Discoverزمزمه ادبی
زمزمه ادبی

زمزمه ادبی

Author: Farangis Aryanpur

Subscribed: 55Played: 2,056
Share

Description

پادکست «زمزمه ادبی»، زمزمه ای است به دنیای فانتزی و تخیلی نویسنده ایرانی فرنگیس آریان پور که شاید بتواند به هر یک از شنوندگان امکان بدهد تا خود را در دنیایی ببیند که احساسات دست نیافتنی آنها دست یافتنی می شوند.
پادکست «زمزمه ادبی» به تک تک شنوندگان خود، دنیایی تخیلی مملو از فانتزی های غیرعادی هدیه میکند.
این، روزنه نورانی سیر و سفر به دنیای زیبای فانتزی است تا شنونده را به آرزوهای بزرگش برساند و همه با هم دنیایی زیباتر آغشته به عشق و مهربانی و امید را نقش بزنیم.
زمزمه ادبی ، فرتاب قلم جاویدان و ژرف نویسندگان بی نظیر روسیه است که همیشه ماندگار و به روز باقی میماند
83 Episodes
Reverse
سایۀ سایه-3

سایۀ سایه-3

2024-08-1523:54

لانا تمام روز را در آن شهر گذراند، به موزه‌ رفت و به مغازه‌ها سر کشید، روی نیمکت کوچکی در پارک نزدیک فواره مینیاتوری نشست و بین خانه‌های کوچک و مغازه‌ها راه رفت تا اینکه یکی یکی درها بسته شدند و چراغ های آنسوی پنجره‌ها روشن شدند. نویسنده: فرنگیس آریان پور
سایۀ سایه-2

سایۀ سایه-2

2024-08-0823:32

لانا نگاهی به ساعتش انداخت. زمان مناسبی برای یک میان وعده سبک بود. از جا بلند شد و به سمت در خروجی راه افتاد. آن طرف باغ یک کافه کوچک قرار داشت. عطر خوش قهوه او را به سمت خود کشاند. احساس خستگی خوشایندی می کرد. نویسنده: فرنگیس آریان پور
سایۀ سایه-1

سایۀ سایه-1

2024-08-0123:30

لانا Lana روی پله دوم بلوار ساحلی نشسته و به دریا خیره شده بود. امواج، ناآرام و قوی بودند و رنگ آب آبی- سبز می‌زد. او به چیز خاصی فکر نمی کرد و در تلاش بود تا توجه خود را به آن سوی دریا، به اعماق آب، جایی بین زمین، آب و آسمان متمرکز کند. نویسنده: فرنگیس آریان پور
نگاهي به ساعت انداختم و بخودم گفتم تا توي اين چاله چيزي پيدا نكنم بر نمي گردم! تيك تيك ساعت بلند شده بود و هي خبر از پايان وقت و پايان اميد من مي داد كه يكدفعه دستم به چيزي سفت تر از خاك خورد! آدونیس نيز در همان نزديكي مشغول بود. نفس در سينه حبس كردم و با قلم مو خاكها را از روي آن كنار زدم و چند دقيقه بعد حدوداً سه چهارم يك كاسه خيلي قديمي توي دستم بود! اما حيف، حيف كه كامل نبود! نویسنده: فرنگیس آریان پور
زمان در گذر بود و با گذشت آن، مه تيره وتاري كه روحم را در چنگال خود گرفته بود بتدريج رقيقتر مي شد. وقتي به « یامبوم» رسيديم در يك لحظه احساس كردم « خودم» هستم. همان راینا ماجراجوو بي پروا و شاد و سبكبال! نمي دانم، شايد اين احساس به آدونیس نيز سرايت كرده بود، هر چه بود او هم از بودن در آن شهر لذت برد. نویسنده: فرنگیس آریان پور
loading
Comments