب مست مستش کرده بود فـارغ از جام الستش کـرده بود سجده‌ای زد بر لب درگاه او پُر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده‌ای بر صلیب عشق دارم کرده‌ای جام لیلا را به دستم داده‌ای وان‌در این بازی شکستم داده‌ای نشتر عشقش به جانم می‌زنی دردم از لیـلاسـت آنم می‌زنی خسته‌ام زین عشق، دل خونم نکن من که مجنونم تو مجنونم نکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو و لیلای تو ... من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پنهان و پیدایت منم سال‌ها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم صد قمار عشق یکجا باختم کردمت آواره‌ی صـحرا نشد گفتم عاقل می‌شوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز و شب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر می‌زنی در حریم خانه‌ام در می‌زنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بی‌قرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم **** دکلماتور: ساویز سحر RumiBalkhi.Com
ديد موسي يک شباني را براه کو همي گفت اي گزيننده اله تو کجايي تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت جامه ات شويم شپشهاات کشم شير پيشت آورم اي محتشم دستکت بوسم بمالم پايکت وقت خواب آيد بروبم جايکت اي فداي تو همه بزهاي من اي بيادت هيهي و هيهاي من اين نمط بيهوده مي گفت آن شبان گفت موسي با کي است اين اي فلان گفت با آنکس که ما را آفريد اين زمين و چرخ ازو آمد پديد گفت موسي هاي بس مدبر شدي خود مسلمان ناشده کافر شدي اين چه ژاژست اين چه کفرست و فشار پنبه اي اندر دهان خود فشار گند کفر تو جهان را گنده کرد کفر تو ديباي دين را ژنده کرد چارق و پاتابه لايق مر تراست آفتابي را چنينها کي رواست گر نبندي زين سخن تو حلق را آتشي آيد بسوزد خلق را آتشي گر نامدست اين دود چيست جان سيه گشته روان مردود چيست گر همي داني که يزدان داورست ژاژ و گستاخي ترا چون باورست دوستي بي خرد خود دشمنيست حق تعالي زين چنين خدمت غنيست با کي مي گويي تو اين با عم و خال جسم و حاجت در صفات ذوالجلال شير او نوشد که در نشو و نماست چارق او پوشد که او محتاج پاست ور براي بنده شست اين گفت تو آنک حق گفت او منست و من خود او آنک گفت اني مرضت لم تعد من شدم رنجور او تنها نشد آنک بي يسمع و بي يبصر شده ست در حق آن بنده اين هم بيهده ست بي ادب گفتن سخن با خاص حق دل بميراند سيه دارد ورق گر تو مردي را بخواني فاطمه گرچه يک جنس اند مرد و زن همه قصد خون تو کند تا ممکنست گرچه خوش خو و حليم و ساکنست فاطمه مدحست در حق زنان مرد را گويي بود زخم سنان دست و پا در حق ما استايش است در حق پاکي حق آلايش است لم يلد لم يولد او را لايق است والد و مولود را او خالق است هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست هرچه مولودست او زين سوي جوست زانک از کون و فساد است و مهين حادثست و محدثي خواهد يقين گفت اي موسي دهانم دوختي وز پشيماني تو جانم سوختي جامه را بدريد و آهي کرد تفت سر نهاد اندر بياباني و رفت وحي آمد سوي موسي از خدا بنده ما را ز ما کردي جدا تو براي وصل کردن آمدي يا براي فصل کردن آمدي تا تواني پا منه اندر فراق ابغض الاشياء عندي الطلاق هر کسي را سيرتي بنهاده ام هر کسي را اصطلاحي داده ام در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم ما بري از پاک و ناپاکي همه از گرانجاني و چالاکي همه من نکردم امر تا سودي کنم بلک تا بر بندگان جودي کنم هندوان را اصطلاح هند مدح سنديان را اصطلاح سند مدح من نگردم پاک از تسبيحشان پاک هم ايشان شوند و درفشان ما زبان را ننگريم و قال را ما روان را بنگريم و حال را ناظر قلبيم اگر خاشع بود گرچه گفت لفظ ناخاضع رود زانک دل جوهر بود گفتن عرض پس طفيل آمد عرض جوهر غرض چند ازين الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز آتشي از عشق در جان بر فروز سر بسر فکر و عبارت را بسوز موسيا آداب دانان ديگرند سوخته جان و روانان ديگرند عاشقان را هر نفس سوزيدنيست بر ده ويران خراج و عشر نيست گر خطا گويد ورا خاطي مگو گر بود پر خون شهيد او را مشو خون شهيدان را ز آب اوليترست اين خطا را صد صواب اوليترست در درون کعبه رسم قبله نيست چه غم از غواص را پاچيله نيست تو ز سرمستان قلاوزي مجو جامه چاکان را چه فرمايي رفو ملت عشق از همه دينها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست لعل را گر مهر نبود باک نيست عشق در درياي غم غمناک نيست **** دکلماتور: عبدالله شادان RumiBalkhi.Com
زبعد ما نه غزل ني قصيده ميماند زخامها دو سه اشک چکيده ميماند چمن بخاطر وحشت رسيده ميماند بساط غنچه بدامان چيده ميماند ثبات عيش که دارد که چون پر طاوس جهان بشوخي رنگ پريده ميماند شرار ثابت و سياره دام فرصت کيست فلک بکاغذ آتش رسيده ميماند کجا بريم غبار جنون که صحرا هم زگردباد بدامان چيده ميماند زغنچه دل بلبل سراغ پيکان گير که شاخ گل بکمان کشيده ميماند بغير عيب خودم زين چمن نماند بياد گلي که ميدمد از خود بديده ميماند قدح ببزم تو يارب سر بريده کيست که شيشه هم بگلوي بريده ميماند غرور آينه خجلت است پيران را کمان زسرکشي خود خميده ميماند هجوم فيض در آغوش ناتوانيهاست شکست رنگ بصبح دميده ميماند درين چمن بچه وحشت شکسته ئي دامن که ميروي تو و رنگ پريده ميماند بنام محض قناعت کن از نشان عدم دهان يار بحرف شنيده ميماند زسينه گر نفسي بيتو ميکشد بيدل بدود از دل آتش کشيده ميماند **** RumiBalkhi.Com
من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو پيش من جز سخن شمع و شکر هيچ مگو سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو ور از اين بي خبري رنج مبر هيچ مگو دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت آمدم نعره مزن جامه مدر هيچ مگو گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت سر بجنبان که بلي جز که به سر هيچ مگو قمري جان صفتي در ره دل پيدا شد در ره دل چه لطيف است سفر هيچ مگو گفتم اي دل چه مه ست اين دل اشارت مي کرد که نه اندازه توست اين بگذر هيچ مگو گفتم اين روي فرشته ست عجب يا بشر است گفت اين غير فرشته ست و بشر هيچ مگو گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو اي نشسته تو در اين خانه پرنقش و خيال خيز از اين خانه برو رخت ببر هيچ مگو گفتم اي دل پدري کن نه که اين وصف خداست گفت اين هست ولي جان پدر هيچ مگو **** دکلماتور: میلاد شریف و فوزیه مترا RumiBalkhi.Com
پوشيده چون جان مي روي اندر ميان جان من سرو خرامان مني اي رونق بستان من چون مي روي بي من مرو اي جان جان بي تن مرو وز چشم من بيرون مشو اي مشعله تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دريا بگذرم چون دلبرانه بنگري در جان سرگردان من تا آمدي اندر برم شد کفر و ايمان چاکرم اي ديدن تو دين من وي روي تو ايمان من بي پا و سر کردي مرا بي خواب و خور کردي مرا در پيش يعقوب اندرآ اي يوسف کنعان من از لطف تو چون جان شدم وز خويشتن پنهان شدم اي هست تو پنهان شده در هستي پنهان من گل جامه در از دست تو وي چشم نرگس مست تو اي شاخه ها آبست تو وي باغ بي پايان من يک لحظه داغم مي کشي يک دم به باغم مي کشي پيش چراغم مي کشي تا وا شود چشمان من اي جان پيش از جان ها وي کان پيش از کان ها اي آن بيش از آن ها اي آن من اي آن من چون منزل ما خاک نيست گر تن بريزد باک نيست انديشه ام افلاک نيست اي وصل تو کيوان من بر ياد روي ماه من باشد فغان و آه من بر بوي شاهنشاه من هر لحظه اي حيران من اي جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشيدت جدا بي تو چرا باشد چرا اي اصل چارارکان من اي شه صلاح الدين من ره دان من ره بين من اي فارغ از تمکين من اي برتر از امکان من **** دکلماتور: فوزیه مترا **** RumiBalkhi.Com
اي خدا اين وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد اين مستان و اين بستان مکن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکين و سرگردان مکن بر درختي کآشيان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پران مکن جمع و شمع خويش را برهم مزن دشمنان را کور کن شادان مکن گر چه دزدان خصم روز روشنند آنچ مي خواهد دل ايشان مکن کعبه اقبال اين حلقه است و بس کعبه اوميد را ويران مکن اين طناب خيمه را برهم مزن خيمه توست آخر اي سلطان مکن نيست در عالم ز هجران تلختر هرچ خواهي کن وليکن آن مکن *** RumiBalkhi.Com
loading
Comments (3)

Jamshid Oveisi

excellent

Apr 15th
Reply (1)

RumiBalkhi.Com

Please Like & Share Our Page! Visit Us: RumiBalkhi.Com Download Our Android Apps: https://play.google.com/store/apps/details?id=com.rumibalkhi

Sep 29th
Reply
loading
Download from Google Play
Download from App Store