Discover
چگونه یک معلم زنده بماند؟

چگونه یک معلم زنده بماند؟
Author: چگونه یک معلم زنده بماند؟
Subscribed: 437Played: 3,927Subscribe
Share
Description
معلمی؛ زیستن در میان مردمان و آموختن با مردمان
مریم ترابی هستم؛ علاقهمند به کار در حوزه آموزش معلمان.
کارشناسی مشاوره
دانشجوی ارشد روانشناسی تربیتی
در این پادکست با مروری بر زندگی جبار باغچهبان، معلمی مبارز و ارزشمند کار خود را آغاز میکنیم.
مریم ترابی هستم؛ علاقهمند به کار در حوزه آموزش معلمان.
کارشناسی مشاوره
دانشجوی ارشد روانشناسی تربیتی
در این پادکست با مروری بر زندگی جبار باغچهبان، معلمی مبارز و ارزشمند کار خود را آغاز میکنیم.
9 Episodes
Reverse
قسمت نهم (آخر) - سفر به شیراز، سفر به تهران و سفر از این دنیامراتوبی سببینیستی .به راستیصلت کدام قصیده ایای غزل؟ستاره باران جواب کدام سلامیبه آفتاباز دریچه ی تاریک؟کلام از نگاه تو شکل می بندد .خوشا نظر بازیا که تو آغاز میکنی !پس پشت مردمکانتفریاد کدام زندانی ستکه آزادی رابه لبان برآماسیدهگل سرخی پرتاب میکند؟ورنهاین ستاره بازیحاشاچیزی بدهکار آفتاب نیست .نگاه از صدای تو ایمن می شود .چه مومنانه نام مرا آواز می کنی !و دلتکبوتر آشتی ست ،در خون تپیدهبه بام تلخ .با این همهچه بالاچه بلندپرواز میکنی !شاملو
قسمت هشتم: باغچهی اطفال و افتتاح مدرسهی کر و لالهااین پادکست را به تمامی معلمان مبارز ایران تقدیم میکنم.امیدوارم الهامبخش بسیاری از ما باشد.و امیدوارم صبوری کنید و تا آخر بشنوید.بهخصوص ماجرای مدرسهی کر و لالها و مسائلی که جبار باغچهبان با آن روبروست.به تماشا سوگند،و به آغاز کلام،و به پرواز کبوتر از ذهن،واژهای در قفس است.در کف دست زمین، گوهر ناپیدایی استکه رسولان همه از تابش آن، خیره شدند. پی گوهر باشید.لحظهها را به چراگاه رسالت برید.و من آنان را به صدای قدم پیکبشارت دادم.زیر بیدی بودیم.برگی از شاخه ی بالای سرم چیدم،گفتم:«چشم را باز کنید، آیتی بهتر از این می خواهید؟»میشنیدم که به هم میگفتند:«سِحر میداند، سِحر»سر هر کوه رسولی دیدندابرِ انکار به دوش آوردند.باد را نازل کردیمتا کلاه از سرشان بردارد.خانههاشان پر داوودی بود،چشمشان را بستیم. دستشان را نرساندیم به سرشاخهی هوش.جیبشان را پُر عادت کردیم.خوابشان را به صدای سفر آينهها آشفتیم.سهراب سپهری
قسمت هفتم: مدرسه احمدیه و انتقال به تبریزبه امید رسیدن به تبریز و یافتن دوست یا خویشی که بتواند ما را پناه دهد راه افتادیم، اما نتوانستیم از مرند دورتر برویم. من با خانوادهام به خرابههای بیرون شهر پناه بردیم و زندگی جدیدمان را در آن خرابهها شروع کردیم.#جبار_باغچهبان
قسمت ششم: روزنهی امیددر همان روزها از حُسنِ تصادف یکی پیدا شد که با کمک و راهنمایی او نزد دکتر حسینقلیخان صفیزاده که یگانه طبیب آنجا بود بروم. وقتی ایشان مرا دیدند و از سوابقم مطلع شدند، خصوصاً از نظر اینکه معلم بودم بسیار شاد شدند. در آن روزگار پر آشوب آموزگاران هر یک به گوشهای فرار کرده و مدارس از هم پاشیده شده بود. همانطور که وجود یک طبیب در آن محیط غنیمت بود، من هم از نظر آموزش و تأسیس یک دبستان و گردآوری کودکان از کوچه و بازار، نعمت باارزش و غیرمنتظرهای بودم.#جبار_باغچهبان
قسمت پنجم: جنگ و فرارهمانطور که پیشتر گفته شد در سال 1905 میلادی، ارامنه و مسلمانهای قفقاز، با فتنهانگیزی دولت وقت روسیه، به جان هم افتاده بودند. مسلمان، ارمنی را نجس، ارمنی هم مسلمان را منفور میدانست. تعصبات مذهبیِ هر دو گروه به شدت برانگیخته شده و سرزمین قفقاز را تبدیل به جهنمی کرده بود که همه میخواستند از آن فرار کنند.همسایه از همسایه در امان نبود. کشتارهای بیرحمانهای صورت میگرفت. در این جنگ و گریزها، قصبات و دهات، گاه به دست ارامنه و گاهی به دست مسلمانان میافتاد. مردم با اسب و قاطر یا گاری و حتی پای پیاده فرار میکردند و به کشورهای همجوار ـ ایران و ترکیه ـ پناهنده میشدند. در این فرارها عدهای از سرما و گرسنگی و بسیاری هم از بیماری حصبه و ناخوشیهای دیگر، در راه تلف میشدند.#جبار_باغچهبان









