Claim Ownership

Author:

Subscribed: 0Played: 0
Share

Description

 Episodes
Reverse
«زرافه بزرگ‌تر است یا فیل؟»، «چرا قیافه‌ام زشت‌تر شده؟»، «تابه‌حال کسی عاشقت شده؟» این جملاتِ نسبتاً مسخره هیچ وجه اشتراکی ندارند، جز اینکه همه‌شان نوعی پرسش‌اند. یکسری امور در زندگی ما مثل خورشید روشن‌اند، اما وقتی از چیستی‌شان سؤال می‌کنیم، در ابهامی رازآلود فرومی‌روند. «پرسش» هم از این دست چیزهاست. واقعاً پرسش چیست و ما در حین پرسیدن چه کار می‌کنیم؟ لنی واتسون روی بیش از پنج‌هزار نفر تحقیق کرده و به پاسخی رسیده که با پاسخ فیلسوفان و زبان‌شناسان تفاوتی جدی دارد.
به چند فیلم و سریالی کمدی‌ای که اخیراً دیده‌اید فکر کنید و نقشِ پدرها را در آن‌ها به یاد بیاورید. تصویر رایجی که احتمالاً به ذهنتان می‌آید چنین چیزی است: آدمی بی‌کفایت، احمق، با رفتارهای بچه‌گانه، نصیحت‌های بی‌ثمر و وسواس‌های خنده‌دار. کسی که از مدیریت زندگی‌اش عاجز است و همه از دستش عذاب می‌کشند. تحقیقی جدید نشان می‌دهد در کمدی‌های امروزی پدرها بیش از همیشه مسخره می‌شوند، در حالی که در واقعیت بیشتر از همیشه برای خانواده‌هایشان وقت می‌گذارند. چرا؟
بدترین اتفاقات می‌تواند در زیباترین روزها بیفتد. بدترین اتفاق برای خانوادۀ من در یک روز تابستانی عالی رخ داد. دخترم را از کمپ سوار کرده بودیم و داشتیم تصمیم می‌گرفتیم که بهتر است برای ناهار به رستورانی ارزان برویم یا ساندویچی. یادم نیست کدام را انتخاب کردیم. چیزی که یادم است این است: پزشکان بارها و بارها مرا بیدار می‌کنند و سؤالاتی تکراری می‌پرسند. آن‌ها می‌گویند «تو تصادف کرده‌ای». هنا شنک، که همیشه به هوشش افتخار می‌کرد، از این می‌گوید که یک «اتفاق» چطور او را به فردی تبدیل کرد که به زحمت از پس امورات خودش برمی‌آید.
آدم‌های مؤدب و متشخص در توکیو هیچ‌گاه انعام نمی‌دهند. در نیویورک میزان تشخص افراد را می‌توانی از مقداری که انعام می‌دهند بفهمی. نگاه مثبت یا منفی به انعام در جوامع مختلف به مولفه‌های فرهنگی، اقتصادی و تاریخی متعددی بستگی دارد، اما به هر ترتیب شاید انسانی‌ترین بخش رستوران‌رَوی در دنیای امروز ما همین باشد. اینکه به اختیار خود با دادن انعام دیگری را هم در لذتت شریک و غذا خوردن را به چیزی بیش از یک مبادلۀ تجاری تبدیل می‌کنی.
سوکی کیم تنها نویسنده‌ای است که توانسته به کرۀ شمالی برود و تحت عنوان مدرس زبان انگلیسی در میان ساکنان این کشور زندگی کند و مشغول روزنامه‌نگاری تحقیقی بشود. دورۀ کار او در پیونگ یانگ تحت نظارت کامل و وحشت مطلق تمام می‌شود و ماحصل سفر او کتابی می‌شود که امروزه او را به آن می‌شناسند. کیم این روزها در هر جایی که سخنرانی می‎‌کند همه شجاعتش را می‌ستایند. اما خودش فکر می‌کند دلیل دیگری او را به‌سوی کره شمالی کشانده؛ دلیلی که به دوران کودکی‌اش برمی‌گردد و او را شبیه همان ساکنان سرزمین تاریکی کرده است.
خیلی‌ها دلیل موفقیت مدیران برجسته را اصالتشان می‌دانند. آن‌ها به این دلیل موفق‌اند که «خود»شان هستند. بااین‌حال این تأکید روی خود واقعی گاهی می‌تواند از یک مدیر موجودی متکبر و یک‌دنده بسازد که تصور می‌کند همه باید خودشان را شبیه او کنند. هرمینیا ایبارا، استاد رفتار سازمانی مدرسۀ کسب‌وکار لندن، از مرز باریک بین اصالت و انعطاف‌پذیری سخن می‌گوید، از اینکه چطور یک رهبرِ اصیل هم می‌تواند خودش باشد و هم رفتارش را با کارکنانش هماهنگ سازد.
۲۵ سال پیش، یک طراح ابررایانه ساعتی طراحی کرد که قرار بود ده‌هزار سال عمر کند، عقربه‌هایش به‌جای ثانیه‌ها سده‌ها را نشان بدهد و صدای کوکش هر هزار سال یک‌بار بلند شود. چه کاری بیهوده‌تر از این؟ آن‌هم در عصری که سرعت تغییرات دغدغۀ گذشته و آینده را بی‌اهمیت کرده است. وقتی هر لحظه تغییر می‌کنی، چرا باید گذشته را جدی بگیری و برای آینده برنامه‌ریزی کنی؟ اما مگان اوگبلین توضیح می‌دهد که چرا این ساعت به‌اندازۀ اهرام ثلاثه و برج‌های بابل مهم است و چرا جف بیزوس آن را به قیمت گزافی خریده است.
حدود دویست‌سالی می‌شود که بین انسان و کارهایش شکافی عمیق افتاده. اما اندازۀ این شکاف به‌قدر یک دکمه است. پیش‌تر، انسان‌ها بی‌واسطه در متن کارشان حضور داشتند و با لمس اشیای اطراف جهان را تغییر می‌دادند. اما حالا چه؟ به کارهای روزمره‌تان نگاه کنید: در آسانسور، دکمه‌ای می‌زنیم و بالا می‌رویم. دکمه‌های کیبورد را فشار می‌دهیم و متنی نوشته می‌شود. حتی برای ابراز علاقه و نفرت هم به دکمه محتاجیم: لایک‌ها دکمه‌اند و بمب‌های اتم با دکمه پرتاب می‌شوند. دکمه‌ها چگونه معنای زندگی‌مان را تغییر داده‌اند؟
نوجوان‌ها همیشه کارهای عجیب‌و‌غریب می‌کنند؛ خودشان را از بلندی در آب‌های کم‌عمق می‌اندازند، رانندگی پرخطر می‌کنند و وارد دعواها و روابط عاطفی نامتعارف می‌شوند. بعضی از بزرگ‌ترها این حرکات را ناشی از نیروی جوانی می‌دانند و بعضی دیگر خامی و بی‌تجربگی‌ نوجوانان را دلیل رفتارهای نسنجیده‌شان عنوان می‌کنند. اما تحقیقات عصب‌شناختی جدید، با ارجاع به مراحل تکاملی بشر، پرده از حقایقی برداشته‌اند که شاید پای فیزیولوژی مغز نوجوانان را به میان بیاورد.
جست‌وجو برای یافتن خودِ حقیقی طرحی به درازای تاریخ است، اما امروز بیش از همیشه به دغدغه‌ای همگانی بدل شده است. در دورۀ فراگیری شبکه‌های اجتماعی، برداشتی که از اصالت رواج یافته ما را در نوعی خلأ خودخواسته گرفتار می‌کند، و حرکت را از ما دریغ می‌کند. مفهوم بدلیِ اصالت ما را در ملغمه‌ای از خودشیفتگی افسارگسیخته و همرنگی منفعلانه با جماعت گرفتار کرده است. شاید آگاهی تاریخی به سرچشمۀ دو آرمان اصالت و آزادی بتواند ما را از این دام نجات دهد.
در دسامبر ۱۹۹۵ جوانی ۲۸ ساله به نام پی‏‌یر امیدیار وب‌سایت آوکشن‏‌وب را ساخت. در این وب‌سایت مردم بدون واسطه خرید و فروش می‌‏کردند. آوکشن‏‌وب به‌‏سرعت محبوب شد و درآمد ماهانۀ آن به ۱۰هزار دلار رسید. امیدیار سال بعد نام وب‌سایتش را به ای‌‏بِی تغییر داد و به این ترتیب یکی از اولین‏ شرکت‌های بزرگ اینترنتی را به‌وجود آورد. بعد، سال ۲۰۰۰ و سقوط ارزش سهام شرکت‌های اینترنتی فرارسید و بسیاری از استارتاپ‎‌های آن دوره را ورشکست کرد. اما ای‏‌بِی با ایده‏‌ای انقلابی از این سقوط جان سالم به در برد و بعدها زمینه‏‌سازِ ظهور غول‏‌هایی چون گوگل، فیسبوک و آمازون شد. آن ایدۀ انقلابی چه بود و چگونه ای‏بی را در بحبوحۀ ورشکستگیِ رقبا نجات داد؟
نهضت هندی‌ها علیه استعمار انگلستان به پیروزی انجامید، اما ستم، نابرابری و فقر به پایان نرسید. نظام کاستی در قانون برچیده شد، ولی فرهنگ مردم آن را کنار نمی‌گذاشت، در واقع، هنوز هم کنار نگذاشته است. این‌ها را سوجاتا گیدلا، زنی هندی که در خانواده‌ای نجس به دنیا آمده، بهتر از هر کسی می‌داند. او در کتاب خیره‌کننده‌اش داستان مردمی را روایت می‌کند که عمرشان را به پای برابری گذاشتند، اما فهمیدند مورچه‌هایی هستند در میان فیل‌ها.
وقتی داروین می‌خواست ازدواج کند، تصویر خیال‌انگیزی در ذهن داشت: «همسری خوب و مهربان که روی مبل نشسته، آتشی که روشن است، و شاید موسیقی و کتابی هم در کار باشد». به همین اندازه کارتونی و غیرواقعی. اما می‌شود پرسید: مگر چه کار دیگری از دستش برمی‌آمد؟ مگر ما آدم‌ها پیش از اینکه کارهای بزرگ را واقعاً تجربه کنیم، چقدر می‌توانیم هزینه‌فایده‌شان را سبک‌سنگین کنیم؟ و حتی بیشتر از آن: چه می‌دانیم در آینده چه چیزی می‌تواند اوضاع را بهتر کند؟
در دنیای امروز، که تبلیغات و رسانه‏‌های اجتماعی همۀ آگاهی‏‌مان را فراگرفته و همواره آنچه داریم را در سایۀ آنچه می‌توانستیم داشته باشیم ارزش‌گذاری می‏‌کنیم، جستجوی همسرِ بهتر نیز وسوسه‏‌انگیز شده است. شریک عاطفی‏‌مان را دائم ارزیابی می‏‌کنیم تا مبادا زندگی ایدئالی را که منتظرش هستیم از دست بدهیم؛ زندگی‏‌ایی توأم با خوشبختی و رشد شخصی. با وجود آن‏که محتمل است پایان این جستجوی طولانیْ رابطۀ عاطفی عمیق‌‏تری باشد، آیا نمی‌توان صرفا با ایفای هرچه‏‌بهترِ نقش همسری به خوشبختی رسید؟
اگر در فضای عمومی به ما حمله کنند، تکلیف دوستانمان چیست؟ اگنس کالارد می‌گوید شاید بهترین راه این است که هیچ چیز نگویند. او می‌نویسد: «یک دهه قبل که فیلسوفی عمومی نبودم و فقط برای گروه اندکی از دانشگاهیان می‌نوشتم، هرگز به ذهنم نمی‌رسید چنین سؤالی از خود بپرسم. اما اوضاع حالا تغییر کرده است. این روزها، هر کس که چهره‌ای عمومی دارد باید این احتمال را هم مدنظر داشته باشد که حیثیتش بر باد برود.»
جنگ روسیه در اوکراین با شگفتی‌های بسیاری همراه بوده است. ولی بزرگ‌ترین آن‌ها این بود که اصلاً اتفاق افتاد. سال گذشته، روسیه در صلح و درگیر یک اقتصاد پیچیدۀ جهانی بود. آیا واقعاً روابط تجاری را کنار خواهد گذاشت، فقط برای گسترش قلمرویی که به قدر کافی گسترده هست؟ به‌رغم هشدارهای فراوان، از جمله از سوی خود ولادیمیر پوتین، باز هم این تهاجم شوکه‌کننده بود. دسته‌ای از نویسندگان که خودشان را متخصصان ژئوپلیتیک می‌دانند، می‌گویند این جنگ پیش‌بینی‌پذیر و اجتناب‌ناپذیر بوده است. آیا حق با آن‌هاست؟
اوضاع رسانه‌های اجتماعی چندان خوب نیست و همه‌چیز دربارۀ شیوۀ فعالیت آن‌ها ناگهان مورد بحث و تردید قرار گرفته است. منتقدان مدام از این می‌گویند که رسانه‌های اجتماعی حریم خصوصی کاربران را نقض می‌کنند و اطلاعاتشان را به شرکت‌های دیگر می‌فروشند. یا اینکه با ترفندهای الگوریتمی اخبار را دستکاری می‌کنند و بین مردم تفرقه می‌اندازند و دموکراسی را تضعیف می‌کنند. اگر این رفتارهای رسانه‌های اجتماعی نادرست هستند پس آن‌ها باید چه کنند؟ چه خبرهایی را باید منتشر کنند؟ الگوی کسب‌و‌کارشان باید چگونه باشد؟ اصلاً نقش اجتماعی‌شان باید چه باشد؟ پاسخ این پرسش‌ها را باید در مفهوم «حوزۀ عمومیِ» یورگن هابرماس، فیلسوف آلمانی، یافت؛ آنجا که می‌گوید تاریخ حوزۀ عمومیِ جهان غرب ریشه در یک سنت خاص دارد: کافه‌های قدیم اروپا.
شیطنت عموماً رفتاری نادرست تلقی می‌‏گردد و کسانی که شیطنت می‏‌کنند تنبیه می‌‏شوند. ولی وقتی داستانِ شیطنت‏‏‌کاری‏‌های برخی افراد را می‏‌شنویم لبخند می‌‏زنیم و هوش و جسارتشان را می‌‏ستاییم؛ مثل داستان دیدار اسکندر با دیوژنِ فیلسوف که اسکندر به او گفته بود هر آرزویی داشته باشد برآورده می‌‏کند و فیلسوف، که ظاهراً در آفتاب لمیده بود، پاسخ می‏‌دهد «آرزویم این است از جلوی نور بروی کنار». چرا شیطنتِ دیوژن را تحسین می‏‌کنیم و به رفتار تحقیرآمیز او با اسکندر می‏‌خندیم؟ آیا ممکن است در شیطنتْ نوع خاصی از فضیلت نهفته باشد و افراد اهل شیطنت سزاوار ستایش‏ باشند؟
کمال‌گرایانِ دیگرمحور خودشان را کامل و دیگران را ناقص می‌بینند. در این نوع کمال‌گرایی، فرد توقعات غیرواقعی‌اش را در بیرون از خود جست‌وجو می‌کند، مثلاً در همسرش، همکارانش و در فرزندانش و وقتی زندگی آن‌طور که انتظار دارد پیش نمی‌رود، این برداشت‌ها تبدیل می‌شوند به اتهام‌زنی: «کاش این کار را درست انجام داده بودی، آن وقت خوشحال‌تر بودم» یا «مشکل من نیستم، تویی». اما روان‌شناسان می‌گویند در پسِ کمال‌گرایی دیگرمحور ناامنی و معمولاً خودشیفتگی نهفته است. کمال‌گرایی دیگرمحور چیست و چطور هم‌زمان به والدین و فرزندان آسیب می‌رساند؟
در انگلستان خلیجی هست که نوجوان‌‏ها علاقه دارند از روی دیوارۀ بیست‌متری‌اش شیرجه بزنند. متأسفانه هر سال تعداد زیادی از این نوجوان‌ها به دلیل برخورد با صخره‌های کف آب می‌میرند یا به‌شدت مجروح می‌شوند. همچنین گهگاه می‌شنویم نوجوان‌ها خودزنی می‌کنند یا سراغ مواد و روابط عجیب‌غریب می‌روند. بعضی‌ها می‌گویند این کارها ناشی از جو دوستانِ هم‌سن‎‌و‌سال است و برخی دیگر این‌ها را فرصت‌هایی برای تخلیۀ هیجانات می‌دانند. این‌جور حرف‌ها کمی خیال پدر و مادرها را راحت می‌کند، اما این‌طور که پیداست همۀ ماجرا جو و تخلیۀ هیجان نیست و پای نظام آموزشی مدارس و خودِ جامعه در میان است.
Comments (507)

A.saeed

عالی هستید گروه ترجمان

Feb 25th
Reply

yeganeh

عالی بود کاش همه کتاب را میخواندید

Feb 23rd
Reply

Gohar Modarresi

لطفا در انتخاب تیتر بیشتر دقت کنید ترجمان عزیز من همش منتظر جواب «چرا» بودم، ولی اصلا جوابی وجود نداره، فقط یه تعداد امار و تحقیق بود مه دائم همین تیتر رو تکرار میکرد، بدون جواب

Feb 21st
Reply

MHMD MERIKHI

چقدر گویندگی رو مخی داشت. مشکل از شخص گوینده نبود. فقط باید از کلیشه‌های گویندگی دور شی دختر.

Feb 20th
Reply

khosro khosravi

چطور می‌شود با صدای زیبا، انقدر منقطع ، اخبارگونه و بدون احساس خواند؟ راحت است این اپیزود را بشنوید

Feb 20th
Reply

🌬 Samira ...

متاسفانه جواب چرایی رو متوجه نشدم فقط فهمیدم که پدرها نسبت به گذشته والد بهتری بودن

Feb 18th
Reply

Mohsen Harami

تکان دهنده و بسیار شنیدنی بود

Feb 11th
Reply

SiavasH

مُثابه؟!!! واقعاً؟!

Feb 8th
Reply

zeinab rahimi

به به ترکیب صدای جناب سلطان زاده و متون ترجمه شده ترجمان عالیه

Jan 31st
Reply

ali saberi

ساده روان و مفید

Jan 27th
Reply

ساسان

این روزها، هر کس چهره‌ای عمومی دارد باید این احتمال را هم مد نظر داشته باشد که حیثیتش بر باد برود. + شوهر عاقلم چیزی را می‌دید که من نمی‌دیدم، اینکه در این جنگ «برنده» وجود ندارد؛ هرگونه دفاع و هرگونه موضع‌گیری فقط به جنگ دامن می‌زند و کشمکش را تداوم می‌بخشد. + بعضی از افرادی را که علیه من فعالیت تحریک‌آمیز می‌کردند می‌شناسم. آدم‌های بدی نیستند؛

Jan 1st
Reply (7)

وحید فرشیدپور

🙏

Jan 1st
Reply

Aryo1

پیش فرض نویسنده در یکی دانستن منافع کشوری به نام روسیه با منافع دیکتاتور روسیه پوتین پاشنه آشیل مقاله است.

Dec 28th
Reply

Aryo1

حالا میشه مصوبه فوق محرمانه وزارت کشور در محدود کردن کافه ها در اطراف مدارس و دانشگاه ها فهمید😏

Dec 25th
Reply

Hasani

ممنون از شما هم موضوع اپیزود عالی بود هم خوانایش دلنشین.. چون من هم یه خیال بافم بسیار لذت بردم فهمیدم تو این دنیا تنها نیستم از حالا از رویا بافی به جای شرمگین بودن لذت میبرم

Dec 19th
Reply

Mahdi alavi

سلام موضوع خوبی بود فقط بنظر من چند دقیقه اول و چند دقیقه آخر بیشتر به موضوع ربط داشتن و یک بخش وسط، هم مطالب یکم سخت بود و هم خیلی مرتبط نمی‌شد.

Dec 16th
Reply

Erfan H

مترجم این مقاله رو زنده میخام🤬

Dec 15th
Reply

Amir farhoudi

درود بر شما؛ خیلی به موقع گوش دادم 👌🏾

Dec 8th
Reply (3)

Hani Ghafari

چه جالب تصمیم داشتم یه روز بنویسم راجع بهش ۲۴ سال سیگار کشیدم درست از دوم دبیرستان هر روز روزی یک پاکت هیچ مشکل تنفسی حادی هم حس نکردم هیچ وقت ولی نمیدونم چرا ولی درست از همون سال اول ازش خسته شده بودم دوست داشتم نباشه ولی نمیشد نمی‌تونستم سخت بهم چسبیده بود همه جا باهام بود و جالبه که همیشه وفادار موندم من یه وینیستونی سر سخت بودم یه وقتایی لایت یه وقتایی قرمز ولی یه روز تو تابستون نمیدونم چی شد ولی فک کنم همینه من سهمم رو تموم کردم و دیگه نمی‌کشم الان که این مطلب رو می‌نویسم درست ۱۱۳ روز شد

Dec 2nd
Reply (1)

مهشید ابتکار

عالی بود🙏👏

Dec 1st
Reply
Download from Google Play
Download from App Store