DiscoverLuminous Language
Luminous Language

Luminous Language

Author: mohammad shabani rad

Subscribed: 97Played: 25,772
Share

Description

زبان نورانی
265 Episodes
Reverse
کربلای یعقوب!۳ مورد مشتقات ریشۀ «حزن» در سورۀ یوسف ع«حزن یعقوب ع»قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُني‏ أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ (۱۳)وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ‏ فَهُوَ كَظيمٌ (۸۴)قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْني‏ إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۸۶)نور، در محفظۀ حزن: آزمون پیامبرانه در میدان حسادت![سورة يوسف (۱۲): الآيات ۱۳ الى ۱۸]قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ (۱۳)گفت: «اينكه او را ببريد سخت مرا اندوهگين مى‏‌كند، و مى‌‏ترسم از او غافل شويد و گرگ او را بخورد.»انگار یعقوب علیه‌السلام، در این آیات قرآن، با دلی محزون، با ما سخن می‌گوید، دلی که حزن آن بی‌دلیل نیست؛نوری در این دل هست که از آلارم تیرگی و اضطراب، نشانه خطر می‌گیرد. گویا می‌فرماید:«من با تاریکی دلم، این هشدار را می‌فهمم؛ وقتی شما اطراف یوسف حلقه می‌زنید، دل من می‌لرزد. نه فقط به‌خاطر رفتنش، بلکه چون حس می‌کنم نقشه‌ای در کار است… انگار او را نه به گرگ بیابان، که به گرگ‌های حسود دل خود سپرده‌اید، در حالی که زبان‌تان می‌گوید حافظ اویید، اما دل‌هاتان غافل و آلوده‌اند. من این را با نور و ظلمت دلم می‌فهمم، اما چه کنم که این اندوه، کربلای من است؛ تقدیری که باید با رضایت، یوسف را به دست شما بسپارم تا دست‌های‌تان رو شود.خدا می‌خواهد پرده‌ از چهرهٔ دروغینِ امانت‌داری‌تان بردارد.»این آیه، روایتی است از کشاکش دل نبی‌ای که دلش با نور الهی کلامی میشنود و ماموریتی را اخذ میکند. دل یعقوب، گرفته و محزون شده، چرا که پیش‌نمای نقشه‌ای پنهان در دل‌های آلوده را در خود احساس می‌کند، نه از راه چشمان ظاهر، بلکه از راه روشن و تاریک‌شدن دل.اما همین دل، خود تجلی «فَاللَّهُ خَيْرٌ حافِظاً»ست: آن هنگام که دل پیامبر، نوری دارد که از آن می‌فهمد چه کسی حافظ واقعی است و چه کسی فقط ادعای آن را دارد.…یعقوب علیه‌السلام پدری نیست که ساده‌دلانه فریب‌خوردۀ ظاهر شود.او نبی‌ای است که با نور قلبش می‌بیند، نه با چشم ظاهر.وقتی فرزندانش به ظاهر با محبت و دلسوزی می‌گویند: «او را با ما بفرست»، او می‌فهمد نقشه‌ای در کار است؛ نه از آن رو که فرزندانش اعتراف کرده‌اند، بلکه از تلخی سایه‌هایی که بر دلش افتاده، از تاریکی‌ای که در قلبش رخ داده،و در واقع از تاریکی‌ای که بر چهرهٔ دل حسودان سایه انداخته، آگاه است.او به خوبی می‌داند که این «گرگ» فقط نمادی‌ست؛ گرگی که ممکن است یوسف را بدرَد، نه گرگ بیابان، بلکه گرگ حسادت، گرگ درون سینه‌های کسانی که ادعای برادری و محبت می‌کنند اما دل‌شان انباشته از بغض و رقابت است. او می‌داند، اما هنوز جرم و فعلی واقع نشده، هنوز یوسف را نبرده‌اند، هنوز دستان‌شان به خیانت آلوده نشده، پس در ظاهر چاره‌ای ندارد جز اینکه تسلیم ظاهر گفتارشان شود. این، صحنهٔ قضا و ابتلا و کربلاست.و این همانجاست که حزن یعقوب از دل برمی‌خیزد؛نه حزن از ندانستن، بلکه حزن از دانستن و سکوت ناگزیر!او به اذن خدا باید به معارین حسود اعتماد کند،باید نور وجودی یوسف را به دستان تاریک آنان بسپارد، چرا؟ تا حجت تمام شود.تا این فرصت به آنان داده شود که خود را نشان دهند،که نور درون را انکار کنند،که پرده از چهرهٔ حسادت برداشته شود،و تاریخ ببیند که چگونه دروغِ «و إنا له لحافظون» در برابر حقیقتِ «إنی حفیظٌ علیم» رنگ می‌بازد.یعقوب می‌داند آن‌ها حافظ نیستند، اما مأمور است نور را به دست آنان بسپارد.این همان صبر نبی و حزن پیامبرانه است.او باید تماشاگر ظلمی باشد که به نورش می‌شود، بی‌آن‌که زبان به اعتراض گشاید؛چون مأموریت دارد تا دل‌ها را رسوا کند، نه فقط از طریق گفتار، بلکه از طریق تقدیر.…در آیات ۸۴ و ۸۶ سوره یوسف، همین واژه «حُزن» تکرار می‌شود؛حزنی که نه‌تنها یک احساس درونی، بلکه یک مسیر پیامبرانه و یک امتحان بزرگ قلبی است.بیایید دقیق‌تر نگاه کنیم:آیه ۸۴:«وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ»یعقوب علیه‌السلام، پس از شنیدن آن‌همه دروغ و تظاهر و وعده‌های دروغین از فرزندان حسودش، از آن‌ها روی برمی‌گرداند. یعنی: نه فقط صورت، بلکه دلش را هم از آنان جدا می‌کند.چرا؟ چون دلش از حزن لبریز است.نه حزن عادی، بلکه حزنِ فرزند از‌دست‌رفته، نورِ دور‌شده، و مظلومیت پنهان‌مانده.یعقوب علیه‌السلام وقتی روی از پسرانش برمی‌گرداند، در حقیقت دارد بر دل‌های تاریک‌شده‌شان مُهر تأیید می‌زند؛ گویی با این کار، پیام روشنی می‌فرستد که:«من به زبان شما اعتماد ندارم، من دل شما را خوانده‌ام…و می‌دانم در دنیای قلب شما چه می‌گذرد…»شما یوسف را به چاه انداختید، اما قبل از آن، او را از دل‌هایتان بیرون انداخته بودید.یوسف، نور بود؛ اما حسد، چشم دلتان را بست و به جای آن نور، تاریکی کاشت.بنابراین:این تولّی و روی‌گردانی، یک رفتار عاطفی ساده نیست؛بلکه اجرای نوعی امر الله عرفانی و قلبی است از سوی پدری نبی، که به‌خوبی می‌فهمد:شما یوسف را با دست نبرده‌اید؛ بلکه با دل‌هاتان به گرگ تحویل داده‌اید.شما بدن او را به چاه انداختید، اما پیش‌تر، نورش را از دل بیرون انداخته بودید.زبانتان وعده حافظ بودن می‌دهد، اما قلبتان مشغول توطئه قتلِ نور است.و این حزن عمیق، نه از ندانستن حقیقت،بلکه از آگاهی تیزبینانه‌ای است که می‌داند اما باید سکوت کند.یعقوب، چون نبی است، وظیفه‌اش روشنگریِ باطنی و اتمام‌حجت‌کردن است؛باید میدان بدهد، تا آنچه در دل‌های آن‌هاست، خود را تمام و کمال نشان دهد.…حزن یعقوب از یوسف نیست،بلکه از وضعیت بیمار دل‌های اطراف یوسف است.از این‌که مجبور است نور را، به‌خاطر امتحان الهی، به دل‌های تاریک بسپاردتا حقیقت پنهانِ درون‌شان برملا شود.…این حزن چنان در جانش رخنه می‌کند که چشمانش سفید می‌شود، یعنی بینایی ظاهری‌اش را از دست می‌دهد، اما بینایی قلبی‌اش هرگز خاموش نمی‌شود.برعکس، در این تاریکی ظاهری، دلش روشن‌تر می‌بیند!و جمله‌ی «فَهُوَ كَظِيمٌ» به این معناست که این حزن را در دل نگه می‌دارد، بدون آنکه بغضش را فریاد بزند. او دردمند است اما دردمند صابر، حزین است اما تسلیم تقدیر.آیه ۸۶:«قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»یعقوب به آنان نمی‌گوید چه می‌کشد، بلکه رو به خدا می‌آورد:«من شکایت دلم، اندوه پنهان و حزن بلندم را فقط نزد خدا می‌برم!»او یک راز بزرگ دارد:او می‌داند یوسف زنده است،او نور را گم نکرده، بلکه نور در تاریکی حسد زمانه پنهان شده،او به وعدۀ الهی ایمان دارد، چون «أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»؛از خدا چیزهایی می‌داند که دیگران نمی‌دانند.…در دنیایی که حقیقت‌ها پنهان می‌شوند و نور در چاه حسادت‌ها افتاده،«حزن یعقوب» الگویی است برای دل‌های منتظر و چشم‌های نابینا از دوری نور.گاهی باید بسوزی، اما لب فروبندی.گاهی باید اشک بریزی، اما فقط در محراب نجوا با خدا.گاهی هیچ‌کس درکت نمی‌کند، اما خدا می‌داند!و این، پیام اصلی است:در سخت‌ترین رنج‌ها، شکایت را فقط نزد خدا ببر،چون او نه‌فقط شنواست، بلکه از حکمت پنهانی ماجراها نیز آگاه است.…🔶 حزن؛ زبان خاموشِ آگاهی نورانی!یعقوب علیه‌السلام فقط پدری داغ‌دیده نبود؛عارفی بود که نور را می‌شناخت و جدایی از آن را با تمام هستی‌اش احساس می‌کرد.امام صادق علیه‌السلام می‌فرماید:“الْحُزْنُ مِنْ شِعَارِ الْعَارِفِينَ…”حزن، نشانهٔ اهل معرفت است.چرا؟ چون واردات غیبی، پیوسته به سرای جانشان هجوم می‌آورد…آن‌ها زیر ستر کبریای الهی، پیوسته در مباهات با خدایند، اما در ظاهر، دل‌گرفته و شکسته‌اند…یعقوب؛ مظهر «محزونِ مطبوع»!حزن یعقوب، حزن ساختگی و بیرونی نیست،یعقوب کسی نیست که برای فهمیدن تلاش می‌کند اما هنوز نچشیده!حزن یعقوب، طبیعی، درونی، و جوشیده از آگاهی غیبی است.یعقوب علیه‌السلام، از غیب باخبر است و اندوهش از جنس علم به نور است، نه ناآگاهی.یعقوب نه از روی حدس و خیال،بلکه از دانشی غیبی و الهامی قلبی که به او رسیده، لبریز از حزن است:“إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ”من شکوه‌ام را، فقط به خدا می‌گویم،چون این حزن، یک درد عادی نیست؛ یک علمِ خاص است.این حزن، محصول علم آنلاین است!امام صادق (ع) می‌فرماید:“فَبِسَبَبِ مَا تَحْتَ الْحُزْنِ عِلْمٌ خُصَّ بِهِ مِنَ اللَّهِ دُونَ الْعَالَمِينَ”یعنی یعقوب را از میان مردم، بر علمی پنهان و خاص از جانب خدا آگاه کرده‌اند،و این علم، زیر لایه‌های حزن او پنهان شده است.…اگر دل‌تنگی و حزن در جانت هست،اگر فقدانی را حس می‌کنی که به چشم نمی‌آید،اگر قلبت بی‌دلیل غم دارد و لبریز از شوق پنهان است…ممکن است خدا دارد از قِبَلِ این حزن، نوری را در دلت می‌تاباند.شرطش این است که مثل یعقوب، شکوه‌ات فقط سوی او باشد.و آن‌گاه، ممکن است خدا تورا نیز با علمی از جنس نور آشنا کند……ادامهٔ این حدیث نورانی از امام صادق علیه السلام، دریچه‌ای‌ست به ساحت دلِ اولیاء خدا؛آنانی که حزنشان از دردِ فراق نیست، بلکه از آگاهی است؛از شعاع نوری است که بر جانشان تابیده، و سنگینی آن، قلب را به خشوع می‌کشاند.پس از ترسیم جایگاه حزن به عنوان زبان دل عارفان، بیایید معنای این عبارات را دریابیم:۱. “مَا لَكَ مُهْتَمٌّ؟” قَالَ: “لِأَنِّي مَطْلُوبٌ”به ربیع بن خثیم، از یاران اهل معرفت، گفتند:چرا همیشه محزون و نگران به‌نظر می‌رسی؟او گفت: چون “من تحت تعقیبم”!نه تعقیب خلق، بلکه مطالبۀ خالق.عارف همیشه خود را “مطالبه‌شده” می‌بیند:او از نور چشیده، و حالا می‌داند که باید به آن پاسخ دهد.پس حزن او ناشی از احساس مسئولیت در برابر نوری‌ست که بر جانش تابیده.…۲. “يَمِينُ الْحُزْنِ الِابْتِلَاءُ وَ شِمَالُهُ الصَّمْتُ”حزن، دو بال دارد:سمت راست (یمین):ابتلاء: یعنی آزمون، سختی، فشار روحی، غربت درونیسمت چپ (شمال):صمت: یعنی سکوت، خاموشی، بی‌نیازی از توضیح برای خلقعارف وقتی محزون می‌شود، به‌سوی بلا و صمت کشیده می‌شود.نه برای آنکه ضعیف است،بلکه چون نور درونی، او را درگیر معارفی کرده که زبان از شرحش عاجز است.…۳. “الْحُزْنُ يَخْتَصُّ بِهِ الْعَارِفُونَ، وَ التَّفَكُّرُ يَشْتَرِكُ فِيهِ الْخَاصُّ وَ الْعَامُّ”تفکر ممکن است هم در دل عامی باشد و هم خاص؛اما حزن واقعی، سهم خواص است؛ آنان که در دل‌شان نور خدا را چشیده‌اند.…۴. “لَوْ حُجِبَ الْحُزْنُ عَنْ قُلُوبِ الْعَارِفِينَ سَاعَةً لَاسْتَغَاثُوا”این جمله، اوج معرفت است:اگر حزن، حتی برای ساعتی از دل عارف برداشته شود، فریاد می‌زند و ناله می‌کند!چرا؟چون آن حزن، نشانهٔ حضور خداست در دل.عارف می‌فهمد که اگر آن اندوه برداشته شود، به‌معنای قطع اتصال نور است.…۵. “وَ لَوْ وُضِعَ فِي قُلُوبِ غَيْرِهِمْ لَاسْتَنْكَرُوهُ”برعکس، اگر این حزن را بر دل‌های ناآشنا با نور وارد کنند، طاقت نمی‌آورند!آن‌ها این اندوه را بی‌معنا و حتی خطرناک می‌دانند.پس حزن، زبانی‌ست که فقط عارف آن را می‌فهمد.…۶. “الْحُزْنُ أَوَّلٌ ثَانِيهِ الْأَمْنُ وَ الْبِشَارَةُ”عجیب است! آغاز حزن، که فشار و دلتنگی است،اما ادامه‌اش: امن، آرامش، و بشارت است!چون نور، اگرچه در آغاز دل را می‌سوزاند، اما در نهایت دل را روشن می‌کند.+ «نار و نور»حزن، دروازهٔ بشارت است؛ چون حزن، نشانهٔ حضور و آگاهی است.…۷. “الْحَزِينُ مُتَفَكِّرٌ، وَ الْمُتَفَكِّرُ مُعْتَبِرٌ”در مسیر سیر الی‌الله:محزون کسی است که نور را در دل احساس کرده و دائم در اندوهِ ناز خداستو او متفکر است، کسی است که با عقلش آثار را می‌نگردو معتبر است، کسی است که از این تفکر، عبرت می‌گیرد و تحول می‌یابد.پس همهٔ اینها یکی هستند، پله‌هایی به‌سوی قرب‌اند.نتیجه:این حدیث عمیق، کلید فهم حزن یعقوب علیه‌السلام است.حزنی که از دانستن می‌آید.حزنی که نه برای گم‌شدن یوسف، بلکه از برای دورشدن نور از قلب فرزند
امام صادق علیه السلام:امام صادق (ع) فرمودند:الْحُزْنُ مِنْ شِعَارِ الْعَارِفِينَ«حزن و اندوه، از نشانه‌های عارفان است؛لِكَثْرَةِ وَارِدَاتِ الْغَيْبِ عَلَى سَرَائِرِهِمْچرا که وارداتِ غیبی و الهاماتِ عالمِ بالا پی در پی بر نهانِ جانِ آن‌ها فرود می‌آید،وَ طُولِ مُبَاهَاتِهِمْ تَحْتَ تَسَتُّرِ الْكِبْرِيَاءِو طولانی است مناجات و رازونیازِ عاشقانهٔ آن‌ها در پردهٔ جلال و کبریای الهی.وَ الْمَحْزُونُ ظَاهِرُهُ قَبْضٌ وَ بَاطِنُهُ بَسْطٌانسانِ حزین (عارف)، ظاهرش در قبض و گرفتگی است،اما باطنش در بسط و گشایشِ الهی است.يَعِيشُ مَعَ الْخَلْقِ عَيْشَ الْمَرْضَى‏ وَ مَعَ اللَّهِ عَيْشَ الْقُرْبَىاو در میانِ مردم، چون بیماران زندگی می‌کند (جسمش با خلق است اما جانش جای دیگر است)و در پیشگاهِ خداوند، با مقامِ قرب زندگی می‌نماید.وَ الْمَحْزُونُ غَيْرُ الْمُتَفَكِّرِانسانِ حزین، غیر از «متفکر» (اندیشمندِ تکلف‌آمیز) است؛لِأَنَّ الْمُتَفَكِّرَ مُتَكَلِّفٌزیرا متفکر با رنج و تکلف فکر می‌کند،+ (فرق تکلیف و تکلّف در بیان زیبای لقمان حکیم)وَ الْمَحْزُونُ مَطْبُوعٌاما حزین، حزنش ذاتی و طبعِ جانِ اوست.وَ الْحُزْنُ يَبْدُو مِنَ الْبَاطِنِحزن از باطن می‌جوشد،وَ التَّفَكُّرُ يَبْدُو مِنْ رُؤْيَةِ الْمُحْدَثَاتِاما تفکر از مشاهدهٔ پدیده‌های مادی برمی‌خیزد؛وَ بَيْنَهُمَا فَرْقٌو میان این دو، تفاوتِ بسیار است.قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِي قِصَّةِ يَعْقُوبَ ع‏خداوند متعال در داستانِ یعقوب (ع) به این حقیقت اشاره فرمود که گفت:إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ‏ (شکایتِ اندوهِ دردمندانه و حزنِ خود را تنها به خدا می‌برم،و از جانبِ خدا چیزهایی می‌دانم که شما نمی‌دانید.)فَبِسَبَبِ مَا تَحْتَ الْحُزْنِ عِلْمٌ خُصَّ بِهِ مِنَ اللَّهِ دُونَ الْعَالَمِينَ.پس به‌واسطهٔ همان حقیقتی که در دلِ این حزن نهفته بود،علمی الهی نصیبِ یعقوب شد که دیگر جهانیان از آن بی‌بهره بودند.در ماوراى حزن و اندوه، علمی اختصاصی است كه فقط به سبب فهم نور علم خداوند حاصل می‌شود و هیچ راه دیگری برای اخذ این علم نیست!پس بیایید اسم حزن را معنا کنیم!این حزن ممدوح، وادارت میکنه که نورانی بشی!راه نورانی شدن قلب، اخذ نمره قبولی در امتحانات کربلای زندگی است!وَ قِيلَ لِرَبِيعِ بْنِ خُثَيْمٍ‏به ربیع بن خثیم (عارف پارسا) گفته شد:مَا لَكَ مُهْتَمٌّ ؟«چرا همیشه محزونی؟»قَالَ لِأَنِّي مَطْلُوبٌپاسخ داد: «چرا که من “تحت تعقیبم”(مرگ و حسابرسی به دنبال من است و از عاقبت کارم بیمناکم).»(از جهت آنكه مرا طالبى است كه من مسخّر فرمان او هستمو فرمان وى چنان كه موافق رضاى او است و همچنان كه مأمورم، از من صادر نمى‌شود.)وَ يَمِينُ الْحُزْنِ الِابْتِلَاءُ وَ شِمَالُهُ الصَّمْتُ‏بال و پرِ حزن چنین است:بالِ راستِ حزن: شکستگیِ دل (انکسار) است؛بالِ چپِ حزن: خاموشی و سکوت (صمت) است.وَ الْحُزْنُ يَخْتَصُّ بِهِ الْعَارِفُونَ لِلَّهِحزن، مختصِ عارفانِ به خداست؛وَ التَّفَكُّرُ يَشْتَرِكُ فِيهِ الْخَاصُّ وَ الْعَامُّاما تفکر، چیزی است که هم خواص و هم عامه در آن مشترک‌اند.وَ لَوْ حُجِبَ الْحُزْنُ عَنْ قُلُوبِ الْعَارِفِينَ سَاعَةً لَاسْتَغَاثُوااگر حزن حتی برای ساعتی از دل‌های عارفان برداشته شود،از شدتِ دلتنگی فریاد و استغاثه سر خواهند داد؛وَ لَوْ وُضِعَ فِي قُلُوبِ غَيْرِهِمْ لَاسْتَنْكَرُوهُو اگر این حزن در دلِ غیرِ عارفان گذاشته شود، آن را برنمی‌تابند و انکارش می‌کنند.(و اين فوز عظيم را از خود دور مى‌كنند و قدر او را نمى‌دانند.پس حزن مخصوص مؤمنين كامل و عرفاى فاضل است،)فَالْحُزْنُ أَوَّلٌ ثَانِيهِ الْأَمْنُ وَ الْبِشَارَةُحزنی که عارف دارد، نخستین منزل استکه ثمره و دومین منزلِ آن، «امنیت و بشارت» است.وَ التَّفَكُّرُ ثَانٍ أَوَّلُهُ تَصْحِيحُ الْإِيمَانِ بِاللَّهِاما تفکر، منزلِ دوم است که اولِ آن «تصحیحِ ایمان» استوَ ثَالِثُهُ الِافْتِقَارُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِطَلَبِ النَّجَاةِو سومین ثمره‌اش «افتقار و احساسِ نیازِ مطلق به خدا و درخواستِ نجات» است.وَ الْحَزِينُ مُتَفَكِّرٌانسانِ حزین، اهلِ تفکر نیز هست؛وَ الْمُتَفَكِّرُ مُعْتَبِرٌو انسانِ متفکر، اهلِ عبرت گرفتن است.وَ لِكُلِّ وَاحِدٍ مِنْهُمَا حَالٌ وَ عِلْمٌ وَ طَرِيقٌ وَ عَلَمٌ يُشْرِقُ‏» .و هر یک از «حزن» و «تفکر»، حالتی مخصوص، دانشی ویژه، راهی جداگانه، بردباری‌ای خاص و شرافتی مستقل دارند.#دلنوشته«حزن»، «کربلا» و «علم اختصاصی»الحزن، العلم، النور، الولایة!ای دل…بدان که حزن، اگر ریشه در خاکِ حق داشته باشد، دیگر نامش غصه نیست؛نامش «مأموریتِ کربلا» است.هر انسانی در مدارِ هستی،کربلایی دارد که باید در آن ذبحِ تمنا کند تا به صبحِ وصال برسد.آیا مأموریتِ کربلای خودت را در امتحاناتِ زندگی‌ات می‌بینی؟بنگر به تاریخِ حزنِ برگزیدگان:حزنِ یعقوب (ع): کربلایِ فراق بود برای رسیدن به بویِ پیرهن.سجنِ یوسف (ع): این کربلایِ تنهایی، مقدمه‌ای بود برای رسیدن به عزیزِ مصر شدن.ذبحِ اسماعیل (ع): کربلایِ ابراهیم بود برای رسیدن به مقامِ خُلّت.این حزن‌ها، «نار» (آتشِ بلا) نیستند؛ این‌ها «نورِ ولایت»اند در پوششِ بلا.یعقوب (ع) اگر می‌گریست، نه از سرِ ناتوانی، که از سرِ دانایی بود.او در جوفِ این نار، بویِ یوسف را استشمام می‌کرد.او می‌دانست که «حزن، یعنی علمِ اختصاصی»؛علمی که فقط به سوختگان داده می‌شود.بیایید «اسمِ حزن» را معنا کنیم!حزنِ ممدوح، تازیانه‌ای است که تو را وادار می‌کند نورانی شوی.تو را مالکِ علومِ غیبی می‌کند.صاحبانِ نور، شکوه‌ی حالِ محزونِ خود را به کوچه و بازار نمی‌برند؛آن‌ها «بثّ و حزن» خود را فقط نزدِ «او» می‌برند:«إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ…»این یعنی: فقط نزدِ آلِ محمد (ع) سفره‌ی دل گشودن.یعنی برای دریافتِ «آرامش»، به دنبالِ «تأویلِ کربلای خودت» گشتن.اهلِ نور، در کشاکشِ بلا،به «قبض و بسطِ» دل خیره می‌شوند،نه به حسدِ حاسدان و مکرِ مکاران.آن‌ها با «زبانِ نور» فکر می‌کنند.شعارِ عارفانامام صادق (ع) چه خوش فرمود که:«الْحُزْنُ مِنْ شِعَارِ الْعَارِفِينَ…»اندوه، نشانِ رسمیِ کسانی است که وارداتِ غیبی بر جانشان می‌بارد.آدمِ محزون، در ظاهر «قبض» است و گرفته،اما در باطن، در پهنه‌ی «بسط» و شادیِ بی‌کران قدم می‌زند.با مردم زندگی می‌کند اما مانند بیماران (آرام و بی‌ادعا)،و با خدا زندگی می‌کند مانند خویشاوندان (نزدیک و محرم).ای طالبِ حقیقت!بدان که میانِ «تفکر» و «حزن» فرقی است جلیّ:تفکر، تلاشِ عقل است در میانِ دیدنی‌ها (مُحدَثات)؛ اما حزن، جوششِ باطن است.تفکر، رنجِ (تکلّف) رسیدن است؛ اما حزن، طبیعتِ (مطبوع) رسیدن.خداوند درباره‌ی یعقوب (ع) فرمود:«وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ»این همان «علمِ اختصاصی» است که زیرِ چترِ حزن پنهان شده بود.علمی که هیچ مدرسه‌ای جز مدرسه «بلا و ولایت» آن را تدریس نمی‌کند.اگر این حزن را یک لحظه از قلبِ عارف بگیرند، فریادِ استغاثه سر می‌دهد؛چرا که حزن برای او، «امنیت» و «بشارت» است.دستِ راستِ این حزن، «شکستگی و تواضع» است و دستِ چپش، «سکوت».پس ای دل…در امتحانِ کربلایِ زندگی‌ات، وقتی حزن بر در کوفت، آن را غنیمت بشمار.اسمِ حزن را چنین معنا کن:«فرصتی برای اخذِ نمره‌ی قبولی در محضرِ ولیّ.»بگو: خداوندا!من این ناهمواریِ دل را به فالِ نیک می‌گیرم،تا در پسِ این غبار،جمالِ یوسفِ تو را و علمِ اختصاصیِ تو را بیابم.***این تبیین که «حزن، همان نورِ علم و معرفتِ من‌الله است»، فوق‌العاده است.این نگاه، رنج را از یک پدیده‌ی «پاتولوژیک» به یک «مقامِ علمی» ارتقا می‌دهد.
[حزن و فرح – قبض و بسط – ملک و شیطان]:امام صادق علیه السلام:عَنْ أَبِي عَبْدِ الرَّحْمَنِ قَالَاز «ابوعبدالرحمن» نقل شده که گفت:قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ عبه امام صادق علیه‌السلام عرض کردم:رُبَّمَا حَزِنْتُ فَلَا أَعْرِفُ فِي أَهْلٍ وَ لَا مَالٍ وَ لَا وَلَدٍ«گاهی بدون آن‌که در اهل یا مال یا فرزندم مشکلی باشد، اندوهگین می‌شوم؛وَ رُبَّمَا فَرِحْتُ فَلَا أَعْرِفُ فِي أَهْلٍ وَ لَا مَالٍ وَ لَا وَلَدٍو گاهی نیز بدون آن‌که در اهل یا مال یا فرزندم چیزی تغییر کرده باشد، شاد می‌شوم.»فَقَالَامام علیه‌السلام فرمودند:إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا وَ مَعَهُ مَلَكٌ وَ شَيْطَانٌ«هیچ‌کس نیست مگر آن‌که با او فرشته‌ای و شیطانی همراه است.فَإِذَا كَانَ فَرَحُهُ كَانَ دُنُوُّ الْمَلَكِ مِنْهُپس شادی‌ات به خاطر نزدیک‌شدن فرشته به توست،وَ إِذَا كَانَ حُزْنُهُ كَانَ دُنُوُّ الشَّيْطَانِ مِنْهُو اندوهت به خاطر نزدیک‌شدن شیطان به توست.وَ ذَلِكَ قَوْلُ اللَّهِ تَبَارَكَ وَ تَعَالَىو این همان فرمایش خدای متعال است:الشَّيْطانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَ يَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشاءِوَ اللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَ فَضْلًا وَ اللَّهُ واسِعٌ عَلِيمٌ.(شیطان شما را از فقر می‌ترساند و به فحشاء امر می‌کند،و خداوند به شما وعده آمرزش و فضل می‌دهد؛ و خداوند بخشنده و داناست.)»[سوره بقره، آیه ۲۶۸]#دلنوشتهجغرافیای بی‌دلیلِ دل؛ نجوای مَلَک و طوفانِ شیطانگاهی…بی‌آن‌که ابری در آسمانِ زندگی باشد،بارانِ غمی غریب، در دل می‌بارد.نه کسی رفته، نه مالی گم شده، نه بدنی رنجور است؛اما دل، انگار در «حَزْن» (زمینی سخت و ناهموار) گرفتار شده است.در آن لحظه، به دنبالِ دلیل در دنیای بیرون مگرد…امامِ صادقان (ع) پرده را کنار زده است:این «دنوّ شیطان» است.او نزدیک شده و در گوشِ جانت، سرودِ «فقر» می‌خواند.می‌گوید: «نداری… نمی‌شود… تنها مانده‌ای… آینده تاریک است…»او زمینِ دلت را شخم می‌زند تا زبر و تلخ شود.او می‌خواهد تو را به «بثّ» (پریشانی) بکشاند تا از «معیتِ نور» غافل شوی.اما گاهی هم…بی‌دلیلی روشن، نوری در عمقِ جانت می‌تابد.شادیِ عمیقی که بویِ بهشت می‌دهد،بی‌آن‌که لبخندی از دنیا دیده باشی.بدان که مَلَکی به تو نزدیک شده است…بال‌هایش را به دیواره‌های دلت سابیدهو وعدهٔ «فضل و مغفرت» را زمزمه کرده است.این همان «فرحِ ممدوح» است؛شادیِ کسی که حس می‌کند «خدا با اوست».ای دل…طبیبِ خود باش.وقتی اندوهی بی‌ریشه آمد،بدان که شیطان دارد زمینت را «ناهموار» می‌کندتا تو را از حرکت بازدارد و در مسیرِ نور دچارِ لغزش و تزلزل کند.سریع برگرد به سمتِ «ذکر».بگو: «لَا تَحْزَنْ… إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا».این آیه، تازیانه‌ای است بر دستِ شیطان که می‌خواهد فقر را به تو دیکته کند.و این همان رازی است که در «مناسک حج» به صورت نمادین آشکار شده است؛آنجا که حاجی، در برابر «جمرات» می‌ایستد و سنگریزه‌ها را پرتاب می‌کند.هر سنگی که به جمره می‌خورد،در حقیقت اعلام جنگی است با همان وسوسه‌ای که در دل زمزمه می‌کند:«می‌ترسی… کم می‌آوری… تنها می‌مانی…»و پاسخِ مؤمن چیست؟«لَا تَحْزَنْ… إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا».گویی هر سنگریزه،یک «کامنتِ علمی» بر وسوسهٔ شیطان است؛یک پاسخِ روشن به معادلهٔ دروغینِ او.شیطان می‌گوید: فقر.خدا می‌گوید: فضل.شیطان می‌گوید: تنهایی.خدا می‌گوید: معیت.شیطان می‌گوید: آینده تاریک است.و مؤمن، سنگ را پرتاب می‌کند و می‌گوید:«إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا».رمیِ جمرات،تنها پرتابِ سنگ به یک ستون نیست؛تمرینِ پرتابِ وسوسه‌ها از دل است.یعنی ای دل!هرگاه شیطان خواست زمینِ جانت را ناهموار کند،سنگِ ذکر بردارو به سوی وسوسه پرتاب کن.بگو:«لَا تَحْزَنْ… إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا».این همان سنگی استکه اگر از دل پرتاب شود،دیگر شیطان جرأت نمی‌کندسایهٔ حزن بر قلبت بیندازد.…ای دل…باز هم طبیبِ خود باش.و وقتی شادی آمد، آن را با گناه سیاه مکن.بگذار مَلَک، خانه‌اش را در دلت دائمی کند.حزنِ یعقوب، از جنسِ فقر نبود؛او از شیطان نمی‌ترسید، او تشنهٔ دیدارِ مَلَکوتِ یوسف بود.او حزنش را به خدا برد (إِلَى اللَّهِ) تا شیطان نتواند در آن لانه کند.خدایا…ما را به بصیرتی برسان که نبضِ دل را بشناسیم.بفهمیم که هر تنگیِ سینه، یک پیامِ غیبی است.بفهمیم که فرح، جای پای فرشته استو حزنِ بی‌دلیل، ردِ پای شیطان.ما را در مدارِ «فضل و مغفرت» نگاه دار،تا هرگز زمینِ جانمان برای شیطان، ناهموار و زبر نگردد…که تو «واسع و علیمی»؛وسعتت، فقرِ شیطان را می‌بلعدو علمت، ترسِ ما را به یقین بدل می‌کند.—چقدر زیباست که در این مقالات، «سلامت روان» را به «مدیریتِ القائاتِ غیبی» پیوند دهیم.اینکه انسان یاد بگیرد حزنِ خود را بشناسد:آیا این حزن، ناشی از وعدهٔ فقرِ شیطان است (که باید با آن مبارزه کرد)یا حزنِ مقدسِ فراقِ یعقوبی (که باید آن را به درگاه خدا برد)؟
کربلای یعقوب ع؛ آن‌گاه که حزن، زبانِ راز با خدا می‌شود! إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ!۱۷ دی ۱۴۰۱ دکتر محمد شعبانی راد مقالاتThe Grief of Jacob: The Karbala of Jacob: “Indeed, I only complain of my sorrow and grief to Allah” (Qur’an 12:86)This paper explores the deep spiritual dimensions of grief (ḥuzn) as experienced by Prophet Jacob (a), based on the Qur’anic verse: “Indeed, I only complain of my sorrow and grief to Allah” (Qur’an 12:86). Jacob’s lament is not merely a personal emotional state, but a prophetic expression of divine intimacy, patience, and unwavering faith.We interpret Jacob’s grief as a form of ma‘rifah (divine gnosis), in which sorrow becomes a veil of light that only the hearts of the true awliyā’ can carry. Drawing on Shi‘a hadith sources—especially the narrations of Imam Ja‘far al-Sādiq (a)—we uncover the inner reality of grief as a sign of proximity to divine presence. The article highlights how grief, in this context, becomes both a trial and a sign of spiritual refinement.By connecting the grief of Jacob (a) with the ḥuzn of the Imams—particularly the spiritual Karbala of Imam Ḥusayn (a)—we examine the archetype of sacred sorrow in Shi‘a mysticism. The article explores the Qur’anic and mystical paradox: that those closest to God often bear the deepest burdens of sorrow, not because they lack faith, but because their hearts are expanded to hold divine secrets.This is a journey into prophetic psychology, Qur’anic anthropology, and Shi‘a mysticism—where grief is not a weakness, but a path, a light, and a form of hidden companionship with the Beloved.«حزن» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«حَزْنِ‏ الْأَرْضِ: دست‌انداز»حَزْنِ الأرض به ناهمواری‌ها و پستی‌بلندی‌های زمین اشاره دارد؛ یعنی جایی که سطح زمین صاف و هموار نیست، بلکه دارای دست‌انداز و فراز و نشیب است.«حُزانةُ الرّجل: أَهْلُهُ الّذینَ يَحْزَنُ بِحُزْنِهِم و يَفرَحُ بِفَرحِهِم»حُزانَةُ مرد به خانواده یا نزدیکان او گفته می‌شود؛ کسانی که با غم او غمگین و با شادی او شاد می‌شوند. یعنی کسانی که در احساسات با او شریک‌اند.«حزن» + «کرب – کربلا»:«يَا مَنْ نَجَّى يَعْقُوبَ مِنَ الْكَرْبِ الْعَظِيمِ»«حزن یعقوب – کرب العظیم یعقوب»:واژۀ «حزن» در آیات ۱۳ و ۸۴ و ۸۶ سورۀ یوسف:«قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ (۱۳)»«وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى عَلى‏ يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ فَهُوَ كَظِيمٌ (۸۴)»«قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۸۶)»+ «حذر»«حَزْنِ‏ الْأَرْضِ ≠ سَهْلِ‏ الْأَرْضِ»«حَزَن: ما غلظ من الأرض، زمین ناهموار که انسان را خسته می‌کند و از حرکت باز می‌دارد.»«خشونة الشي‏ء و شدّة فيه، فمن ذلك الحزن و هو ما غلظ من الأرض»ثُمَّ جَمَعَ سُبْحَانَهُ مِنْ‏ حَزْنِ‏ الْأَرْضِ وَ سَهْلِهَا«الْحُزْنُ‏ و الْحَزَنُ‏: خشونة في الأرض و خشونة في النفس لما يحصل فيه من الغمّ، و يضادّه الفرح»«خشونة في الأرض و خشونة في النفس»[الأرض = النفس][حَزْنِ‏ الْأَرْضِ = حَزْنِ‏ النفس][حزن – قبض و بسط]«حزن ممدوح – حزن مذموم»حزن یعقوب؛ کربلای دل! شکایتِ دل نزد خدا: إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِدلِ یعقوب در آتشِ حزن؛ نجوای سرّ نزد خدا!کربلای پنهانِ یعقوب؛ وقتی حزن، درِ علم را می‌گشایدرازِ حزن یعقوب؛ علمِ مخصوص نزد اهل دلحزن عارفان؛ از چشمِ یعقوب تا ساحتِ قربدلِ بریده از فرزندان، دل‌سپرده به نور!حزن یعقوب؛ علمِ مخصوصِ دل‌های سوختهإِنَّما أَشْكُوا حُزْنِي إِلَى اللَّهِ؛ حدیثِ حزنِ عارفانحزنِ مطبوع؛ رازِ اهلِ دل در کربلای درونوَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ؛ آن‌سوی حزنِ یعقوبمشتقات «حزن» در سورۀ یوسف:قالَ إِنِّي لَيَحْزُنُني‏ أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ وَ أَخافُ أَنْ يَأْكُلَهُ الذِّئْبُ وَ أَنْتُمْ عَنْهُ غافِلُونَ (۱۳)وَ تَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُفَ وَ ابْيَضَّتْ عَيْناهُ مِنَ الْحُزْنِ‏ فَهُوَ كَظيمٌ (۸۴)قالَ إِنَّما أَشْكُوا بَثِّي وَ حُزْني‏ إِلَى اللَّهِ وَ أَعْلَمُ مِنَ اللَّهِ ما لا تَعْلَمُونَ (۸۶)#دلنوشتهبوی کربلا در کنعان؛ آن‌گاه که «حَزَن» با «کَرْب» گره می‌خورد!برادران با چهره‌هایی آراسته به تبسم و زبانی سرشار از خیرخواهی و عطوفت پیش آمدند:«أَرْسِلْهُ مَعَنَا غَداً يَرْتَعْ وَ يَلْعَبْ وَ إِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ»…فردا یوسف را به ما بسپار تا در دشت و صحرا بدود، بازی کند و در سایه‌سار مراقبت ما شاداب شود.در ظاهرِ مُلک، این یک دعوت برادرانه برای تفریح و همراهی بود؛اما در ملکوتِ قلبِ یعقوب (ع)،آلارم‌های غیب به صدا درآمده بود.پیامبر خدا به نمایشِ فریبندهٔ روی پرده نگاه نمی‌کرد؛چشمِ باطن او پشت صحنهٔ این لبخندها، «نقشهٔ شوم ابلیس و پنجه‌های گرگِ حسد» را می‌دید که برای حذفِ نور و خاموش‌کردن کوکب درّی خیز برداشته بودند.لذا یعقوب خوشحال نشد؛تعارف نکرد؛بلکه بی‌درنگ دست روی نبض دلش گذاشت و فرمود:«قَالَ إِنِّي لَيَحْزُنُنِي أَنْ تَذْهَبُوا بِهِ…»(بردنِ او، مرا دچار «حزن» می‌کند!)—پیوند رازآلود «حزن» و «کرب»چرا یعقوب نگفت «أخاف» یا «أقلق»؟چرا درست واژهٔ «حزن» را بر زبان نشاند؟زیرا در هندسهٔ لغت، «حَزْن» زمینِ ناهموار، پر سنگلاخ و دست‌اندازِ خشنِ راه است؛و ریشهٔ آن بلافاصله به «کَرْب» پیوند می‌خورد—همان زیر و رو شدن، شخم‌خوردنِ عمیقِ خاکِ جان، و گرهِ غلیظِ ریسمان بر دهانهٔ چاه!یعقوب با گفتن «إِنِّي لَيَحْزُنُنِي» گویی فریاد می‌زد:«از لابلای این کلماتِ به‌ظاهر شیرین و برادرانه، «بوی کربلا» به مشامم می‌رسد!قدم‌های شما روی سنگلاخِ خیانت است؛این مسیر به بوستان ختم نمی‌شود،بلکه به دست‌اندازهای سهمگینِ تاریخ و شخم‌خوردنِ جانِ من و یوسف در مصاف با حسد می‌انجامد.این آغازِ یک «کَرْب العظیم» است؛آغازِ چاه و فراق و اشک،تا کوه انّیّت شکسته شود و عیارِ تسلیم و صدق در این امتحان بزرگ محک بخورد.»یعقوب دید که در پشت نقاب خیرخواهی، گرگ حسد نهفته است؛همان حسدی که قرن‌ها بعد در کوفه و کربلا نیز لبیک‌گویان، حسین (ع) را به مسلخ کشاند.—غیبت «حَذَر» در تاریک‌خانهٔ حسداما مصیبتِ اهل حسد در این بود که سیستم «حَذَر» در جانشان کور شده بود!خدای مهربان با نورِ فطرت و با مَلَک موکّل در ملکوتِ قلب،پیش از هر جنایتی،پرهای هشدار را می‌افرازد («نَفَشَ الدیکُ حِذْریّتَه») و بانگ می‌زند:«بِپّا! پا روی سیم خاردارِ تقدیر نگذاری! حسادتت کار دستت ندهد!»اگر برادران، ذره‌ای به نور ولایتِ جاری در قلبشان و به حذرِ باطنی خویش اعتنا می‌کردند،همان لحظه که فکرِ انداختن یوسف به چاه از ذهنشان گذشت،قبضِ نور را در دل حس می‌کردند؛دست‌انداز و ناهمواریِ گناه را می‌دیدندو از تسویلِ نفس و تزیینِ ابلیس عقب می‌نشستند.اما وای از چشمی که کور شود و گوشی که زبانِ انذارِ آنلاینِ حق را نشنود:«لَهُمْ قُلُوبٌ لا يَفْقَهُونَ بِها».آن‌ها صدای «حَذَر» را در سینه خفه کردند؛زمینِ روحشان را به گردابِ تاریکی سپردند و یوسف را بردند…تا یعقوب بماند و حزنی که سال‌ها بعد،زبانِ راز و استغاثه به درگاهِ کاشف‌الکربِ العظیم شود:«إِنَّمَا أَشْكُو بَثِّي وَ حُزْنِي إِلَى اللَّهِ».عسر = تکلف = حزناگه پشت سر نورت حرکت کنی «إِنَّ اللَّهَ مَعَنا»، به دست‌انداز نمی‌افتی «لا تَحْزَنْ»!«لا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنا»پس «لا تَحْزَنْ» به بیانی یعنی ادعای ربوبیت نکن تا به سختی و مشقت نیفتی!«لا تَحْزَنْ»: یعنی کارتو آسون کن، مسیر هموار و مستقیم رو برای رفتن انتخاب کن، مصلی باش، پشت سابق حرکت کن، جلو نزن، عقب نیفت، اینجوری هیچوقت قلبت تاریک نمیشه و همیشه شاد و سر حالی! تو گویی همیشه خدا با توست «إِنَّ اللَّهَ مَعَنا»!آدمِ با خدا، حسادت نمیکنه!اقرار میکنه که معالم ربانی و نورانی در عقل و فهم و درک کلام آل محمد ع، مافوق اوست و او باید برای راحتی کار ارتباط خودش با آل محمد ع، نور رو واسطۀ قلبی خودش قرار بده «دلو»![حزن – قبض و بسط]«لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا»«اندوهگین مباش! بی‌گمان خدا با ماست.»این جمله را پیامبر اکرم ﷺ، در غار ثور، در حساس‌ترین لحظه‌ها، به ابوبکر فرمود.لحظه‌ای که دشمن در تعقیب بود، راهی نمانده، نه‌پناهی جز سنگ و سکوت.آنجا که هر دل بشری می‌لرزد، این نجوای ملکوتی در گوش او پیچید:«اندوهگین مباش؛ خدا با ماست.»اما این آیه تنها برای آن لحظه تاریخی نیست،بلکه ندایی است که در هر غارِ تاریک دل، در هر لحظه‌ی هراس، در هر تنهاییِ جانمی‌تواند طنین بیفکند… اگر گوشی برای شنیدن باشد.امام صادق علیه‌السلام فرمودند:«اندوه، گاه از دنوّ شیطان است؛ و شادی، گاه از نزدیک شدن ملک.»این آیه، دفع‌کننده‌ی اندوهی است که ریشه‌اش وسوسه‌ی شیطان است.چرا که شیطان، در تاریکیِ غارِ دل، با نوای فقر، اضطراب و بی‌پناهی می‌وزد.ولی این آیه، ذکرِ نورانی و ضدِ آن زمزمه‌هاست.ذکری که وقتی بر دل بنشیند، شیطان را عقب می‌زند،و فرشته‌ای را نزدیک می‌کند که ندا دهد:«نترس! غم مدار! من با توأم! علم آنلاین اینجا نزد تو حاضر است…»اندوهی که از ترس آینده، فقر، شکست و بی‌پناهی باشد،همان است که باید با این آیه از دل رانده شود.زیرا:این «خوف» از آینده و «حزن» از گذشته، مذموم است.«فردای تو، همین اکنونِ توست؛ دیروزت نیز همین لحظه‌ی اکنون است.یعنی گذشته و آینده‌ات، هر دو در گروِ نحوه‌ی مدیریت اکنون‌اند.اگر اکنون را با نورِ علمِ حاضر و زنده (علمِ آنلاین) سامان دهی،نه‌تنها فردا، بلکه دیروزت نیز به سود تو دگرگون خواهد شد.پس همین حالا با نور علم زندگی کن،تا با ساختنِ عمل صالح، گذشته‌ی ویران‌ات را آباد کنی.»و خداوند در آیات مختلف وعده داده:«لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ»یعنی دو تیر شیطان را از اهل نور ولایت گرفته است.یادگرفتنِ این ذکر:و کافی است با خود زمزمه کنی:«لَا تَحْزَنْ…»«إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا…»و این کلام، در دل همچون نردبانی نورانی بالا می‌روند،و تو را از قعرِ غارهای غم و ترس، بیرون می‌کشند……آیه «لَا تَحْزَنْ إِنَّ اللَّهَ مَعَنَا»زمزمه‌ی همیشگی فرشته مهربان در کنار هر مؤمنِ دل‌باخته‌است.این آیه، شفای حزنی است که ریشه در وهم و تنهایی دارد.آیه‌ای است برای هر کسی که در دل، بی‌دلیل غمی دارد…و راهش این است:ذکر را جان بده. گوش دل را بگشا.فرشته‌ای کنار توست که می‌گوید: نترس، غم مدار، خدا با توست…حزنِ یعقوب؛ کربلای دلتحلیلی بر حقیقتِ «حزن» و «پریشانی» در آینهٔ وحی۱. ریشه‌شناسی حزن: از ناهمواری زمین تا زبریِ روحدر لغت، «حَزْن» (با فتح حا) به معنای زمین سخت، ناهموار و دارای پستی و بلندی است (الارض الغلیظة). در مقابلِ آن، «سَهل» قرار دارد که زمین هموار و نرم است.وقتی این واژه از ساحتِ ماده (زمین) به ساحتِ معنی (نفس) منتقل می‌شود، «حُزن» پدید می‌آید.«حزنِ زمین» راه را بر رهگذر سخت می‌کند و او را خسته می‌سازد.«حزنِ نفس» زبری و ناهمواری در جان است که حرکتِ روان را کُند می‌کند.پس «حزن»، همان «دست‌اندازِ» مسیرِ حرکت به سوی نور است.اگر مسیرِ ولایت و بندگی «صراط مستقیم» و هموار باشد،حزن، خروجیِ آگاهانه یا ناآگاهانه از این مسیر هموار به سمتِ ناهمواری‌های «خودخواهی» و «ادعای ربوبیت» است.۲. حُزانه؛ جغرافیای پیوستگی دل‌هاواژه «حُزانةُ الرّجل» به معنای خانواده و نزدیکان اوست.چرا؟چون در نظامِ خلقت، اعضای یک خانواده چنان به هم پیوسته‌اند که ناهمواریِ روحِ یکی، در دیگری تلاطم ایجاد می‌کند.یعقوب (ع
#دلنوشتهکالبدشکافیِ توهّمِ ولایت؛نقابِ جمهوریت و تراژدیِ حسد در برابرِ منتخبِ خداای همراه!بیا دوباره تیغِ جراحیِ معرفت را برداریم و لایه‌های چرکینِ تاریخِ بشر را بشکافیم؛آن‌جا که بیماریِ هولناکِ «حسد» خود را در زیباترین شعارها پنهان می‌کند.در ساحتِ روح و روانِ انسان،بزرگ‌ترین آزمایش،تسلیم در برابرِ «گزینشِ خدا» است.پروردگار در هر عصری،چراغی از نورِ خود را در وجودِ یک «فردِ منتخب» می‌افروزد؛یوسفی، هابیلی، هارونی، طالوتی، یا علیِ مرتضایی.اما درست در همان لحظه،همهمه‌ای شوم از میانِ مدعیان و توده‌ها برمی‌خیزد؛صدایی متکثر که می‌خواهد حقیقت را به نفعِ خود مصادره کند:– برادرانِ یوسف به میدان می‌آیند و می‌گویند: «وَ نَحْنُ عُصْبَةٌ» (ما یک جمعِ مقتدر و پیوسته‌ایم) (یوسف: ۸ و ۱۴).– با ادعای حفاظت و دلسوزی جلو می‌آیند: «وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ» (ما محافظ و نگهبانِ اوییم)،«وَ إِنَّا لَهُ لَناصِحُونَ» (ما خیرخواه و دلسوزِ اوییم) (یوسف: ۱۱ و ۱۲).بنگر ای دل!آن‌ها کلمهٔ «ولایت» را به زبان نمی‌آورند،اما تمامِ کارکردهایِ ولایت—یعنی سرپرستی، حفاظت، هدایت و خیرخواهی—را به نفعِ «جمهورِ خویش» مصادره می‌کنند!پیامِ زیرپوستیِ آن‌ها به پدر و به کائنات این است:«یوسف یک نفر است و ضعیف؛این ما جمعِ برادرانیم که شایستگیِ سرپرستی و تدبیر داریم، نه او!»آن‌ها می‌خواهند جایگاهِ امامت و منتخبِ خدا را با اتکا به «تعداد»، «عصبیت» و «دموکراسیِ حسودان» غصب کنند.و ریشهٔ این توهمِ هولناک کجاست؟در همان نخستین جرقه‌ای که ابلیس در عالم زد:«أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ» (من از او بهترم!) (اعراف: ۱۲).وقتی آل‌محمد (ع) می‌فرمایند:«نحن اصل کل خیر» (ما ریشه و سرچشمهٔ هر خیری هستیم)،معنای هولناکِ سخنِ ابلیس عریان می‌شود:وقتی ابلیس گفت «من خیر (برتر و بهتر) از اویم»،در واقع مدعی شد که اصل و منشأ و سزاوارِ ولایت من هستم، نه آدم!و این یعنی اعلامِ جنگ به علمِ خدا؛یعنی زیر سؤال بردنِ حکمتِ حق.این همان معنایِ ژرفِ کلامِ معصوم است که:«الْحَاسِدُ جَاحِدٌ لِأَنَّهُ لَمْ يَرْضَ بِقَضَاءِ اللَّهِ»؛حسود در واقع منکرِ پروردگار است،چرا که در عمقِ جانش باور دارد خدا در انتخاب‌هایش اشتباه کرده است!طنینِ شومِ «نحن»ها در برابرِ آموزگارانِ ربانی:ای همراه!وقتی صفحاتِ قرآن را ورق می‌زنی،می‌بینی این بازیِ مسموم در میانِ تمامِ اقوامِ تاریخ تکرار شده است.همیشه کسانی که نمی‌خواستند زیرِ بارِ امر و نهیِ معلمِ الهی بروند،با تکیه بر ابزارهای مادی و جمعیت،شعارِ «نحن» (ما) سر دادند تا نورِ او را بپوشانند:۱. ادعای ثروت و حاکمیت:در برابرِ طالوت، پیامبرشان گفت خدا او را بر شما پادشاه و فرمانروا کرده،اما اشراف گفتند:«نَحْنُ أَحَقُّ بِالْمُلْكِ مِنْهُ وَ لَمْ يُؤْتَ سَعَةً مِنَ الْمالِ»(ما به حکومت و فرمانروایی از او سزاوارتریم، چرا که او ثروتی ندارد!) (بقره: ۲۴۷).آن‌ها نیز گفتند حقِ ولایت و امر و نهی از آنِ ماست،چون حساب‌های بانکی و اقتدارِ مادیِ ما بیشتر است!۲. ادعای جمعیت و فرزندان:در برابرِ هشدارهای انبیا، اهلِ استکبار مغرورانه سینه سپر کردند و گفتند:«نَحْنُ أَكْثَرُ أَمْوالاً وَ أَوْلاداً وَ ما نَحْنُ بِمُعَذَّبِينَ»(اموال و فرزندان ما بیشتر است و ما عذاب نخواهیم شد!) (سبأ: ۳۵).گمان کردند کثرتِ نیرو، جایگزینِ ولایتِ حق می‌شود.۳. نقابِ اصلاح‌طلبی و توسعه:وقتی به آنان گفته شد در زمین فساد نکنید و از معلم اطاعت کنید، گفتند:«إِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ» (ما فقط اصلاح‌گرانیم!) (بقره: ۱۱).همان‌گونه که برادرانِ یوسف نقابِ «ناصحون» زدند،منافقان در هر عصری برای به حاشیه راندنِ معلمِ ربانی،ادعای مدیریت و اصلاحِ امور سر می‌دهند.۴. ادعای تفوقِ دینی و گزینشِ دروغین:مشرکان و اهلِ تحریف حتی پا را فراتر گذاشتند و گفتند:«نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ»(ما فرزندان و محبوبانِ خداییم!) (مائده: ۱۸)،و در غرورِ پیروزی‌های ظاهری فریاد زدند:«إِنَّا لَنَحْنُ الْغالِبُونَ»(قطعاً ما پیروزیم!) (شعراء: ۴۴)،و حتی در وقاحت به جایی رسیدند که گفتند:«إِنَّ اللَّهَ فَقِيرٌ وَ نَحْنُ أَغْنِياءُ» (آل‌عمران: ۱۸۱)تا توجیه کنند که نیازی به انفاق و اطاعت از برنامه‌های ولیّ خدا ندارند.تراژدیِ اختیار؛ بندگی در برابرِ خدایی‌کردن:ای سالک راه!اینجاست که ژرفایِ حکمتِ آفرینش تنِ انسان را می‌لرزاند.ببین خدایِ متعال، انسان را با چه موهبتِ عظیمی آفریده است:«حقِ انتخاب و ارادهٔ آزاد».اما بنگر که بیماریِ حسد با این موهبتِ قدسی چه می‌کند!حسود، از همین توانایی و اختیاری که خدا به او بخشیده،سوءاستفاده می‌کند تا به جنگِ خودِ خدا برود!او دیگر فقط یک گناهکارِ ساده نیست؛او می‌خواهد بر کرسیِ امر و نهی بنشیند،جایگزینِ ارادهٔ خالق شود و به جایِ پروردگار، «خدایی» کند!او به علمِ خدا ارزشی قائل نیست و می‌گوید:«آنچه من می‌فهمم و آنچه جمعِ ما می‌خواهد، درست‌تر از انتخابِ پروردگار است.»اما در آن سویِ میدان، «اهلِ نور» ایستاده‌اند؛کسانی که بزرگ‌ترین هنرشان،فدا کردنِ اختیارِ خویش در پایِ ارادهٔ معشوق است.آن‌ها همان‌هایی هستند که عقل و اختیارِ به امانت گرفته را،با کمالِ تواضع، پیشکشِ فرمانِ الهی و تسلیمِ معلمِ زمان می‌کنند.آن‌ها می‌دانند که هرگاه انسان بخواهد با «نحن» گفتن،خودش را از نورِ امام و معلم بی‌نیاز بداند،در حقیقت دارد نسخهٔ تباهیِ خود را امضا می‌کند.برادرانِ یوسف سرانجام بعد از دهه‌ها سرگردانی، قحطی و حقارت،ناچار شدند در برابرِ همان برگزیدهٔ تنها به زانو درآیند و با زبانی شکسته اقرار کنند:«تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنا»(به خدا سوگند که خداوند تو را بر ما برتری و برگزیدگی بخشید…) (یوسف: ۹۱).این درسی ابدی برای ورک‌لایف‌ها، مدیریت‌ها و لحظه‌هایِ پر از قضاوتِ روزمرهٔ ماست:هر بار که در ذهنمان زمزمه شد:«من بهترم، من لایق‌ترم، چرا فلانی؟ چرا نظرِ من اعمال نشد؟»،فوراً یادمان بیاید که این صدایِ کهنِ ابلیس است.باید استغفار کرد،دست از خدایی‌کردن کشید،و با تمامِ وجود سر بر آستانِ تقدیر و هدایتِ معلمِ ربانی نهاد…
loading
Comments