Discoverنقاشی خیال با شعر
نقاشی خیال با شعر

نقاشی خیال با شعر

Author: Gholamreza Aminian

Subscribed: 148Played: 7,748
Share

Description

دریچه‌ای گشودام تا ببینی جهان پر آشوب مرا، رقص حنجره‌ام با غبارهای ذهن مرا، ترک برداشتن بغض‌های مرا، ریختن اشکهای مرا، رویای مرا و مرا ©
106 Episodes
Reverse
گفته بودم

گفته بودم

2026-10-1402:00

گفته بودم دوستت دارم،اما نگفته بودم چرا.با یک قصه می‌گویم.روزی مردیبالای کوهی رفت.هوا خیلی دل‌انگیز بود،مه همه‌جا را پوشانده بود.مرد گُمان کرد،به آرزویش رسیده است.اما وقتی که مه کنار رفت،تا چشم کار می‌کرد،پر از قله بود.مرد خسته‌تر،از کوه پایین آمد.در راه،صدایی شنید؛بچه‌های ده بودند،بلند می‌خندیدند،روی درختی،تنها چند متر بالاتر.از وقتی تو آمدی،من هم بالای درخت نشسته‌ام.
نیمه شرقی

نیمه شرقی

2026-10-0702:44

در قامتت،در باورت،در انحنای صورتت،یک حقیقت،یک امانت،یک کوله‌بار،یک ققنوسِ بیدار.این نیمهٔ شرقی،این یاقوتِ پنهانپشت حصارهای ابری،این بودای ایرانی،این جلوهٔ خدایان یونانی،این شکوهِ اهورایی.انگار دائم جرقه می‌زند،تندتند ورق می‌زند،خاطراتِ جمعی رابالا می‌زند.کدام کارگهی گِل گرفته تو را؟کدام دستی کشیده تو را؟کدام گلویی در تو دمیدهکه چنین ایستاده‌ای،ققنوس‌وار؟دست‌هایت به شکل پرواز،تنت در چرخش،سرت رها،شعر و آواز.نمی‌دانم نامت را،نمی‌دانم رمزِ لبانِ بسته‌ات را،نمی‌توانم در خیالمجا دهم تو را.تو باید یاری کنی مرا،تو باید از شک به یقینبرسانی مرا.در آغوشت بگیری،مثل خودت،برهانی مرا.من،تنها می‌توانمدستانم رابه سوی تودراز کنم.
من آمدم

من آمدم

2026-10-0402:59

بگو،بخند،بگو و بخند!بگیر،ببند،بگیر و ببند!پاشو،برو،کجا برم؟!جایی رو ندارمکه برم.کسی رو هم ندارمکه بگم:«من اومدم.»«من آمدم»از آن واژه‌های غریب ا‌ست؛به ارث پدری می‌ماند؛غریب برای اوکه سهمی ندارد.برای کسی هم که منتظرِ جواب نمی‌شود،«من آمدم»خودِ خانهٔ امن است.مثل سفرهٔ غذایی کهتا تو نیایی،پهن نمی‌شود.یادم نیستگفتم «من آمدم» یا نه؛فقط خاطرم هستدویدم تو،به اشتیاقِ آغوشو بوی آشنا.مثل انتظار مشتری دایمیاز کافه‌داربرای همان قهوهٔ همیشگی‌اش،و عاشقی منتظردر خانه‌ای محقر و کاه‌گلی،با سقفی از تیرهای چوبیو دیوارهای سفید گچی.برای پخت یک نان خوشمزه،مگر چیزی جز مقداریآرد وآب وکمی نمکلازم است؟او رفت،بی‌آن‌که منتظری داشته باشد؛با دلی پرو چشمانی تر.ترس؟!برای او که چیزی ندارد،تنها دارایی‌اشسهم ترسی‌ستکه ندارد.آری، رفت.چه شد،سؤالِ ما نیست.سؤالِ ما بیش از این‌هاست:«داشتنِ سهم کوچکی از زندگی!»
تنگه

تنگه

2026-09-2302:43

میان دو کوه،میان فرسایشِ دو روح،دشتی‌ست.در میان دشت، دره‌ای،در دره، تنگه‌ای،و در تنگه، آبی‌ست روان.بیا لحظه‌ای را با مندر این تنگه درنگ کن.دستی بر آبش بزن،حس لحظه‌ات را فریاد بزن،بگو:«چه خنک است.»نگران چیزی نباش،کسی دور و بر ما نیست.این هم کار فراعنه نیست،کارِ یک شب و دو شب هم نیست؛ثمره‌ی یک جنگ استدر گذر میلیون‌ها سال،میان دو قطب،دو نیرو؛خشم و قهر سنگ از یک سو،و نرمی و مهر آب از سوی دیگر.یک چشم، خنده،یک چشم، گریه،و زنیاز تنگه‌ایبچه‌ای می‌زاید.میوه‌ی عشق یک شکل نیست؛گاهی در حرکتِ یک شن،گاهی در لرزشِ دستانیاز کهولتِ سن.به دیواره‌های دو طرفت نگاه کن.حالا، سرت را رو به بالا کن.آبی‌ست!و زیر پایت آبی‌ست،و این تصادفی نیست. بیا نزدیک بنشین.بگذار ساعتی را با همسکوت کنیم. بگذار ما هماز صلح تنگهسهمی داشته باشیم. اگر خورشید رفتاگر تاریک شدنترس. نگران نباشاگر سرما از تن ما بالا رفت. تا چشم بر هم زنی،فرصت تمام می‌شودو جهان خالی از من و تو.اما لحظه‌ سکوت‌مان،وقتی دستان هم راگرفته بودیم،تا ابد باقی خواهد ماند؛درست مثل بوی تو،درست مثل خوابدر چشمان تو. ‌
اولین باری که دیدمت،یک روزِ معمولی بود؛جایی در این بازارِ مکاره،اتفاق کوچکی رقم خورد.تن ما به هم خورد،تو خندیدی،موهایت ریخت روی صورت،نقاب زد به تو.تا تو کنار زنی،زمینی که یک عمر بایر بودو رنگ آب به خود ندیده بود،یکباره به جوشش افتادتا از نو دیدمت؛ باز.انگشتانِ استخوانی،ناخن‌های بلند،شکوفه‌ای بهاری،گونه‌های کشیده،غروب پاییزی،موهای شاد،نوک مدادی،و چشمانی که داد می‌زدند:اگر در این خانه شور است،صاحبش یک مجنون است.انگار کسی شکسته بود نور را؛جعبه‌ی مدادهای رنگیکه در بچگی نداشتم،ریخته بودند روی زمین.رهگذرها همه کور،جمعِ رنگ‌ها جور.گفتی: «ببخشید آقا، حواسم نبود.»بعد مثل قطاریاز قابم بیرون شدی،من افتادماز بام به دام.بی‌دانه، رام،تا کسی زد بر شانه‌ام:«چرا نمی‌روی، آقا؟چیزیت شده؟»تازه از آن روز فهمیدمشکلِ نان سنگک را؛گوش‌های به صلیب کشیده‌شدهدر دکانِ نانوا را.و علف‌هاییکه دیگر سلام می‌دادند؛انگار همه،تا می‌دیدند با رنگ آشنایی،خبر از گمشده‌ تومی‌دادند.بعد از آن،دیگر بنده‌ی یک رنگ نشدم.دوره‌گردی شده پیشه‌ام؛هر روز دنبالِ جعبه مدادم می‌گردم.دیگر هیچ روزم معمولی نیست؛تکه‌هایم هنوز جمع نیست.از هر کس هم می‌پرسم،باز می‌گوید:«چیزیت شده؟»
loading
Comments