Discoverآوای کتابک
آوای کتابک

آوای کتابک

Author: پایگاه ترویج خواندن کتابک

Subscribed: 824Played: 50,600
Share

Description

آوای کتابک، بخشی از فعالیت‌های پایگاه ترویج خواندن کتابک است که کار خود را به مناسبت دوازده‌امین سالگرد راه‌اندازی این نهاد آغاز کرده است.
297 Episodes
Reverse
هکتور، اسب آبی، تمام روز توی رودخونه بود. اون پرنده‌ها و حشره‌ها و شیرها و ببرها رو می‌دید، اما اهمیتی نمی‌داد. اون یک اسب آبی بود، سلطان رودخونه. هکتور توی آب‌های گل‌آلود دراز می‌کشید، و برگ‌ها و میوه‌ها و گیاهان رو می‌خورد. هیچوقت ماهی یا پرنده یا حشره نمی‌خورد. داستان توی روخانه جا هست؟https://ketabak.org/2w1s1
گاوه گفت: «ماااا! ماااا!»فِرِد مزرعه‌دار، اون رو به سمت طویله برد: «برو روی کاه‌ها بخواب تا من بقیهٔ حیوون‌ها رو بیارم.» و از طویله رفت بیرون.گوسفنده گفت: «بعععع! بعععع!»فِرِد مزرعه‌دار، اون رو به سمت طویله برد: «برو روی کاه‌ها کنار گاوه بخواب تا من بقیهٔ حیوون‌ها رو بیارم.» و از طویله رفت بیرون...داستان فِرِد مزرعه‌دارhttps://ketabak.org/ur7dd
ادوارد توی رختخواب گرم و نرمش، زیر پتو دراز کشیده بود. بالشش نرم و سبک بود و احساس خوشی به ادوارد می‌داد. همونطور که دراز کشیده بود، متوجه شد که چقدر همه‌جا آرومه. صدای جیرجیرک‌های بیرون خونه و حتی صدای وزش باد رو نمی‌شنید. چشم‌هاش رو بست و به خواب رفت.داستان صدای چی بود؟https://ketabak.org/m69eo
تیم و پدر سوار اتومبیل شدن و به بالای تپه‌ها رسیدن. از اونجا، دریاچه دیده می‌شد. بزرگی و رنگ آبی دریاچه، توجه تیم رو جلب کرده بود: «توی دریاچه خیلی ماهی داره؟ … می‌گم نکنه توی دریاچه، غول آبی داشته باشه!»داستان شکار بزرگ تیمhttps://ketabak.org/cn3cy
آلبرت چشم‌های بزرگ قهوه‌ای‌رنگش رو بست و در حالی که مادرش آروم لالایی می‌خوند، به خواب رفت.«غرررر! غرررر! غرررر!»آلبرت چشم‌هاش رو باز کرد و هق و هق، شروع کرد به گریه. مادر هم از این صدا خوشش نیومده بود. آلبرت با شکایت گفت: «من می‌ترسم مامان!»داستان توله ترسیدهhttps://ketabak.org/bj03a
loading
Comments