Discoverگپ‌های دیجیتال با محمود بشاش
گپ‌های دیجیتال با محمود بشاش

گپ‌های دیجیتال با محمود بشاش

Author: Mahmood Bashash

Subscribed: 191Played: 4,278
Share

Description

فقط آن چه کسب و کار شما را بهبود ببخشد، ارزش شنیدن دارد
46 Episodes
Reverse
گاهی یک پلتفرم فقط وقت ما را نمی‌گیرد. گاهی مسیر فکری ما را هم عوض می‌کند. گاهی باعث می‌شود کاری را که با فکر و برنامه شروع کرده‌ایم، کنار بگذاریم و به‌جای آن، دنبال چیزی برویم که فقط در همان لحظه جذاب‌تر به نظر می‌رسد. برای من، اینستاگرام گاهی چنین نقشی داشته است. من نمی‌خواهم بگویم اینستاگرام بد است. نمی‌خواهم بگویم کسی نباید در اینستاگرام فعالیت کند. حتی نمی‌خواهم بگویم که تعداد فالوئر، بازدید یا لایک هیچ اهمیتی ندارد. موضوع من چیز دیگری است. موضوع این است که اینستاگرام می‌تواند به‌مرور، معیارهای تصمیم‌گیری ما را تغییر بدهد. ممکن است فکر کنیم هنوز خودمان درباره‌ی محتوایمان تصمیم می‌گیریم، اما در واقع داریم براساس واکنش الگوریتم، تعداد فالوئرها، بازدید چند ساعت اول و رفتار دیگران تصمیم می‌گیریم. و این اتفاق خیلی آرام رخ می‌دهد. آن‌قدر آرام که شاید مدت‌ها متوجه آن نشویم. فرض کنید تصمیم گرفته‌اید درباره‌ی موضوعی صحبت کنید که برایتان مهم است. موضوعی که به تجربه‌ی شما مربوط است. موضوعی که می‌تواند در بلندمدت بخشی از تخصص، برند، کتاب، دوره یا کسب‌وکار شما شود. چند محتوا درباره‌ی آن منتشر می‌کنید. اما بازدیدها خیلی بالا نیست. هم‌زمان وارد اکسپلور می‌شوید و می‌بینید چند نفر درباره‌ی یک ابزار جدید هوش مصنوعی، ساخت آواتار، کلون‌کردن صدا یا یک ترند تازه صحبت کرده‌اند و صدها هزار بازدید گرفته‌اند. در این لحظه، یک سؤال وارد ذهن شما می‌شود: نکند من دارم درباره‌ی موضوع اشتباهی صحبت می‌کنم؟ بعد ممکن است سؤال دیگری مطرح شود: شاید مردم دیگر به موضوع من علاقه ندارند. و بعد از آن: شاید باید من هم درباره‌ی همین ابزارها صحبت کنم. این‌جا دقیقاً همان نقطه‌ای است که پلتفرم می‌تواند وارد استراتژی ما شود. نه به‌عنوان یک کانال انتشار، بلکه به‌عنوان مدیر محتوای ما. ما در ظاهر هنوز تولیدکننده‌ی محتوا هستیم، اما موضوعاتمان را پلتفرم انتخاب می‌کند. زاویه‌ی صحبت‌کردنمان را پلتفرم تعیین می‌کند. حتی ممکن است زبان، لحن و مخاطبمان را هم براساس واکنش همان پلتفرم تغییر دهیم. من این تجربه را داشته‌ام. گاهی تصمیم گرفته‌ام روی محتوای انگلیسی تمرکز کنم. دلایل منطقی هم برای این تصمیم داشته‌ام. مخاطب مشخص‌تر، ارتباط با بازار کاری کانادا، ساختن یک جایگاه حرفه‌ای روشن‌تر، تمرکز روی ایمیل، محتوا، اتوماسیون و تجربه‌ی کاری. اما بعد می‌بینم در اینستاگرام تعدادی از فالوئرها کم می‌شوند. یا می‌بینم یک محتوای فارسی سریع‌تر واکنش می‌گیرد. یا می‌بینم کسانی درباره‌ی موضوعات روز هوش مصنوعی صحبت می‌کنند و با سرعت زیادی رشد می‌کنند. در همان لحظه، تمام استدلال‌های استراتژیک ممکن است ضعیف‌تر شوند. عددها خیلی قدرتمند هستند. حتی وقتی می‌دانیم این عددها الزاماً به مشتری، اعتبار، درآمد، فرصت شغلی یا دارایی بلندمدت تبدیل نمی‌شوند. باز هم دیدن آن‌ها روی ما اثر می‌گذارد. یکی از خطرناک‌ترین ویژگی‌های معیارهای ظاهری این است که فوری هستند. شما یک محتوا منتشر می‌کنید و چند دقیقه بعد می‌توانید ببینید چند نفر آن را دیده‌اند. اما نتیجه‌ی واقعی یک محتوای خوب ممکن است شش ماه بعد ظاهر شود. ممکن است کسی امروز محتوای شما را ببیند، چیزی نگوید، لایک نکند و حتی شما را دنبال نکند. اما چند ماه بعد، وقتی به یک مشاور، مدرس، نویسنده یا متخصص نیاز دارد، شما را به یاد بیاورد. ممکن است یک مقاله‌ی شما امروز بازدید زیادی نگیرد، اما بعداً بخشی از یک کتاب شود. ممکن است یک پادکست امروز ترند نشود، اما بعداً پایه‌ی یک دوره، کارگاه یا مجموعه‌ی آموزشی شود. پلتفرم‌ها نتیجه‌ی فوری را به ما نشان می‌دهند. اما بسیاری از نتایج ارزشمند، فوری نیستند. مشکل از جایی شروع می‌شود که ما چیزی را که قابل مشاهده است، با چیزی که ارزشمند است، اشتباه می‌گیریم. فالوئر قابل مشاهده است. لایک قابل مشاهده است. ویو قابل مشاهده است. اما اعتماد، جایگاه ذهنی، اعتبار، عمق محتوا و دارایی فکری به‌راحتی قابل اندازه‌گیری نیستند. به همین دلیل، خیلی وقت‌ها چیزی را دنبال می‌کنیم که اندازه‌گیری آن آسان‌تر است، نه چیزی را که ساختن آن مهم‌تر است. اینستاگرام دائماً ما را وارد مقایسه می‌کند. نه‌فقط مقایسه با رقبا. مقایسه با نسخه‌ی دیروز خودمان. چرا این پست کمتر دیده شد؟ چرا این ویدئو فالوئر نیاورد؟ چرا این موضوع مثل موضوع قبلی نگرفت؟ چرا فلان شخص در مدت کوتاهی این‌قدر رشد کرد؟ این سؤال‌ها ظاهراً حرفه‌ای هستند. ممکن است فکر کنیم داریم داده‌ها را تحلیل می‌کنیم. اما گاهی در واقع فقط مضطرب شده‌ایم. تحلیل داده با واکنش احساسی به اعداد فرق دارد. تحلیل یعنی شما هدف مشخصی دارید و داده را براساس همان هدف بررسی می‌کنید. مثلاً اگر هدف شما ثبت‌نام در خبرنامه است، بررسی می‌کنید کدام محتوا افراد بیشتری را وارد خبرنامه کرده است. اگر هدف شما جذب مشتری است، بررسی می‌کنید کدام محتوا مکالمه یا درخواست همکاری ایجاد کرده است. اگر هدفتان ساختن یک دوره است، بررسی می‌کنید کدام موضوعات می‌توانند به درس‌ها و فصل‌های منسجم تبدیل شوند. اما وقتی فقط به لایک و ویو نگاه می‌کنیم، معمولاً پلتفرم هدف را برای ما تعریف کرده است. هدف می‌شود بیشتر دیده‌شدن. و بیشتر دیده‌شدن لزوماً استراتژی نیست. گاهی فقط یک واکنش طبیعی انسان به توجه است. نکته‌ی دیگری هم وجود دارد. پلتفرم‌ها به موضوعات تکراری و قابل مصرف سریع پاداش می‌دهند. وقتی یک ابزار جدید معرفی می‌شود، صدها نفر درباره‌ی آن محتوا می‌سازند. مردم هم کنجکاو هستند. روی ویدئوها کلیک می‌کنند. الگوریتم هم محتوای مشابه بیشتری نشان می‌دهد. در نتیجه، همه احساس می‌کنند این موضوع همان چیزی است که مردم می‌خواهند. اما ممکن است مردم فقط برای چند روز کنجکاو باشند. کنجکاوی با نیاز واقعی فرق دارد. ممکن است یک نفر ده ویدئو درباره‌ی ساخت آواتار ببیند، اما هیچ‌وقت از آن در زندگی یا کارش استفاده نکند. ممکن است ده‌ها ابزار هوش مصنوعی را ذخیره کند، اما هنوز نداند برای چه مسئله‌ای به هوش مصنوعی نیاز دارد. این‌جا تولیدکننده‌ی محتوا باید تصمیم بگیرد. آیا فقط می‌خواهد کنجکاوی لحظه‌ای را تغذیه کند؟ یا می‌خواهد به یک مسئله‌ی واقعی پاسخ بدهد؟ برای من، موضوعات اصلی چیزهایی مثل ایمیل، خبرنامه، محتوا، اتوماسیون، وب‌سایت، ارتباط با مخاطب و ساختن دارایی هستند. این‌ها شاید همیشه به‌اندازه‌ی یک ابزار جدید هیجان‌انگیز نباشند. اما مسئله‌های واقعی‌تری را حل می‌کنند. یک کسب‌وکار ممکن است با یک ابزار جذاب هوش مصنوعی سرگرم شود، اما هنوز نتواند مشتری‌های قبلی خود را پیگیری کند. ممکن است روزانه محتوا تولید کند، اما هیچ فهرست ایمیلی نداشته باشد. ممکن است هزاران فالوئر داشته باشد، اما هیچ کانال ارتباطی مستقیمی با آن‌ها نداشته باشد. ممکن است وب‌سایت داشته باشد، اما پیام اصلی آن واضح نباشد. ممکن است ده‌ها ابزار اتوماسیون بشناسد، اما فرایند مشخصی برای فروش، ارتباط یا پیگیری نداشته باشد. این‌ها موضوعات عمیق‌تری هستند. شاید وایرال نشوند، اما می‌توانند زندگی حرفه‌ای یک نفر را تغییر دهند. در میانه‌ی این صحبت، بد نیست یک سؤال از خودمان بپرسیم: آیا ما محتوا تولید می‌کنیم تا چیزی بسازیم، یا فقط محتوا تولید می‌کنیم تا صفحه‌مان ساکت نماند؟ این سؤال ساده نیست. خیلی از ما احساس می‌کنیم باید دائماً منتشر کنیم. اگر چند روز چیزی منتشر نکنیم، فکر می‌کنیم عقب افتاده‌ایم. اگر در یک ترند شرکت نکنیم، احساس می‌کنیم فرصتی را از دست داده‌ایم. اگر درباره‌ی ابزار جدیدی صحبت نکنیم، نگران می‌شویم که قدیمی به نظر برسیم. اما حضور دائمی، بدون مسیر مشخص، می‌تواند ما را خسته کند. محتوای زیاد الزاماً به معنی ساختن یک مجموعه‌ی ارزشمند نیست. ممکن است بعد از دو سال، صدها ویدئو داشته باشیم، اما نتوانیم بگوییم این ویدئوها در کنار هم چه چیزی ساخته‌اند. نتوانیم آن‌ها را به یک کتاب، دوره، خبرنامه یا چارچوب تبدیل کنیم. نتوانیم حتی موضوع اصلی خودمان را توضیح بدهیم. چون هر روز درباره‌ی چیزی صحبت کرده‌ایم که همان روز توجه بیشتری گرفته است. من فکر می‌کنم یک تفاوت مهم میان «تولید محتوا» و «ساختن دارایی محتوایی» وجود دارد. محتوا ممکن است امروز منتشر شود و فردا فراموش شود. اما دارایی محتوایی بخشی از یک ساختار بزرگ‌تر است. یک پادکست می‌تواند بعداً به مقاله تبدیل شود. مقاله می‌تواند بخشی از خبرنامه باشد. چند خبرنامه می‌توانند یک فصل از کتاب شوند. چند فصل می‌توانند پایه‌ی یک دوره یا کارگاه باشند. چند ویدئوی کوتاه می‌توانند مخاطب را به همان محتوای عمیق‌تر هدایت کنند. در این حالت، هر محتوا یک قطعه‌ی جداافتاده نیست. بخشی از یک سیستم است. اما الگوریتم معمولاً به سیستم شما اهمیت نمی‌دهد. الگوریتم می‌خواهد کاربر بیشتر در پلتفرم بماند. این هدف طبیعی یک پلتفرم است. مشکل از پلتفرم نیست. مشکل وقتی ایجاد می‌شود که هدف پلتفرم را با هدف خودمان اشتباه بگیریم. هدف اینستاگرام این است که مردم بیشتر اسکرول کنند. هدف ما شاید ساختن اعتماد باشد. هدف اینستاگرام ممکن است افزایش تعامل باشد. هدف ما شاید ساختن یک جامعه، جذب مشتری، آموزش یا ایجاد دارایی فکری باشد. این دو هدف همیشه یکی نیستند. گاهی حتی با هم تعارض دارند. محتوای عمیق‌تر ممکن است ویوی کمتری بگیرد. محتوای تخصصی‌تر ممکن است فالوئر کمتری جذب کند. محتوایی که مخاطب مناسب را جذب می‌کند، شاید تعداد زیادی از مخاطبان قبلی را از دست بدهد. و این لزوماً اتفاق بدی نیست. گاهی کم‌شدن فالوئر نشانه‌ی اشتباه‌بودن مسیر نیست. ممکن است نشانه‌ی روشن‌ترشدن مسیر باشد. اگر سال‌ها درباره‌ی موضوعات مختلف صحبت کرده‌اید و حالا تصمیم گرفته‌اید روی یک حوزه‌ی مشخص تمرکز کنید، طبیعی است که بعضی افراد دیگر علاقه‌ای به ادامه‌ی مسیر نداشته باشند. این اتفاق ممکن است از نظر احساسی سخت باشد. ولی هر فالوئری الزاماً مخاطب واقعی شما نیست. و هر مخاطبی که باقی می‌ماند، الزاماً به‌خاطر عدد فالوئر باقی نمانده است. ممکن است به‌خاطر اعتماد، تجربه، نگاه و موضوع شما مانده باشد. من فکر می‌کنم یکی از نشانه‌های بلوغ در تولید محتوا این است که بتوانیم بعضی عددها را تحمل کنیم. تحمل کنیم که یک پست کمتر دیده شود. تحمل کنیم که بعضی افراد ما را آنفالو کنند. تحمل کنیم که موضوع عمیق‌تر، نتیجه‌ی فوری نداشته باشد. تحمل کنیم که مسیر ما آهسته‌تر از یک ترند رشد کند. این تحمل به معنی بی‌توجهی به داده‌ها نیست. به معنی این است که داده‌ها را در جای درست خودشان قرار دهیم. ما باید بدانیم چرا در یک پلتفرم حضور داریم. مثلاً ممکن است اینستاگرام برای ما فقط کانال توزیع باشد. جایی برای معرفی ایده‌ها، ساختن ارتباط اولیه و هدایت افراد به خبرنامه، پادکست یا وب‌سایت. در این صورت، لازم نیست تمام هویت محتوایی ما داخل اینستاگرام شکل بگیرد. لازم نیست هر تصمیم را براساس عملکرد یک ریلز بگیریم. ممکن است محتوای اصلی ما در جایی باشد که کنترل بیشتری روی آن داریم. مثلاً خبرنامه، وب‌سایت، پادکست یا حتی یک آرشیو منظم از نوشته‌ها و اسکریپت‌ها. پلتفرم‌های اجتماعی زمین اجاره‌ای هستند. ممکن است شرایطشان تغییر کند. الگوریتم تغییر کند. فرمت محبوب تغییر کند. دسترسی کاهش پیدا کند. حساب محدود شود. یا مخاطب به پلتفرم دیگری برود. اما یک فهرست ایمیل، آرشیو محتوا، وب‌سایت یا مجموعه‌ی فکری منسجم، بیشتر تحت کنترل ماست. این به معنی ترک اینستاگرام نیست. به معنی تغییر رابطه‌ی ما با اینستاگرام است. به‌جای این‌که اینستاگرام مدیر ما باشد، باید برای آن نقش تعریف کنیم. مثلاً بگوییم: من در اینستاگرام ایده‌های کوتاه منتشر می‌کنم، اما محتوای اصلی من در خبرنامه است. یا: من از اینستاگرام برای ارتباط اولیه استفاده می‌کنم، نه برای تعیین مسیر تخصصی‌ام. یا: من ترندها را می‌بینم، اما فقط وقتی درباره‌ی آن‌ها صحبت می‌کنم که به موضوع اصلی من مرتبط باشند. این جمله‌ی آخر خیلی مهم است. ترندها همیشه بد نیستند. ابزارهای جدید هم
وقتی درباره‌ی استوری‌تلینگ صحبت می‌کنیم، خیلی‌ها ناخودآگاه ذهن‌شان می‌رود سمت داستان زندگی شخصی. داستان مهاجرت، سختی‌ها، شکست‌ها، موفقیت‌ها، یا حتی قصه‌هایی شبیه داستان شب که فقط قرار است مخاطب را سرگرم کند. اما اجازه بده همین ابتدای اپیزود یک موضوع را شفاف بگویم. استوری‌تلینگ در بازاریابی نه درباره‌ی ماست، و نه برای سرگرم کردن مخاطب طراحی شده است. استوری‌تلینگ واقعی درباره‌ی ساختن یک روایت است که مخاطب بتواند خودش را در آن ببیند. روایتی که کمک کند مخاطب بفهمد کجاست، چه مشکلی دارد، و قدم بعدی‌اش چیست. اگر داستانی که ما تعریف می‌کنیم این سه کار را نکند، هرچقدر هم زیبا باشد، کار خودش را انجام نداده است. اینجا دقیقاً جایی است که چارچوب StoryBrand از دونالد میلر اهمیت پیدا می‌کند. دونالد میلر سال‌ها روی این سؤال کار کرده که چرا بعضی پیام‌ها در ذهن می‌مانند و باعث تصمیم‌گیری می‌شوند، و بعضی دیگر نه. نتیجه‌ی کار او یک چارچوب ساده اما بسیار عمیق است که می‌گوید، در داستان برند، قهرمان نباید تو باشی، بلکه باید مخاطبت باشد. یکی از بزرگ‌ترین اشتباه‌هایی که برندها مرتکب می‌شوند این است که خودشان را قهرمان داستان معرفی می‌کنند. آن‌ها درباره‌ی سابقه‌شان صحبت می‌کنند، درباره‌ی تجربه‌شان، درباره‌ی این‌که چقدر حرفه‌ای هستند. اما مغز مخاطب به شکل ناخودآگاه فقط یک سؤال می‌پرسد. این به من چه ربطی دارد؟ مغز انسان برای بقا طراحی شده، نه برای تحلیل‌های پیچیده. وقتی با یک پیام مواجه می‌شود، خیلی سریع می‌خواهد بداند که آیا این پیام به حل یکی از مشکلات من کمک می‌کند یا نه. اگر جواب این سؤال مشخص نباشد، ذهن مخاطب خیلی ساده ارتباط را قطع می‌کند. این اتفاق حتی قبل از این می‌افتد که مخاطب آگاهانه تصمیم بگیرد. دونالد میلر می‌گوید، در هر داستان خوب، یک قهرمان وجود دارد که با یک مشکل روبه‌روست. این قهرمان دنبال راه‌حل می‌گردد، و در مسیرش با یک راهنما مواجه می‌شود. راهنما کسی است که مسیر را بلد است، همدلی دارد، و یک برنامه‌ی ساده ارائه می‌دهد. در داستان برند، این راهنما تو هستی، نه قهرمان. وقتی این زاویه دید را بپذیری، همه‌چیز تغییر می‌کند. محتوایی که تولید می‌کنی، ایمیلی که می‌نویسی، صفحه‌ای که طراحی می‌کنی، دیگر درباره‌ی نشان دادن خودت نیست. درباره‌ی این است که مخاطب احساس کند دیده شده، فهمیده شده، و تنها نیست. در چارچوب StoryBrand، اولین قدم این است که قهرمان داستان، یعنی مخاطب، یک مشکل مشخص داشته باشد. این مشکل فقط یک مشکل بیرونی نیست، مثلاً فروش کم یا نداشتن مشتری. معمولاً یک مشکل درونی هم وجود دارد، مثل سردرگمی، ناامیدی، یا احساس این‌که مسیر را اشتباه آمده. حتی گاهی یک مشکل فلسفی هم هست، این حس که “این وضعیت منصفانه نیست”. وقتی تو این مشکل را درست و دقیق بیان می‌کنی، مخاطب ناخودآگاه احساس می‌کند که این پیام دقیقاً برای او نوشته شده. این‌جا همان جایی است که استوری‌تلینگ شروع می‌شود. در مرحله‌ی بعد، راهنما وارد داستان می‌شود. اما نه با غرور و خودنمایی. راهنما اول همدلی نشان می‌دهد و بعد اعتبار. همدلی یعنی این‌که نشان بدهی مشکل مخاطب را درک می‌کنی. اعتبار یعنی این‌که ثابت کنی می‌توانی کمک کنی. ترتیب این دو خیلی مهم است. اگر فقط از اعتبار بگویی و همدلی نداشته باشی، مخاطب احساس می‌کند فقط داری خودت را تبلیغ می‌کنی. بعد از آن، راهنما باید یک برنامه‌ی ساده ارائه بدهد. مغز انسان از پیچیدگی فرار می‌کند. برنامه قرار نیست همه‌چیز را توضیح بدهد، فقط باید اضطراب را کم کند. وقتی مخاطب بداند قدم اول چیست، قدم دوم چیست، و قدم سوم چیست، احتمال حرکت‌کردنش چند برابر می‌شود. در ادامه، داستان نیاز به دعوت به اقدام دارد. اگر به مخاطب نگویی دقیقاً چه کاری باید بکند، داستان نیمه‌کاره می‌ماند. اقدام می‌تواند خیلی ساده باشد. گوش دادن به یک اپیزود دیگر، ثبت‌نام در یک لیست ایمیل، یا دانلود یک فایل. مهم این است که قدم بعدی واضح باشد. یکی دیگر از بخش‌های مهم StoryBrand این است که نشان بدهی اگر مخاطب اقدامی نکند، چه چیزی را از دست می‌دهد. این به معنی ترساندن نیست، بلکه به معنی شفاف‌سازی واقعیت است. اگر سیستم نداشته باشی، محتوا فرسایشی می‌شود. اگر ارتباط نداشته باشی، اعتماد ساخته نمی‌شود. در نهایت، باید تصویر موفقیت را نشان بدهی. آینده‌ای که مخاطب می‌تواند به آن برسد اگر این مسیر را ادامه دهد. این تصویر باید واقعی و قابل لمس باشد، نه اغراق‌آمیز و رویایی. بیایم یک مثال ساده از ایمیل مارکتینگ بزنیم. خیلی از ایمیل‌ها این‌طور شروع می‌شوند که “در این ایمیل درباره‌ی ابزار جدید صحبت می‌کنیم”. اما یک ایمیل بر اساس StoryBrand ممکن است این‌طور شروع شود که “اگر از شلوغی ابزارها خسته شدی و نمی‌دانی کدام واقعاً به کارت می‌آید، این ایمیل برای تو نوشته شده”. می‌بینی تفاوت کجاست؟ در نسخه‌ی دوم، مخاطب قهرمان است، نه فرستنده‌ی ایمیل. همین منطق در برند شخصی هم صدق می‌کند. برند شخصی به این معنا نیست که همه‌چیز درباره‌ی زندگی تو باشد. برند شخصی یعنی مخاطب بداند وقتی به یک مشکل خاص فکر می‌کند، نام تو در ذهنش بیاید. تجربه‌ی شخصی تو فقط زمانی ارزشمند است که در خدمت مسیر مخاطب باشد، نه در مرکز توجه. اگر بخواهم کل این اپیزود را در یک جمله خلاصه کنم، باید بگویم استوری‌تلینگ یعنی کمک کنی مخاطب خودش را قهرمان داستان آینده‌اش ببیند، و تو فقط راهنمایی باشی که مسیر را روشن می‌کند. نه قهرمان، نه مرکز داستان، بلکه کسی که باعث می‌شود داستان جلو برود.
در این اپیزود از پادکست گپ‌های دیجیتال درباره‌ی اشتباهی صحبت می‌کنیم که خیلی از رهبران فکری این روزها مرتکب می‌شن — وقتی برای دنبال کردن ترند هوش مصنوعی و اتوماسیون، از مسیر اصلی خودشون فاصله می‌گیرن. آیا واقعاً هر خودکارسازی مفیده؟ یا داریم با دستان خودمون برند شخصی‌مون رو کم‌ارزش می‌کنیم؟
یه کامنت ساده زیر یه پست اینستاگرامی می‌تونه شروع یه سفر بزرگ باشه — سفری که از یه فایل رایگان شروع می‌شه و به ساختن اعتماد، ارتباط، و فروش واقعی ختم می‌شه. توی این قسمت، داستان سارا رو می‌شنوی؛ کسی که فهمید راز موفقیت در بازاریابی، توی ارسال یه لینک نیست… بلکه توی ادامه‌ی گفت‌وگو با مشتریه. اگه می‌خوای بدونی چطور می‌شه با ایمیل مارکتینگ از یه تعامل ساده، یه رابطه‌ی ماندگار ساخت — این اپیزود مخصوص توئه.
در این مصاحبه با آزیتا ضیایی که در پلتفرم اینستاگرام انجام شده به موضوعات بسیار جالب و آموزنده از زبان یک کارآفرین و مدیر کسب و کار کوچک در تورنتو پرداخته‌ایم. از مهاجرت، آموزش، ساخت برند، چالش‌های فرهنگی و مطالب متنوع و جذاب دیگر. برای ارتباط مستقیم با خانم آزیتا ضیایی می‌توانید صفحه اینستاگرام ایشان را دنبال کنید. امیدوارم مطالب این پادکست برای شما مفید باشد. من را حتما از نظرات خود آگاه کنید. اگر می خواهید شما هم حامی برنامه های پادکست شوید، لطفا در این صفحه وارد شده و فرم درخواست را تکمیل و ارسال کنید: http://mahmoodbashash.com/podcast-subscribe موفق باشید.
loading
Comments