Discoverشورمس
شورمس
Claim Ownership

شورمس

Author: Shourmas

Subscribed: 86Played: 2,839
Share

Description

روایتی از شوریدگی قلم شارمین میمندی‌نژاد مؤسس جمعیت امام علی(ع)

این پادکست، روایتگر قصه‌های واقعی و کمتر شنیده شده‌ای از تجربیات ۳۰ ساله شارمین میمندی‌نژاد مؤسس جمعیت امام علی(ع)، در محلات حاشیه، روستاها و شهرهای محروم این سرزمین است.
این روایت‌ها بیش از این که صرفاً شرحی بر غم انسان‌ها باشند، روایت مسئولیت‌پذیری، ساختن، آبادانی و همدلی‌اند.
35 Episodes
Reverse
برپا برجای زخم و زجر
آبی‌در

آبی‌در

2025-04-3020:29

⭕️ آبی در ✳️ سی و هشتمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق ضرب دست انگشتان باران چه دلنوازانه می‌نوازد سقف خانه را. بوی بهار از دم دیوار بیرون می‌زند. ببار خوب ببار تا شکوفه‌ها بر سر درختان جان گیرد. ببار باران تا هوا تمیز شود و آبی‌تر تا ابرها درخشان شوند و روشن‌تر. چه حالی دارد دراز کشیدن در زیر سقف آسمان و خیره شدن به وصف تداعی این ابرها... تو دراز کشیده بودی آبی در... نمی‌دانم چرا در آن خانه غریب به تو که نامت ابوالفضل بود می‌گفتند آبی در... مادر صدایت می‌زند: آبی در چیزی می‌خوری و تو همچنان با پرش سر و گردنت به آسمان دوردست خیره شده بودی. روز خنکی بود؛ اما خنکی که در داخل آن خانه خوشایند نمی‌آمد. آن فرش نمور هزار تکه سوراخ سوراخ مندرس رنگ و رو مُرده که معلوم نبود پس‌ماندِ کدام زباله‌دانی است حسابی خیس شده بود و تو آبی در تنها با تکه پتویی به کف خانه وصل شده بودی. نسیمی می‌آمد هر از چندگاه که در خانه باد می‌شد و روزنامه پاره‌ها و نایلون‌ها را بر در و پنجره‌های شکسته می‌رقصاند. پدر خانه سالهاست که ویران شده است. از آن زمان که پای کارگری‌اش شکست، دیگر بر پا نشد. دم و دود زودتر از هر چیز دستش را گرفته بود و در بی‌سالیِ عمر سر پایش کرده بود. پیر شده بود. مادر خانه هم به کار روفت و روب خانه‌های مردم مشغول بود. اما می‌دیدی که چرخ هیچ چیز نمی‌گردد. نه غذا داشتند و نه قضا. نه لباس مناسب و نه تن مناسبی برای لباس. درمانشان بی‌درمانی دود بود و دود درمان هر درد بی‌درمان. در این میان آبی در هم به یک شب سرما خورده بود و در تشنجی، گنگ خوابدیده این سرا شده بود. نه خانه با در و پیکری داشتند و نه در و پیکری بر این خانه... کمی این فضای نمور بی‌نور دلبازتر شده بود اگر باران امان می‌داد و تا همین حد به باریدن رضایت... این سقف ریخته و این دهان باز شده آسمان در خانه شاید اثر و تکانی برای این خانواده بود. غیر از آبی در چهار کودک دیگر هم این گوشه و آن گوشه می‌دویدند. انگار فقط غریزه در این خانه کارش را درست انجام می‌داد. سرنوشت آنان چه می‌شود در سرشکستگی پدر و جان مُردگی مادر... بیست سال پیش که شروع راه کردیم و قصدمان این بود که نوروز کنار خانواده‌های به اصطلاح دست‌تنگ باشیم، چه بسیار امارت‌های فرسوده و فراموش شده‌ای را یافتیم با ده‌ها کودک زیبا که با اندکی بارش باران این سرزمین خشک فرو می‌ریختند. آن روز این هفتمین خانه‌ای بود که سقفش فرو ریخته بود. کنار آبی در می‌نشینم. رعشه تشنج کودکی، هنوز با اوست و مفلوج زمین‌گیر، کاری جز نگاه کردن به سقف ندارد. حس می‌کنم کمی خوشحال است. سقف مقابل نگاهش تغییر کرده و آسمان با رقص ابرهای سپید در دور دستهایش به ملاقاتش آمده. در بوی خوش بهارگونه، معصومیتش را تلخ می‌بوسم و به سرنوشت هزاران کودک فقر، جانم می‌سوزد. نبار باران! تو رحمتی! پس تو حداقل بر خانه‌های شهرمان رحم کن. بهار می‌آید، همه چیز را نو می‌کند، این زمستان آن‌چنان در این خانه‌های فرسوده فقر لانه کرده که بهار را هم بی‌قیمت گردانده. آبی در تو در ملاقات آسمان بگو پس کی می‌رسد روسیاهی بر این زغال؟
صاحب جهنم

صاحب جهنم

2025-02-2516:51

⭕️ صاحب جهنم ✳️ سی و هفتمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق تلخ و تند و با کوبش سهمگین نفسهایش بر سینه کوچکش در حالی که سنگینی کیف مدرسه را بر زمین پشت سرش می‌کشید، داخل حیاط شد و قامت به‌شدت عصبی شده و لرزانش را که کوچکترینِ قامتهای آن خانه بود، از بین بهت و عجب معلمان و دیگر بچه‌ها عبور داد و بی‌هیچ سلام و خنده و شادی که همیشه موقع آمدن به خانه ایرانیِ جمعیت داشت، داخل رفت. آنی نگرانی در دل همه مددکاران داوطلب ریخت؛ چه شده که باز الینا آشوب است؟ به سالی می‌شود که دیگر از آن تلاطمات هیجانی روحی‌اش خبری نیست. در مدرسه به او چیزی گفته‌اند؟ او که مدرسه را خیلی دوست دارد و معلم فهیمش اوضاع را به خوبی درک کرده. نکند مثل آن روزگاری که یافتیمش شده باشد؟ یک سال و نیم پیش خانواده او را در چهار دیواری طویله‌گون پیدا کردیم. جوانی مادر و پدر الینا که به زحمت به سی می‌رسید را افیون، دود کرده و برده بود و آنها در انباری تک‌افتاده بی‌در و پیکری در برهوت حاشیه شهر زندگی می‌کردند. آن زمان الینا پنج سال داشت . سر و روی چرک مُرده به حمام نرفته‌اش به آن خانه بی‌روح تاریک می‌آمد که بی‌هیچ اسباب و اثاثیه با دیوارهای گچ کنده و به گل رسیده مهیبش تنها سرپناهی بود در مقابل باران و باد... صاحب‌خانه عاقل مردی موجه و خانواده‌دار؛ از سر خیر در دو سال اعتیادِ این زن و مرد، آلونک را بدون اجاره‌ای به آنها داده بود تا حداقل سرپناهشان باشد. الینا با جیغ و فریاد گلدانی را به سمت شیشه‌ای پرتاب می‌کند و با شکستن شیشه‌ها ذهن ما را از دیروزش به امروزش می‌آورد. مربی‌ها سعی دارند او را بگیرند تا به خود آسیب نزند. همه‌چیز را می‌شکند. از همه می‌گریزد و هیچ نمی‌گوید. تنها با شدیدترین وضع خود را می‌زند و به دلخراشی زاری می‌کند. روزی که او را یافتیم نیز همین‌گونه بود. در سن پنج سالگی به‌شدت مورد کودک آزاری قرار گرفته و گوشت تنش کنده‌کنده و سوخته بود. در آن خانه زیرزمینی زندان گون و بی‌نور یافتیم که مثلا اتاق الینا بود؛ اسارتگاهی می‌مانست برای عشرت عذاب با وسایلی بدوی برای سوختن و زدن... پزشکان جمعیت و روانشناسان، تأیید کردند که این طفلک معصوم زیبا در معرض شکنجه شدید جسمی و تجاوزهای مکرر بوده است. نه! اینها نمی‌تواند کار پدر پریشانِ پیزورگرفته‌اش باشد. پس کیست که در پرتِ هپروت و منگِ‌بنگ این گوشه و آن گوشه افتادن پدر و مادر، به سراغش می آید؟
امداد بر آب

امداد بر آب

2024-12-1639:50

⭕️ امدادِ بر آب ✳️ سی و دومین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق درباره زلزله صحبت می‌کنیم. نگاهم به افقِ خسته چشمهایش، دوخته می‌شود و دریای اشکی که به نزدیک بیش از یک دهه فعالیت دفتر جمعیت امام علی(ع) در محلات معضل‌خیزِ کرمانشاه همچنان فرونریخته و خورشیدِ خونبارِ دردی که مردمکِ پشتِ این دریا شده. سخنان این همکار و همیار را در خیرگیِ نگاهم به نگاهش، گم می‌کنم و گیج، انعکاس شعله های آتش روستای جعفرآباد را در حَیِّ حضورِ چاره چشم او می‌بینم. زمین را کنده‌اند، گودالی ساخته‌اند. در گودال، چوبها را به همنشینی با آتش، ذغال می‌کنند و بعد ناجوانمردانه، کودکانشان را به داخل آن عمقِ تنگ و سوزان می‌فرستند تا ذغالهای داغ را از خاک و خاکستر جدا کنند و دست و پاسوخته، زیر بی‌رحمیِ نگاه بزرگترها بیرون دهند. کار کودکان در این روستا و روستاهای اطراف همین است و خانواده‌ها علاوه بر فروش مواد مخدر، جابجایی و حمل سلاح و بزهکاری‌هایِ بزرگ و کوچک، فرزندانشان را نیز این‌گونه آزار می‌دهند. شکنجه در اینجا فرهنگی است که نسل به نسل به ارث می‌رسد و اعضای جمعیت ما از شیعه و سنی، از کُرد و فارس، با حضور دائم به کتابِ مهر و دفتر و درس و دوا و دارو و درمان و برآورده کردن نیازهای خانواده، تمام تلاش مشترکشان، درهم شکستنِ چرخه این میراث شوم است. علیرضا کودکی‌اش را در همین چاله‌های جهنمی گذرانده و هر صبح، از فرودِ آن دوزخِ ناگزیر به پدر که بر فرازِ این هُرمِ جانسوز ایستاده، می‌نگرد. پدر به پول ناچیزی که از سوزاندن زندگی فرزندش در این چاله‌ها به دست می‌آید، نیازی ندارد؛ زیرا چندین برابر این پول را از عمده‌فروشی مواد و اسلحه کسب می‌کند. تنها میراثِ مرگ و آزار است که باید این‌گونه در این روستا، مدرسه شود. مادر علیرضا نیز همچون دیگر مادران این روستا، دائم در معرض شکنجه است و از همان طفولیت، علیرضا می‌بیند که مادرش هر روز به زنجیر و تازیانه بسته می‌شود. چهارده ساله است که این همه سوختن، کارِ خودش را می‌کند و علیرضا به همدستی مادر، خانه را با پدر به آتش می‌کشد. پدر در لحظه جان سپردن، مسئولیت مرگش را از شانه‌های همسرش بر دوشهای علیرضا چهارده ساله می‌اندازد. چرا که می‌داند تقاصِ خونش را برادران به ضرب اسلحه از همسرش می‌گیرند و پدرکُشی را ابهت و سرمایه و ارثِ چشمگیرِ پسرش می‌کند. در مراسم چهلمش، مادر به چله نشسته بی‌زجر و زنجیر را به رگبار می‌بندند و می‌کشند. گم و گور کردن جنازه و جسد و مرگ و میر و جنایت، امری عادی در این منطقه است. اهریمن، مسئول فکر نان و کار مردم شده و نسل به نسل است که این اهالی، درختِ انسان را از این چاهِ هول به ذغالِ جسد تبدیل می‌کنند. علیرضا در کباب شده جسم خردسالی‌اش، مو و مژه‌های سوخته‌اش، آرام آرام، قامت مردانه می‌گیرد و در تدریسِ شکنجه و سوزندانِ هر روز خواهرانش، جانشینِ خَلَفِ پدر می گردد و به تازگی در فکر ازدواج است تا دوباره فرزندانی را به حیاتِ و هیبتِ ذغال‌سوزی آورد. ذهنم از یادآوری داستان این روستاها به صدای مردم مهربان و ساده‌دلی که کمکهای خودشان را به مرکز کرمانشاهِ جمعیت آورده‌اند، می‌پرد و در فرصتِ حضور اهداکنندگان، به انگشتِ شرم، اشکم را از شیار چشم می‌دزدم؛ مبادا یارانِ کوه‌قدمم، نازکدلی‌ام را ببینند. باز هم برای امدادرسانی در این زلزله، بسته‌های بی‌شمار آب معدنی هدیه کرده‌اند. دستم را بالا می‌آورم و بر تلخ‌خندِ لبم، مثل پوشاندنِ دندان درد می‌نشانم و پیش خودم می‌گویم: هموطنم این آتش ، به امدادِ این آبها خاموش نمی‌شود.
⭕️ صراط سرزمینم ✳️ سی و سومین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق یکی از روزهای زمستان سال ۱۳۸۲ بود. بر فراز پل عابر پیاده دیدمش که بر محور عصای عجز زیر بغلش می‌گشت. کت بزرگ خاکستری رنگش که در سر آستین تا خورده بود و دمپایی آبی رنگ بیمارستانی و تک پای برهنه‌اش در آن سرما سریع‌تر از هرچیز نظرت را می‌گرفت. دختر بچه‌ای هشت ساله با موهایی کوتاه که بر مدار ذهن این میدان رسالت به گدایی و آدامس‌فروشی آمده بود. ترسی بی‌رحم بر خطوط عاطفه چهره‌اش ماسیده و مهر شیار شیرین کنار لبش خشکیده و رسوب خاک و خل بر سر و صورتش و اندام نحیف و به استخوان نشسته‌اش می‌رساند سالهاست که در تحمیل بی‌توجهی زندگی می‌کند. جمعیتی نداشتیم تنها یک کانون دانشگاهی در دانشگاه شریف بودیم؛ همین و بس. اما با ورود دو سه ساله‌مان به معضلات اجتماعی می‌دانستیم که کودکی که یک پا ندارد و به گدایی می‌ایستد ممکن است به عمد برای زمین گیری و ترحم خریدن، پای رفتنش را به ساتور سنگدلی قطع کرده باشند و فهم این کار از درمان زخم با نشاندن آتش بر آن به راحتی میسر است. به بازی بر لی‌لی این سو شدن و آن سو شدنش نشستم. صورت سرما زده خاکستری‌اش، پاسخ اخمش به لبخندم، در آن مه‌مردگی زمستانی هنوز خاطرم را بعد از این همه سال می‌آشوبد و همه وجودم را چنگ درد می‌کند. بی‌اطمینان و بی‌اعتماد در لاک کتش بر آسفالت نیم بند پل نشست و مردمان زیر پل را منظره پشت سرش کرد. مردمانی که در روزمرگی و "آمدنم بهر چه بود؟" از این سو به آن سو می‌گذشتند و انگار نه انگار سرماست و کودکی یخ‌زده و معصوم تک افتادگی و تنهایی‌اش را بر سر این گذر به حراج گذاشته. نامش را پرسیدم. پاسخ سریع داد که آدامس می‌خری که اگر خریدار نیستی، نایست و مزاحم کسبم نشو. با انگشتان نحیف دست کوچک پر از تُردِ ترکهای به خون نشسته‌اش با آدامسهای در جعبه بازی می‌کرد و به تصورت می‌آمد تنها رنگ زندگی این کودک همین قرمز و زرد و سبز جلد آدامسهاست که در این بی‌آدمیت برایش تنوع و سرگرمی شده. حرص و سعی انگشتانش برای دریافت حس شیرینی آدامسها حکایت تحریم و نداشتن حق خوردن حتی یک حب آدامس کامت را تلخ‌تر می‌کرد. دیگر در آن روزگار به پیگیری از وضعیت آن کودک از آن پل می‌گذشتم. بالاخره تک پایش را دیدم. آری از ساق پا قطع شده بود و جایش را نیز سوزانده بودند. همه وجودمان به درد آمده بود و به توان حنجره دانشجوییمان داد شدیم و در این اداره مربوطه تا آن اداره نامربوط و با پاهای داشته‌مان در سرزمینی که حق پای کودکی را گرفته‌اند شرم‌زده شروع به دویدن کردیم و به فهمی تلخ رسیدیم که میان مدیران امروزمان با دلیرمردان دیروزمان که برای وجبی از حرمت حریم خاکمان بی ترس پا بر تن مرگ گذاشتند، فرقی بسیار است. مدیران این روزگار به تلخی، وجودِ پدیده کودکان بر گذر را انکار می‌کردند و در بر روی تو می‌بستند. تشنه لب در پی آب و آبرویمان آمده بودیم، سراب است که از شکست نور بر پیکر برهوت آبنما شده است و سعی و هروله‌مان چه جانکاه شد وقتی که فهمیدیم دست دخترک را نیز برای تزیینِ بیشتر درد، بر پل صراط سرزمینم قطع کردند تا پوست پیکر شیرینی را نیز لمس نکند. دخترک آمد بی دست و پا ... مدتی ماند و زمانی اندک جایش را به دخترکی دیگر داد. او بر این سرمای نا امن می‌نشست و بر من و یارانم نشستنِ امنِ گرم به عافیت را به فتوایِ وجودش حرام کرد.
⭕️ خورشیدِ پشتِ شیشه ✳️ بیست و نهمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق این درد، امروز تمام خواهد شد و به همت همه یاران و اعضای جمعیت امام علی(ع) دو خانواده بعد از یازده سال، رنج و خشم و نفرت، به صلح خواهند رسید. اندکی انتظار پس از این همه سال، چیز زیادی نخواهد بود. پیش از تو کسی در نوبت ایستاده است. دو دختر. یکی حدود هفت ساله و دیگری حدود هفده هجده سال. باید بگذاری آنها به کارشان برسند. اما این دو دختر، در این اداره اجرای احکام چه می‌کنند؟ شاه‌رخِ زیبایِ صورت دختر هفت ساله، به کیشِ نورِ خورشیدی که از شیشه پنجره می‌تابد، مات شده و پای آمدنش بر ورودی اتاق مردد مانده. مسئول اجرای احکام، چند کلامی با دختر بزرگتر درباره پدرشان صحبت می‌کند که هر روز در زندان فریاد می‌زند تو را به خدا زودتر مرا اعدام کنید! چشم سبز دختر بزرگتر، به ناگهان، در ابر و مهِ اشک غرقه می‌شود و با صدایی که می‌لرزد، ناسزا و نفرینی حواله پدر می‌کند و می‌گوید قطعا او را خواهم کُشت! این جمله، تمام طعم خوشِ رضایت و بخششی را که بعد از یازده سال گرفته‌ایم، به مذاقمان خشک و تلخ می‌سازد. این دختر چه می‌خواهد؟ چه می‌گوید؟ چرا رعایتِ آن کوچکترِ ماتم‌زده را در این اتاق نمی‌کند؟ یکسانیِ رویِ روح‌زده اهورایی‌شان، می‌رساند هر دو خواهرند و حال، خواهر بزرگتر چرا به پدرکشی به اینجا آمده؟ خسته هستم و شکسته از این پرونده سخت که به اتمام رسیده و می‌خواستم بر این صندلی، جشن بازنشستگیِ این پرونده را بگیرم که می‌فهمم، باز روحِ معذبی پیش پایِ مسئولیتم آمده تا مژده نشستن را بر من حرام کند و نهیب زند برخیز و قدمی پیش گذار و بپرس که چه شده تا ببینی چه می‌شود کرد تا شاید رنجی را در این یک دو زمانِ اندک عمر، فروبنشانی. نیم‌خیز شده به دختر بزرگتر می‌گویم آیا درست است که در مقابلِ این کوچکتر، از اعدام پدرت صحبت کنی؟ دختر بزرگتر می گوید چیزی که خواهرم دیده از شنیدن اینها بدتر است و ناگهان تمام داستانِ زندگی‌اش را در چند جمله خلاصه، بر فهمم می‌ریزد. پدر عاشقِ مادر. مادر، شیفته پدر و جانِ ادبِ زندگی‌شان را به تمام قواره و قامت، در این دو دختر ناز پرورده می‌توانستی ببینی. تنها یک اشکالِ حقیر در این زندگی وجود داشت. پدر بخشی از وقت خود را با دوستانی می‌گذراند و وقتی به خانه بازمی‌گشت، مادر با زبان‌نوازیِ تذکر و ملامت، به پیشوازِ پدر می‌آمد. اولین روز، اولین مصرف شیشه در جرأت‌سنجیِ پدر توسط دوستان نه چندان باب، و یا شاید به حتم نابابی که مادر، همیشه از وقت گذرانی پدر با آنها می ترسید. آن روز مادر طبق معمول به زبان سرزنش، دوست بازی پدر را زیر سئوال می‌برد که با بی‌طاقتی مهیب پدر مواجه می‌شود. سدشکنِ قلبم به کلماتِ آن دختر و لرزه‌ای که به همه اندامم افتاده بود، از تعریفِ لحظه دریدنِ مادر به چاقویِ آشپزخانه، به توهمِ بی‌ظرفیتیِ پدرِ شیشه‌زده. خواهر بزرگتر می‌گفت خواهر کوچکترم دید که چگونه پدر، مادرم را به ضربات مکرر به خون کشید و به خاک انداخت. خواهر کوچکتر همچنان مات بود در کیشِ خورشیدِ پشتِ شیشه. به خواهرِ بزرگتر گفتم خواهر کوچکت مادرش را از دست داده اگر پدرش را نیز از او بگیری، هر دو یتیم خواهید شد. دختر گفت ما هر دو همان روز، یتیم شدیم. گفتم اگر مادرت اینجا بود از تو چه می‌خواست؟ گفت او همیشه عاشقِ پدرمان بود و او را می‌بخشید. اما یک بار، یک نفر، باید او را نبخشد و من او را نمی‌بخشم. نیم‌خیز شده‌ام بر روی صندلی، نیم‌بسمل شد و افتاد. حال همه در ماتم بودیم و مأمور اجرای احکام، کلمه به کلمه نحوه اعدام فردا را بلند بلند و کشدار می‌خواند و می‌نوشت به گونه‌ای که نفس همه اشیاء اتاق به دارِ این درد کشیده شده بود و کش می‌آمد و ذهنت را به ماتمی گنگ در مردابِ دوردست ها فرو می‌برد. چه می‌توانستی بگویی. هیچ. و هیچ سکوتت، مرگ و یتیمی بود. دختر بزرگتر نیز در شمرده کلمات مامور اجرای احکام گنگ خیره به بیرون پنجره شده بود. تا اینکه نوشتن مامور تمام شد و دختر با عزمی جزم درخواستنامه مرگ پدرش را امضا کرد و رفت. پرونده یازده ساله تمام شد. اما این پرونده مادرکشی، با هر التماس و تلاشی که کردیم، در سه روز به قصاص تبدیل شد. دختری پدرش را که مادرش را کُشته بود، کُشت تا یتیمِ خون به دست شُسته شود. رفیقان نابابِ سرزمینمان! تعارفِ شورِ شیشه‌ای‌تان بر پدرانمان، خون بر دستِ دخترانمان، قصاصِ قصه هر روزه‌مان... اما روزی توهم این شیشه خواهد شکست و شمایان رخ‌به‌رخِ چشمِ کودکی، مادر و پدرمُرده خواهید شد و قطع بدانید آن لحظه، لحظه ماتِ شما خواهد بود.
⭕️ یادمانی بر دردی که فراموش خواهد شد ✳️ بیست و دومین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق در تنگنای این زیرزمین تاریک، مدتی طولانی عباس کوچک مورد آزار و اذیت مردی بیمار قرار داشت و به تازگی او را از این حبس تلخ بیرون آوردیم و به یکی از خانه‌های جمعیت امام علی(ع) سپردیم. پسرک شش ساله پر از درد است و به هرکس که به سویش می‌آید، حمله می‌کند. شاید او در آینده کسی باشد که ملتی را داغدار کند و کودکی را در ظهر گرم به حبس ماشینی بگذارد و بگذرد تا اشاره‌ای بر ذهن ما داشته باشد. چند روز پیش از این، مادر و پدر بنیتا به مراسم جمعیت - افتتاحیه لیگ فوتبال کودکان حاشیه‌نشین - آمده و منتی آسمانی از ساحت صبر ایوب‌وارشان بر سرِ جمع ما گذارده بودند. پیش پای این خانواده، زانوی غم به زمین زدیم و از فروافتادگی و شرم نگاهمان به نظاره بزرگی‌شان نشستیم. کام هستی همه ما از مظلومیت و مصائب این کودک و خانواده‌اش، تلخ شده‌ بود. در این فکر بودم چگونه می‌توانیم تسلی باشیم که موجی افتاد بین دخترکان کوچک جمعیت و همه با اشک و زاری، شادیِ مراسم را رها کردند و به پیشواز مادر بنیتا آمدند. این مادر، فرزندِ آغوشش را گم کرده و بسیاری از دخترکان کوچک ما در جمعیت، مادرانشان را در افیون و اعتیاد؛ و چه غریبانه فرزندانمان در آغوش این مادر شدند. چند روز پیش تو ای مادرم، فرزندان مرا به جان و دل گرفتی و من اینک، آمده‌ام تا به فاصله پرده‌ای از خاک، بنیتای تو را درجان و دل گیرم. اینجا مزار بنیتاست و چهل روز گذشته است و به‌زودی فراموش خواهیم کرد این درد را. مچاله شده‌ام بر سر این گور و سخت می‌گریم. سنگ مقبره، تداعی گهواره‌ای کودکانه است. بالای آن، جایی برای اسباب‌بازی نوزاد درنظرگرفته‌شده و بر فراز این آرامگاه کوچک، عکس آن دختربچه هشت ماهه زیبا، با جمله" بِأَيِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ " قلبت را چنگ می‌زند. می‌لرزم و می‌گریم از کودکان رهاشده‌ای که عاقبتشان در حاشیه‌های اعتیاد و فساد و خشونت، در نهایت، دزدیدنِ جگرگوشه مادری است. از خود می‌پرسم که چه می‌شود کرد که غمنامه‌هایی این‌چنین در سرزمینم باز تکرار و تقدیر نشود که ذهنم با صدای مداح و قیاسی که بین بنیتای کوچک و علی‌اصغر(ع) کربلا می‌کند، به گذشته‌های دورِ تشنگیِ عدالت و سوی پاسخی دردناک می‌رود. رابطه‌ای ظریف در خیالم شکل می‌گیرد. اگر مردمان یاری می‌کردند کودک آن آزاده‌مرد را در ظهر داغ عاشورا، شاید در این ظهر داغ پاکدشتمان، رسم مردانگی و مروتمان آلوده نمی‌شد. اتومبیلی که بنیتا در آن حبس بوده و نفسگیرِ ظهر گرم تابستان شده، بر سرِگذرِ رفت‌وآمد قرار گرفته و بسیاری مردمان از آن عبور کرده‌اند و انگار آن‌قدر گرفتار بوده‌اند که نمی‌خواستند گره از گرفتاری حتی یکی نوزاد بگشایند و خیری در پیش پایِ رفتنشان به سرانجام بنشیند. مرثیه مداح اوج می‌گیرد. حال از شلاق و ترکه‌هایی که بر تن رقیه(س) در کربلا نشسته است، می‌گوید. انگار که این داستان فقط در ۱۴۰۰ پیش رخ داده‌است. دلم می‌خواهد دست مداح را بگیرم و به خانه جمعیت امام علی(ع) در پاکدشت ببرم و نشانش دهم که چگونه دختربچه‌هایمان زیر ترکه‌ها و شلاق و تجاوز خوردشده‌اند... به خود می‌گویم در این ندبه مداح، جای علی‌اصغر(ع) و رقیه(س) به شبیه‌خوانی، همان بنیتای کوچک و دخترکان تن‌زخمیِ"خانه ایرانی"محله پاکدشتِ ماست و از خود می‌پرسم در این تعزیه، نقش یزید با کیست؟! فهمم در این معادله بی‌عدالتی، کامل می‌شود. از ظهر عاشورا حمایت و یاریِ کودکان رها شده و تقدیر تلخمان گشته. بر سر آن گور کوچک، در خود بیشتر مچاله می‌شوم. شاید من یزید باشم، شاید تو و شاید همه ما که به راحتی از زخمهای کودکان سرزمینمان می‌گذریم.
⭕️ پیله های بی‌پروانگی ✳️ سی و پنجمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق مثل پیله ابریشم نشسته بر روی این دامنه تپه سرد که از بلورهای یخ پوشیده بود و مادران تن سوخته با سرفه‌های سخت جگر بالا می‌آوردند و بر بالای این پیله‌ها می‌گریستند. به هر پیله سپید که نزدیک می‌شدی، کفنی می‌یافتی با کودکی در نهایت زیبایی که جمال معصومش در خفتگی مرگ بیشتر روحت را چنگ می‌زد. این سرما و این درد و این مرگ، سهم آوارگیِ آن سال‌های ملتِ کُرد بود که بهارشان زمستانی سخت گشته... روح معیوب دیکتاتور صدام که انگار فکر می‌کرد برای جنایت در این جهان فرصتی ابدی دارد با سیرناپذیریِ کریه، بار دیگر به تعقیب مردم کشورش پرداخته و بر سر این همه آوارگی، بمب شیمیایی نیز آوار کرده بود. امروز "عفرین" کردستانِ سوریه و قربانی شدن کودکان در جنگ بازی بزرگان، مرا به دیروز اسفند سال ۱۳۶۹ برد. به خاطره تیم‌های کوچک امدادی که برای پذیرایی دو میلیون نفر ملت آواره شده به مرزها شتافته بودند. مرزی که تا دیروز سراپا بوی جنگ و سوختن می‌داد، باز زخمش باز شده بود و آماسیده از ترکیبِ کشنده فراگیر سوز سرما و پای برهنه آوارگان و آتش شیمیایی سر ریز؛ ملتی پیش چشمت پرپر می‌زدند و معصومانه آواره می‌شدند و زخمی و گرسنه می‌مردند. تحمل نبود دیدن این همه درد برای سال‌های جوانی آن امدادگران. بهارت به خزان زمستان تبدیل می‌شد و چه سخت است این همه سال‌ها باشی پیر و دلمرده با پیله‌هایی از مرگ کودکان بر صحن وجود اندیشه‌ات که پروانگی هم در پی ندارد. به آن دشت پای تپه رسیدیم. زمردِ سبز دشت زیر بلورهای یخ و آن اول صبح مه گرفته مثل وهم اهورایی تو را به عالمی غریب می‌برد. نزدیک که می‌شدی، مردمِ بر سطح دشتِ پای آن کوهپایه را بی‌تحرک می‌یافتی. صدای گریه‌ها و سرفه‌های خون‌آلود در سکوت مهیب ملک‌الموت خاموش می‌شد و یشمین و زمردی بر سطح دشت مه‌واره می‌خزید. پیش از ما گروه امدادگری رسیده بودند که کفن تقسیم می‌کردند و نوزادان و اطفال تنها سهم این کفن‌ها را می‌بردند. از هر کس که می‌گذشتی، بودند اما نبودند. مردان سایه‌ای شکسته بر سر زنان نشسته بر طفلکان مرده‌شان... هی لولو هی لولو... مادران لالایی مرگ می‌خواندند به زبان کردی و گوش دشت را از ناله‌هایشان پر کرده بودند. چه شده؟ چگونه این کودکان مرده‌اند؟ پرسشمان را در جراتِ مترجم همراهمان ریختیم و او به بالای سر مادری رفت و نگاهمان خشک شد بر صورت معصوم نوزاد در آن یشمِ زمردینِ دشت و تلخ گریستیم؛ گریستنی که همه تاریخ زندگی‌مان شد. مادر در میان اشک و خون و سرفه‌های جگرسوزش، مرگ فرزند را این گونه شرح داد که وقتی شیمیایی زدند، کودکمان را در بغل فشردیم تا سم شیمیایی که در هوای تنفسشان آمده بود را به ریه نگیرند و نسوزند. دیدیم که طفلکانمان از بی‌هوایی دارند خفه می‌شوند. راه تنفسشان را باز کردیم. دیدیم سم شیمیایی در هوا بچه‌مان را می‌سوزاند. راه تنفسشان بستیم. دیدیم دارند خفه می‌شوند. راه تنفس باز کردیم. دیدیم که باز ریه‌شان می‌سوزد. راه نفسشان را بستیم... جملات مادران در گریه‌ای سخت و سرفه‌هایی جانکاه و زخم‌های شیمیایی که آرام ارام سَر باز می‌کرد، با زبان غریبی بر جانمان می‌نشست. سر آخر مادران در آغوش جانِ خود، کودکانشان را آنقدر فشرده بودند تا به یاد هوای خوشِ بی‌خفقان، به خواب ابدی روند؛ و این راز دیکتاتور است که تو مادر را وادارد به یاد هوایِ پاکِ بودن، فرزند را در این خفقان و سم هوا به آغوشت خاموش کنی. امروز صدام نیست اما تا ابد نفرین این دشتِ پُرپیله بی‌پروانگی بدرقه راهش خواهد بود. کودکان عفرین را دریابیم.
⭕️ دانه‌های این شب ✳️ سی و چهارمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق و تو چه دانی که گرسنگی چیست؟ دست نحیفی پشتم را می کوبد. برمی گردم و پیرزنی چُرده و پاره پوش را در پشت سرم می یابم. از من می خواهد که در آن تاریکی شب، همراهش شوم و به خانه اش روم. در کوچه هایی که سالهاست از ذهن شهر پاک شده است، به دنبال آن زن می روم. انگار واقعیت در انتهای این کوچه ها به خوابِ درد و گرسنگی رفته و همه چیز در حال حل شدن در سایه هاست؛ حتی بار و بندیلِ کیسه غذایی که بر دست دارم نیز سبک و بی مقدار شده. به خانه ای می رسم. سایه خانه ای است. مثال افلاطونیِ غارِ هول؛ ارواح‌واره‌ای سرد و تُهی. شبحِ خانه بی هیچ زندگی و نوری و یا تحرکی مختصر، دهن کجی می کند. پیرزن در می گشاید. تاریکیِ مطلق. صدای قدمهایت که در گودی فرو می شود. در آن عمق، پیرزن با آن کابوسِ ظلمات، سخن می گوید. چند خزش و جنبش. چند سَرَک کشیدن. اهالی خانه در گوشه و کنار، خود را در نشئگی و خماری مواد، غرق کرده اند. چشم هایت که به تاریکی عادت می کنند، آن آدمهای به خاکستر نشسته و سراپا سیاه شده را می بینی که بی هیچ نشاطِ زندگی، فقط وجود دارند. انگار وهمی تلخ را عُق می زنی. کیسه غذا را در میان آن آدمیان پاره استخوان‌شده شب‌زده فرو می گذارم و قصد رفتن می کنم که سه جفت چشم از پشت این همه شکستگی به سویم طلوع می کنند. در آن دود و مهِ خاکستری رنگ، شفافیتِ چشمان کودکانه ای را تشخیص می دهم که به سرعت به سمتم می آیند. سه کودک دوره ام می کنند. از سر و کولم بالا می روند. ظرف یک‌بار مصرف غذای سرد شده ای به دست دارم. مرا با ظرف غذا، به میان خود می کشند. انگار رویایی بودم، وهمی، یا که کابوسی که به سرانگشتان کوچکشان به چنگِ واقعیت آمده ام. سخت و زمین‌گیر شدم. حقیقتی دهشتناک از معنای گرسنگیِ فرزندان سرزمینم، در این خانه های تاریک خواب زده بر وجودم آوار می شود. آن قدر گرسنه هستند که بی اختیار مجبور می شوم دستم را در غذای سرد، قاشق کنم و به دهانشان گذارم تا مبادا حتی به ثانیه ای دیگر بی غذا بمانند. هستی کودکانه ای ضربان یافته و این تپشِ مستأصلِ معصومِ در گرداگردم، مرا در آن انتهای شب، به شدت بیچاره و غمزده می کند و زانوشکسته به مرکزِ این درد می افتم. خدایا ! چه می بینم؟ دانه به دانه برنجهای بر روی دستم را این طفلکان می خورند. حتی چربی ای که بر دستم نشسته را چندین بار زبان می زنند. آتش گرسنگی‌شان، خاموش شدنی نیست. شمارش نفس هایشان که مرا تنگ گرفته است، هر لحظه بیشتر می شود. آن قدر با حرص و ولع غذای آن ظرف سرد را می خورند که به نظر می آید اولین باری است که در زندگی شان لب به چیزی زده اند. وقتی که مطمئن می شوند دیگر غذایی نمانده، مثل یکی سراب، در آن ظلمات، پنهان و گم می شوند؛ درست مثل این که اصلا کودکی در آن اتاق نبوده است. برمی خیزم. سر بر لحدِ سنگِ سختِ سرزمینم می کوبم که بی مهرِ اهورایی، کودکانم را تا بدین حد گرسنه و تنها گذاشته است. فریاد می شوم که این بودن را زیبنده نیست که سیریِ تو، رویایِ کودکی باشد و گرسنگیِ کودکی، تنها واقعیت و حقیقیت این دیارِ درد.
نادیده کوچک

نادیده کوچک

2024-02-1819:19

⭕️ نادیده کوچک ✳️ بیست و هفتمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق تنها آن روز دیده شد که در کنار حوض گِل، وقتی که همسن و سالانش او را می‌زدند، در گردنکشی‌ای سخت و جانکاه، چاقوی نیم‌شُسته آشپزخانه را برداشته و برای رها کردن گردنش ضربه خشمی زده بود. عادت اهالی آن خانه پنج اتاقه این بود که ظرف و بشقابها را از اتاقهای دودگرفته‌شان بیرون بیاورند و در حوض وسط حیاط بشویند. آن خانه غیر از یک توالت مشترک و این حوض، امکان رفاهی دیگری نداشت. حامد کوچک با آن جثه نحیف‌تر از سنش، همچون دَله‌گربه‌ای آواره در آن محله غربت به هر گرسنه‌خانه‌ای که دهان درش باز مانده بود بی‌دعوت داخل می‌شد که شاید با لقمه‌ای خودش را سیر کند.گداییِ از سفره گدایان، برایش تحقیر و توهین و ضرب و شتم داشت. آن روز پسران کوچک خانه با دیدنش به سر و کولش ریختند. یکی شان که تنها بازی کودکیش کتک زدن حامد بود او را سخت گرفت و به لب حوض برد تا سرش را به زیر آبِ ادب فرو کند. حامد به ماهی‌ای می‌مانست که در بی‌خیالی اهل خانه، بال‌بالِ بی‌هوایی می‌زد و عاجزانه کمک می‌خواست. فشار بر گردنش هر لحظه بیشتر می‌شد. دستش در میان ظرفهای آب نکشیده گشت و بشقاب ملامینی را بر سر پسرک کوبید. یکی از خانمها از شکستنِ بشقابش فریاد زد: «حیوونا برین اون ور دعوا کنین!» پسرک درشت‌اندام عصبانی‌تر تمام وزنش را بر گردن حامد انداخت و سر او را در حوض فرو کرد که ناگهان بر دستان کور و خفه شده حامد، چاقوی نیم‌شُسته نشست.... وقتی حامد با یک ضربه همسالش را ناکار کرده و در خونریزیِ خونِ خود به وادی مرگ کشانده بود، باز هم کسی او را یا آن روزِ خاص را به یاد نمی‌آورد؛ انگار که حامد کوچک با آن سوءتغذیه شدید و اندامی سوخته، در بُعدی مبهم، به غیبتی دردناک همیشه نادیده گرفته می‌شد. روزی که اولیای دم برای تقاص به پای چوبه‌دار حامد رفته بودند، او را ساده نگریسته، بی‌تفاوت از مرگ عزیزشان، نادیده‌اش گرفته و به دار تقاص نکشیده بودندش... حامدِ کوچک ، "بود"... اما برای هیچکس "نبود". سال ۱۳۸۵ پولهای خورد دانشجویی‌مان را با ترس از خشم و خشونتی که پای طناب‌های دار پیدا می‌شود کنار هم می‌گذاشتیم و سعی‌مان این بود که تقاص خون دهیم. اطلاع‌رسانی طاقت‌فرسا و تشویق مردم به حرکتی برای نجات کودکانِ در شُرُفِ قصاص آن‌قدر کمرشکن بود که تمام آن سالها را در وهمِ مرگ برایمان جانکاه کرده و این کابوس تلخ همچنان تا امروزِ میانسالیِ جمع‌مان‌، گریبانِ بودن و وجودمان را رها نکرده است. همه آن نوجوانان، دیده‌شدنشان را به تقلا می‌آوردند تا ما را وادار کنند برای بخشش، قدمی جدی برداریم. دست و پا و جزع‌وفزع می‌زدند تا بر طناب و چوبه‌دار، دست و پا و جزع‌وفزع نزنند؛ اما حامد هیچ قصدی برای آزادی نداشت. هیچ میلی برای زنده شدن و زندگی نیز در او نبود. به بیرون زندان رفتیم تا ببینیم حامد کجا زندگی می‌کرده است. در تنگِ تاریکِ کوچه، نور چراغ ماشینی بر صورت پیرزنی رقصید و تلألوِ دوچشم سفید و بی‌سوشده‌اش را ترس دلهایمان کرد. کور بود و فلج، و زمینگیر از قطعِ اعضا در اثر بیماری قند. او مادربزرگ حامد بود. گداپیرزنی عاجز که هیچگاه نمی‌توانست نوه‌اش را ببیند. حامد نخواست و نیامد و ما در حضور موقتمان در آن زندان، پول اندکی با دلمردگیِ تمام جمع کرده بودیم. چند نوجوان پیش پای حضورمان، زندگی‌شان در طوفان خشم و انتقام تاراج شده بود. جان و نایی نداشتیم. اگر حتی یک نفر را بتوانیم بیرون آوریم، خوب خواهد بود. بند و بساط برنامه‌مان را با یکی دو رضایت و وجه‌الرضایه‌ای که پرداخته بودیم، جمع کردیم برویم که حامد با زار و اشک آمد. مقابلمان نشست که خواهش می‌کنم فدیه مرا نیز بدهید. وقتی که نشست، قد هجده سالگی‌اش به زحمت دوازده ساله می‌زد. تو به شوق کدام زندگی، برای دیده شدن پیش پای کدام چشم به طلب فدیه آمدی؟ که حامد با کلماتی که از صخره‌های درد و بُغضِ وجودش با زحمت بالا می‌آمد، مردد و تکه‌به‌تکه، مرام مردانه‌اش را گفت: « اگر پول خون مرا بدهید، آنها می‌توانند مادر بیمار و زمینگیرشان را بعد از سالها به پزشک ببرند، پدر که قصد ترک دارد را در کمپ بخوابانند، خانه‌ای عوض کنند»... سرش سنگین و پُردرد با شرمِ شورِ عشقی به زیر افتاد و ادامه داد: « دخترشان را جهیزیه‌ای آبرومند دهند و به خانه بخت بفرستند». او همه را می‌دید و هیچکس او را نمی‌دید. تُقسِ تقدیرِ نادیده کوچک این بود که هیچ در بساطمان نمانده باشد و ببینیم که او از زندان کودکان به رعب و ترس و جرمِ زندان بزرگسالان می‌رود. آن شب بود که تا سحر من از عجزِ خود در برابر این بزرگ‌مردِ نادیده مظلوم فریاد می‌کشیدم.
خانه ایرانی

خانه ایرانی

2024-01-0319:19

ا
شقایق یوسف

شقایق یوسف

2023-11-3023:22

⭕️ شقایقِ یوسف ✳️ بیست و چهارمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق گَردِ ناخالص هروئین وقتی می‌سوزد، هم دود بسیار به پا می‌کند و هم بویی مشمئزکننده به مشام می‌رساند. «وقتی شقایق به دنیا اومد، گفتم یه نشونه است از طرف خدا. با این امید خواستم ترک کنم». یوسف همان‌طور که نشسته بود، بر کتفِ راستش فروریخت و سرش را با اندوهی تمام در آن مهِ هروئین بالا گرفت و بغض‌کرده، حرفهایش را ادامه داد: « بعد از تولد شقایق، بانو هم خیلی کمک کرد که ترک کنم. اما نشد. ده بار هم که شما منو بُردید. لامصب عاجزم کرده». شقایق هشت ساله، چُرده و نحیف با سوءتغذیه تمام در حالی که از سنش کوچکتر می‌آمد، با چشمانی زمردین و موهایی گندمگون، به وهمِ هروئینِ پدر خیره مانده و انگشت کوچک پایش را گرفته بود و با سماجتی تمام، بالا و پایین می‌کرد. انگار با این همه اصرار می‌خواست انگشتش را از جا بِکَنَد. «توکل به خدا ! شما مرد جبهه و جنگید. حتما می‌تونید ترک کنید». این را یکی از اعضای جمعیت امام علی(ع) دلسوزانه به یوسف گفت. در آن زمستان زیرصفرِ سال ۱۳۷۹ تنها عرقگیر پاره‌ای بر تن داشت. سیگاری گیرانده بود و حالا پُکهای تندتری به آن‌ می‌زد. انگار هروئین داشت در خونش اثر می‌کرد. کم کم به حال نشئگی می‌افتاد و به اصطلاح مغزش چِت می‌کرد روی پُرگویی. «به قول گفتنی، رفیق ناباب بود. گفت واسه زخم جنگ من درمون داره. گفت یه دود بگیر. گفتم اهلش نیستم. تو جبهه هم کم دود نگرفتیم.گفت این مردافکنه. دیدم مَردیم رو زیر سوال می‌بره. خواستم برای این که کم نیارم و روش کم بشه، یه دود بگیرم بره پیِ کارش. یه کام که گرفتم، مردافکنی مالِ یه دقیقه ش بود، خودم رو که دراز کرد، خونه و خونوادم هم افکند. دوای درد نبود، دردِ بی‌درمون بود. ما رفتیم جبهه که دود اون‌ور این‌ور نیاد. حالا همه جا رو دود گرفته. یاران چه غریبانه رفتند از این خانه». با کلمه یاران، به عکس بی‌قاب و شیشه همسرش که بانو خطاب می‌کرد، اشاره زد که در نمورِ طاقچه، بی‌رنگ و رو و زرد شده بود. مشخص بود که یوسف نمی‌تواند ترک کند. از خانه‌ای که سالها در و پیکرش را تکه تکه کَنده و بُرده و فروخته بود، از یخچال نداشته، از اجاقی که لحظه‌ای بر آن غذایی گرم شود، از نبودِ تلویزیونی که کودکش را سرگرم کند یا حتی دستشویی برای دست شستن، یا یکی آینه برای دیدن این همه ژولیدگی و ژنده‌پوشی. هیچ چیز در خانه نبود، جز اسباب اسقاط و انبوهی از زباله که مشخص بود با ذهنی بیمار در خانه جمع آمده است. یوسف آن روز بعد از چندین‌بار اصرار، از ما خواسته‌بود که بیاییم و شقایق کوچک را از پیش او به بهزیستی ببریم. «نمی‌تونم ترک کنم. عاجزم. ده دوازده ساله زندگیم دود شده رفته. من پدر خوبی نیستم برای شقایق. تو رو خدا ببرینش. نذارید زندگی این بچه رو هم دود کنم بره». حرفش را پذیرفته بودیم به خاطر آن که هر از چندگاه، جای درد و داغی بر دست و صورت شقایق می‌دیدیم. یوسف که عاشق دخترش بود، وقتی او را ناآگاه می‌آزرد، خود را نیز با عذاب وجدان بر در و دیوار می‌کوبید. خانه نیز دیگر امن نبود و پاتوق معتادانی شده بود که در بنگ و منگِ پدر، تهدیدی جدی برای شقایق بودند. روزی که شقایق را می‌بُردیم، پدر با مهری تمام موهای دخترش را شانه می‌زد و می‌بوئید و می‌بوسید. به شقایق گفته بودیم به پارکی می‌رویم و زود برمی‌گردیم. وقتی سوار ماشینِ رفتن شدیم، یوسف بر بالای انبوهی از زباله، سخت می‌گریست، سخت فریاد می‌زد. تا به حال کسی را چنین زار و درهم‌شکسته ندیده‌ام. نیلِ اشکهایش از پُشت، فرعونِ وجودت را می‌گرفت و غرقابه می‌کرد، تمامت می‌کرد؛ گونه‌ای که در اوج دلمُردگی و خستگی، نعشِ وجودت به هر ساحلی می‌رسید. رفتیم چون باید می‌رفتیم. چون از ما خواسته بود که حتما شقایق را از آن وضع نجات دهیم. چند روز گذشت. دوباره رفتیم پیش یوسف تا ببینیم بدون شقایق چه می‌کند. نبود. نیست شده بود. آن‌قدر گشتیم تا فهمیدیم یوسف، مفقودالاثرِ شهرِ درد و دود شده است.
⭕️ سواس، کفشی از درختِ داز ✳️ بیست و سومین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق فاصله بین پابرهنگی، با تلخ و شوریِ شنهای داغ و تفتیده، برگِ پوکِ پوشالی درختِ "داز" است که به شکل کفشی به نام"سواس"درآمده. همین کلاف‌پیچِ برگهای خشک و زمخت و درهم‌تنیده، در طی طریق طولانی میان خانه و مدرسه، تنها یاور پاهای کودکان بلوچستان است. اینجا چراغ‌آباد است. بیست و هفت کیلومتریِ قصرقند. روستایی که به محض ورود به آن از خود می‌پرسی کدام چراغِ روشنی، این برهوت را آباد کرده است؟ از دور که می‌نگری، خانه‌های این به‌اصطلاح آبادی، انگار کلاه‌هایی حصیری است بر سرِ زمینِ صله‌بسته و خشک. کپرخانه‌هایی که در برابر تندی و بی‌رحمی آفتاب، تنها سایه‌ای بر سر می‌شوند و از هُرمِ داغِ طاقت‌فرسایِ بیابان نمی‌کاهند. وارد هر کومه که می‌شوی، کودکانی با چشمانی کهربایی می‌بینی که در اوج سوءتغذیه، چشمِ انتظارشان بر ورودیِ کپر، له‌له می‌زند. گرسنگی و تشنگی، بازیهای کودکانه‌شان را زمین‌گیر و مگسها را به جست و خیز و بازی بر بالای سرشان، جسورتر کرده است و این کودکان را حتی نایِ دستی نیست که امنیتِ پرواز مگسها را برهم زنند. جانت سخت چنگ می‌شود زمانی که می‌فهمی قناعت برای آب در این روستا به واسطه آن است که آوردن دبه آب گل‌آلودی به حمالی خر و قاطر از چاله‌هایِ کَنده شده در کوه‌های قصرقند، به هفته‌ای طول می‌کشد، اما در همین روستا موادمخدر به دقیقه‌ای در دسترس است و این شده که دود، بسیاری از مردان این ویرانه‌کپرهای فقرزده را بُرده و به جز این خِدِری و خمودگی، دیگر هیچ چیز در دسترس این مردمان نیست. نه پزشکی، نه دارویی، نه درمانگاهی. تنها دردِ بی‌درمانی، به مساوات توزیع شده است. بارداریِ یکی مادر، امکان همجواری با مرگ است و شگونِ نورسیده می‌تواند هر آن به شیون و سوگِ رفتن مادر و فرزند تبدیل شود و اگر نوزادی به دنیا بماند، یا در سوءتغذیه زمین‌گیر می‌شود و یا عاقبت صفیه کوچک نصیبش می‌شود؛ سه سالگی‌ صفیه را همه به یاد دارند که چه زیبا سخن می‌گفت و چه دلبرانه از این سو به آن سو، زمین را به گام‌های کودکانه‌اش متبرک می‌کرد. از آن سه سالگی تا به امروز شش سال گذشته است و به شبی، در اثر تب عفونی و تشنج، صفیه، زیبایِ خفته دلمردگیِ کپری شده است که نه به مرگ آرام می‌گیرد و نه به زندگی، هوشیاری و سلامت و طراوت می‌یابد. او یکی از چندین کودک فلج شده از تشنج تب است که به آنتی‌بیوتیکی ساده، التهاب تبشان فرو می‌نشست و طومار سرنوشتشان این‌گونه در هم پیچیده نمی‌شد. برخی از کودکان این روستا، به سق زدن خشکه نانی و گِل‌آلوده‌آبی، جانی می‌گیرند و کیلومترها راه می‌روند تا به مدرسه‌ کپری‌ای برسند که در فشردگیِ پنج کلاس در یک اتاق، تدریس بی‌عاقبتی می‌کند. کلاس اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم. اما اثری از مقاطع دیگر تحصیلی نیست و ادامه این راه، تقریبا محال است و شهر محروم قصرقند اگر چه برای روستاییان قصرِ قند است، اما برای ادامه تحصیل، کوخِ تلخی است. در این صحرایِ برهوتِ رهاشده و بی‌عدالت برای دسترسی به هر چیز باید کیلومترها پیاده رفت. اما برای رسیدن به مسئولین این وضع، جز سراب، هیچ نمی‌یابی. آن هم در حالی که مادران نجیبِ خطه سیستان و بلوچستان، در اوج نادیده گرفته شدن، فرزندان خود را برای دفاع از میهن، به شهادت تسلیم کرده‌اند. تو امروز در پشت میز مسئولیتت، سرابِ نرسیدن‌ها باش! روزگار برزخت خواهد رسید که نیازت به دلجویی از مردمانی است که در برهوت بی‌مسئولیتی‌هایت رها کردی. آن زمان هر چه بر تلخ و شوریِ شنهای داغ و تفتیده از اشکهای مادران و کودکانشان بروی، به رهایی نخواهی رسید.
آتشگاه

آتشگاه

2023-09-0526:08

⭕️ آتشگاه ✳️ بیست و پنجمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق گفته‌اند این دقایق را به انتظار پایان عمرت خواهی نشست که فردا روز قصاص توست. بر دوش هر ثانیه‌ای از زندگی‌ات کوه مرگ، سنگینی خواهد کرد. غل و زنجیر لازم است برای تحمل این دقایق تا مبادا بر خود آسیبی زنی و با پیشکش نعشت به خود کشی ، فردای اولیای دمت را باطل کنی که آنها در پی قصاص تو به آرامش خواهند رسید. "حلالم کنید". جوان قبل از قرنطینه در غل و زنجیر، تماس تلفنی‌ای می‌گیرد و با صدایی لرزان می‌گوید. به جزع و فزع می‌افتیم. به سرعت بار سفر می‌بندیم. قصد شمال می‌کنیم؛ نه برای تغییر آب و هوا، بلکه برای جلوگیری از خشم و انتقام خونبار خانواده‌ای و بر دار شدن جوانی. چه بد سفری است این سفر شمال! همه عجله لحظه‌ها در اتوبوسِ سفر بر مهره‌های ناسور گردن و کمرم سنگینی می‌کند. به جای نشستن در کنج اتوبوس، بال پروازی می‌خواهم تا دل آشوبم را آرام کنم. دقیقا یک سال و شش ماه است که پرونده این جوان به جمعیت امام علی(ع) ارسال شده. پانزده سالش بوده که همسایه و همکلاسش را در بازی کودکانه در باغی کشته و از ترس، جنازه رفیقش را دانه‌ای کرده و در خاک کاشته که پس از دوازده سال درختی شده و هر روز میوه انتقام بر بار نشانده و همه اهالی محله آتشگاه را چون اسپند بر روی آتش، پر از خشم خوردن این میوه کرده است. به واقع وقت طلاست. پس مبادا لک لکِ مردد جان پا در هوا بماند و قدمی بر زمین مگذارد؛ باید به سرعت به درِ خانه اولیای دم رویم و سوزِ دمشان را بر جان گیریم. ظهر است. در دم‌کرده‌ هوا و خواب‌آلودگی بی‌تفاوت مردمان شهر به دنبال معتمدی برای میانجیگری می‌گردیم. غیر از قیلوله بعدازظهر، ترسی در جان همه است و هیچکس حاضر نیست گامی بردارد. همه می‌گویند فقط کینه و انتقام اولیای دم نیست که دم‌به‌دم بر هر کس که به آن محله شود، فرود می‌آید؛ بلکه کل آتشگاه، چوب و چماق خواهند شد و بر سر کسانی که خواهان بخشش باشند فرود خواهند آمد که بار قبل و بار قبل‌تر هر کس رفته با سر سالم برنگشته. چاره‌ای نیست. تنها رهسپار می‌شویم. قرآن بیاورید. مادر زمینگیر و پدر قاتل جوان حتما باید باشند. زانو می‌زنیم، می‌گرییم و بخشش می‌خواهیم. در نزدیکیِ سکوت خانه فقط صدای نفسهای ماست که به پای کشیِ جیرجیرکها آمیخته. به کنار در می‌رسیم. هر جیرِ جیرجیرکی، در ماتم ذهنت، ترس را کش می‌آورد. می‌خواهم در بزنم تا مادر داغدارم از آن سوی در بیاید که ناگهان کسی فریاد می‌زند برای بخشش آمده‌اند. بر درخانه می‌کوبم. مادرم بیرون بیا. گفته‌اند از روز مرگ فرزندت، گچ‌هایی را که او از کنار تخته سیاه مدرسه‌اش به خانه آورده بود، تا انتظار پای چوبه نگه داشتی. گفته‌اند یکسر گریسته‌ای. گفته‌اند همسرت چندبار قلبش ایستاده و مات و بهت روزگار شده است. فریادها بیشتر می‌شود که بیایید برای بخشش آمده‌اند. ولوله و هلهله در کوچه می‌افتد. مادرم بیرون بیا هیچ مادری با کشتن فرزند مادر دیگری به آرامش نمی‌رسد و تو خوب این را می‌دانی. بگذار فردا روز بخشش باشد که این مُلک خسته است از قصه قصاص مادرانی که فرزند مادر دیگری را بر دار می‌کنند. مادرم تو را به خدا برخیز و بیرون بیا ! من خون فرزند تو را نریخته‌ام. تقاص چه را پس می‌دهم که اینک کنار خانه تو هستم؟ بر من بکوب، بر من بزن که بد سفری است این زندگی در سایه شوم انتقام مادری از مادری دیگر و هر پرونده‌ای که به خشم انتقام خاموش شد، جز استخوان‌سوزی در این سفر تلخ بر ما هیچ نگذاشته. مادرم بیرون بیا! به آنی می بینم در باز نمی‌شود. مادری بیرون نمی‌آید. همه اهل محله آتشگاه از جانشان چوب خشم روییده است و به سوی ما می‌دوند. دیگر توانش را ندارم که از این سفر با بار قصاصی برگردم که بخشش زیبنده‌ترین نیاز روزگار ماست. پس چشم می‌بندم و در مقابل چوبها به تسلیم می‌نشینم. هر چه باداباد!
اَوینار

اَوینار

2023-08-0935:411

⭕️ اوینار (بخش اول) ✳️ بیستمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق چگونه می‌شود در مضیقه کلمات و ستونی در روزنامه، از ستون‌ریختگیِ جامعه‌ای گفت که در روزمرگی هر روزه‌اش، ستم بر کودکان کوخ‌نشین، عادت شده است؟ زبانم قفل شده. ذهنم زنگ زده و منگ و خنگ می‌آید در گفتن خاطره‌ای تلخ از اَوینارِ کوچک، دختر ده ساله دروازه غار که در زمستان بی‌برف سال ۱۳۸۱، بر سر آن کوچه تنگ، برایم گفت چه بر سر کودکان خانواده‌های اعتیاد می‌آید و همه بودنم را تلخکام و زهرآگین کرد. خورشید وجود اَوینار به همراه خانواده‌اش در این سرزمین، به آرامی کسوف کرده بود و در این خورشیدگرفتگی، بدون آن که ما بفهمیم، بدون آن که ما ببینیم، خانواده‌ای در عمق فقر و فلاکت، به آرامیِ تمام فرو شده بودند و در تاریکی مطلق و نا امیدی از دست‌گیری و کمک کسی، فروریختنِ شن ریزه‌های ساعت شنیِ مخدروبنگ بردوشهای زندگی‌شان نیز شروع شده بود. پدر اَوینار، مردی با غیرت، که پس از تصادفی کمرشکن، مجبور به پرداخت دیه، همه هستی‌اش را به چوب حراجی زده بود و زار و زندگی‌اش را جمع کرده و به محله زنگ زده دروازه غار آمده بود تا بدون آنکه بداند فقر خود را به همسایگی فساد آورد و پنبه یأسش را به آتش بازیِ ناگهانِ اعتیاد زند. تصور می‌کرد برای رهایی از فکرِ دردِ نداری، یک آن بر بساط می‌نشیند و بلند می‌شود بدون آن که بداند، هر که بر این بساط نشست، تمام‌دردی می‌شود آن گونه که دردِ نداری‌اش گُم می‌گردد. مادر خانه در آن فقر و فلاکت تلاشش این بود که شوهرش را بازیابد. شوهر برای این که سرش به بنگ و بساطش گرم باشد، دستِ همسرش را نیز می گیرد و بر تختِ رختِ نشئگی اش می‌نشاند. اَوینارِ به عنوان خواهر بزرگ، به همراه دو برادر کوچکش حال شاهد مادر و پدرشان هستند که در آتش افیون می‌سوزند و اَوینار ناگزیر است برای گرسنگی خود و برادران خردسالش، ابتدا بین این دو کوهِ سراب زده سوخته مه‌گرفته، در وهمِ آب و غذا بَدَوَد و هر بار در چُرت پارگیِ پدر و مادر، سیلی نصیب بگیرد، تا بفهمد برای غذا در خانه دیگر هیچ نیست و باید به خیابان گدایی‌ها و ترحم زند و دست بالا بگیرد در مقابل عابران در گذر و با اشکهایش یا تکه پاره کاغذ فالی، یا پاک کردن شیشه ماشینی، لقمه نانی برای دو برادر کوچکش بیاورد. هر بار که به خانه برمی‌گردد، اگر تکه نان و پنیری برای دو برادر کوچکش آورده است، اگر تلاش کرده تا مشام زندگی را در خانه به ولع آورد، اگر به عنوان یک بچه ده ساله خواسته که غیرت و عشقش را نشان دهد، تنها با یک چیز مواجه شده: تنبیه، توهین و تلخیِ پدر و مادری که هروئین و مواد مخدر، تمام راه نفسشان را بسته، دیدگانشان را گرفته و نمی‌توانند تپش زندگی را در اَوینار و دو فرزند کوچکترشان ببینند. پدر در زدوخورد با اَوینار، متوجه پس اندازِ پول‌خردهایی در تهِ جیب این دختر کوچکش می‌شود. شمارش پول خردهایِ اَوینا در حرص پدر، برای برطرف کردنِ یک بار خماری و تجدید خیال نشئگی، مناسب می‌آید. حال با دردی تمام از دخترش می‌خواهد به محله غربت رود، به پاتوق موادفروشان، به میان هرزگی ساقی‌ها و مردانی که همه وجودشان نفرت است و زخم برود و دوای درد پدر را بیاورد و او را "بسازد"؛ که پدر با این خماری سخت و استخوان‌درد، توان آن را ندارد که حتی از زیر رختِ گوشه گیری‌اش بیرون بیاید. و آن روز بود که اَوینار با دلسوزی تمام برای پدرش، با پول خُردی اندک به ته کوچه غربت شد بدون آن که بداند پولهای خُردش کفافِ حتی یک بار "ساخته شدن" پدر را نیز نمی دهد. پدر باید آینده ات را می ساخت. سرمایه چه داری اَوینار کوچک، در این کوچه غربت برای ساختنِ پدرت؟! ادامه دارد ...
دست باخته

دست باخته

2023-06-2323:411

⭕️ دست‌باخته ✳️ نوزدهمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق ناگهان دستت زیر پرسِ دستگاه، قطع می‌شود. فریادت با فواره خون، بالا می‌گیرد. دو سه نفر کارگر بزرگسالِ کارگاه، می‌دوند و دستگاه را خاموش می‌کنند و بدن نحیف و به ضعف‌افتاده‌ات را در مقابل چشمانِ وحشتزده دیگر کودکان، از زیر تیغ بیرون می‌کشند. با سرک کشیدنِ صاحب‌کارِ پیر، جزع و فزعَت، بیشتر می‌شود. انگار که بخواهی تقصیر را از گردن خود باز کنی و به گردن دستگاه بیندازی. صاحب‌کار هشدار داده بود که اگر مراقب نباشید و دستتان را ببازید، اخراج می‌شوید. اسماعیل ده ساله! تو به این سیصد هزار تومان ماهیانه این کارگاه زیرزمینی نیاز داری تا علاوه بر خرجِ بنگ و بستِ پدر منگ و افیونی‌ات، خرج مادر و خواهران بی‌پناهت را هم فراهم کنی. خانه اجاره‌ایِ تو در ویرانه‌های فسادزده محله لب‌خط است. ای مرد کوچک خوش‌مرام! چندسالی است که نظر ما را گرفته‌ای؛ با دو چشم خیره درشتِ مشکی رنگت به دوردستها و لبان همیشه دوخته‌ات در پاسخ به سوالاتی در موردِ زندگی‌ات، محزون و مغموم می‌آیی و حسرتی سنگین و همیشگی، معصومیتت را بیشتر می‌کند. تو هیچوقت نیستی. از ساعت 7 صبح تا 9 شب، به سر کار نامعلومی می‌روی. وقتی برای درس خواندن نداری. زمان و اوقاتی که در ساحتِ بازیِ کودکی‌ها زیبا می‌شود، برای تو همیشه در مضیقه است. امروز دست باختی، اگر اندکی از انگشتانت مانده بود، در حد دو بند انگشتان دست محمد 12 ساله یا ادریس 16 ساله، یا حتی اگر یکی از انگشتانت سالم مانده بود، همچون دستِ رضای 9 ساله، می‌توانستی به کارت ادامه دهی و نان بخور و نمیر را به سفره خالی‌ات ببری. رد خونت را شستند از روی بی‌رحمیِ تیغ فولادی سنگین و صفحه زمخت و سردِ دستگاه. دست باختی و با پاره‌کَنَفِ کثیفی، زخمت را بستند و عذرت را خواستند و تو را به سکوت واداشتند تا نگویی بر سر دستان کودکان این محله چه آمده‌است. بعد تو را به درمانگاه محقری بردند که بی سروصدا عادت به جمع و جور کردنِ زخمهای خونبارِ امثال تو دارند. با تحقیر و تشر به خانه رفتی. پدر برخاست از نشئگیِ همیشگی‌اش تا تو را به سیلی و شلاقِ تربیت و تأدیب بگیرد و زیر بغضِ مادر و اشک خواهرانت، از پدر بودنش، خمار شود. شب که شد بر بستر درد، سر گذاشتی و دوختی بر سقفِ بالای سرت این سوال را که چه گناه و اشتباهی کردی که این چنین شد؟ چه شد که به صدم ثانیه‌ای دستت مردد در زیر دستگاه ماند تا آن تیغه فولادی، بی هیچ تردیدی، جدایش کند؟ بدون آن که بدانی تو هیچ تقصیری نداری که قانون احتمالات هم در مقابل حرص در این کارگاه‌ها، قطع شدن دستِ کودکانه توست. صدها کارگاه که بدون هیچ نظارتی، با حضور کودکان، به تولید اسباب بنجل با قیمتی پایین می‌پردازند تا با چین و ماچینش رقابت کنند. کارگاه‌های بازیافتِ زباله، ذوب پلاستیک، شیشه و بلورسازی، دوختِ سنگین، گونی‌سازی، آجرپزی، کودِ دامی و... تا مردمان و مسئولان فکر کنند کودک کار، تنها بر سر چهارراه‌ها و خیابانها، کاغذ فال به دست، ایستاده است. تو دست باختی به خاطر تولید دسته قوری فلزی که معلوم نیست چای صبحگاه چه کسانی را در این سرزمین دم خواهد کرد. ای ذبیحِ اسماعیل! سرنوشت تو به خاطر آن است که دستانی بی‌هیچ تردیدی و یا ترسی از احتمال قطع شدن، نان از سفره مردم برمی‌دارند تا در خوابِ من و ما، عاقبتشان را بر بی‌عاقبتیِ کودکان این سرزمین بنا کنند. پس ای اسماعیلهای کوچک! برای کسب نانی بخور و نمیر دست به زیر تیغ فولاد و صفحه آهن ببرید! احتمال قطع دستان شما بالاست.
⭕️ بهترین بابای دنیا ✳️ هفدهمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق الف.ب.پ. آتنا، بنیتا، پریا و تو تصور نکن در این رنج‌نامه، نوبت همه حروف الفبا نخواهد رسید. دو میلیون معتاد، در اوج سیه‌روزی، زندگی کودکان سرزمینمان را تاریک کرده‌اند و من و تو بی‌خبریم تا زمانی که در لابلای اخبار، جسد آتنای کوچک پیدا شود، بنیتای نوزاد، تب‌زده از گرما در ماشینی رها شده، نظرگیرمان بیاید و یا زخمهای تن پریا لحظه‌ای بر کُمای عمیق ذهنمان، چنگ زند. ت مثل تینای کوچک ده ساله‌مان. در کنار گورستان، آنجا که تنها نگاه‌ها گذر می‌کنند، از نخاله‌زباله‌ها آلونک و کپری ساخته‌اند و تنها نصیبشان از شهرنشینی، مخدر و اعتیادش است و زندگی‌شان به گداییِ گورگَردی می‌گذرد. بطری گلاب بر دست، فاتحه‌‌ای برلب، شریک غم عزاداران می‌شوند و دستی به تکدی در این مرثیه رفتن‌ها بالا می‌آورند. تینا. نام یکی از دخترانِ گدای گورستان است و امروز روزی است که زندگی این دختر گورگَرد را پیگیر می‌شویم؛ در حالی که می‌دانیم از فرصت مدرسه گذشته‌ و بازیهای کودکی‌اش در قبرستان دفن شده و بهار زندگی‌اش، به ماتم زمستانیِ عزاداران دوخته شده است. این سرنوشت تلخ، زمانی تلخ‌تر می‌شود که کنار کپرِ تینا می‌روی تا حال این دختر سوءتغذیه‌ایِ نحیف و چُرده را از پدرش جویا شوی. پدر که تازه با آمدن ما، از خوابی سنگین با غرولند بیدار شده، در پیش پای آلونکِ مگس‌زده‌اش می‌نشیند و با فندک اتمی‌اش سیگاری می‌گیراند و به گوشه لبهای قیطانی‌اش می‌گذارد. چند کلمه ساده بین ما و پدرش رد و بدل می‌شود. تینا نیز خیره به دوردستِ گورستان، خُرد خُرد بر زمین فرو می‌شود و می‌نشیند. پدر در پاسخِ سوالمان، بی‌ربط، شروع به تحقیر و توهین به تینای کوچک می‌کند. دختر ده ساله‌اش را که روزانه ٣٠ تا ۴٠ هزار تومان از گورستان برای او پول به خانه می‌آورد، به فحشا متهم می‌کند و هر از چندگاه، با دست سنگینش، ضربه‌ای مرگبار به سر تینا می‌کوبد و خود را بهترین پدر دنیا خطاب می‌کند و خطابه‌اش را با ادعای این که تینا همه چیز دارد و قدر نمی‌داند، ادامه می‌دهد. میان صحبتهایش پیراهنِ زنانه بلندی که بر تن تینا زار می‌زند را می‌گیرد و می‌کشد و کودک را بر خاک سرافکندگی، می‌مالد. تینا خود را دوباره جمع و جور می‌کند. این بار آستین‌های پیراهن که تا انگشتان دستانش پایین می‌آمد، بالا رفته و دستان تینا، در آن ظهر گرم، پیدا می‌شود. تینا با شرمندگی، نقطه‌ای بر روی دستش را با انگشت شست می‌مالد و در غمش که بی‌تاب شده، به دنبال قطره اشکی از چشمان خشک‌شده‌اش می‌گردد که بر عزای این روزگارش فروبریزد. از حرکت شست بر پشتِ دستش نگاه ما نیز به آن حرکت عصبی خیره می‌شود. ناگهان می‌بینیم زیر شستش، دَلَمه خونی جابجا می‌شود و تکه گوشتی جزغاله شده، به‌چشم می‌آید. پدر ته سیگار از لب می‌گیرد و به سمت فرزندش پرت می‌کند و تینا ترسیده، آستینهای بزرگ پیراهن زنانه را تا روی انگشتانش می‌کشد. دیگر همه چیز را فهمیده‌ای. وقتی یکی از خانمهای مددکار عضو جمعیت امام علی(ع) به بهانه نوکردنِ لباس تینا، او را به حمام می‌برد، تمام بدنش را جاسیگاریِ هوسهای مدعیِ بهترین پدر دنیا می‌یابد؛ همان بابایی که می‌گوید نگذاشته آبی در دل کودکش تکان بخورد. همان بابایی که به تازگی راهِ تحمل این زندگیِ گورگَردی را در مصرف مواد به دخترش آموخته است. این همه داغ، این همه زخم، بر تن فرزند میهنم؛ تقصیر با کیست؟! تو بخواب ای بهترین پدر دنیا در کپر کثیفت. رستاخیزِ زخمهای فرزندان این سرزمین نزدیک است و همه پدران به خواب رفته در کپرها را بیدار خواهد کرد. شاید آن روز، دیر باشد برای پاسخ به این داغها!
⭕️ بنیتا، دخترِ بی‌همتا ✳️ شانزدهمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق در نبودِ دهشت‌بار بنیتایمان، می‌توان در این روزها حس کرد دل‌مُردگی مردمی را که زیرِ چرایی و چگونگی رفتن این نوزاد معصوم، کمر اندیشه‌شان علامت سؤال شده و وجدانِ بودنشان نشانه‌ای از تعجب. غریب می‌آید وقتی که این مرداد را ورق می‌زنم و به هفتم مردادماه سال ١٣٧٦ می‌روم، روز دستگیری «غلامرضا خوشرو»؛ روزی که دوربینی برداشتم تا فیلم مستندی از این سوژه به زعم خودم بِکر بسازم. مستندی درباره مردی که ٩ زن و دو کودک را به زنجیر قتل‌هایی فجیع آویخته بود و به‌عنوان راننده مرگ، در مسیر رفتن زنان قرار می‌گرفت و آنان را به جای رساندن به مقصد، به مقصود رنج بی‌پایانش، به مسلخِ تجاوز و تکه‌تکه‌کردن و در نهایت، سوختن می‌بُرد و زنان کباب شده با بنزین را بر سر گذر، رونمایِ اجتماع می‌کرد تا خشم فروخورده خود را به نمایش گذارد. نخستین چیزی که از غلامرضا در کادر دوربین نشاندم، پیکانی بود که در آن، زنان را به دام می‌انداخت. اتومبیلی که نه دستگیره بر در داشت و نه اهرمِ بالابرِ پنجره. وقتی به داخلش می‌رفتی، دیگر نمی‌توانستی بیرون بیایی. آن اتومبیل مسروقه که حال ضمیمه پرونده در آگاهی خاک می‌خورد، هیچ چیز دیدنی نداشت. همه علائم قتل، با وسواسِ تمام، هر شب پاک می‌شد. به نظرم چیزی نداشت که خیال من، مسافر و سوار بر آن شود که ناگهان در تلألو نور، روی یکی از شیشه‌ها، اثر دستی کودکانه دیدم. با کمک این تلالو، در ردِ مسیر نور، نگاهم را به بالا و پایین گرداندم حال می‌توانستم چندین جای دست را بر شیشه‌ها ببینم. عذاب الیم بود که از امتدادِ رد دستان بر شیشه، در تصورم کودک و مادری اسیر مرکب مرگ، به کمال رسید و در مقابلم قد کشیدند. غلامرضا در اعترافاتش می‌گفت کودک را وادار کرده به صحنه تجاوز به مادرش نگاه کند و بعد از چهل ضربه چاقو و قتل مادر، به سراغ کودک رفته و او را نیز با طنابی خفه کرده ‌است. تقلا و تلاش کودک برای فرار از این تدریس خون‌بارِ شیطانی که در آن مَرکبِ بسته، مدرسه اش گشته ، بر تخته شیشه‌ها به ردِ دستان عرق‌کرده، الفبا شده بود. حال می‌خواستم در آن ماشین به دقت خون‌شُسته، به دنبال علت این جنون بگردم، آن هم زمانی که دادگاه و رسانه‌ها فریاد می‌زدند که غلامرضا پدیده نادری است در مدینه آرماني ما. وقتی به محله کودکی غلامرضا رفتم، متوجه شدم به دلیل تجاوزهای مکرر، کودک‌مُرده‌ای بی‌مادر بود که حال مادری را پیش کودکش به انتقام تلخ روزگار می‌‌کُشت. فیلم‌سازی را رها کردم و در هر محله درد، خانه‌ای برای حمایت از کودکانی که در کودکی مورد ستم قرار میگیرند به راه انداختم تا به جای تدریس تجاوز، عشق مادری و کودکی را برگردانم. اکنون پس از ٢٠ سال عذاب الیم برای برقراری این خانه ها ، باز هم مجرمی آزاد و منگِ شیشه، ماشینی را دزدیده و همراهِ نوزادی به هبوط بیابانی رها کرده! پس تو ای دزد بیرون از زندان شیشه‌ را بالا بکش، کودک‌مُردگی‌ات را به رخ جامعه، تا مبادا طفلی از هُرمِ این حبس بیرون بیاید تا در بی‌عدالتی و بقایی این اختلاس‌های کهکشانی که صفرهایش بی‌ارزش شده است، چرخه معیوبِ کودک‌مُردگی را در جامعه به تکرار ‌آید. نَه مادرم! این حق تو نیست که در جوش دلت بعد از ویار سخت ٩ماهه، فرزند تشنه لب شیرافشانت، ضجه کشد و در ظهر گرم این مُرداد، طاقت موت را لَه‌لَه زند و به ضربِ تک‌وتوک افتاده ضربانِ قلبش، فرشته مرگ را شرمنده کند. پس بدان‌ ای مادر! خوانده است بنیتا این آیه را به نام خدای بی‌همتا! در این مضیقه و تنگنا! و دلیل شده است در این مرکب فانی بر گذرِ رفتن‌ها، برای رستاخیز و دوزخِ جاودانه آنها که کودکی‌اش را دزدیدند در این دنیا. وَإِذَا أُلْقُوا مِنْهَا مَکانًا ضَیقًا مُقَرَّنِینَ دَعَوْا هُنَالِک ثُبُورًا (سوره فرقان، آیه ١٣)
گرگ در خانه

گرگ در خانه

2023-02-2117:391

⭕️ گرگ در خانه ✳️ پانزدهمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق نامش آتناست و چه تلخ است تجاوز بر این نام و اگر این نام از آن کودکی باشد، چه قیامت و یوم‌الدینِ سختی خواهد بود. نامش نظیفه است. یکی از هزاران کودک آسیب دیده از تجاوز که به تازگی توسط جمعیت شناسایی گردیده. ده ساله. در گیره سوخته انگشتان دستش، تعدادی کاغذ فال، پیوست شده است. در دست دیگرش سطل اسفند خاکستر شده. آن دختربچه هبوط کرده بر صندلیِ سرد، نشسته و ثانیه‌های درگذر را به سکوت طولانی‌اش، پُردرد و تحمل‌ناپذیر می‌کند. از دهان نیمه‌بازش هیچ کلامی نمی‌آید و نگاه ماتمش خشکیده بر گوشه خالی اتاق. ده‌ساله مُردگی است که زندگانش تازیانه‌اش زده‌اند. اگرچه نظیفه، زیر رسوبی از دردها، ظرافتِ کودکی‌اش را هنوز حفظ کرده، اگرچه بی‌گناهی و بی‌پناهی‌اش جانت را چنگ می‌زند، اگرچه چون شمع می‌سوزد، پروانه عشقت را به پریدنِ سوختن وامی‌دارد، اما دردِ داستان زندگی‌اش، همه احساسات انسانی را در تو کیش و مات می‌کند. تنها در پی چیستی و چرایی و چگونگیِ اتفاق افتادن داستانهایی از این‌دست، برای این کودکان هستی؛ داستانهای بی‌پایانی که آرزو می‌کنی تمام شوی که تمام شوند، نباشی که نشنوی. اما داستان هر روزه نظیفه. دختربچه اگر تا انتهای شب ۵٠ هزار تومان پول از گدایی و اسفند دود کردن و فال فروشی به خانه نبرد، پدر در به روی او نمی‌گشاید. چه داستان غریبی است. خانه جای ناامنی شده. دیگر این بُزک زنگوله‌پا نیست که در را به فریبِ دستان آرد زده گرگِ هار باز می‌کند؛ بلکه گرگ در خانه است و هر شب بعد از درکوبیِ کودک، ابتدا ۵٠ هزارتومان را می‌بیند و بعد در باز می‌کند! چه دربازکردنی! نه اثری از گرمای مهر در آن خانه است، نه نان و آبی و نه تختی نرم و امن برای یکی خوابِ کودکِ ده‌ساله. بعد از توبیخ و تشر و توهین و ضرب و شتم و تازیانه، آن زمان که نظیفه، نیم‌بسمل‌مرغِ حنجره بریده جنونِ پدر می‌شود و به گوشه‌ای به خواب می‌رود، پدر در توهم شیشه، برمی‌خیزد و به سراغ فرزند می‌آید و آن بچه را در پیشِ چشم خواهر و برادر و مادرش، نوبتِ تجاوز می‌پردازد. نظیفه همچون خواهران و برادران دیگرش، آزارِ جنونِ شیشه‌ای را دارد که حتی به پرتابِ سنگ معصومیتِ کودکانه هم نمی‌شکند. چرا این شب اینگونه صبح شد؟ چیست این خانه و چگونه است این پدر؟ سوالهای بی‌جوابِ این روزگار است. اذان بر سر گلدسته مسجد نزده، صبح به کوچه‌ها نریخته، نظیفه از خانه بیرون می‌زند؛ فال آیندگان به دست، اسفندِ سوختنِ چشم زخم به دست دیگر، بر گذر می‌ایستد تا بینِ صدها ماشین در رفت‌وآمد و یکی دو تا فال فروخته شده، راننده‌ای با نسیمِ هرزه‌ورزِ نگاهش بایستد و به او بگوید همه اسفندهایت را بر زخم چشمانم بسوزان، کل فالهایت را می‌خرم اگر... و همین اگرِ گرگِ گرسنه بر لباسِ گوسپند است که برزخمان شده و چه دانی که تکرار تلخِ تجاوزِ پدر و کاسبکاران بر سر گذر، با کودکیِ یک کودک چه می‌کند؟! و کیست که نداند مرگ آنی که به لحظه‌ای طومار دردها را در هم بپیچد، ترجیح دارد بر برزخِ نمک بر زخم پاشیدن هر روزه و چه تلخ است این ترجیح. پس می‌خوانم زیرلب این دعا را: ربنا عطا کن مرگی سریع را بر آتنایِ وجودِ ما که سخت است روزمره شدن تجاوز بر نظیفه‌ها و کودکان بر گذر و عذابِ نارِ خود را برقرار کن در قیامت و یوم‌الدین، بر هر کس که گرگِ در لباس گوسپندِ خانه ما گشته است!
نقابِ ریخته

نقابِ ریخته

2023-01-0932:03

⭕️ نقابِ ریخته ✳️ چهاردهمین نوشته از سلسله یادداشت‌های هفتگی شارمین میمندی‌نژاد، مؤسس جمعیت امام علی، در روزنامه شرق کهربای چشمانش، حتی با رد سیاه سیلی پدر بر گونه‌اش، همچنان پر از شور زندگی می‌درخشید. دُرسا شش ساله و عزیز مادر، مادر بر رفِ پاگردِ در اتاق مشرف به حیاط می‌نشست و با نگاه نگرانش، بازی دخترش را تعقیب می‌کرد. کوه غم بر شانه مادر از بی‌اعتباری و لَشیِ پدر معتاد که دست‌به‌زنِ سختی نیز داشت. سال ١٣٩١. شب‌هنگام در خانه هنر جمعیت امام علی(ع) منتظر نشسته‌ام. یکی از اعضا، قرار ملاقاتی گذاشته است. در فرصت تنهایی، در گالری نقاشی کودکان جمعیت می‌گردم. رنگها همه سیاه و زرد و سرخ است. یکی خورشید را سیاه کشیده، مادر را سرخ و پدر را زرد. تلنبار و شتکِ رنگها بر روی بوم نقاشی، نشان از ستیز با دردی عمیق دارد. پیش خود فکر می‌کنم چگونه می‌توانم تسکین رنج این فرزندانم باشم. زنگ سکوت‌شکنِ درِ خانه. به اشاره‌ای بر اف.اف در می‌جهد و باز می‌شود. در تاریکیِ حیاط می‌بینم یکی از اعضای جمعیت، دست‌گیرِ زنی است که چادر بر روکشیده‌اش را بر سر فرزندش نیز حجاب کرده است. کیستند اینان که خود را این چنین در چادر پیچیده‌اند؟ در گلوی راهرو که فرو می‌شوند، صدای دُرسای شش ساله در حنجره خانه می‌پیچد. سراپا شوق می‌شوم. پیش‌تر، برای دیدن درسا هر بار که به خانه‌اش می‌شدیم، مجبور بودیم پیش پای پدر خودخواهش، مثل شاگرد محتاج نمره، به تلمذِ نشئه‌گویی‌های این معلم اعتیاد بنشینیم. در پاسوختگیِ رفت‌وآمدهای بی‌شمار به کلانتری محله و چندین مرتبه مراجعه به دادگاه و تنظیم شکایاتی بی فرجام علیه این مرد افسار و اعصاب گسیخته، هر بار جمعیت ناگزیر بود آب و نان آن خانه شود و از شیر مرغ تا جان آدمیزاد به این مرد معتاد باج دهد تا مگر بگذارد و بگذرد از درسا و مادرش و برای آنان در آن دود و دم و درد، اندکی حق قائل شود. به‌تازگی پدر خانه با شوقی غریب که با بدبینی پدیدآمده از اعتیادش به شیشه هماهنگی نداشت، پوتین یا گالش سبزرنگِ لجنی برای خود خریده بود. در خانه دور دور می کرد و چند باری هم در همت شستن حیاط کمی خانواده را به خود امیدوار کرده بود. صدای درسا مرا به پیشواز می‌آورد. درسا بود، اما دیگر نبود. چندباری شنیده بودم از تهدیدهای بدبینانه مردشیشه‌زده. با کنار رفتن چادر مادر، تمام اندامم از ترس کرخت و بی‌حس شد. اسید همه هندسه عاطفه صورت مادر را سوزانده بود. دیگر نه ردِ تربیت اخم مادرانه، نه برق شوق چشمانش از دیدنِ نوبه‌نو شدن فرزند، نه تلخندِ لب بر قضا و قدر زندگی، نه گونه‌ای که اشک بر آن بریزد و نه چشمی که اشک بر گونه‌ای ببارد. مادر فقط صدای نفس‌ها و هق‌هقم را می‌شنید و کورمالِ تاریکی‌های روزگار، به زحمتِ تردید بر صندلی نشست. شباهنگام در خواب، پدر ناگهان بر موازیِ عشق مادر و فرزند، با ظرفی پر از اسید، عمود می‌شود، محکم، پوتین لاستیکی سبز لجنی‌اش را بر گلوی مادر و فرزند می‌گذارد و پیت اسید را بر سر و رویشان خالی می‌کند. غلتِ ماهی‌وارِ مادر بر خاک نفس‌گیری و تلاشش برای در آغوش گرفتن فرزند در مقابل سوختن، در نیمه‌راستِ بدن مادر که به طور کامل سوخته بود، مشخص می‌آمد. انگار کودکش را به قلب فشرده و در آغوش، از آن اسیدِ بدبینی و تلخیِ اعتیاد، حفاظت کرده بود. درسا هم بی‌صورت شده بود، اما نه به عمقِ بی‌صورتیِ مادر. زانوی گریستنم مرا به زمین دوخت . بازیگر صحنه‌ای را می مانستم که نقشش را گم کرده دیالوگهایش را فراموش و نقاب بازیش ریخته؛ من در اینجا چه می‌کنم؟ در این سرزمینی که مواد مخدر و یقه‌سفیدان بیمه هستند و هر شبش با خواب شیشه‌ای مردان و زنان نا امن می‌شود، با سی و اندی خانه حمایت از کودکان - که هر روز به توهین و تهدیدی عرصه را بر فعالیتش تنگ می‌کنند - مگر می‌شود این همه درد را کم کرد؟ بودن خود را عق می زدم که باز درسا به کمکم آمد و مرا از صحنه زمینگیری به کارگردانی عشق و معصومیتش بلند کرد. بانو می‌خواستیم مرهم زخمهایت باشیم. حال تو سرتا پا زخمی. مادرم به تازگی به عفونت این همه زخم خاموش شد؛ درسا ماند با صورتی سوخته، همچون هزاران هزارکودکی که روح و جسمشان در خواب نشئگی و شیشه ای نقاب‌داران این سرزمین می‌سوزد. قلموی بی‌عدالتی به سرپنجه جنون، رنگِ خاکستر اعتیاد و قطره قطره خون جگر مادران و فرزندان، زردابه اسید توهم و بدبینی را در هم ماسیده و بر بومِ روح سرزمینم به نقاشی آمده است. صورت مادرم و فرزند سرزمینم، ریخته است. در صورت‌سوختگیِ مادر و فرزندان سرزمینمان، نقاب نقش زندگی ما نیز فروریخته. ای نقابداران! نقاب‌ریخته را چه ترس از بی‌نقابی؟!
loading
Comments (3)

M. Dashti

همه ما در درونمان کودکی داریم، که بخش احساسی و عاطفی وجود ماست. این کودک بازیگوش و شهودی و خلاق و خود انگیخته است. اگر چه اغلب اوقات زیر نقاب بالغانه‌یی که به چهره می‌زنیم پنهان می‌ماند. کلید انس و الفت در روابط، شادابی و طراوت و تندرستی، کشف گنجینه‌های درون و آگاهی از ضمیر نورانی خویشتن، جملگی در دست‌های اوست. #شفای_کودک_درون #لوسیا_کاپاچیونه

Jul 15th
Reply

Azadeh Nasserian

روز نویسنده رو به معلم عزیز و بزرگوارم شارمین میمندی‌نژاد تبریک می‌گم. به امید اینکه این فرصت شاگردی مستدام باشه.

Nov 2nd
Reply

Nima Mokhtarian

دست خالی به راهی می‌روی که پایانش بی‌فرجامی است،

Aug 27th
Reply
loading