Discoverزندگی نامه یک انسان معمولی
زندگی نامه یک انسان معمولی
Claim Ownership

زندگی نامه یک انسان معمولی

Author: Mediseh Bathaei

Subscribed: 94Played: 2,345
Share

Description

.این پادکست، خاطره نویسی یک دختر معمولیه که از زندگی معمولی ترش، نوشته
این اتفاق ها می تونه واقعی و یا رویا باشه و اون لحظه ی بیدار شدن از خوابه که مرز بین رویا و واقعیت کمه..
10 Episodes
Reverse
به چشمان آبی اش خیره شدم. نمیتونم چشم از چشمانش بردارم. مگسی که در اتاق میچرخید هم حتی حواسم را از چشم هایش نمیگرفت. مگس نزدیک و نزدیک تر میشد به چشم های او . اما فیبی حتی مگس را هم نمیپراند و از خود دور نمی کرد. گفت فکرهای بد و منفی مثل این مگس ها هستند. میایند و توجه تو را از تو میگیرند. و این طبیعت آنها است. تو با آنها درگیر می شوی و می خواهی دورشان کنی، درست همان زمان که درگیر شده ای متوجه میشوی که حالا مدتهاست داری مگس میپرانی و بیشتر وقت ها هم یادت نمی آید قبل از آن چه کار میکردی. به همین راحتی. بعد از من پرسید خوبی؟ گفتم آره یه کم چشم هام خشک شدند. گفت هیچ اشکالی نداره اگه گریه کنی. اسرار کردم به خاطر خشکی هواست و خوبم. لبخند زد و گفت ساعت ده تو معبد اولین مدیتیشن رو شروع میکنیم. و این اولین و بهترین نیم ساعتی بود که من به دیوار سفید روبروم خیره شده بودم.کم کم این دیوار سفید شد در ورودی به سرزمین عجایب. و تازه از اونجا وارد یک جاده ی جدید شدم. جاده ی سفید و صاف. موندم بین من بودن و نبودن. بین فروتن بودن و غرورم. بین نشون دادن و ندادن. از اون جایی که اومدم یاد گرفتم هرجا میرم این من رو بزارم پشت در و بعد وارد بشم. فرقی هم نمیکنه کجا. این جایی که هستم ولی میگه من ات رو از اون چیزی که هست هم بزرگتر نشون بده. والا کارهات جلو نمیره. البته این جا و اونجا نداره انگار دیگه. این و یک روز دیگه به رونت فیبی گفتم.  چشمای آبیش برق زد و گفت باید بگردی تو خودت وسط اش رو پیدا کنی. گفت تو که نمیخوای بیای بشینی گوشه ی معبد زندگی کنی، بگرد ببین کجا زیاد من داری و کجا کم بعد قاطیش کن تا تعادل پیدا کنی.  آخر هم گفت تو داری میای اینجا که بتونی اون بیرون بهتر زندگی کنی. بعد هم پیشبندش رو در آورد و گفت ظرف ها با تو امروز و از در بیرون رفت و پشت سرش مولانا و سهروردی و شمس و دیدم که یکی یکی از آشپزخونه بیرون رفتند. اون روز حتی ظرف شدن رو هم یه جور دیگه نگاه میکردم. خود زندگی بود. صدای لیز خوردن دستم رو ظرف های شسته شده ‌ مثل صدای بلبل بود. تو کله ام یه شمع روشن شده بود، خیلی ساده خیلی روشن. بدن ام تاب این ذوق بی انتها رو نداشت. لگن آب های کثیف از ظرف های شسته را برداشتم و به حیاط رفتم و آب را ریختم پای گل ها و کاکتوس ها. بهار بعدی کاکتوس ها پر گل بود و تابستون پر از میوه. 
اگر باز سوار ماشینی شوم، اینبار مرا میبرد درست وسط حیاط خانه ی پدری پر خاطره که هنوز خواب هایم را وسط حوض آبی اش میبینم. همانجا که قالی ای هم اندازه ی کودکی هایم پهن میکردم و رویاهام رو مینوشتم. آن زمان هر داستانی که می خواندم و آخرش را دوست نداشتم ، دوباره با پایان باب میلم از سر مینوشتم. اولین داستان های کودکی ام را اینگونه نوشتم. آدم های دوست داشتنی داستان هایی که می خواندم را دوباره زنده میکردم و برایشان یک جاده ی جدید میکشیدم. میگذاشتم شان توی راه این جاده ی بی انتها. به خیالم کار درستی میکردم. چه دلیلی داشت مرگ؟ وقتی من انقدر جوان بودم. مرگ و رفتن کسانی که دوستشان داشتم را اینگونه برای همیشه به تعویق می انداختم. هنوز هم این آدم ها توی دست نوشته های من در انباری خانه یمان با خوبی و خوشی زندگی میکنند. از اسکارلت گرفته تا جویی زنان کوچک و آرزوهای بزرگ.  توی جاده ی کودکی اولین کتابی که خواندم ، دختر کبریت فروش یود. داستان دختر معمولی که کتابش را درست به خاطر دارم. وقتی من و خواهر و برادرم اجازه پیدا کرده بودیم در یک روز زمستانی برای خود یک اسباب بازی انتخاب کنیم. برادرم یک ماشین، خواهرم یک توپ والیبال و من یک کتاب برداشتم. اول دبستان بودم. سواد نداشتم. خواهرم به انتخابم خندید. مادرم کتاب را برایم نگه داشت تا الفبا را یاد بگیرم. بعد با حوصله تمام کتاب را برایم اعراب گذاری کرد. و من خواندم. پر از غلط. من تمام کبریت های دختر کبریت فروش را آتش زدم تا خانه روشن شود و من بتوانم از روی کتاب بخوانم. بعد ها یک شب دم سحرتوی سرمای زمستون در ماشین ام ماندم. روزهای اول مهاجرت. کبریت نه ولی بخاری ماشین را روشن گذاشتم تا گرم شم. همزمان با صدای شغال ها دختر کبریت فروش را از گوگل سرچ کردم و با صدای بلند خواندم تا خوابم برد و سحر شد.
اولین بار که پا در آن جاده ی سبز پرپیچ و خم گذاشتم ، پیرزنی کنارم رانندگی میکرد، که زبانش را به من هدیه داده بود و من در قبالش برای او خطاطی میکردم. من برایش شمس را از شرق آورده بودم و او برایم وسیله ی ارتباط با این شهر جدید بود. خانه اش پر از بنسای های خاور دور بود. و حضور من در خانه اش این مشرق را کامل میکرد. در خانه اش چندین گربه زندگی میکرند. یکی از آنها اسمش گربه ی شیطانی بود. گربه ای با پنچ انگشت و به سیاهی شب. گربه های دیگر عاشق نوازش شدن بودن به جز گربه ی شیطانی. همیشه با غرور راهش را از میان بقیه جدا میکرد و زیر مجسمه ی بودا میخوابید. مثل یک مانک وقت ذن. یک بار در جاده ی سه رودخانه ، پیرزن همسایه کنارم نشسته بود. اینبار من رانندگی میکردم. دوست پیرم، پیرتر از همیشه بود. گفت: آخرین بار که با تو به جنگل رفتیم، صورتم چنان نورانی شده بود که باورم نمیشد. هربار که با تو به جنگل رفتم حال من خوب تر از همیشه بوده. خندیدم. دستم را گرفت. به گمونم زیادی از مولانا و شمس برایش تعریف کرده بودم. مدت ها گذشت و آخرین بار قبل از اینکه برای همیشه نبینمش، اولین کتاب چاپ شده ام را برایش بردم. کتابی که زبانش را او به من یاد داده بود. و این اولین کتاب چاپ شده از من شد و آخرین کتابی شد که او خواند . بعد هم برای همیشه رفت.  اینجوری شد که من اولین کتابم را نه به زبان مادری و نه در شهر مادری چاپ کردم. برای جشن انتشار کتابم، از کبوتر سفیدی حرف زدم که در کودکی ام گم شده بود. همان کبوتری که برایش هر روز دانه میریختم تا تبدیل به پدربزرگم شود. پدربزرگی که هرگز ندیده بودمش.افسوس که نه در کودکی کبوتر تبدیل به کسی شد و نه در بزرگی این کبوتر سفید افسانه ای توانست  صلحی ایجاد کند. این روزها که مینویسم، این کبوتر سفید و هزاران کبوتر دیگر زخمی، ناامید ، بی پر و بال در شهر کودکی ام خودشان را روزانه به قفس می کوبند و تدریجی از بین می روند. آنها در خیابان های شهرم، گروهی و تکی تلف میشوند. آن روز صبح که پرده ی بالکن را کنار زدم و دست و صورت نشسته به پشت بام رفتم تا دانه ی روز را بپاشم، کبوتر سینه سرخ را دیدم. برش داشتم و پیش مادر بزرگ بردمش، گفتم آقاجون و با سنگ زدن. کمکش کردیم، اما کبوتر یک بار دیگه مُرد. درست مثل گنجشک کوچک این روزهای من. 
دیروز از معبد برگشتم. یاد گرفتم حرف های اضافه نزنم. یاد گرقتم از زبان تنها برای ارتباط برقرار کردن استفاده کنم. زبان از نظر من ناقص ترین اختراع بشر است. و من همیشه با زبان سر جنگ داشتم. دیروز بعد از تجربه ی روز سکوتم در معبد فهمیدم، از زبان انتظار بیش از حدی داشتم. زبان میتواند شکم من را سیر کند. میتواند برایم کار جور کند و به دکتر بفهماند که این سرم است که درد میکند نه شکمم. همین و نه بیش از این. ختی در این نکتهی آخر جای بحث وجود دارد. دارم به جایی میرسم که چند روز پیش، گنجشکی را دیده بودم که در حال کمک کردن به گنجشک دیگری بود. فکر میکردم با توجه به درس هایی که تا به حال خواندم میتوانم جون گنجشکی که روی زمین افتاده بود را نجات دهم. و از خودم قهرمان بسازم. نیست. دیگر گنجشک اینجا نیست. نه حتی بدن کوچکش که در لحظات آخر همچنان در دستان من گرم بود. من دخالت کردم. آخرین لحظات دو گنجشک را به هوای ادامه دادن، از بین بردم. این راهی که میروم، به کجا میرسد نمیدانم. اما جاده ی درستی است. این را حس میکنم و برای بیان کردن دلیلش، زبانی نمیشناسم. من از شرق آمده ام. از جایی که خورشید طلوع میکند. من در شرق یاد گرفتم، هنر میماند و هنرمند نه. که من قطره ای از دریام. من یاد گرفتم که جلوی بزرگتر پاهایم را دراز نکنم. به تو، شما بگویم. اول سلام کنم. کسی وارد شد از جایم بلند شم. در دنیا به هرچه رسیدم و هر کسی شدم. هیچ کدام این ها را فراموش نکنم. من در شرق یاد گرفتم از تمام پرندگان تنها سی مرغ ، سیمرغ شدند. من اولین قدم هایم را در منطق الطیر تجربه کردم. اولین زنی که شناختم رابعه بود. من با خورشید از شرق به غرب آمدم. از شهر عشق و شعری که خاک گرفته به آسمون آبی و پاک ساعتی. سرعت زمان در این شهر، سرعت نور است. من در درس هایی که اینجا خواندم، میدانم که اگر یک چیز غیر بومی را در یک جای جدید قرار دهی، دچار بیماری های جدید میشود که بدنش نمیشناسد. دچار دردهایی میشود که برایش آشنا نیشت. یا عادت میکند و بدنش ایمنی لازم را پیدا میکند. یا نمیتواند و از بین میرود.
رابطه داشتن، ایثار میخواد. این را تازه یاد گرفتم. و من همیشه خودخواه بودم. این را هم تازه فهمیدم. یک بار در جاده ای کوهستانی، با کسی همراه شدم. کسی که فکر میکردم آیینه ی من بود. هیچ وقت اضافه حرف نمیزد. و از آن چیزهایی که ازش میشنیدم، شناختنش آسان نبود. اما برای من جدا افتاده از خانواده، خانواده شد. جاده طولانی نبود و زمان زیادی نداشتیم. به راهی که میرفت اطمینان نداشت. این را به من گفته بود. خودش هم نمیدانست چه طور در این جاده به او اطمینان کردم. جاده پر بود از درخت های بلندی که جای کمی به آسمان برای خودنمایی داده بود. خورشید یک جایی آن دورها بود. آسمان رو به تاریکی میرفت. تاریک و تاریک تر میشد. حرفی نمیزدیم. حتی آهنگی پخش نمیشد. توی جاده کسی غیر از ما نبود. خودش میخواست یا نه، می ترسید یا نه، میدونست یا نه، نمیدانم. کم حرف میزد. یک راز بزرگتر پنهان داشت. که من نمیدانستم. یک غم بزرگتر شاید. از من ترس داشت.مثل کسی که برای اولین بار خودش رو تو آینه میبیند.یک پای موندن داشت و هزار پای رفتن، تا آنجا که برگشتم و دیدم هزاران سال است که از هم دور شدیم.هر بار جاده پیچ خورد، یکی رفت و طول کشید تا کسی جدید را در جاده ببینم. راهی که من میرفتم، آدم های کمی در مسیرش قرار میگرفتند. به همین دلیل من هزاران بار شک کردم به مسیر. به جاده ای که میرفتم. به راه. و تا باز به خودم بیام و پیدا شوم، کسی پیدا شد. کسی که گم تر از من بود.
loading
Comments