Discover
قصیده معاصر ایران
قصیده معاصر ایران
Author: شهروز کبیری
Subscribed: 38Played: 565Subscribe
Share
© شهروز کبیری
Description
اینجا تعدادی از برجستهترین قصیدههای معاصر ایران را خواهیم شنید.
این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است، جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر میشود.
ضمنا، غزل های معاصر نیز در یک پادکست جداگانه منتشر میشود که میتوانید آنرا هم دنبال کنید.
برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk
برای تبلیغات صوتی و اسپانسرینگ پادکستهای فارسی، به شنوتو مراجعه کنید.
Hosted on SHENOTO
21 Episodes
Reverse
▨ شعر: خانه▨ شاعر: علیاکبر یاغیتبار▨ با صدای: علی اکبر یاغی تبار▨ آهنگساز: عرفان عطارچیشنیدن این شعر با صدای شاعرــــــــــــــــــــــــوطن ای گرامیتر از هر چه هستتو مهمانسرا نیستی خانهایبمیرم ولیکن نبینم که تولگدکوب اسبان بیگانهایــــــــــــــــــــــــای خانه ای عزیزترین خاکای من فدای رنج روانتدیدی چگونه خونبهجگر شدپیر و جوان و خرد و کلانت؟ دیدی چگونه در تب وحشتاز ریشه سوخت کهنهبلوطت؟ دیدی چگونه برگ خزانواربر خاک ریخت سرو جوانت؟ای خانه ای گرامیِ از بودای خانه ای مقدسِ تا باددیدی چه هولناکتر از پیشتاریک شد زمین و زمانت؟دیروز تو نگفتنی اماامروز تو چگونه بگویملعنت به هرکه خواست چنینتنفرین به هر که ساخت چنانتیکمشت گاوریش مدستریکگله گاومیش مکلاکردند آنچه کرد تموچینبا خاکِ خوبِ چون دل و جانتای خانه ساکنان تو دارنداز دست میروند یکایکجز من که کاش زنده نباشمدیگر که ماند مرثیهخوانت؟ای کاش پیشمرگ تو میشدیاغیتبار و باز نمیدیدبنشسته داغ باب و برادربر قلب پاک دخترکانتای کاش پیش از اینکه ببینماینروزهای دلهرهزا رامیمردم و گشوده نمیشدچشمم به رنجهای گرانتبا من دلی نه کاسهٔ خونی استاز غصههای ساری و رشتتاز اندهان یزد و اراکتوز درد مشهد و همدانتبا من دل دچار جنونی استاز اضطراب آنکه عزیزیدارم که دردمند نشسته استدر اصفهان نصف جهانتای خانه آرزوی من اين است یکروز قبل اینکه بمیرمبینم که خون قدسی شادیجاری شده است در شریانتاین است آرزوی من آرییکروز قبل اینکه نباشم شادیت را به چشم ببینم وانگه به افتخارHosted on SHENOTO
▨ نام شعر: ز گهواره تا گور زور است و زور▨ شاعر: بهرام بیضایی▨ با صدای: بهرام بیضایی♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــاین شعر در رثا و بزرگداشتِ سیمین بهبهانی سروده شده است.ــــــــــــــــز گهواره تا گور زور است و زورخداوند زورا در افتی به گوربه نفرین چرا باید آغاز کردبه اشک از چه داری دو چشمِ نمورهنر نیست نفرینِ نامردمانتو در مویه، ایشان به جشن و سرورپیِ گور خود رفت چابکسواربدان دخمه بردش پیِ خویش گوربه سیمین بگو ای که نامت بلندکه همتای خویشی و از خویش دورگشودی سخن را درِ بستهایز خورشید گفتی و از موشِ کورز گورت کشیدند، گوری دگرچنان مردهدزد و چنان مردهشورکه این گوربانان ز مرگ آمدندبه مرگاند زنده، به مرگاند جورچه رنجی و نالی و سوزی به دردمرنج و مسوز و منال و مشورخدای سخن را مگر گور بوداز این بیهنر لشگرِ سلم و تورمگر قرهالعین در چاه نیستکه بازش آیدش چهچه از چاهِ دورشبی مرگبار است پر تندرخشنه پیداست سوگ و نه پیداست سورسفید است چشمِ شبِ روسیاهپدر دشنه زد بر جگرگاهِ پوریکی بت شکستند و خود بت شدندتن از تب بسوزانَدَم چون تنورکه گورِ جوانان برآوردهاندچه آهو به دام و چه ماهی به تورنگفتند موری که دانهکش استنگفتند آیا میازار مورگذشت آنکه مردم بخوانی رمهگذشت آنکه مردم ببینی ستورچنین است انجام آن خوابِ خوشکه شب گربه آمد به چشم آن سمورچه نالی که گیتی چنین هم نماندخرد آمد آریو بشکست زورز خونِ سیاوش برآمد نهالکه گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمورندیدند یاران و کی میرسدکه پرده براندازد از خویش هورچه شیرین سرودی شود روزِ تلخHosted on SHENOTO
▨ نام شعر: ای دیو سپید پای در بند (قصیدهی دماوندیه ۲)▨ شاعر: ملک الشعرا بهار▨ با صدای: ارژنگ آقاجری https://soundcloud.com/arjanga▨ عکس پوستر: مجید قهرودی https://x.com/Majidxfuture/status/1956692847094022464/photo/1▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــای دیوِ سپیدِ پای در بندای گنبدِ گیتی ای دماونداز سیم به سر، یکی کلهخودز آهن به میان یکی کمربندتا چشم بشر نبیندت رویبنهفته به ابر چهرِ دلبندتا وارهی از دمِ ستورانوین مردم نحس دیو مانندبا شیرِ سپهر بسته پیمانبا اخترِ سعد کرده پیوندچون گشت زمین ز جور گردونسرد و سیه و خموش و آوندبنواخت ز خشم بر فلک مشتآن مشت تویی تو، ای دماوندتو مشتِ درشتِ روزگاریاز گردش قرنها پسافکندای مشتِ زمین بر آسمان شوبر ری بنواز ضربتی چندنی نی تو نه مشت روزگاریای کوه، نیَم ز گفته خرسندتو قلبِ فسردهی زمینیاز درد ورم نموده یک چندتا درد و ورم فرو نشیندکافور بر آن ضماد کردندشو منفجر ای دلِ زمانهوان آتش خود نهفته مپسندخامش منشین سخن همی گویافسرده مباش خوش همیخندپنهان مکن آتش درون رازین سوختهجان شنو یکی پندگر آتش دل نهفته داریسوزد جانَت، به جانْت سوگندبر ژرف دهانت سخت بندیبر بسته سپهرِ نیوِ پُرفَندمن بندِ دهانت برگشایمور بگشایند بندم از بند...Hosted on SHENOTO
▨ نام شعر: در فراغ یار (گریه گرید ناله نالد)▨ شاعر: مظاهر مصفا▨ با صدای: مهدی نوریان▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــناقه گریَد بار گرید در فراق یار گريددشت گريد خار گريد در فراق یار گريدرعد غرّد رود پیچد عود سوزد نای نالدچنگ موید تار گرید در فراق یار گريدژاله بر گلبرگِ لاله، لاله در خون پیالهابر در گلزار گرید در فراق یار گریدموج در دامان ساحل سرو پا درمانده در گلبر لب جوبار گرید در فراق یار گریدگه به داغ و درد یاران گه به یاد سر به داراندار گرید یار گرید در فراق یار گریدآشکارا و نهفته یارِ سرّ یار گفتهبر فرازِ دار گرید در فراق یار گریدآه سوزد زار سوزد ناله نالد زار نالدگریه گرید زار گرید در فراق یار گریدماه از دل خون فشاند مهر بر سر دست کوبدثابت و سیّار گرید در فراق یار گریدز آتش غم مرد سوزد جان غمپرورد سوزدديدهی خونبار گريد در فراق يار گريدحسرتم بسیار خیزد سینهام بسیار سوزددیدهام بسیار گرید در فراق یار گریدآسمانه آستانه از بُنِ بنیادِ خانهتا سرِ دیوار گرید در فراق یار گریدگر بخندد گر بگرید مست و هشیار این زمان هم...مست و هم هشیار گرید در فراق یار گریدهم چمانه هم چمانی هم شراب و هم خم و خم...خانه و خمّار گرید در فراق یار گریدچون بتابی موی مشکین، مشکِ خونین، نافهی چینآهوی تاتار گرید در فراق یار گرید▨ مظاهر مصفاHosted on SHENOTO
▨ نام شعر: هیچ▨ شاعر: مظاهر مصفا▨ با صدای: مهدی نوریان▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــمردی ز شهرِ هرگزم از روزگارِ هیچجان از نتاجِ هرگز و تن از تبارِ هیچاز شهر بی کرانهٔ هرگز رسیدهامتا رخت خویش باز کنم در دیار هیچاز کوره راه هرگز و هیچم مسافریدر دست خون هرگز و در پای خار هیچدر دل امید سرد و به سر آرزوی خامدر دیده اشک شاید و بر دوش بار هیچدر کام حرف بوک و به لب قصّهٔ مگربر جبهه نقش کاش و به چهرهنگار هیچدنبال آب زندگی از چشمه سار مرگجویای نخل مردمی از جویبار هیچدست از کنار شسته نشسته میان موجپا بر سر جهان زده سر در کنار هیچاصلی گسسته مانده تهی از امید وصلفرعی شکسته گشته پر از برگ و بار هیچخون ریخته ز دیده شب و روز و ماه و سالدر پای شغل هرگز و در راه کار هیچدیوانهٔ خردور و فرزانهٔ جهولعقل آفرین دشت جنون هوشیار هیچبا عزّ اقتدار و به پا بند ذلّ و ضعفبا حکم اختیار و به دست اختیار هیچهم خود کتاب عبرت و هم اعتبارجویاز دفتر زمانهٔ بیاعتبار هیچچندی عبث نهاده قدم در ره خیالیکچند خیره کوفته سر بر جدار هیچعمری فشانده اشک هنر زیر پای خلقیعنی که کرده گوهر خود را نثار هیچ...Hosted on SHENOTO








