Discover
شعر فارسی با آمر قوانینی
101 Episodes
Reverse
------------------------------------------------------------------در خانهٔ غم بودن، از همت دون باشد.و اندر دل دونهمت، اسرار تو چون باشد؟بر هر چه همی لرزی، میدان که همان ارزی.زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد.آن را که شفا دانی، درد تو از آن باشد.وان را که وفا خوانی، آن مکر و فسون باشد.آن جای که عشق آمد، جان را چه محل باشد؟هر عقل کجا پرد، آن جا که جنون باشد.سیمرغ دل عاشق، در دام کجا گنجد؟پرواز چنین مرغی، از کون برون باشد.بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تاری.آن دل که چنین گردد، او را چه سکون باشد؟جام می موسی کش، شمس الحق تبریزی.تا آب شود پیشت، هر نیل که خون باشد.
خاکم به سر ز غصه به سر خاک اگر کنمخاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرمبرداشتند فکر کلاهی دگر کنممرد آن بود که این کلهش بر سر است و مننامردم ار که بی کله آنی بسر کنممن آن نیم که یکسره تدبیر مملکتتسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنمزیر و زبر اگر نکنی خاک خصم ماای چرخ زیر و روی تو، زیر و زبر کنمجائیست آرزوی من ار من به آن رسماز روی نعش لشکر دشمن گذر کنمهر آنچه می کنی بکن ای دشمن قویمن نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنممن آن نیَم به مرگ طبیعی شوم هلاکوین کاسه خون به بستر راحت هدر کنممعشوق «عشقی» ای وطن ای مهد عشق پاکای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم«عشقت نه سرسری است که از سر به در شود»«مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم»«عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم»«با شیر اندرون شد و با جان به در کنم»
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوشوز شما پنهان نشاید کرد سر میفروشگفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبعسخت میگیرد جهان بر مردمان سختکوشوان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلکزهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوشبا دل خونین لب خندان بیاور همچو جامنی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروشتا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنویگوش نامحرم نباشد جای پیغام سروشگوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخورگفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوشدر حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنیدزان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوشبر بساط نکتهدانان خودفروشی شرط نیستیا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموشساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کردآصف صاحبقران جرمبخش عیبپوش
چیست دریا؟ چشم پر اشک زمیندر نگاهش آرزویی ته نشین آرزوی پا گشودن، پر زدنبر فراز کوهساران سر زدن چشمه بودن، باز جوشیدن به کوهدم زدن با آن بلند با شکوه خویشتن از خویشتن انگیختناز درون خویش بیرون ریختن تشنگی نوشیدن از پستان خویشآب دادن تشنه را از جان خویش کوهسارا زان بلند دلنشینچون گیاهی در بن چاهم ببین در شب دریایی خویشم اسیرگر سراپا گریه ام بر من مگیر مانده ام با صبر دریا پای بندماهتابا بر سرشک من مخند بگذر از دریا و راه خویش گیرشیوه دریا دلان در پیش گیر من همان نایم که گر خوش بشنویشرح دردم با تو گوید مثنوی من همان جامم که گفت آن غمگساربا دل خونین لب خندان بیار من خمش کردم خروش چنگ راگر چه صد زخم است این دلتنگ را من همان عشقم که در فرهاد بوداو نمی دانست و خود را می ستود در رخ لیلی نمودم خویش راسوختم مجنون خام اندیش را می گرستم در دلش با درد دوستاو گمان می کرد اشک چشم اوست گر جهان از عشق سر گشته است و مستجان مست عشق بر من عاشق است ناز اینجا می نهد روی نیازگر دلی داری بیا اینجا بباز
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منییک نفس از درون من خیمه به در نمیزنیمهر گیاه عهد من تازه تر است هر زمانور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنیکس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درممقبل هر دو عالمم گر تو قبول میکنیچون تو بدیع صورتی بیسبب کدورتیعهد وفای دوستان حیف بود که بشکنیصبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمتچند مقاومت کند حبه و سنگ صد منی؟از همه کس رمیدهام با تو در آرمیدهامجمع نمیشود دگر هر چه تو میپراکنیای دل اگر فراق او و آتش اشتیاق اودر تو اثر نمیکند تو نه دلی که آهنیهم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمیچاره پایبستگان نیست به جز فروتنیسعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده؟سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیف جوشنی؟




