DiscoverLuminous Language
Luminous Language

Luminous Language

Author: mohammad shabani rad

Subscribed: 86Played: 23,745
Share

Description

زبان نورانی
225 Episodes
Reverse
رویکردِ نورانی دل! وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها! وجه الله!The Luminous Orientation of the Heart“For Every Soul There Is a Direction It Is Guided Toward” — The Face of GodEvery heart lives by an orientation.Life is shaped by what we believe,by where the heart turns when choices appear,when confusion arises,and when light or darkness calls.The Qur’an reminds us that every person has a direction—a face toward which the heart naturally turns.The real question is not whether we turn,But who guides that turning?A luminous heart is not one that only knows sacred words,but one that aligns itself with light—again and again—in daily decisions, relationships, struggles, and hopes.The Face of God is not a physical image,nor an abstract idea lost in distance.It is the living direction of guidance,the divinely appointed path through which the heart learns, grows, and acts rightly.When the heart turns toward this Face,knowledge becomes action,faith becomes character,And devotion becomes responsibility.Fear fades,confusion settles,and even mistakes find a way back to meaning.This is the luminous orientation of the heart:to turn, consciously and faithfully,toward the Face of God—the direction where guidance flows,where goodness bears fruit,and where the heart finally finds rest.«وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها»+ «اگه با فهم قبض نورت، درک موت کنی، زنده میشی! فاحیا به الارض بعد موتها!»+ «حضور و غیاب آنلاین نور!»+ «دستِ نورانیِ تایید! يَدُاللَّهِ فَوْقَ أَيْدِيهِمْ!»+ «درک زبانِ نورانیِ سایه‌ها، و مثال جابجایی سایه در ساعت آفتابی! يَتَفَيَّؤُا ظِلالُهُ!»+ «قلبتو با نور اجاست کن! احصاء نورانی!»+ «دربان نورانی! نور حاجب! حجاب علم!»+ «نور، خودش بِهِت چشمک میزنه!»+ «شکارچی مدارک نورانی باش!»+ «قطب‌نمای اخلاقی درون ما!»+ «قلب معطّر به کلام نورانی فرشته نگهبان! قلب خوش‌‎اخلاق!»+ «نقطۀ ثابت نورانی قلب من! البلد الامین!»+ «فراخوانِ نورانی! باذن الله!»+ «گرایش و گزینشِ نورانی! عمّن آخذ معالم دینی؟!»+ «نسخه‌ی نورانیِ جدید!»+ «مسیر دسترسی به نور! شارع نورانی!»+ «سرچشمۀ نورانی! مَعْرُوفاً بِعَيْنِهِ! حُورٌ عِينٌ!»+ «حسود از نورش فاصله میگیره!»+ «با نور، سعیتو بکن!»+ «کدام گفتار بهتر از رفتار خوب است؟!»+ «نورِ سپرده‌شده! ودیعة الله!»+ «بدنبالِ نور! تلاوت آیات محکم!»+ «نور، مرجع قلب سلیم!»+ «رو به نور زیارت!»+ «هم‌قافیه با نور! فاسلکی سبل ربک ذللا! نور ذلّت ممدوح! نور عزّت!»+ «این نور را از کجا آورده‌ای؟!»+ «آمد و شد نور و ظلمت در ملکوت قلب!»+ «معمّای نورِ لطیف!»+ «ره‌یافته با نور! گمراه در تاریکی! قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ!»امام كاظم عليه السلام:إنَّ اللَّهَ تَبارَكَ و تَعالى‏ أيَّدَ المُؤمِنَ بِروحٍ مِنهُخداوند متعال، مؤمن را با روحى از سوى خود پشتيبانى مى‏‌كند،تَحضُرُهُ في كُلِّ وَقتٍ يُحسِنُ فيهِ و يَتَّقي،كه هرگاه وى نيكى و تقوا نشان مى‏‌دهد، آن روح پيش اوستو تَغيبُ عَنهُ في كُلِّ وَقتٍ يُذنِبُ فيهِ و يَعتَدي،و هرگاه گناه و خطا مى‏‌كند، آن روح از پيش او غايب مى‌‏شود.فَهِيَ مَعَهُ تَهتَزُّ سُروراً عِندَ إحسانِهِ،پس آن [روح‏] با اوست. هرگاه وى نيكى كند، آن [روح‏] از شادى، خوشحالى مى‌‏كند؛و تَسيخُ فِي الثَّرى‏ عِندَ إساءَتِهِ.و هرگاه وى بدى كند، آن [روح‏] در كام زمين فرو مى‌‏رود.فَتَعاهَدوا عِبادَ اللَّهِ نِعَمَهُ بِإِصلاحِكُم أنفُسَكُم؛ تَزدادوا يَقيناً، و تَربَحوا نَفيساً ثَميناً،پس، اى بندگان خدا! با اصلاح خودتان، از نعمت‏هاى خدا مراقبت كنيدتا نور يقين شما افزوده گردد و به بهره نفيس و گرانبها برسيد.رَحِمَ اللَّهُ امرَأً هَمَّ بِخَيرٍ فَعَمِلَهُ، أو هَمَّ بِشَرٍّ فَارتَدَعَ عَنهُ.رحمت خدا بر كسى كه به نيكى تصميم بگيرد و آن را انجام دهد،يا بر بدى تصميم بگيرد؛ امّا از آن دست بكشد!«وجه» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«فلان وجه القوم: عينهم و رأسهم، بزرگ قوم»«الْمُوَاجَهَةُ: المقابلة؛ روبرو شدن با ديگرى»«وَجَّهَتِ الرّيحُ الحَصَى: باد سنگريزه‏‌ها را بر روى زمين غلطانيد.»انگاری این قوم وقتی با رئیسشون مواجه میشن، به حرکت در میان!+ «نور اوّل!»+ «خاستگاهِ نورانی!»+ «سجده!»+ «قبل – قبله»+ «اخذ – گرایش و گزینش نورانی!»+ «اسم – نام‌گذاری!»رویکردِ نورانی! وَ لِكُلٍّ وِجْهَةٌ هُوَ مُوَلِّيها! وجهُ الله!شرح لغوی و مفهومی «وجه»واژۀ قرآنی «وجه» از آن دسته واژه‌هایی است که در زبان قرآن، صرفاً به «صورت» و «چهره» محدود نمی‌شود؛بلکه به‌روشنی یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.در فرهنگ‌های لغت عربی آمده است:«فلانٌ وجهُ القوم»:یعنی چشم و سرِ قوم؛بزرگ، محور، و جهت‌دهندۀ آنان.«المواجهة: المقابلة»:روبه‌رو شدن، قرار گرفتن در مسیر و جهتِ کسی یا چیزی.«وَجَّهَتِ الرّيحُ الحَصى»:باد، سنگ‌ریزه‌ها را به حرکت درمی‌آورد و به جهتی خاص می‌غلتاند.این تعابیر لغوی، یک نکتۀ بسیار ظریف را نشان می‌دهد:وجه، فقط «دیدن» نیست؛ «به حرکت افتادن» است.وقتی قوم با «وجه» خود مواجه می‌شود،دیگر ساکن نمی‌ماند؛در مسیر او جهت‌دار می‌شود،حرکت می‌کند،و سامان می‌یابد.از «وجه» تا «وجه الله»با این فهم لغوی، وقتی قرآن از «وجه الله» سخن می‌گوید،منظورش صرفاً یک تعبیر تشریفاتی یا انتزاعی نیست؛بلکه سخن از جهت‌دهندۀ الهی در حیات انسان است.در روایات آمده است:«فَوَجْهُ اللَّهِ أَنْبِيَاؤُهُ وَ أَوْلِيَاؤُهُ»آنان وجهِ خدایند که«بِهِمْ يُتَوَجَّهُ إِلَى اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّوَ إِلَى دِينِهِ وَ مَعْرِفَتِهِ»یعنی:خدا با «وجه» شناخته می‌شود،و این «وجه»،همان مسیر زنده‌ی معرفت و دینداری است.تبیین نورانی: وجه الله در ملکوت قلبدر زبان مقالۀ ما،«وجه الله» یعنی:معلمِ ملکوت قلبهمان فرشتۀ مهربانکه جهتِ علمی و عملی رابه‌صورت آنلاین و زندهدر لحظات انتخاب،به شاگردِ دل منتقل می‌کند.وقتی دل رو به «وجه الله» می‌ایستد:فهم، جهت‌دار می‌شودعلم، به عمل تبدیل می‌گرددو حوادث، از هرج‌ومرج به مدرسۀ رشد بدل می‌شوندو وقتی دل از این وجه برمی‌گردد،سنگ‌ریزه‌های حوادثبه‌دست تمنا و شیطانبه هر سو غلتانده می‌شوند.دلنوشتهوقتی دل رو به «وجه الله» می‌ایستدگاهی «وجه الله»نه در آیه‌ای دور،نه در کتابی قطور،بلکهدر یک تصمیم کوچکِ کودکانهخودش را نشان می‌دهد…در لحظه‌ای که دلِ کوچکیمیان دو صدا می‌ایستد؛صدایی که می‌گوید:«تقصیر تو نیست…بی‌خیال…عذرخواهی لازم نیست…»و صدایی دیگر،آرام،شفاف،بی‌هیاهو:«اشتباهت را بپذیر…جبران کن…بزرگ شو…»اینجا درست همان‌جاستکه وجه الله ظاهر می‌شود.نه به‌صورت یک مفهوم انتزاعی،بلکه به‌شکلمعلمِ ملکوت قلب؛همان فرشتۀ مهربانکه در لحظۀ انتخاب،جهتِ علمی و عملی رابه‌صورت زنده و آنلاینبه دلِ شاگرد می‌رساند.این دلِ کوچک،رو به «وجه الله» ایستاد.و ناگهان دیدیم که:فهم، جهت‌دار شد؛علم، از دانستن جدا نماندو به عمل رسید؛و حادثه‌ای که می‌توانستبه دعوا، لجاجت و فرار از مسئولیت ختم شود،تبدیل شد بهمدرسۀ رشد.یک «ببخشید» ساده،اما نورانی.یک عذرخواهی،اما پر از معنا.اینجا بود که آن دعای عمیق جان گرفت:«اللّهُمَّ لا تَجعَلْني مِنَ المُعارينَوَ لا تُخرِجْني مِنَ التَّقصيرِ»خدایا،مرا از آن‌هایی قرار ندهکه خودشان را بی‌تقصیر جلوه می‌دهندو دیگران را مقصر.پسر خوبِ ما،با همین انتخاب کوچک،نشان داد کهتولّیِ «وجه الله»سن نمی‌شناسد؛دلِ بیدار می‌خواهد.و اگر دل،از این وجه برگردد،همین سنگ‌ریزه‌های کوچکِ حوادثبه‌دست تمنا و شیطانبه هر سو غلتانده می‌شوند؛اما وقتی دل رو به «وجه الله» دارد،حتی لغزش‌هامسیر می‌شوند،و اشتباه‌هاپل رشد.آفرین به این دلِ کوچکِ نورانیکه ما رادر یک عمل صالح شریک کردو به ما یاد داد«وجه الله»همیشه نزدیک است؛کافی‌ستدل،رو به او بایستد.مشتقات ریشه «وجه» ۷۸ بار در قرآن تکرار شده است.«مواجهه» با نور فرشته نگهبان در ملکوت قلب!انگاری وقتی در ملکوت قلبت با نور فرشته نگهبان خودت درددل میکنی،او بهت یک پیشنهاد شگفت‌انگیز برای رفع این مشکل – که در حقیقت عیب حسادت خودت هست – میده و این پیشنهاد رو که بهش عمل میکنی، خودت میفهمی که کار، درست پیشرفت کرد و اینجا تو و نور فرشته نگهبانت، در ملکوت قلبت روبروی هم قرار گرفتید «تَوَاجَهَ الرجُلانِ».با این فرایند است که نور علم به قلب اهل نور و ایمان می‌تابد:«كَذَلِكَ يَكُونُ الْمُؤْمِنُ إِذَا نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ كَانَ عِلْمُهُ بِالْوَجْهِ»هنوز لب تر نکردی، جواب توی قلبت حاضره:سيد بن طاوس در کتاب كشف المحجه …«كَتَبْتُ إِلَى أَبِي اَلْحَسَنِ عَلَيْهِ السَّلاَمُأَنَّ اَلرَّجُلَ يُحِبُّ أَنْ يُفْضِيَ إِلَى إِمَامِهِ مَا يُحِبُّ أَنْ يُفْضِيَ إِلَى رَبِّهِقَالَ فَكَتَبَ إِنْ كَانَ لَكَ حَاجَةٌ فَحَرِّكْ شَفَتَيْكَ فَإِنَّ اَلْجَوَابَ يَأْتِيكَ.»«من نامه‌اى براى حضرت هادى نوشتم باين مضمون كهشخص ميل دارد درخواستى که از خدا مينمايد، از امامش درخواست كند،در جواب نوشت: اگر حاجتى داشتى لب‌هاى خود را حركت بده، جواب را خواهى يافت.»دلنوشته«رو‌به‌روی فرشتۀ مهربان؛ آنجا که علم به «وجه» می‌تابد»و اینجاست که«مواجهه» اتفاق می‌افتد…مواجهه با نورِ فرشتۀ نگهباندر ملکوت قلب.انگاری وقتی در خلوت دلتبا او دردِدل می‌کنی،وقتی صادقانه می‌گویی:«نمی‌دانم چه‌کار کنم…دلم می‌خواهد شانه خالی کنم…اما چیزی درونم آرام نیست…»او،نه با سرزنش،نه با فریاد،بلکه با یک پیشنهاد شگفت‌انگیز می‌آید.پیشنهادی ساده،اما نجات‌بخش؛پیشنهادی که ریشۀ مشکل را نشانه می‌گیرد،نه ظاهر حادثه را.و تازه می‌فهمیاین «مسئله» در حقیقتعیبِ حسادتِ خودِ دل است؛همان میلی که می‌خواهدتقصیر را هل بدهدو خودش را بی‌گناه نشان بدهد.وقتی به آن پیشنهاد عمل می‌کنی،خودت می‌فهمیکه کاردرست پیش رفت…آرامش می‌آید،گره باز می‌شود،و دل سبک می‌شود.اینجاست کهتو و نورِ فرشتۀ نگهبانتدر ملکوت قلبروبروی هم ایستاده‌اید:«تَوَاجَهَ الرَّجُلانِ»این،همان مواجهۀ نورانی است؛همان لحظه‌ای کهدل،جهت می‌گیرد.و با همین فرآیند استکه نورِ علمبه قلبِ اهل نور و ایمان می‌تابد:«كَذَلِكَ يَكُونُ الْمُؤْمِنُإِذَا نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُكَانَ عِلْمُهُ بِالْوَجْهِ»یعنی:علمِ واقعی،از وجه می‌آید؛از همان رو‌به‌رو ایستادنِ دلبا نور.و چه شگفت…گاهیهنوز لب‌تر نکرده‌ای،اما جوابدر قلبت حاضر است.انگار پاسخمنتظر اجازه‌ی تو بوده…همان‌طور که آن بزرگِ اهل دل نوشتو پاسخ گرفت:اگر حاجتی داشتی،لب‌هایت را فقط کمی حرکت بده…جواببه سراغت می‌آید.نه از بیرون،نه با هیاهو،بلکهاز درونِ قلبیکه رو به «وجه الله» ایستاده است.و اینجاست که می‌فهمیم:وجه اللههمیشه دور نیست؛گاهیدر یک عذرخواهی ساده،در یک تصمیم شجاعانه،در یک مواجهۀ صادقانهبا نورِ فرشتۀ نگهبانِ دلخودش را نشان می‌دهد.«approachable light»«approachable science – approachable mentor»+ «بدنبال نور علم، بدنبال معلم نورانی»+ «سوسوی نور امید»«فرصت نورانی»مثال زیبای کلید تک پل چراغ‌دار:این سوسوی نورانی، تنها رویکرد صحیح برای دسترسی به کلید روشنایی خانه قلب تاریک است.رویکرد نورانی!روش نورانی! موضع‌گیری!خلبان هواپیما با دیدن نورهای مخصوص باند فرودگاه، موضع گیری خودشو در مورد نحوه لَندینگ «landing» و فرودآمدن، مشخص میکنه! تا نور رو نبینه نمیتونه تصمیم بگیره! نمیتونه رویکرد مناسبی برای رسیدن به هدفش که فرود آمدن است داشته باشد. این مثالی برای قلب سلیم است که با واژه «وجه» رویکرد خودش در نحوه برخورد با مشکلات و مسائل روزمره زندگی‌اش را مشخص میکند. تصمیم گیری نهایی اهل یقین در کارهایش وابسته به رویت همین اوامر نورانی است.قبض و بسط نور، فرایندی است که براحتی و در هر شرایطی قابل دسترسی است «approachable light» و نتیجه رویکرد قلب سلیم با این کلام نورانی، رشد
قلبتو برای نورت خلوت کن تا نور به حسابت واریز بشه! تخلیۀ نورانی! وَ أَلْقَتْ ما فِيها وَ تَخَلَّتْ!“Empty Your Heart for the Light,So the Light Can Be Deposited Into Your Account!The Luminous Discharge— Wa Alqat Mā Fīhā wa Takhallat —”When the Qur’an speaks of takhallī — emptying, releasing, making room — it is not merely describing a physical act.It unveils a spiritual law of the heart.A heart filled with desires cannot receive the Light.A heart occupied by envy, noise, comparison, or self-centered cravings has no space for the Divine deposit.Just as the earth will one day release everything within it —“Wa alqat mā fīhā wa takhallat” —The heart, too, must discharge its inner clutter before it can be illuminated.In the language of the spirit, this is the Luminous Discharge:the discharge of envy,the release of egoic desires,the draining of hidden resentments,the emptying of inner noise,so that the heart becomes a vessel ready for the deposit of Light.In Qur’anic terms, the heart is like a depôt of Light,a vault that receives heavenly deposits only when its account is open and empty.Without takhallī, there is no tajallī.Without spiritual discharge, there is no Divine deposit.This is why every prophet carried the same mission, generation after generation:to teach the human being how to empty his inner houseso that the Light of walāya may enter and settle.To “empty your heart for the Light” means to step away from the clamor of desiresand to enter a sacred moment of spiritual solitude,where Divine wisdom becomes, as the hadith says —“the intimate companion in loneliness,the friend in exile,and the one who speaks to you in your solitude.”This solitude is not isolation.It is a sanctuary.A chamber where the angelic voice becomes audible.A place where the Light is deposited into the heart’s account,and the spirit is charged with a radiance it could never produce by itself.The Qur’anic science of khulū teaches one truth:When you discharge what does not belong to the Light,The light will always come.And when the Light comes,It never comes empty-handed.Discharge the envy from your heartso that the Light can charge it with His radiance.Empty your heart of envy,and the Light will fill it with divine charge.Drain the envy out of your heart—And the Light will power it from within.«خلو» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«خَلِيَّةُ النَّحْل»«الخَلِيَّة: كندوى عسل»نور ولایت، فرایند تخلیه کندوی عسل است!+ «شور – مشورت نورانی!»تخلیه نور از سورس و منبع عظیم نورانی به تارگت قلب اهل یقین!«وَ أَلْقَتْ ما فِيها وَ تَخَلَّتْ»«خَلَا الْمَنْزِلُ مِنْ أَهْلِهِ»مفهوم «تخلیه»آیا قلبتو از حبّ یوسف خالی میکنی یا حبّ تمنا؟!+ «نسخ»+ مفهوم «همانندسازی»«discharge» میشه همون درناژ حسادت!قلب اول باید از حسدش دیس‌شارژ بشه تا با نورش شارژ بشه!قلبتو برای نورت خلوت کن تا نور به حسابت واریز بشه! تخلیۀ نورانی!این ماموریت تکراری همۀ رسولان الهی است:«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ‏ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ»«قلب باید با نور ولایت خلوت کنه، تا چیزی گیرش بیاد!»«إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى يُحِبُّ … الْمُتَخَلِّيَ بِالْعِبَرِ»اهل حسادت، در دل شرایط، پشت به تمنّای خود ننموده و با ولیّ خدا خلوت نمی‌کنند!«وَ كَيْفَ أَدُومُ عَلَى ذِكْرِكَ؟ … بِالْخَلْوَةِ عَنِ النَّاسِ»با تمنّاهات خلوت نکن! با خدای مهربان خلوت کن!با نور علمت خلوت کن!«الْعِلْم … الْمُونِسُ فِي الْوَحْشَةِ وَ الصَّاحِبُ فِي الْغُرْبَةِ وَ الْوَحْدَةِ وَ الْمُحَدِّثُ فِي الْخَلْوَةِ»رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍفَاطْلُبُوا الْعِلْمَ مِنْ مَظَانِّهِ وَ اقْتَبِسُوهُ مِنْ أَهْلِهِفَإِنَّ تَعْلِيمَهُ لِلَّهِ حَسَنَةٌ وَ طَلَبَهُ عِبَادَةٌ وَ الْمُذَاكَرَةَ بِهِ تَسْبِيحٌ وَ الْعَمَلَ بِهِ جِهَادٌ وَ تَعْلِيمَهُ مَنْ لَا يَعْلَمُهُ صَدَقَةٌ وَ بَذْلَهُ لِأَهْلِهِ قُرْبَةٌ إِلَى اللَّهِ تَعَالَىلِأَنَّهُ مَعَالِمُ الْحَلَالِ وَ الْحَرَامِ وَ مَنَارُ سُبُلِ الْجَنَّةِوَ الْمُونِسُ فِي الْوَحْشَةِ وَ الصَّاحِبُ فِي الْغُرْبَةِ وَ الْوَحْدَةِ وَ الْمُحَدِّثُ فِي الْخَلْوَةِوَ الدَّلِيلُ عَلَى السَّرَّاءِ وَ الضَّرَّاءِ وَ السِّلَاحُ عَلَى الْأَعْدَاءِ وَ الزَّيْنُ عِنْدَ الْأَخِلَّاءِ يَرْفَعُ اللَّهُ بِهِ أَقْوَاماً فَيَجْعَلُهُمْ فِي الْخَيْرِ قَادَةً تُقْتَبَسُ آثَارُهُمْ وَ يُهْتَدَى بِفِعَالِهِمْ وَ يُنْتَهَى إِلَى رَأْيِهِمْ وَ تَرْغَبُ الْمَلَائِكَةُ فِي خَلَّتِهِمْ وَ بِأَجْنِحَتِهَا تَمْسَحُهُمْ وَ فِي صَلَاتِهَا تُبَارِكُ عَلَيْهِمْ يَسْتَغْفِرُ لَهُمْ كُلُّ رَطْبٍ وَ يَابِسٍ حَتَّى حِيتَانُ الْبَحْرِ وَ هَوَامُّهُ وَ سِبَاعُ الْبَرِّ وَ أَنْعَامُهُ إِنَّ الْعِلْمَ حَيَاةُ الْقُلُوبِ مِنَ الْجَهْلِ وَ ضِيَاءُ الْأَبْصَارِ مِنَ الظُّلْمَةِ وَ قُوَّةُ الْأَبْدَانِ مِنَ الضَّعْفِ يَبْلُغُ بِالْعَبْدِ مَنَازِلَ الْأَخْيَارِ وَ مَجَالِسَ الْأَبْرَارِ وَ الدَّرَجَاتِ الْعُلَى فِي الدُّنْيَا وَ الْآخِرَةِ الذِّكْرُ فِيهِ يَعْدِلُ بِالصِّيَامِ وَ مُدَارَسَتُهُ بِالْقِيَامِ بِهِ يُطَاعُ الرَّبُّ وَ يُعْبَدُ وَ بِهِ تُوصَلُ الْأَرْحَامُ وَ بِهِ يُعْرَفُ الْحَلَالُ وَ الْحَرَامُ الْعِلْمُ إِمَامُ [أَمَامُ‏] الْعَمَلِ وَ الْعَمَلُ تَابِعُهُ يُلْهِمُهُ السُّعَدَاءَ وَ يَحْرِمُهُ الْأَشْقِيَاءَ فَطُوبَى لِمَنْ لَمْ يَحْرِمْهُ اللَّهُ مِنْهُ حَظَّهُ.دلنوشتهدل را با نور خلوت کن… نه با تمنّااگر «خلو» چهره‌ای تاریک دارد،یک چهره هم دارد که از زیبایی،از لطافت،از نور،از حیات می‌درخشد…خلوِ ممدوح.خلوتی که خدا دوستش دارد.خلوتی که دل را زنده می‌کند.خلوتی که راه صد سالهٔ معرفت رادر یک لحظه طی می‌کند.خدا در حدیث قدسی راه را نشان داده:«يُحِبُّ … الْمُتَخَلِّيَ بِالْعِبَرِ»خدا عاشق آن دلی استکه برای نورش جا باز می‌کند،برای فهمیدنِ حقیقتخلوت می‌کند،و برای شنیدن صدای ولایتساکت می‌شود.این همان بود که همهٔ پیامبران با آن آمدند؛همان مأموریت تکراری رسل:«وَ ما مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ‏ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ»همهٔ پیامبران آمدندتا به تو یاد بدهندچطور با نور خلوت کنی.چطور دل را تخلیه کنی،چطور نور را واریز کنی،چطور حسابَت را روشن نگه داری.خلوتِ نور،یعنی پشت کردن به تمنّاو رو کردن به ولیّ خدا.خلوتِ نور،یعنی خودت را از شلوغی خواسته‌هابکنی،از هیاهوی نفسبکشی بیرونو به گوشه‌ای برویکه فقط یک نفر در آن باشد:خدا.«قلب باید با نور ولایت خلوت کنه، تا چیزی گیرش بیاد!»این جمله،چکیدۀ تمام حکمت خلوت است.نه هر خلوتی،نه هر تنهایی‌ای،نه هر سکوتی…فقط خلوتی که با نور باشد.چون قلبی که با تمنّا خلوت کند،تیره‌تر می‌شود؛قلبی که با حسادت خلوت کند،کورتر می‌شود؛قلبی که با شیطان خلوت کند،خطرناک‌تر می‌شود.اما قلبی که با نور خلوت کند،سبک می‌شود،عمیق می‌شود،بزرگ می‌شود،ظرفیتش بالا می‌رودو آمادهٔ واریزهای الهی می‌شود.خلوت نور = تخلیۀ نورانی = واریز نور به قلب.«وَ كَيْفَ أَدُومُ عَلَى ذِكْرِكَ؟» … «بِالْخَلْوَةِ عَنِ النَّاسِ»غیر ممکن است آدمیدر میان هزار دغدغه،در میان سر و صدای تمنّا،در میان آلودگی حسادت،در میان غبار دنیاپیوسته به یاد خدا بماند.برای همین پاسخ روشن است:«بی‌خلوت نمی‌شود.»خلوتی که اهل حسد از آن فرار می‌کنند.خلوتی که اهل نور عاشق آن‌اند.آنان پشت به تمنّا می‌کنند،پشت به هوای نفس می‌کنند؛پشت به همه می‌کنندتا رو به خدا بایستند.با تمنّاهات خلوت نکن! با نور علمت خلوت کن!این جملهارزشش کمتر از یک آیه نیست.با تمنّا خلوت کردی،حسادت تولید می‌شود.با خیال‌ها خلوت کردی،تاریکی تولید می‌شود.با خودت خلوت کردی،وسوسه تولید می‌شود.اما با نور علمت خلوت کردی،با معلم ربانی خلوت کردی،با ولایت خلوت کردی:حکمت تولید می‌شودآرامش تولید می‌شودعمل صالح ذخیره می‌شودحساب دلت شارژ می‌شوددانش اهل ولایتتنها در جلسات جمعی نیست؛در خلوت است.چنان‌که فرمودند:«الْعِلْمُ … الْمُونِسُ فِي الْوَحْشَةِوَ الصَّاحِبُ فِي الْغُرْبَةِوَ الْمُحَدِّثُ فِي الْخَلْوَةِ»علمِ نورانیدوست انسان در تنهایی است.معلم او در دلِ بیابان است.مونس او در تاریکی شب است.و سخن‌گوی او در خلوت است.دل را اگر از شلوغی دنیا بکَنی،نور علمبه حرف می‌آید.خلوِ نور، مسیر ورود نور به قلب استخلوت نورانی یعنی:رها کردن تمنّاتخلیهٔ قلب از حسدباز کردن جا برای نوراجازه دادن به ولایت که واریز شودمأنوس شدن با علمو ذخیره کردن عمل صالح در حساب دلاین همان خلوِ ممدوح است؛خلوتی که خدا آن را دوست داردو پیامبران برای آموزش آن آمده‌اند.همهٔ آن‌ها آمده‌اندتا بگویند:«قلبت را برای نور خالی کن…نور خودش می‌آید.»دلنوشته«المُحَدِّثُ فِي الخَلْوَةِ»وقتی در خلوت، نور با تو حرف می‌زند…آدمی خیال می‌کند در خلوت تنهاست…اما حقیقت این است که هیچ‌کس در خلوتش تنها نیست؛یا تمنّا با او حرف می‌زند،و شیطان در گوشش زمزمه می‌کند،یا نورِ ولایتدر سکوتِ دلبرای او سخن می‌گوید.پیامبر مهربان خدا فرمود:«الْعِلْمُ … الْمُونِسُ فِي الْوَحْشَةِوَ الصَّاحِبُ فِي الْغُرْبَةِ وَ الْوَحْدَةِوَ الْمُحَدِّثُ فِي الْخَلْوَةِ»چه جمله‌ای…چه حقیقتی…چه رازی پشت این واژه‌ها نهفته است!علمِ نورانی،وقتی در دل انسان رسوخ می‌کند،در خلوت او را صدا می‌زند؛با او حرف می‌زند؛راه را نشان می‌دهد؛در تاریکی ذهن، چراغ روشن می‌کند؛در بیابانِ تنهایی، هم‌نشین می‌شود؛و در سینهٔ خاموش،صوت ولایت را زنده نگاه می‌دارد.این همان «خُلوِ ممدوح» است:خلوتی که در آننور به دل می‌ریزد،نه تاریکی.خلوتی که در آنفرشته سخن می‌گوید،نه شیطان.خلوتی که در آنمعلم ربانی«مُحَدِّث» می‌شود؛نه تمنّا.طلب علم؛ ریشه‌دار در خلوتِ نورپیامبر ص فرمودند:«طَلَبُ الْعِلْمِ فَرِيضَةٌ عَلَى كُلِّ مُسْلِمٍ»اما نه هر علمی…بلکه علمی که در «مظانّش» است،که از اهلش گرفته می‌شود،که در قلب اهل ولایت سرچشمه دارد؛و مهم‌تر از همه:در خلوت دل شکوفا می‌شود.علمی که عبادت است،ذکر است،جهاد است،صدقه است،قربت است،چراغ است،هُداست،پناه است،سلاح است،زیور است.علمی که—به تعبیر پیامبر ص—با آن خدا قوم‌هایی را بالا می‌برد،آنان را پیشوای خیر می‌کند؛ملائکه با بال‌هایشان آنان را لمس می‌کنندو حتی ماهی‌های دریاو حیوانات بی‌زبانبرایشان استغفار می‌کنند.این علم،علمی نیست که در هیاهو به دست آید؛👈این علم،میوهٔ خلوت با نور است.👉خلوتی که در آن، دل تخلیه می‌شود… و نور واریز می‌شودقلب اگر با تمنّا خلوت کند،صدای شیطان را می‌شنود.قلب اگر با حسد خلوت کند،به تاریکی می‌رسد.اما قلب اگر با علم خلوت کند،با معلم ربانیبا حکمتبا نور ولایتبا ذکربا قرآنبا اسماء الهیآنگاه یک اتفاق ملکوتی می‌افتد:نور، در خلوت، با دل تو «حرف» می‌زند.تمام دنیا نمی‌تواندبه اندازهٔ یک لحظه «محادثهٔ نور»با دل انساناثر بگذارد.در آن لحظه است که قلب تخلیه می‌شود:– از حسد،– از تمنّا،– از کینه،– از مقایسه،– از اضطراب.و بعد از این تخلیهٔ نورانی،خدا نورش رادر حساب قلب انسانواریز می‌کند.این همان «خلوِ ممدوح» است؛خلوتی که خدا دوستش دارد؛خلوتی که پیامبران برایش آمده‌اند؛خلوتی که انسان را از تاریکی عبور می‌دهد؛خلوتی که دل را خانهٔ نور می‌کند.مقابل این خلوت، خلوتِ حسادت است…حسود نیز خلوت دارد،اما نه با نور؛با تمنّا.با شیطان.با برتری‌طلبی.با مقایسه.با کینه.با خ
اَرضِ قلبِ شاگرد؛ بسترِ رویشِ نورِ علمیِ معلم! يُدَبِّرُ الْأَمْرَ مِنَ السَّماءِ إِلَى الْأَرْضِ!The Heart as Earth:The Student’s Inner Ground for the Growth of the Teacher’s Luminous Knowledge“He directs the command from heaven to the earth.”(Qur’an, 32:5)In the Qur’anic worldview, earth (arḍ) is not merely a physical terrain beneath our feet. It is a profound symbolic concept that points to the inner ground of the human heart—the place where divine command, guidance, and luminous knowledge are meant to descend, settle, and grow.Just as rain falls only from the sky to the earth, divine knowledge flows from the heavenly source of light to a receptive heart. The teacher—when truly a bearer of divine illumination—represents the samāʾ (heaven), while the student’s heart represents the arḍ (earth). Growth is never the result of force or coercion, but of tamkīn—humble receptivity and inner readiness.The Qur’an repeatedly emphasizes that divine governance operates through this vertical relationship:“He directs the command from heaven to the earth.”This command bears fruit only when the earth is prepared. An unready heart—hardened by envy, arrogance, or self-will—cannot host the seed of light. But when the heart becomes arīḍah—pure, generous, and fertile—it transforms into a sacred ground where knowledge does not merely enter, but takes root and multiplies.In this sense, arḍ is one of the many metaphors of divine light:In its praiseworthy form, it signifies a heart that welcomes guidance.In its blameworthy form, it represents a heart that rejects light due to jealousy and resistance.The Qur’anic narratives—especially the story of Joseph—demonstrate this law vividly: light is never extinguished; it is only transferred from barren hearts to fertile ones. When one “earth” refuses the seed, divine wisdom moves it to another.Thus, the true mission of the teacher is not to impose knowledge, but to awaken the heart of the student. And the true responsibility of the student is not to control knowledge, but to submit inwardly to its light.Spiritual growth begins when the heart accepts its role as earth:not sovereign,not self-directing,but receptive to a higher command.Only then does knowledge become living light, and learning turns into transformation.«ارض» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور»،و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«أَرْضٌ‏ أَرِيضةٌ: زكيَّةٌ كريمة مُخَيِّلةٌ للنبت و الخير»«زمین اَریضه: زمینی پاک، کریم و حاصل‌خیز است (بهترین زمین برای کشاورزی، درجۀ ۱ و عالی) که زمینه‌ساز رویش گیاه و برکت می‌باشد.»«زمین حاصلخیز + بذر مرغوب»«تَأَرَّضَ‏ النبت: تمكّن على الأرض فكثر،آن گياه در زمين ريشه گرفت و زياد شد.»«یعنی گیاه در زمین استقرار یافت و رشد و فزونی پیدا کرد.»زمینی که بخوبی از بذر گیاه تمکین میکنه و اونو در خودش جا میده و خواسته هاشو مثل آب و مواد معدنی برآورده میکنه و باهاش کریمانه، عالی، درجۀ ۱ رفتار میکنه، بهش احترام میذاره، قدرشو میدونه، در نتیجه گیاه هم بخوبی رشد و نمو میکنه و زیاد میشه و تکثیر پیدا میکنه! به این میگن ارض! به این میگن زمین! به این میگن تمکین! به این میگن کریم! … و هزار واژۀ مترادف نور ولایت!این ارض مادون، از آسمان مافوقش تمکین میکنه! دومی آسمانشه!قلب ما باید زمین خوبی برای نور یوسف باشه!«الأَرْضُ‏: أسفلُ قوائِم الدابة»«الارض: فَكُلُّ شَي‏ءٍ يَسفُلُ و يُقابِلُ السَّماءَ»«مافوق – مادون»«يَدُ اللَّهِ فَوْقَ‏ أَيْديهِمْ – مِنْ دُونِ‏ اللَّهِ»«بالادست – زیردست»«لیدر – فالوئر»«اصل – فرع»+ «علو» + «سفل»عالَم بالا – عالَم سفلی«يُقال لأعْلَى الفَرس سَماءٌ و لِقوائمه‏ أرْض‏»«ارض» ۴۶۱ بار در قرآن تکرار شده.«سمو» ۴۹۳ بار در قرآن تکرار شده.«وَ لِمَ سُمِّيَتِ السَّمَاءُ سَمَاءً؟وَ سُمِّيَتِ السَّمَاءُ سَمَاءً لِأَنَّهَا وَسْمُ الْمَاءِ يَعْنِي مَعْدِنَ الْمَاءِ»+ «همسایۀ نورانی! نور مجاور! قطع متجاورات! باب مستجار!»+ «دحو الارض»واژۀ قرآنی «اَرض»اَرض؛ قلبِ پذیرنده یا طاردِ نور!اطْرَحُوهُ أَرْضاً!تبعید یوسف از قلبِ حسود به قلوبِ مستعداَرض در آیه «اطْرَحُوهُ أَرْضاً»در آیه‌ی شریفه:«اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً»سخن فقط از «زمین جغرافیایی» نیست.اینجا اَرض، اَرضِ قلب است.برادران یوسف به این نتیجه رسیدند که:اَرضِ قلبشان تحمل بذر نورانی یوسف را ندارد،و از سوی دیگر، پلان قتل در نظام تقدیر الهی امضا نشد.پس تصمیم نهایی چه شد؟نه حذف نور، بلکه اخراج نور از قلب.«اطْرَحُوهُ أَرْضاً» یعنی:یوسف را از اَرضِ قلبِ حسود بیرون بیندازید؛او را به سرزمین دیگری بسپارید،به قلوبی دیگر که هنوز آلوده نشده‌اند.این تبعید، در حقیقت:هم شکستِ برادرانِ حسود بود،و هم ادامه‌ی مأموریتِ یوسف بود.یوسف باید از قلب‌های تنگ،به قلب‌هایی منتقل می‌شد که:هنوز ظرفیت،تمکین،و احتمال رویش داشتند.اینکه آن قلوب جدید با نور یوسف چه خواهند کرد،و ترازوی قلبشان ارزش او را چگونه خواهد سنجید،داستان ادامه‌ی مأموریت معلم ربانی در ملک است.اَرض از منظر لغوی | زمینِ نور یا زمینِ حسدواژۀ «اَرض» دو چهره‌ی کاملاً متفاوت دارد:🔆 در معنای ممدوح:یکی از هزار واژۀ مترادف نور الولایة🔥 در معنای مذموم:یکی از هزار واژۀ مترادف حسدتعریف لغوی اَرضِ ممدوح
تبعید یوسف ع! اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً!The Exile of Joseph (a):“Kill Joseph, or cast him away into a distant land!”The story of Joseph unveils one of the deepest spiritual conflicts in the human soul:The battle between envy that seeks to exile the light and divine providence that elevates it.When Joseph’s brothers declared:“Kill Joseph, or cast him away into a distant land!”(اقْتُلُوا يُوسُفَ أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً)They revealed the ancient psychology of envy.Envy cannot tolerate proximity to the light.It cannot bear the radiance of a pure heart,nor the favor that God bestows upon a chosen soul.When envy fails to kill the light,It attempts something else:to exile it, to silence it, to remove it from sight.But the story of Joseph teaches a divine law:✨ You cannot bury the light;Your pit becomes its ascension pathway. ✨The brothers believed that throwing Joseph into a remote land would erase his influence—That distance would break the bond between Joseph and Jacob,and extinguish the spiritual presence Joseph carried.But God declares:“And thus We established Joseph in the land,to teach him the interpretation of divine narratives.”(مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ…)Their attempt to exile him became the very means of his empowerment.This article explores:The Qur’anic word “طرح” (to cast away, to exile)—a term deeply tied to the psychology of envy.Envy always resorts to distancing the light when it cannot destroy it.How divine providence overturns every hostile scheme.How Joseph’s exile becomes a symbol of the unstoppable triumph of divine light.Ultimately, the Qur’anic narrative teaches:Envy exiles the light,But God brings the light back with greater brilliance.Envy casts Joseph away,But God brings Joseph to a throne.And every heart must choose:to follow the brothers who exiled the light,or to honor the “Joseph within”—the divine guidance, purity, and wisdom that God sends into our lives.«طرح» یکی از هزار واژه مترادف «حسد» است.در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«بَلَدٌ طَرُوحٌ‏: المكان البعيد، سرزمین دور.»+ «پشت به نور، رو به تمنا؛ دور افتاده از رحمت الهی! بُعْداً لِلْقَوْمِ الظَّالِمينَ!»دلنوشته«اطرحوه أرضاً»وقتی حسود نمی‌تواند نور را نابود کند،تصمیم می‌گیرد آن را از چشم‌ها بیندازد!گاهی حسد، وقتی نمی‌تواند نور را خاموش کند، نقشه عوض می‌کند…همان‌جا، در آن جلسهٔ تاریکِ برادران، اولین تیرِ کینه را رها کردند: «اقْتُلُوا يُوسُفَ…»چقدر سنگین است این جمله؛ قتلی که تقدیر نشد… انگار آسمان، خودش پاسخ داد:این نور را نمی‌شود کُشت.وقتی فهمیدند قتل بسته است، پلانی دیگر روی میز گذاشتند؛پلان دوم حسادت همیشه یک چیز است: فاصله.دور کردن.بُریدنِ ارتباط نور و پدر.گفتند: «أَوِ اطْرَحُوهُ أَرْضاً»انگار می‌خواستند یوسف را نه فقط در یک چاه، بلکه در یک فاصلهٔ بی‌رحم بیندازند.«طرح» یعنی انداختن به دوردست؛یعنی جایی که خیال کنند نور، دیگر برنگردد…جایی که تصور کنند دلِ یعقوب، دیگر به او دسترسی نداشته باشد…جایی که شدتِ حسد، بالاخره نفس بکشد و آرام بگیرد.اما پشت این واژهٔ ساده، یک غم پنهان است:وقتی حسود نمی‌تواند نور را نابود کند،تصمیم می‌گیرد آن را از چشم‌ها بیندازد،از صفحهٔ زندگی حذف کند،به دورترین نقطۀ ممکن پرتش کند تا خیال کند مسأله حل شد.و چه دردناک است که این واژه،«طرح»،در قاموس قرآن،یکی از واژه‌های تاریکِ حسادت است؛ریشه‌اش بُعد است، بیگانگی است، تبعید است…انگار حسد همیشه می‌گوید:«این نور، زیادی نزدیک است… دورش کنید!»و برادران، درست همان لحظه که نتوانستند یوسف را بکشند،نقشهٔ تبعیدش را چیدند.چون حسد همیشه دنبال راه‌حلی می‌گردد:اگر نور را نتوانست بکُشد،حداقل از زندگی حذفش کند…اما حسود چرا به تبعید یوسف متوسل شد؟!دلنوشتهتبعید نور! چرا یوسف را دور انداختند؟اما چرا تبعید؟چرا حسد، وقتی قتل تقدیر نمی‌شود، سراغ تبعید می‌رود؟چرا طرحِ انداختن یوسف در دورترین نقطه، به‌عنوان راه‌حل مطرح می‌شود؟چون حسد، دشمنِ رؤیت نور است.حسود می‌سوزد وقتی کسی بتواند از چهره‌ نورانی یوسف، نور اقتباس کند.حسود تحمل نمی‌کند که مردم از نور یوسف روشنی بگیرند، آرام شوند، رشد کنند، هدایت شوند.پس نقشه می‌کشد که نور را نه فقط خاموش،بلکه دور از دسترس کند؛چنان دور که هیچ‌کس نتواند به او دسترسی داشته باشد.این همان منطق تاریکِ حسد است:وقتی نمی‌تواند خورشید را بکُشد،سعی می‌کند آن را پشت کوه‌ها پنهان کند.برادران یوسف، گرچه برادر بودند،اما در چشمان حسودشان، یوسف «تحمل‌پذیر» نبود.برای همین بینشان این سه طرح مطرح شد:تهمت… قتل… تبعید.این نقشهٔ همیشگی حسادت است؛نقشه‌ای که تاریخ بارها دیده…و مصداق اتمّ آن، در کربلا تکرار شد.امام سجاد علیه‌السلام، در مجلس یزید — همان مجلسِ سنگینِ ظلم —خود را اینگونه معرفی کردند:«أَنَا ابْنُ طَرِيحِ كَرْبَلَاءَ»من پسر رانده‌شده، تبعیدشده، دورانداخته‌شدهٔ کربلا هستم!چقدر این واژه سنگین است… طريح…همان «طرح»؛همان دور انداختن نور.برادران حسود یوسف،به‌جای اینکه حسدشان را دور بیندازندچنان‌که امیرالمؤمنین فرمودند:«إِنَّ صَاحِبَ الدِّينِ… اطَّرَحَ الْحَسَدَ»صاحب دین، حسد را دور می‌اندازد،اما آن‌ها چه کردند؟به‌جای رها کردن حسد،یوسف را دور انداختند!و یوسف، در دل چاه، گواهی داد:«وَ حَسَدُونِي… طَرَحُونِي»مرا حسد ورزیدند…و دور انداختند.
قتلِ نَفْس یا قتلِ نور؟! تقابل «فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ» با «اقْتُلُوا يُوسُفَ»!“The Luminous Antidote to the Poison of Desire:How the Word of the Radiant Teacher Neutralizes the Venom of Satanic Temptation — ‘Then slay your [inner] selves!’ (Qur’an 2:54)”**“A Luminous Antidote:How Divine Words Neutralize the Poison of Desire”**The Luminous Antidote to the Poison of Desire:How the Word of the Radiant Teacher Neutralizes the Venom of Satanic Temptation — ‘Then slay your [inner] selves!’ (Qur’an 2:54) **In a world overshadowed by inner urges and external manipulations, the poison of unchecked desire—tamannāʾ—often works silently, distorting perception and awakening the dormant seeds of jealousy and rebellion. This article explores the Qur’anic and mystical dimensions of the word qatl (“killing”) as a symbolic act of purification, not through violence, but through the inner slaying of toxic tendencies.Drawing on the phrase “fa-uqtulū anfusakum” (“then slay your [inner] selves”) in Qur’an 2:54, the discussion reveals how true guidance—especially the speech of the radiant, divine teacher—acts as an antidote to the venom spread by the dark teacher of selfish desire and false promises (wa la-uḍillannahum wa la-umanniyannahum). Just as water dilutes and neutralizes the intoxicating power of wine in classical Arabic imagery, so too does divine light nullify the effects of envious and deceptive voices.Through references to Qur’anic verses, Hadith traditions, and symbolic language, this article invites readers to witness how the luminous word of God, reflected through His chosen guides, dismantles the structures of misguidance, reorienting the heart toward truth, clarity, and inner peace.«قتل» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«قَتَلْتُ‏ الخمرَ بالماء»«خمر مقتوله»ترجمۀ تحت اللفظی اینه:«شراب را با آب کشتم»اما تعبیر مفهومی و روان‌تر اینه:«شراب را با آب رقیق و بی‌اثر کردم»در عربی، تعبیر «قتل» گاهی در معنای مجازی به‌کار می‌رود؛ مثلاً وقتی می‌گویند «قَتَلْتُ الخمرَ بِالْماءِ»، یعنی با افزودن آب، طعم و اثر آن شراب را از بین بردم. یعنی آن‌قدر آب به شراب زدم که خاصیت مست‌کنندگی‌اش از بین رفت.+ «خنثی کردن بمب حسادت با نور! برداً و سلاماً!»+ «حسود تلاش میکنه نور رو خنثی کنه! غیابت الجبّ!»+ «گناه حسادت، نور قلبتو از کار میندازه!»+ «حسادت و تاریکی ضلالت!»:«ضَلَّ اللَّبَنُ في الماء، ثم يقولون: استُهْلِك»+ «با نور، حسد غیر فعال میشه! وَ مِنْ آياتِهِ مَنامُكُمْ‏ بِاللَّيْلِ وَ النَّهارِ!»پادزهر نورانی در برابر زهر تمنّا: چگونه کلام معلم نورانی، زهر تمنای شیطانی را بی‌اثر می‌سازد؟!…نور، پادزهر حسد: چگونه کلام معلم نورانی، زهر تمنای شیطانی را بی‌اثر می‌سازدنور، آنتی‌دوتِ حسد: بی‌اثر ساختن وسوسه‌ی معلم سوء در دل‌های اهل یقینپادزهر نوری در برابر زهر تمنّا: تأثیر نور ولایت بر سُکر حسدنور، پادزهر تمنای شیطان: از «فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ» تا احیای دل با معلم نورانینور، ضدزهرِ ضلالت: کلام معلم نورانی، درمان وسوسه‌ی تمنّای معلم سوءAnti-Jealousy Pills!نور، پادزهر حسادت است!فقط نور میتواند سم حسادت را خنثی کند!نور، خاصیت حسد رو از بین میبره!پس، «فاقتلوا انفسکم» یعنی با نور، حسدتونو متوقف کنید «صوم»، حسدتونو درناژ کنید «وری».قتل‏:قَتَلْتُ‏ الخمرَ بالماء!خمر مقتوله!بی اثر شدن خاصیت مستی شرابی که با آب مخلوط شده باشد، درگیری آب و شراب!با عمل به نور ولایت، حسادت قلبی بی‌اثر می‌شود!راه سرکوب نمودن حسادت، عمل به نور ولایت است و عمل به نور ولایت در زندگی روزمره برای ما، یعنی رضایت به تقدیرات الهی!حسادت نکردن، میشه راضی به تقدیرات بودن!و این دو یک معنا دارد، لذا راه کسب نور علم، حسادت ننمودن است و همینکه به تقدیراتت راضی باشی و صبر کنی، خودبخود سروکله نور علم ولایت توی قلبت پیدا میشه، ان شاء الله تعالی.نور، خاصیت حسد رو از بین میبره! فَاقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ!مفهوم «درگیری»:+ «عرک – معرکة»+ «فکح»نور ولایت فرایند درگیری عقل و هواست!+ «هذان خصمان اختصموا فی ربّهم»«مقاتله حسادت و ولایت»«جنگ بین حسادت و ولایت! داستان تکراری کربلا!»+ «لیله قدر»+ «يَوْمَ الْتَقَى الْجَمْعانِ»تقدیراتی که در «لیله قدر» برنامه‌ریزی شده، فرصتهای بهره‌مندی از ربوبیت خدای مهربان است!در هر حادثه و تقدیر، جنگ بین نور و حسد در ملکوت قلب ما رخ می‌دهد!اینجاست که عدۀ زیادی، که خیلی هم ادعاشون میشد، یهو «جا میزنن» و جاخالی داده و فرار میکنن و پشت به نورشون میکنن و این اندیشه زیبا رو در این شرایط، بکار نبسته و برّ و نیکوکاری نمی‌نمایند و ماموریت مهم نشر و گسترش نور ولایت را جامه عمل نمی‌پوشانند و این تکرار قصه کربلاست!امام حسین علیه السلام:«النَّاسُ عَبِيدُ الدُّنْيَا، وَ الدِّينُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ، يَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَايِشُهُمْ،فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّيَّانُون.»ربط لیله قدر و کربلا، فهمش بسیار مهم و واجب و لازم و زیباست.+ «حسود با نورش گلاویز میشه! تاریکی خصومت! هذانِ خَصْمانِ‏ اخْتَصَمُوا في‏ رَبِّهِمْ!»+ «فقط مجاز به انتخاب یک دعوتنامه هستید! داعی الله!»+ «انتخابِ خودخواسته!»وَجَدْتُ ابْنَ آدَمَ بَيْنَ اللَّهِ وَ بَيْنَ الشَّيْطَانِدوراهی دعوت نورانی خدای مهربان و دعوت ظلمانی شیطان!حِينَ أَقِفُ بَيْنَ دَعْوَتِكَ وَ دَعْوَةِ اَلشَّيْطَانِ!
وقتی نورِ معلم در تمنای قلب حسود مستهلک می‌شود! وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ‏ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ!Title:The Evil Teacher and the Herald of Desire:The One Who Ignites Jealousy and the Darkness of Misguidance“I shall mislead them, and I shall fill them with false hopes!” (Qur’an 4:119)Exploring Ḍalālah through Qur’anic and Prophetic LensesAbstract:Misguidance (ḍalālah) is not merely a loss of direction but a spiritual condition rooted in the heart’s resistance to divine light. This article examines the multifaceted meanings of misguidance as expressed in the words of Imam Ali (peace be upon him), who identifies the causes not in mere ignorance, but in active opposition to divine authority, rejection of the appointed Imam, and attachment to personal desires and analogical reasoning (qiyās). True misguidance is when one leaves the illuminated path of revealed guidance for the shadows of self-fashioned opinions.We discover that misguidance manifests in many forms: abandoning truth knowingly, following whims instead of divine will, and being pleased with falsehood even when not its direct agent. Qur’anic verses such as “كَذَٰلِكَ يُضِلُّ اللَّهُ مَن يَشَاءُ” (Allah leads astray whom He wills) are not declarations of arbitrary divine will, but reflect how divine justice mirrors a person’s own choice to reject light. The article also explores how misguidance spreads through collective deviation, sectarian division, and spiritual blindness—until those afflicted cannot even recognize truth when it shines before them.This is not just the story of lost nations—it is the story of man’s inner world, when jealousy, pride, or misguided loyalty eclipse the radiant invitation of divine clarity.حسادت و گمراهیراه یعنی معلم؛و گمراه، یعنی کسی که معلمش را گم کرده است.این است معنای ضلالت.حالا سؤال اساسی اینجاست:اگر من معلمم را گم کرده‌ام،آیا تقصیر خداست؟یعنی خدا معلم را آشکار نکرده؟یا خوب آشکار نکرده که من نتوانستم نور او را ببینم؟یا نه…اشکال از خود من است که نور معلمم را ندیدم،قدرش را ندانستم،و راه خودم را گم کردمو به ضلالت و خذلان افتادم؟این همان اعتراف پنهانِ حسود است:«أَضْلَلْتُ المعلِّم»خودم، آگاهانه، معلمم را گم کردم.خودم نورم را مفت فروختم.خودم باختم.اینجاست که قرآن ازخودباختگانسخن می‌گوید؛از همان «بَتَر»ها،حسودانِ دُم‌بریده‌ایکه پیوندشان با نور قطع شده است.اما شیطان این وسط چه می‌کند؟شیطان در ملکوت قلب،نقش معلمِ سوء را بازی می‌کند؛منادیِ تمناست، نه صاحبِ اختیار.وسوسه می‌کند،دعوت می‌کند،تشویق می‌کند که پشت به نور کنی؛اما هرگز مجبور نمی‌کند.همان‌طور که دعوت فرشته به آرامش و نوراختیار تو را سلب نمی‌کند،دعوت شیطان هم اجبار نمی‌آورد.در قلب انسان،دو کانون دعوت فعال‌اند:یکی دعوت به نور،و دیگری دعوت به تمنا.و قلب،خودش تولیدکننده محتوا نیست؛محل انتخاب است.محل «آری» یا «نه» گفتن.انسان برای همین آفریده شده است:برای تشخیص،برای انتخاب،برای اینکه بگویدبه کدام صدا پاسخ می‌دهدو به کدام پشت می‌کند.«ضَلَّ اللَّبَنُ في الماء»در توضیح واژۀ «ضَلَل» می‌توان به یک معنای بسیار دقیق، عمیق و کاربردی رسید که هم ریشه‌ لغوی دارد و هم بار معرفتی ـ قلبی:ریشۀ «ضَلَل» در منابع لغوی، به‌ویژه در مقاییس‌اللّغة، به این اصل برمی‌گردد:«الضَّلال: ضَياعُ الشَّيءِ و ذَهابُهُ في غيرِ حَقِّه»ضلالت یعنی تباه‌شدنِ چیزى و از میان رفتنِ آن در غیر جایگاهِ شایسته‌اش.این تعریف بسیار کلیدی است؛چون نشان می‌دهد «ضلالت» صرفاً گم‌کردنِ راه نیست،بلکه از دست‌دادنِ ارزشِ حقیقیِ یک چیزِ باارزش است.مثال لغوی بسیار گویادر زبان عربی می‌گویند:«ضَلَّ اللَّبَنُ في الماء، ثم يقولون: استُهْلِك»یعنی:شیر آن‌قدر با آب مخلوط می‌شود که مستهلک می‌گردد؛نه اینکه ناپدید شود، بلکه خاصیت و ارزشِ واقعی‌اش را از دست می‌دهد.این مثال دقیقاً همان چیزی را می‌گوید که در ضلالت رخ می‌دهد:شیر هست،اما دیگر «شیر» نیست؛رقیق شده،بی‌اثر شده،و ارزشش از بین رفته است.به همین دلیل، این تعبیر بسیار شبیه به معنای تاویلی «قتل» است.ارتباط با حسد و گمراهیاز این‌جا یک برداشت معرفتی بسیار مهم شکل می‌گیرد:حسود زمانی گمراه می‌شود ـ و دیگران را هم گمراه می‌کند ـ که برای نور، ارزش قائل نباشد.او نور را:با تمنا،با توجیه،با تحریف،و با رقیق‌سازیِ حقآن‌قدر مخلوط می‌کند تا نور مستهلک شود؛نه اینکه انکارش کند، بلکه آن را بی‌اثر کند.شاهد لغوی دیگردر لغت آمده است:«الأصل في الضلال الغيبة»اصلِ ضلالت، غیبت و ناپدیدشدن است.و از همین‌جا می‌گویند:«ضالّة» برای حیوانی که گم شده؛نه اینکه نابود شده باشد،بلکه از جایگاهِ خود خارج شده و دیگر به کار نمی‌آید.پس می‌توان گفت:قلبی که نورِ باارزشِ یوسفِ خود را از دست بدهد،یا آن را آن‌قدر رقیق کند که دیگر اثر نداشته باشد،در واقع گمراه شده است؛نه چون نور نیست،بلکه چون نور، در این قلب، دیگر خاصیت نورانی ندارد.این همان ضلالت است:نه نبودنِ نور،بلکه بی‌ارزش‌کردنِ نور.وقتی نورِ معلم در تمنای قلب حسود مستهلک می‌شود! وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ!«معلم سوء و منادی تمنا: آتش‌افروزِ حسد و تاریکی ضلالت! وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ‏ وَ لَأُمَنِّيَنَّهُمْ!»…استهلاکِ نور؛ ضلالت یعنی بی‌اثر کردن کلام معلمضلل؛ وقتی نورِ معلم در تمنای قلب حسود مستهلک می‌شودضلالت؛ پروژه‌ی بی‌ارزش‌سازیِ نور در قلب(شیطان در ملکوت، سامری در ملک)وَ لَأُضِلَّنَّهُمْ؛ یعنی نور را از خاصیت بیندازم
کربلای درون؛ نزاع متعصّبین به نار و متعصّبین به نور! إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ‏ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ‏!The Passionate Loyalist:When Love Twines Like Ivy around Light!🔸 Abstract / Summary:Not all fanaticism is blameworthy.Some gather around false leaders to justify their envy, while others circle a source of divine light with hearts ablaze in love.This article explores the Qur’anic and linguistic roots of the word ‘ʿaṣab’, tracing its evolution from notions of tribal allegiance to the intimate metaphor of ivy (* عشقه *)—a plant that lovingly clings and twines.In contrast to the destructive zeal of the envious, the ‘passionate loyalist’ is portrayed as one who clings to the light of their teacher, defending it not with hostility, but with luminous commitment.Through this lens, we see ‘ʿaṣab’ not as mere partisanship but as a deep gravitational pull toward divine illumination or destructive desire.“Everyone becomes a partisan—some of fire, some of light.”Workers’ Collective Refusal Strike!«عصب» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.در فرهنگ لغات عربی می نویسند:«عصب الرجل الناقة: شدّ فخذيها بحبل ليدرّ اللبن،بستن ران‌های شتر با طناب برای دوشیدن شیر»«مَعْصُوب‏: شترى كه تا او را نبندند شير نمى‏‌دهد.»«عَصَّبَ‏ رأسه‏ بِالعِصَابَةِ»«تَعَصَّبَ‏ أي شد الْعِصَابَةَ.»«التَّعَصُّبُ‏ من‏ الْعَصَبِيَّةِ، و هي المحاماة و المدافعة عمن يلزمك أمره أو تلزمه لغرض»«عَصَبَ‏ الْقَوْمُ بِالرَّجُلِ: أَحَاطُوا بِهِ لقتَالٍ أَوْ حِمَايَةٍ.»«الِاعْتِصَابُ‏»: مفهوم زیبایی در این واژه وجود داره!تعصّب: بستن محکم، پافشاری بر چیزیعَصَبُوا بِالرَّجُل: گرد او جمع شدند، برای دفاع یا قتالاعتصاب: نوعی احاطه و تمرکز نیرو برای هدفی خاص📌 نتیجه لغوی:ریشه «عصب» در همۀ کاربردهایش به معنایجمع شدن، بستن، احاطه کردن با پافشاری است؛خواه برای نور، خواه برای نفس.…وقتی که اهل حسادت میگن: «نحن عصبة» یعنی تمناها از یوسف با ارزش‌تر هستند.اما معنای «عصبة» برای اهل نور، یوسف است، یعنی یوسف با ارزش تر از تمناهاست و این اختلاف عقیده چیز مهم و بزرگی است.حسود به تمنای خودش تعصب داره و اهل نور به یوسف تعصب داره!حسود به تمنای خودش اصرار و پافشاری داره و اهل نور به عشق یوسف!…«عصب» همیشه نشانه‌ی یک پیوستگی شدید است.در ظاهر، این شدت می‌تواند برای دفاع یا حمایت باشد؛در باطن، می‌تواند برای عشق یا وابستگی.اما این شدتِ پیوستگی، بسته به مرکزِ پیوند، یا نور است یا ظلمت.اگر مرکز این پیوند، معلم نورانی باشد، تعصب بر حق است؛اما اگر مرکز آن، خواسته‌ها و تمنّاهای نفسانی باشد، تعصب می‌شود ظلمت، می‌شود «حسد».…«تُعْصَبُ‏ الأُمورُ: امور بزرگ سر و سامان می‌یابد.»در معنای ممدوح یعنی اهل نور میگن ما اموراتمونو با نور سر و سامان میدهیم پس عصبة در معنای ممدوح میشه نور الولایة.اما اهل حسد میگن ما بدون نیاز به نور، و با حفظ تمناهامون، خودمون از پسِ کارامون بر میایم و اموراتمونو سر و سامان میدیم و نیازی به یوسف نداریم و خودمون عصبة هستیم.در آیه «ان الذین جاوا بالافک عصبة منکم» نیز معنایش همینه که داستان افک عایشه هم همین معنای مذموم در واژۀ عصبة وجود داره اینها اهل افک و حسد هستند و از خود شما هستند و اندیشه و باورشون هم اینه که خودشون بدون نور، میتونن از پسِ کارهاشون بر بیان! برای نورِ با ارزش خدا، یعنی یوسف، هیچ ارزشی قائل نیستند و با ارزشترین چیز نزد آنها تمناهای آنهاست.حسود، نه تنها سائل نور نیست، بلکه خود را عصبة و بی‌نیاز از نور می‌داند!توضیح مفهوم «عَصَب» در دو عرصۀ نور و نارعنوان مقاله، حقیقت را فریاد می‌زند:«کربلای درون؛ نزاع متعصّبین به نار و متعصّبین به نور!»زیرا «عصب» میدان جنگی است که در آن، دل‌ها صف می‌گیرند:یک سو تعصّب به نور، سوی دیگر تعصّب به نار.واژه «عصب» از نظر لغوی همیشه یک پیام دارد:بستن، گرد آمدن، احاطه کردن، و پافشاری.اما پرسش بزرگ این است: دورِ چه چیزی؟ با محوریتِ چه کسی؟همین ریشه، در نگاه نورانی، می‌شود شیرِ گوارای هدایت:«عصب الناقة» — بستنِ ران‌های شتر برای دوشیدن شیر.این یعنی: تعصّب نورانی = گره خوردن به معلم ربانی تا شیر هدایت جاری شود.و اما نگاه تاریک…«تَعَصَّبَ» — گرد هم آمدن بر محورِ خود، خواه برای جنگ، خواه ادعا.یعنی: تعصّب ظلمانی = گره خوردن به نفس، به خواسته‌های تاریک، به حسد.پس «عصب» همیشه هست — اما یا عبادت است، یا عبادت‌نما؛یا اتصال به نور است، یا پیوند با نار.…ریشه «عصب» یعنی پیوستگی شدید؛اما ارزشش، بسته به محور پیوند است.اگر محور معلم نورانی باشد → ولایت، نور، حکمت، شیر هدایت.اگر محور منِ متکبر و تمنّاهای نَفْس باشد → حسد، افک، تهمت، ظلمت.توجیه قرآنی این حقیقت:🔹 در معنای نورانی، اهل ولایت می‌گویند:«تُعْصَبُ الأُمور» — امور بزرگ با نور سامان می‌یابد.یعنی ما با نور معلم ربانی امور را محکم می‌کنیم،نه با عدد و محاسبه و سیاست ظاهری.عُصْبة نور = اتّصال به معلم = نور الولایة = انسجام الهی.🔹 اما اهل حسد می‌گویند:«نَحْنُ عُصْبَةٌ» — ما خودمان کافی هستیم!تمناها برای ما کافی است!بدون یوسف، بدون نور، بدون معلم.«ما عقل و سیاست داریم؛ نیاز به او نداریم.»و همین توهّم، آنان را به چاه ظلمت می‌برد.این دقیقاً همان جوهرۀ «افک» است؛همان مرضی که قرآن درباره‌اش فرمود:«إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ»یعنی چه؟همان پیوند ناسالم!جمعی از خودتان که به جای پیوند با نور،با نفس‌های همدیگر گره خوردندو خیال کردند که با جمع شدن بر محور خودشان، می‌توانند راه را تعیین کنند.
محبّت، چسبِ پیوند میان معلم و شاگرد است! إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ!Love is the spiritual glue that binds teacher and student.“If you love God, then follow me, and God will love you.” (Āl-‘Imrān 3:31)Love is a spiritual adhesive that binds the heart of the student to the soul of the teacher.This bond is the true foundation of learning and inner transformation.God says in the Qur’an:“If you love God, then follow me, and God will love you.”In this verse, the Prophet Muhammad (peace be upon him and his family) is introduced as a divine teacher, whose love is the gateway to God’s love.Loving the Prophet is not just admiration — it means following his path, walking in his footsteps, and becoming attuned to his divine light.In Arabic, the word ḥubb (love) implies clinging, attachment, and deep emotional connection.A sick camel that refuses to move from its place is called aḥabba, as if it has fallen in love with the very ground it lies on.Love means enduring attachment — a lasting, rooted bond.Interestingly, in Persian as well, the word “doust” (friend) comes from the older form “dos”, meaning to stick or cling to something — exactly the essence of love.Thus, true love for a divine teacher is not merely an emotional sentiment, but an existential attachment.It draws the heart toward growth, humility, obedience, and divine light.The more we attach our hearts to the teachers of light — the bearers of divine knowledge — the more we are pulled toward God’s love.So let us bind our hearts to the luminous teachers,so our hearts may blossom in the love of God…«حبب» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة»، «حبّ الآخرة»و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است. «حبّ دنیا»در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«بعيرٌ مُحِبٌ‏: هو أن يصيبَه مرضٌ أو كسر فلا يبرحُ من مكانه حتى يبرأَ أو يموت.»شتری که زمین‌گیر شده!«أحبّ البعير: إذا لصق بالأرض فلم يبرح، كأنه أحبّ المكان الذي وقف فيه.»+ «لصق»«أَحَبَ‏ البعير: ملازم جايگاه خود شد،گوئى كه مكان خود را به خاطر توقفش در آنجا دوست دارد.»«مَحَبَّةُ الْعَالِمِ دِينٌ يُدَانُ بِهِ»«نوری که نمیتونی ازش دل بکنی!»+ «علق»+ «نور خویشاوندی!»+ «نور مواساة!»+ «ودد – مودّت»دلنوشته«دوست داری؟ پس پیروی کن…»گاهی خدا یک جمله می‌گوید،و پرده از دل‌ها کنار می‌رود:«إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ»اگر دوستش دارید… دنبال کنید.محبت، تنها نام نیست؛قدم است، انتخاب است، تبعیت است.محبتِ واقعی،نه در لب‌ها پیدا می‌شود،نه در شعار‌ها،بلکه در آن لحظه‌ی ظریف و پنهانکه دلت می‌گوید:«من این را می‌خواهم…اما او چیز دیگری می‌خواهد…پس من، خواسته‌ام را کنار می‌گذارمو چشمم را دنبال نور می‌برم…»این‌جا است که عشق شناخته می‌شود.نه وقتی که کلمات قشنگ می‌گویی،بلکه وقتی تمنای قشنگت را قربانی می‌کنی.شاگردی که معلمش را دوست دارد،با پای خودش می‌آید،نه با زبانش.اما آن‌که تمنای خودش را بیشتر دوست دارد،لبخند می‌زند،تعظیم می‌کند،زیبا حرف می‌زند…اما لحظه‌ی عمل که می‌رسد،دلش، معلمش نیست؛ تمنایش است.ظاهرش می‌گوید «دوستت دارم»امّا عملش می‌گوید«من خودم را بیشتر دوست دارم.»و خدا چه زیبا خط می‌کشد میان این دو گروه:نه با فریاد، نه با شمشیر…با یک آیه:اگر دوست داری، پیروی کن…اگر پیروی نکردی،پس هنوز دوست‌داشتن را یاد نگرفته‌ای.ای معلمِ نور…ای قلبِ دلسوخته‌ی هدایت…بدان:محبتِ ادعایی،درس را جلو نمی‌برد.آن‌که نور را پسندیده باشد،راه را ادامه می‌دهد؛و آن‌که تمنای خودش را می‌پرستد،دیر یا زود، خسته می‌شود و می‌رود.تو فقط چراغ باش…تا هر دلی که واقعاً می‌خواهد،راه را پیدا کند. 🌿✨دوست داشتن از روی حسد!!!«لَيُوسُفُ وَ أَخُوهُ أَحَبُّ إِلى‏ أَبِينا مِنَّا…»دعوای حسود سرِ همین دوست داشتنه!نمیگن بابا اونو دوست داره و از ما بدش میاد و دوست نداره!میگن چرا او رو بیشتر دوست داره!چرا یوسف رو از ما بیشتر دوست داره؟!خودشونو با یوسف مقایسه میکنن و خودشونو از یوسف بهتر میدونن و پدر رو متهم میکنن که نمیدونه این چیزی که اونا میدونن و لذا در گمراهی آشکار است.کل ناراحتی حسود همینه که چرا اونو بیشتر دوست داری؟!منو دوست داشته باش و اونو دوست نداشته باش!اختلاف بر سر دوست داشتن و دوست نداشتنه!میزان عشق و محبت و مودت حسود با اهل نور خیلی متفاوته!این مقایسۀ غلط و اشتباه حسود رو ، شیطان تایید میکنه!تکلمات شیطان در دل حسود همینه:تو که از او بهتری، تو که از او بهتر میفهمی، تو که زورت بیشتره، پولت بیشتره، سنّ تو بیشتره، تو که برادر بزرگتری، چرا باید از او اطاعت کنی؟!حسود از این حرف شیطان خوشش میاد لذا بجای تبعیت از نور معلم، از حرف شیطان تبعیت میکنه و اقدام حسدآلود بر اساس میزان توانایی خودش و اینکه خدا هم چقدر تقدیر کنه، یه کاری مثل تهمت زدن و دروغ گفتن و کتک زدن و هل دادن داخل چاه و به غلامی فروختن و … خلاصه یه کاری میکنه که نور رو از بین ببره و بی ارزش کنه تا خودشو عزیز کنه نزد پدری بنام یعقوب ع!
در محضرِ معلّمِ مسؤول، سائل باش؛ تا بشنوی: «قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ!»In the Presence of the Responsible Teacher, Be a Seeker—So You May Hear:“You Have Been Granted Your Request!”Be a Questioner Before the Answering Light—Until You’re Told:“Your Desire Is Granted!”Ask, Seek, and Be Near—In the Presence of the Teacher Who Answers:“You Have Received What You Asked For!”With the Teacher of Light, Be a Seeker of Truth—And the Answer Shall Come:“Qad Uotīta Su’laka!”«یوسف و برادرانش»«يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ»#دلنوشته‌«لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَ»گاهی خدا برای درمانِ عیب‌های کهنه، آینه‌ای رو‌به‌رویمان می‌گذارد؛آینه‌ای به نام «یوسف و برادرانش».می‌گوید:اگر «سائل» شدی، این آینه برای تو «آیات» می‌شود؛نشانه‌های روشنِ راه.اگر نپرسیدی، همین آینه می‌شود دیواری تار و می‌گذری؛بی‌آن‌که بفهمی زخمِ پنهانِ دلت نامش «حسد» است.بیایید ساده و رو به نور اعتراف کنیم:👈قصه یوسف، قصۀ امروزِ من و توست.👉حسادت «داء الامم» است؛بیماری خاموشی که دستِ معلمِ ربانی را پس می‌زند و به چاهِ تهمت می‌اندازد.و آنگاه که قلب، از معلم نورانی فاصله گرفت، ناله‌ی یعقوب از درونمان بلند می‌شود:«يا أَسَفى‏ عَلى‏ يُوسُفَ»؛افسوسی که یعنی نور را سبک شمردیم و دل را از مدیرِ رحمانی‌اش عزل کردیم.اما آیه امید می‌دهد: «لِلسَّائِلِينَ».راهِ علاج، سائل شدن است.بیایی و بپرسی؛ نه از سرِ جدل، که با ادبِ شاگردی.بپرسی:«خدایا! تو این سوره را برای چه نازل کردی؟سهمِ من از نور یوسف چیست؟»بپرسی از معلم ربانی‌ات:👈«داستانِ تهمت چه بود؟👉انگیزه‌ها چه بودند؟ریشۀ این سیاهی کجاست؟»و خدا جوابِ جوینده را چه زیبا وعده داده:«قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ»؛اگر «سُؤل»ت روشن باشد، پاسخ را به اندازه‌ی ظرفِ قلبت می‌نوشی.آیات، دوگانه‌های جهان را پیش چشمت می‌گذارند؛مثل شب و روز:«فَمَحَوْنا آيَةَ اللَّيْلِ وَ جَعَلْنا آيَةَ النَّهارِ مُبْصِرَةً».اگر نپرسیم، قلب در تیرگیِ شب می‌ماند و خبر نمی‌شود که کنار دستش، روزی مُبصِر ایستاده.اگر بپرسیم، همان قصه‌ی تکراری، تبدیل می‌شود به چراغِ راهی که از چاهِ تهمت تا عزیزِ مصر شدن، قدم به قدم درونمان را می‌سازد.سائل بودن یعنی:– بی‌خیال نباشی؛– فاصله نگیری؛– نزدیک شوی و بگویی:«آقا! قصه از چه قرار است؟چرا یوسف به چاه افتاد؟👈چه کسی تهمت زد و چرا؟👉من درونِ خودم کجای این قصه ایستاده‌ام؟»سائل بودن یعنی قبول کنی بدون معلم، دانستنی در کار نیست؛و بی‌معلم، آیه هم متشابه می‌شود و بهانه‌ای برای گریزِ نَفْس.حسود، وقتی سائل نیست، به خذلان می‌افتد؛لقمه‌ی گرگِ حسادتِ خودش می‌شود؛همان سرنوشتی که دل‌های سخت را در مدارِ «سامری» رها می‌کند:صداسازِ فتنه، بی‌نورِ حق.پس بیا تمرین کنیم:هر جا نشانه‌ای دیدیم، سؤالِ درست بپرسیم.«عَمَّ يَتَساءَلُونَ؟»از چه می‌پرسند؟از اینکه آیا «سُؤلِ» خدا را برآورده کردیم؟آیا نورِ یوسف را، که برای تربیتِ دل‌ها نازل شد، سبک نشمردیم؟آیا در حقِّ اخوت، وفادار ماندیم یا به نامِ غیرت، بازارِ حسد را گرم کردیم؟این آیه با مهربانیِ تمام صدا می‌زند:اگر اهلِ عبرتی—سائل شو!اگر درمان می‌خواهی—سائل شو!اگر می‌ترسی روزی بر درِ جهنم بایستی و بگویی «ای کاش…»—از امروز سائل شو!بپرس! از نور بپرس!به خانه خدا نزدیک شو؛دورِ بیتِ امنِ ولایت طواف کن؛دست در دستِ معلم ربانی، گره‌های کهنه را یکی‌یکی باز کن.بپرس تا آیات، برایت «مُبصِر» شوند؛تا بدانی چگونه «یوسفِ درون» را از چاهِ تهمتِ حسد بالا بکشی و به کرامتِ عزیزی برسانی.بپرس… بپرس… بپرس؛و بشنو از همان راهِ قدیم، همان پاسخِ تازه:«قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ».در این مقاله به بررسی ریشه قرآنی «سَأَلَ» و مشتقات آن در آیات قرآن کریم می‌پردازیم.یکی از کلیدی‌ترین آیات، آیه ۷ سوره یوسف است:لَقَدْ كانَ فِي يُوسُفَ وَ إِخْوَتِهِ آياتٌ لِلسَّائِلِينَدر سرگذشت یوسف و برادرانش، آیاتی است برای سائلین—پرسشگران.(سرگذشت یوسف و برادرانش، یعنی داستان تکراری رویارویی معلم نورانی با اهل حسد!هذان خصمان اختصموا فی ربهم!)این آیه، شاه‌کلید فهم یک سنت نورانی در قرآن است:اینکه علم و هدایت، پاسخِ پرسش صادقانه دل است.پرسنده ماییم و پاسخگو، معلم نورانی است؛ در ملک و در ملکوت.سائل، همان شاگردی است که با جان و دل، از فرشته‌ای مهربان می‌پرسد: «أسألُک، ای معلم نورانی، بگو در این وضعیت، چه کنم؟!»و پاسخ، از ملکوت می‌رسد؛ نوری آرام‌بخش و راه‌گشا، که دل را از حسد، نادانی، و سردرگمی نجات می‌دهد.السُّؤْلُ: الحاجة.المسؤول: کسی که چیزی را به عهده دارد.در قرآن آمده: «قَدْ أُوتِيتَ سُؤْلَكَ يا مُوسى»یعنی: موسی! خواسته‌ات را دریافت کردی، سوالت پاسخ داده شد.اینجا، سائل و مسئول، رابطه‌ای از جنس نور دارند:مسئول یعنی معلم، یعنی کسی که پاسخ‌های نورانی را در دل سائل جاری می‌کند.معلم، مسئول پاسخگویی است و شاگرد، سائل عاشق دانایی است.در آیه ۷ سوره یوسف، خدا تأکید می‌کند که ما باید سائل باشیم؛یعنی دل ما باید بخواهد بداند:چه شد که به یوسف تهمت زدند؟چرا برادرانش چنین کردند؟ریشه این حسد چه بود؟نقش تهمت چیست؟ما چگونه عبرت بگیریم؟این آیه می‌خواهد بگوید:فقط کسانی که می‌پرسند، از نور علم بهره‌مند می‌شوند.بسیاری هستند که معلم را می‌بینند، اما نمی‌پرسند. یعنی دلشان نمی‌خواهد سائل باشند.و این یعنی دوری از هدایت.و فاصله گرفتن از نور مسئول، یعنی عداوت!سائل بودن، شرط دیدن و شنیدن است. شرط نجات است.حسود، از معلم فاصله می‌گیرد.دیگر نمی‌پرسد.
«الْمُؤْمِنُ مُلْجَمٌ‏»:مؤمن، افسار گسيخته نيست![اللّجام: حَكَمَة الدابّة].«وَ الْحِكْمَةُ هِيَ الثَّبَاتُ»«وَ إِنَّ الْحِكْمَةَ نُورُ كُلِّ قَلْب‏»«إِنَّ الزَّرعَ یَنبُتُ فِی السَّهلِ وَ لایَنبُتُ فِی الصَّفافَکَذلِکَ الحِکمَةُ تَعمُرُ فی قَلبِ المُتَواضِعِ وَ لا تَعمُرُ فی قَلبِ المُتَکَبِّرِ الجَبّارِ،لأِنَّ اللّه جَعَلَ التَّواضُعَ آلَةَ العَقلِ وَ جَعَلَ التَّکَبُّرَ مِن آلَةِ الجَهلِ.زراعت در زمین هموار می‌روید، نه بر سنگ سختو چنین است حکمت، که در دل‌های متواضع جای می‌گیرد و در دل‌های متکبر جای نمی‌گیرد.خداوند متعال، تواضع را وسیله عقل و تکبر را وسیله جهل قرار داده است.»«وَ لِلْعَالِمِ ثَلَاثُ عَلَامَاتٍ الْعِلْمُ بِاللَّهِ وَ بِمَا يُحِبُّ وَ مَا يَكْرَهُ،و دانشمند را سه علامت است:شناختن خدا و آنچه خدايش دوست دارد و آنچه خدا را ناخوش آيد.»+ «قبض و بسط».دلنوشته:«الْمُؤْمِنُ مُلْجَمٌ‏»مؤمن، رها و یله نیست؛آزاد است، امّا بی‌مهار نیست.آزادی او از جنس نور است،نه از جنس هوس.دهانه‌اش زنجیر نیست،لجامش نور است؛لجامی از جنس حکمت،حَكَمَة‌ای که از درون فرمان می‌دهد،نه از بیرون.این یعنی:هرگاه نَفْس می‌خواهد بتازد،نور می‌کشد عقب.هرگاه هوی می‌خواهد فریاد بزند،نور، دهانش را آرام می‌بندد.این است وقار اهل نور.و چه زیبا فرمودند:«وَ الْحِكْمَةُ هِيَ الثَّبَاتُ»حکمت یعنی استقرار،یعنی قرار یافتن،یعنی آرامشِ هدایت‌شده،نه بی‌تابیِ بی‌جهت.و باز فرمودند:«وَ إِنَّ الْحِكْمَةَ نُورُ كُلِّ قَلْب‏»پس هر قلبی که روشن است،به نور ولایت روشن است؛نه به معلومات،بلکه به نورِ حاضر.حکمت در دل متواضع می‌روید،نه در دل مغرور.همان‌گونه که بذر در خاک نرم می‌روید،نه بر سنگ سخت.متکبر، سنگ است؛نور بر او می‌تابد،اما نفوذ نمی‌کند.متواضع، خاک است؛سختی را رها کرده،نرم شده،آماده شده،و نور در او ریشه می‌دواند.تواضع ابزارِ عقل است،تکبّر ابزارِ جهل.چقدر صریح…چقدر روشن…نور با خاکِ نرم کار دارد،نه با سنگِ سرد.و اما نشانه‌ی عالم حقیقی؟نه کثرت کتاب،نه شدّت سخن،نه شهرت میان خلق؛نشانه‌اش سه چیز است:شناخت خدا،شناخت آنچه خدا دوست دارد،و شناخت آنچه خدا نمی‌پسندد.این سه،فقط با مطالعه به دست نمی‌آید؛با قبض و بسط نور در دل حاصل می‌شود.گاهی نور می‌تابد و دل گشاده می‌شود؛این بسط است—فهم می‌آید، اشتیاق می‌جوشد.گاهی نور می‌ایستد،دل تنگ می‌شود،انسان دست بر سینه می‌گذارد و می‌ایستد؛این قبض است—زمانِ مراقبه و سکوت.قبض و بسط،تنفس روح است در مدرسه‌ی ولایت؛دم، از استاد؛بازدم، از دل شاگرد.و در میان این آمد و شد،دل تربیت می‌شود؛کنترل می‌گیرد؛نور می‌گیرد؛و کم‌کم یاد می‌گیردچگونه راه برود،چگونه بایستد،چگونه بگذرد.حکمت یعنی همین:دلِ مهار‌شده با نور،زبانِ خاموش‌شده از هوی،و انسانی که از درون،تحت ولایت است.فرازی زیبا و مهم از صحیفه سجادیه:«وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي رَكَّبَ فِينَا آلَاتِ الْبَسْطِ،وَ جَعَلَ لَنَا أَدَوَاتِ الْقَبْضِ،وَ مَتَّعَنَا بِأَرْوَاحِ الْحَيَاةِ،وَ أَثْبَتَ فِينَا جَوَارِحَ الْأَعْمَالِ،وَ غَذَّانَا بِطَيِّبَاتِ الرِّزْقِ،وَ أَغْنَانَا بِفَضْلِهِ،وَ أَقْنَانَا بِمَنِّهِ،سپاس خدایى را‌ که‌ ابزارهاى قبض ‌و‌ بسط در‌ بدن ما‌ ترکیب فرمود ‌و‌ ما‌ را‌ از‌ آسایشهاى حیات بهره مند گردانید ‌و‌ اعضایى در‌ پیکر ما‌ تعبیه فرمود ‌و‌ ما‌ را‌ از‌ روزیهاى پاکیزه خورانید ‌و‌ به‌ فضل خویشتن توانگر ساخت ‌و‌ به‌ نعمت خود سرمایه بخشید».دلنوشته:آلَاتِ الْبَسْطِ وَ أَدَوَاتِ الْقَبْضِ…چه تعبیر باشکوهی از امام سجاد علیه‌السلام!گویی این دعا، پرده را کنار می‌زند و حقیقتی لطیف و ژرف را می‌نمایاند:خداوند، سازوکار قبض و بسط را در ما تعبیه کرده است.نه فقط به عنوان حالات روانی،که به عنوان ابزارهای تربیت الهی؛وسیله‌هایی نورانی برای تنظیم قلب،برای سنجشِ حضور،برای صیقل و تلطیف جان.قبض، لحظه‌ای‌ست که دل جمع می‌شود،نور می‌ایستد…روح می‌گوید:«درنگ کن… تأمل کن… مراقب باش.»بسط، لحظه‌ای‌ست که نور می‌جوشد،دل باز می‌شود،سخن نرم می‌شود،قدم مطمئن می‌گردد.قبض، هشدار نور است؛بسط، نوازش نور.قبض، ترمزِ آسمانی است؛بسط، شتاب رحمانی.و امام سجاد علیه‌السلام می‌فرماید:خدا این دو را خودش در ما نصب کرده،به مثابه رهبری از درون؛مهاربندی از جنس نور؛تا ما بی‌نیاز از قید بیرونی،در مدرسۀ فضل الهی پرورش یابیم.این یعنی:بنده‌ی خدا، یتیمِ راه نیست؛در درونش، دو چراغ دارد:چراغ توقف،چراغ حرکت.و هر دو، از یک سرچشمه‌اند:نور ولایت.پس مؤمن تنها نیست؛در دلش، یک «معلم پنهان» نشسته،لجامی از نور در دهان نفس نهاده،گاهی می‌کشد،گاهی می‌برد،گاهی می‌نشاند،گاهی به پرواز در می‌آورد.اینجا آدمی، با همه کوچکی‌اش،به شگفت می‌افتد…چه دستگاهی در قلبش نصب شده!چه مهندسی دقیقی از جانب پروردگار!چه حضور دائمی‌ای از نور!و دل نجوا می‌کند:«پروردگارا، تو مهار را نهادی،تو نور را دمیدی،تو قبض و بسط را آموختی،پس ما را وانگذاربه تدبیر خویش…»چقدر زیباست که در این مدرسه،مجاز نیستیم به خود تکیه کنیم؛باید به نور تکیه کنیم.آن‌که به نور سپرده شد،قبضش راهنمای نجات می‌شود،و بسطش نردبان صعود.اما آن‌که به خود واگذار شد،قبضش یأس می‌شود،و بسطش غرور.پس راز این راه، تسلیم است؛تسلیم نور.تسلیم معلم.تسلیم ولایت.و چه امان و آرامشی دارد این بندگی؛وقتی می‌فهمیکه مهارِ دل، در دستان نور است،نه در پنجه‌ی هوس.آه، سعادت کسی کهقبضش مراقبه شود،و بسطش شکر.خدایا…تو که ابزار قبض و بسط را در ما نهادی،نورِ درک آن را نیز عطا کن؛تا قبض را علامت طرد ندانیم،و بسط را وسیله غفلت نسازیم؛بلکه در هر دو،دست تو را ببینیم،و در هر لحظه،به نور ولایت نزدیک‌تر شویم.
نورِ حکمت؛ لگامِ دل و کنترل نورانی قلب! وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ!The Light of Wisdom:Luminous Control of the Heart Through Wilayah«حکم» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«الحَاكُومُ: أو جِهَازُ التَّحَكُّمِ عَنْ بُعْد»«Remote control»«هوی» یکی از هزار واژه مترادف «حسد» است.افسار اسب، یا فرمان ماشین، یا ریموت کنترل، فرقی نمیکنه!مفهوم کنترل از واژه زیبای «حکمت» با این عکسها و مثالهای زیبا، استنباط و تفهیم می شود!«وَ الْحِكْمَةُ وَ ضِدَّهَا الْهَوَى»+ «نصو»«حَكَمَة: لگام (چانه‌‏بند)، دهنه، دهانه حيوان، افسار را حكمة ناميده‏‌اند!(چانه مستحکم!)«حِكْمَةُ اللجام: هي ما أحاط بحنك الدابة يمنعها الخروج»حَكَمَ‏: أصله منع منعا لإصلاح، و منه سميت اللّجام: حَكَمَةَ الدابّة،فقيل: حَكَمْتُهُ‏ و حَكَمْتُ‏ الدّابة: منعتها بالحكمة،و أَحْكَمْتُهَا: جعلت لها حكمة،و كذلك: حَكَمْتُ‏ السفيه و أَحْكَمْتُهُ»: (دست بچه رو بگیر!)مشتقات ریشۀ «حکم» ۲۱۰ بار در آیات قرآن تکرار شده است.معلّم، مربی تعلیم حکمت است!انگار معلم با آموزش علم به شاگرد، به دهان او مُهر و لگام حکمت میزند تا او فقط از خودش بگوید نه از دیگران! فقط عیب خودش را بییند نه دیگران! فهم قبض و بسط نور قلب به دهان شاگرد لگام میزند به قلب شاگرد لگام میزند تا او با این علم آنلاین، راجع به هیچکس قضاوتی ننماید جز خودش.«وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ … إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۴ الى ۶]وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْوِيلِ الْأَحادِيثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى‏ آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهِيمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (۶)…این آیه دقیقاً همین حقیقت را روشن می‌کند:تعلیمِ معلم ربانی، تعلیمِ حکمت است. نه صرفِ انتقالِ اطلاعات.«وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ… إِنَّ رَبَّكَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ»وقتی خدا کسی را انتخاب می‌کند، اولین چیزی که به او عطا می‌کند «علمِ تأویل» است؛یعنی فهم لایه‌های پنهان حقیقت؛ فهمی که ثمره‌اش حکمت است.👈و حکمت یعنی: دهانِ قلب بسته شود بر هر قضاوتی غیر از خویش.👉در مدرسۀ نور، معلم فقط دانایی نمی‌دهد؛دهان می‌بندد و دل باز می‌کند.معلمِ حکمت، دهان شاگرد را بر عیب‌جویی دیگران می‌بنددو زبان قلبش را باز می‌کند برای دیدن عیب خویش.چرا؟چون هر کس مزه‌ی نور را بچشد، می‌فهمد کهبدترین تاریکی، 👈تاریکیِ قضاوت دیگران👉استو زیباترین نور، نوری است که انسان را به تماشای نقص خود می‌برد و نه دیگران.معلمِ حکمت، همان کلیددار قلب است؛با علم، دهانِ نفس را لگام می‌زندو با نور، دل را گره می‌زند به صدق.نتیجه؟شاگردی که وقتی می‌خواهد حرف بزند،نخست به خویش نگاه می‌کند،به قبض و بسط نور قلبش گوش می‌دهد،و به فرمان نور دهان می‌گشاید یا می‌بندد.این همان «علم آنلاین» قلبی است که مدام راجع به آن صحبت می‌کنیم:زنده، جاری، ناظر، تأدیب‌کننده،و همیشه همراهمان.پس معلم حقیقی،معلمِ حکمت است؛ نه حافظۀ شاگرد.👈حکمت، علم آنلاین است؛ و حافظۀ شاگرد، آفلاین است.👉به شاگرد می‌آموزد که:هر کلمه‌ای که گفتی، اول باید از مرزِ قلبت عبور کند.اگر نور اجازه نداد، دهانت بسته بماند.این همان «نعمتِ تمام» است که خدا برای یوسف(ع) وعده داد؛نعمتِ فهم،نعمتِ حکمت،نعمتِ دهانی که پاسبانی بنام قلب دارد.دلنوشته:گاهی دلم را نگاه می‌کنم…می‌بینم که چقدر محتاج «حَکَمة» است؛محتاج یک لگام نورانی،که افسار خیال را از هوی و هوس بگیرد،و دهان نَفْسم را از گفتنِ بی‌جا ببندد.چرا که «حکمت» یعنی همین:لگام نور بر دهان نَفْس،و فرمانِ نور در دست دل.خدایا…تو «ریموت کنترل» این قلب رابه نورت سپرده‌ای، نه به هوی.تو گفته‌ای:«وَ الْحِكْمَةُ وَ ضِدُّهَا الْهَوَى»و من هر روز می‌بینم؛وقتی قلب به سمت نور می‌چرخد،دهان از قضاوت بسته می‌شود،و چشم فقط عیب خود را می‌بیند؛اما آن دم که سائقی از جنس هوی،چنگ در افسار دل می‌اندازد،نَفْس سرکشی می‌کندو زبان بی‌اذن نور به حرکت می‌افتد…آنجاست که می‌فهمم:معلمِ ربانی، پیش از آنکه به من حرف زدن بیاموزد،به من خاموشیِ حکمت را یاد داده؛به من یاد داده چگونه قلبم«ریموت کنترل» رفتارم باشد،نه سایۀ هوی.به من نشان دادهکه حکمت، آزادی مذموم نیست؛کنترل نورانی است:دست گرفتن کودکِ نَفْس،پیش از آنکه در چاه بیفتد…افسار زدنِ اسبِ خیالپیش از آنکه لگد زند…بستن دهان،تا دل به حقیقت برسد.آه معلمِ عزیزِ من…تو به من نگفتی حرف بزن؛تو گفتی:اول گوش کن به نورِ قلبت.اگر نور اجازه داد، سخن بگو؛اگر اجازه نداد، سکوت کن؛سکوتی که از هزار فریاد آگاه‌تر است.اکنون که راه می‌روم،احساس می‌کنم افسارم در دست نور است،نه در مشتِ هوی…و چه شیرین استزندگی با «حکمت»،که فرمانش آسمانی است،نه زمینی…الهیدل ما را محکم در دست نور نگه دار،و بر دهان نَفْسمانحَکَمةِ ولایت ببند؛تا هرگز به بیراهۀ هوی نرویم،و تنها از نور بگوییم،و تنها به نور برسیم.نورِ حکمت؛ لگامِ دل!نورِ حکمت؛ لگامِ دل! از ریموت ملکوت تا فرمان قلب!واژه «حکم» در زبان عربی، افزون بر معنای رایج داوری و قضاوت، ریشه‌ای عمیق دارد که ما را به مفهوم «کنترل»، «هدایت» و «مهار» بازمی‌گرداند.در لغت، «الحاكوم» به‌معنای ابزار کنترل از راه دور آمده است؛مفهومی که در فرهنگ امروز به واژه «ریموت کنترل» شباهت دارد.همچنین «حَكَمة» به‌عنوان لگام و دهان‌بند حیوان، چیزی است که چانه و حنک او را دربرمی‌گیرد تا از انحراف بازداشته شود.این معنا، یعنی کنترل از دور و مهار کردن، ما را به ژرفای معنای واژۀ حکمت در قرآن رهنمون می‌کند؛ جایی که خداوند می‌فرماید:«وَ لَقَدْ آتَيْنا لُقْمانَ الْحِكْمَةَ»؛
نعمتِ نور معلم، داروی نرم‌شدۀ آسمانی است که در دل می‌تابد و اثر می‌گذارد! نعمة الله! اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتي‏ أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ!“The Blessing of the Teacher’s Light:A Softened Heavenly Medicine That Shines into the Heart and Heals It”«نعم» یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«دَقَقْتُ الدَّوَاءَ فَأَنْعَمْتُ دَقَّةً»:دارو را کوبیدم، و چه خوب و نرم کوبیدمش!»«النعيم: اللين»«أَنْعَمَ الشي‏ءَ: آن چيز را نرم كرد.»«طعامٌ‏ نَاعِمٌ‏: غذاى نرم و لذيذ.»«دَقَّقْتُهُ دَقّاً نِعَمّا: چه بسيار خوب است آنچه را كه كوبيده‏‌ام.»مشتقات ریشۀ «نعم» ۱۴۴ بار در آیات قرآن تکرار شده است.+ «حیی – المحایاة»+ «رزق»«Premastication»: «مضغ مسبق»:پیش‌جویدن، جویدنِ قبلی یا تغذیه با بوسه: عملی باستانیپیش‌جویدن (Premastication)، یا جویدنِ قبلی (pre-chewing)، یا تغذیه با بوسه (kiss feeding)، عملی است که طی آن غذا به منظور خرد کردن فیزیکی برای تغذیهٔ فرد دیگری که خودش قادر به جویدن آن نیست، جویده می‌شود. این کار اغلب توسط مادر یا خویشاوندان کودک برای تهیهٔ غذای کودک قابل مصرف در طول فرآیند از شیر گرفتن (weaning) انجام می‌شود. غذای جویده‌شده به شکل یک لقمه (bolus)، مستقیماً دهان به دهان، یا از طریق ظروف، دست‌ها، یا پس از پختن یا فرآوری بیشتر، از دهان یک فرد به دهان فرد دیگر منتقل می‌شود.این واژۀ زیبا و این عکس، نقش معلم (در ملک و در ملکوت) را برای شاگرد به زیبایی به تصویر می‌کشد.امام باقر علیه السلام:لَيْسَ عَلَى النَّاسِ أَنْ يَعْلَمُوا حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الْمُعَلِّمَ لَهُمْفَإِذَا أَعْلَمَهُمْ‏ فَعَلَيْهِمْ أَنْ يَعْلَمُوا.بر مردم نيست كه بدانند، تا اين‌كه خداوند به آنان بياموزد.آن‌گاه كه خدا آنان را آموخت، بر آنان است كه ياد گيرند و بدانند.اینجا اهمیت شناخت معلم و جانشین معلم (وصی) به خوبی معلوم می‌شود.(اتمام نعمت)«اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ صِراطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَ لا الضَّالِّينَ»دلنوشتهگاهی دل می‌نشیند و فکر می‌کند:چطور نورِ علم، راهی به قلب نازک ما پیدا می‌کند؟چطور آن حقیقت‌های بلند،که کوه‌ها طاقت حملشان را ندارند،در دلِ کوچک یک انسان می‌نشیند و جا می‌گیرد؟پاسخش، یک تصویر است؛تصویری که خدا در طبیعت گذاشته،تا نقش معلم را فهم کنیم:مادری که لقمه سخت را در دهان می‌گذارد،آرام‌آرام می‌جود، نرم می‌کند،و بعد با عشق، در دهان نوزاد می‌گذارد.این یعنی «نعمت».یعنی «نِعَم»: نرمی، لطافت، رحمتِ پیش‌جویده.یعنی علمی که سخت بود، پرده‌دار بود،دست‌نیافتنی بود،و معلم، آن را با جانش آسیاب کرد،با اشک و ابتلا نرم کرد،با صبر و شب‌زنده‌داری له کرد،و لقمه آماده ساخت.این همان است که موسی ع در تمثیل «القوی الامین» انجام داد:تنها رفت، سنگ را برداشت، آب را جاری کرد،برای گوسفندان دختران شعیب.یک دلِ قوی،یک نیّتِ امین،و کاری که هیچ‌کس نمی‌دید…این مقدمه‌ی چوپانیِ دل‌ها بود.معلم ربانی هم همین‌گونه است.می‌رود به قله‌ها،به دَمِ آتش،به ابتلای سنگین،به میدان‌های خوف و رجا…تا لقمه‌ای پیدا کند.بعد آن لقمه را با نَفْسش می‌جود،با دردش نرم می‌کند،با نورش صیقل می‌دهد،و آرام می‌گذارد در دهان شاگردش.و آن‌گاه… امتحان شروع می‌شود:شاگرد لقمه را قورت می‌دهد؟یا تف می‌کند؟بعضی‌ها نور را می‌بلعند،و می‌شوند اهل یقین.بعضی‌ها نور را مزه‌مزّه می‌کنند،می‌فهمند، ولی می‌اندازند بیرون،چون ذائقه‌شان هنوز برده شب‌بوهای حسد و تمناست.اینجاست که آن حدیث نورانی می‌درخشد:لَيْسَ عَلَى النَّاسِ أَنْ يَعْلَمُوا حَتَّى يَكُونَ اللَّهُ هُوَ الْمُعَلِّمَ لَهُمْفَإِذَا أَعْلَمَهُمْ فَعَلَيْهِمْ أَنْ يَعْلَمُوایعنی:خدا خودش لقمه را آماده می‌کند،با دست معلمینش، با زبان انبیاء،با نَفَس اوصیاء،با نور فرشته مهربان در ملکوت هر قلب.در هر زمان،خدا معلمی دارد که علم را می‌جود،می‌کوبد، نرم می‌کند،و از دهان نورانی‌اش در دهان شاگرد می‌گذارد.ای کاش شاگرد،لقمه را بفهمد،نه پس بزند؛ای کاش قدر دندان‌های رنجِ معلم را بداند؛ای کاش حرارتِ آن سینه‌ای را درک کندکه علم را پخته و نرم کرده و تحویل داده.خوشا شاگردی که لقمه را نگه دارد،بجود، قورت دهد،و نور شود.و بدا به حال آن‌کهلقمه را با بی‌ذوقی پس می‌زندو می‌گوید: «من خودم می‌دانم!»که این همان لحظه سقوط است،لحظه‌ای که شیطان گفت:«أنا خیرٌ منه.»ای معلم نور،لقمه‌هایت سفره‌های بهشت‌اند،دستانت آسیاب رحمت،نَفَسَت بوی حیات دارد.ای کاش لیاقت داشته باشیم،نه فقط چشیدن،بلکه بلعیدنِ نور را…تا ما هم بشویمنعمت نرم شده در دست خدابرای دیگری. ✨اللهم صل على محمد و آل محمدو ارزقنا حلاوة العلم، و صدق القبول،و نعمة الهضم و الثبات. 🌿+ مفهوم زیبا و مهم آشکار:انگاری طعم واقعی لذیذ غذا با اضافه کردن همین مختصر نمک به غذا آشکار میشه!« إِنَّ اللَّهَ‏ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ »با همین موعظه «معلم»، طعم غذا میزون میشه.با همین درک قبض و بسط قلبی خودت، کارات میزون میشه و طعم زندگی برای تو شیرین و لذیذ میشه، انگاری با فهم نور ولایت سختی ها آسون میشه، به این میگن نعمت!پس نعمت واقعی اون چیزی است که زندگی سخت رو آسون میکنه و تلخی های حوادث رو شیرین میکنه و نار آیت رو به نور مبدل می نماید! پس اون چیز باید چیز گرانبهایی باشد و اون شیء گرانبها را باید قدرشو خوب دونست «اکرمی مثواه» و چشم ازش برنداشت «شکر».شنیدی میگن: فلانی نونش تو روغنه!«نَعِمَ‏ عَيشهُ: اتَّسَعَ و لَانَ:زندگیش خوش و گوارا شد؛ گشایش یافت و نرم و دل‌پذیر گشت.»این ترکیب به‌زیبایی نشان می‌دهد که نعمت، فقط به دارایی مادی محدود نیست، بلکه گشایش در دل، نرمی در سیر زندگی، و طراوتی آرام درون انسان نیز هست.
با نور، کار واقعا تمومه! نورِ تمام‌ عیار! رَبَّنا أَتْمِمْ‏ لَنا نُورَنا!With Light, It Is Complete! A Mystical Reflection on the Qur’anic Root “T-M-M”«تمم» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«أَتَمَّتِ‏ الحُبْلى»«أَتَمَتِ المرأةُ: زايش زن نزديك شد.»اصطلاحات مامایی: [تِرم – پِرِ ترم – پُست ترم]«أَتَمَ القمرُ: قرص ماه كامل شد.»+ «استهلال نور!»+ «احراز هویت نور در ملکوت قلب!»+ «کمل»+ «شهر – نور سرشناس – اوج شهرت ماه!»+ «درناژ دائمی حسادت!»«المنتهی النّور! – سدرة المنتهی!»«لَيْلَةُ تَمامِ‏ الْقَمَرَ: ماه شب چهارده»«و إِذَا تَمَ‏ الْقَمَرُ يُقَالُ لَيْلَةُ التَّمَامِ»«بَدْرٌ تَمَامٌ: قرص كامل ماه كه معمولاً در شب چهاردهم ماه قمرى نمايان مى‌‏شود.»«الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَتَمَّ لِعَلِيٍّ نِعْمَتَهُ وَ هَنِيئاً لَهُ بِفَضْلِ اللَّهِ الَّذِي آتَاهُ»+ «غیی – غایة»دونده ماراتونی که به خط پایان میرسه!و پرچم کشورشو با افتخار حمل میکنه و دور افتخار رو در ورزشگاه میزنه!او ماموریت با آیات خودشو به نحو احسن به اتمام رسونده [کربلا]!در این ماراتون آیات، ببینیم کیا به خط پایان میرسن و چجوری میرسن! و کیا حسرت میخورن!دراماتیک فینیش! وادی محسّر!حسودی که اشتباه مرگبار مرتکب میشه، در یک قدمی خط پایان سقوط میکنهو نمیتونه کار رو با موفقیت و نمره قبولی تموم کنه و به پایان برسونه! وادی محسر!اما اهل نور، کار رو تموم میکنه! و با موفقیت از خط پایان رد میشه!«فَأَتَمَّهُنَ»: و وى آن همه را به انجام رسانيد.»کار رو باید تموم کنی! نصفه و نیمه ولش نکنی، بری پیِ کارت!این حاملگی رو سقط نکنی! + «عبد الله – امة الله»کارِتو باید به آخر برسونی! به انجام برسونی!«termination»«أَتَمَّتِ‏ الحُبْلى»«التميمة: كأنّهم يريدون أنّها تمام الدواء و الشفاء المطلوب.»عرب به اون داروی اصلی که وقتی به بیمار داده میشه، شفای کامل بیمار حاصل میشه، میگه تمیمة.»+ «سمّ قاض»«التَّمِيمَة: عُوْذَة تُعَلَّق على الإنسان،مهره‌‏ى چشم‌زخم يا نظر قربانى كه معمولًا بر كودكان مى‏‌آويزند.»با بستن حرز، خیالش راحت میشه که از هر گزند و آسیبی در امانه! + «شجر – مترس!»پس وقتی به بازوی فرزندت حرز می‌بندی بهش بگو تو رو با صاحب نور و اندیشه‌ این معلم نورانی‌ات آشنا و مسلح نمودم و دیگر بر تو که برای خودت با فهم نور و ظلمت، می‌توانی از تمنا و دلخواه بگذری و مردی شده‌ای، نگران نیستم و کار تو دیگر تمام شده است و من با تو کاری ندارم!«أَتَمَّتِ‏ الحُبْلى»«امرأة حُبلى‏ مُتِمّ: آنَ أوان وِلادها»خانمی که دوران حملش کامل شده و «ترم» شده و دیگر وقت زایمانش می‌باشد. + «سبط»عرب به این خانم حامله که دوران حملش کامل شده و وقت زایمانش می‌باشد و کار حاملگی و دوران حملش تمام شده می‌گوید «مُتِمّ»، در واقع وقتی بتونی و برسی به این نقطه که روی پای خودت بایستی و نیازی به اینکه کسی تو رو حمل کنه نداشته باشی و خودت مستقلا با فهم قبض و بسط نورت، از دلخواه بگذری و روز به روز قلبت روشن و روشنتر بشه، انگاری کار تو دیگه تمامه و تو به فرج رسیدی و در دنیا طعم شیرین نور و آرامش با یاد صاحبان نور زیستن رو چشیدی و لحظه لحظه زندگی تو توام با نور و آرامش برای خودت و دیگرانه و حالا دیگه باید با وضع حمل به مقام تواضع در قبال آیات برسی «رغم انف – عتبه‌بوسی» و کبر رو غیر فعالش کنی،«صوم: پاوز حسادت!»«وری: درناژ حسادت!»و به زحمات صاحبان نور در مورد خودت ثمر ببخشی «طوع»و با اعمال صالحی که با تکیه بر عصای نورانی انجام می‌دهیموجبات خشنودی صاحبان نور را نزد آل محمد ع فراهم نمایی!«تَمَامُ‏ الشي‏ء: انتهاؤه إلى حدّ لا يحتاج إلى شي‏ء خارج عنه»+ «من النقص ان تکون شفیعک کان شیء خارجا عن ذاتک و صفاتک»غایت و نهایت و انتهای کار ما، نور صاحب نور ماست «المنتهی النّور!»+ «دلو – سلسله مراتب نورانی!»و او سقف «صمد» و «سید» ماست!این نور وادارت میکنه نورانی بشی!با یاد این نور، کارها بنحو احسن انجام شده و به اتمام میرسد.«كَلِمَاتِ اللَّهِ‏ التَّامَّاتِ»!در دعا: أَسْأَلُكَ بِكَلِمَاتِكَ التَّامَّاتِ …«کلمه – نور»اعوذ بكلمات اللّه التّامّات الّتى لا يجاوزهنّ برّ و لا فاجرمن شرّ ما ذرا فِي الْأَرْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنْها وَ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فِيها …أَعُوذُ بِكَلِمَاتِ اللَّهِ التَّامَّاتِ الَّتِي لَا يُجَاوِزُهُنَّ بَرٌّ وَ لَا فَاجِرٌمِنْ شَرِّ مَا ذَرَأَ وَ مِنْ شَرِّ مَا بَرَأَ وَ مِنْ شَرِّ كُلِّ دَابَّةٍ هُوَ آخِذٌ بِناصِيَتِهاإِنَّ رَبِّي عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيم‏.بِاللَّهِ وَ بِأَسْمَائِهِ التَّامَّةِ الشَّامِلَةِ الْكَامِلَةِ الَّتِي لَا يُجَاوِزُهُنَّ بَرٌّ وَ لَا فَاجِر.وَ نَحْنُ الْكَلِمَاتُ الَّتِي لَا تُدْرَكُ فَضَائِلُنَا وَ لَا تُسْتَقْصَى‏.أُعِيذُ نَفْسِي بِكَلِمَاتِ اللَّهِ‏ التَّامَّاتِ.پس اون داروی اصلی شفابخش قلب بیمار و حسود ما، علوم ربانی استو وجود این علوم برای ما همان کلمات تامات است که با اخذ از این علوم،می‌توان از شر هر ذی شری به کهف حصین آل محمد ع پناه برد و به نور آنها ملحق شد.«أَتْمِمْ لَنا نُورَنا أَلْحِقْ بِنَا شِيعَتَنَا»+ «کمل» + «شهر»الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَتَمَّ لِعَلِيٍّ نِعْمَتَهُ وَ هَنِيئاً لَهُ بِفَضْلِ اللَّهِ الَّذِي آتَاهُ«بِكَ يُتِمُّ اللَّهُ الْخَيْرَاتِ»+ «جبی»رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:يَا أَبَا الْحَسَنِ … بِكَ يُتِمُّ اللَّهُ الْخَيْرَاتِ وَ يَمْحُو عَنْ مُحِبِّيكَ السَّيِّئَاتِ.صاحبان نور «تتمّة» نور آل محمد ع!«أَتْمِمْ لَنا نُورَنا»میگن حالا که برای خودت مردی شدی، دیگه کار تمامه!کتاب لغت التحقيق‏:أنّ التمام ما كملت أجزاؤه و لا يحتاج الى شي‏ء خارج في اكتماله،و يقابله الناقص و هو ما لم يتمّ.
حادثه، گفت‌وگوی بی‌کلام معلم با دلِ شاگرد! وَ مَنْ أَصْدَقُ مِنَ اللَّهِ حَديثاً!✨ A New Light, A New Response!Every challenge or moment that arises in our daily life calls for a fresh, living answer — one that is real-time and alive, capable of unlocking the meaning of the event as it unfolds.The key to such insight lies in the hands of a kind guardian angel, appointed by God to guide the heart.A heart whose light mechanism is activated receives the answer right in the moment of the event, through the whisper of divine guidance.السَّلَامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمُحَدَّثَةُ الْعَلِيمَةُحادثه، گفت‌وگوی بی‌کلام معلم با دلِ شاگرد!«حدث» یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة» است.در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«مُحادَثَةُ السَّيْفِ: جِلاؤه»«گفت‌وگو با شمشیر» یعنی فرایند صیقل‌دادن شمشیری که کند شده است.انگار جنگجو داره برای شمشیرش حدیث میگه!!!یعنی با هر حرکت، سخنی در گوش فلز زمزمه می‌کند، تا دوباره تیز شود و بدرخشد.«گفت‌وگو با مداد» یعنی تراشیدن نوک مدادی که شکسته است.انگار دانش‌آموز داره برای مدادش حدیث میگه!!!تا بتواند دوباره بنویسد، روشن، روان و بی‌نقص.هر چیزی که در مسیر فرسایش یا فراموشی‌ست، نیازمند گفت‌وگوست؛نه گفت‌وگوی لفظی، بلکه حدیثی از جنس بازگرداندن به اصل، به تیزی، به نور و روشنایی.+ «#ورکلایف»+ «جدد»+ «نشأ»+ «عبد»فرشتهٔ مهربان، معلمِ ملکوتیِ من است؛در ملکوتِ قلبم با من سخن می‌گویدو برایم حدیثِ نور و محبت روایت می‌کند. ✨مُحادَثَةُ السَّيْفِ!در زبان عرب، وقتی جنگجو شمشیرش را صیقل می‌دهد تا برق بیفتد بر لبه‌اش، بجای عبارت «صیقل‌دادن» یا «تمیزکردن» شمشیر، می‌گوید: مُحادَثَةُ السَّيْفِ، یعنی «گفت‌وگو با شمشیر».ریشه‌ی واژه‌ی مُحادَثَة از ریشۀ «حَدَث» و «حَديث» این تعبیر زیبا را دارد:گویی اشاره دارد به گفت‌وگویی پنهان میان جنگجو و شمشیرش؛ گفت‌وگویی که حاصلش جلا، درخشندگی و آمادگی برای حقیقت میدان است.و چه تعبیر دقیقی‌ست از آن‌چه حادثه نیز با ما می‌کند.حادثه‌ها، بی‌دلیل «حادثه» نام نگرفته‌اند؛ چرا که آنان نیز برای گفت‌وگو آمده‌اند.نه با زبان، که با ظاهری از نار و باطنی از نور! آمده‌اند تا با قلب ما حدیثی در میان گذارند.و اگر گوش جان بسپاریم، خواهیم دید که هر حادثه، گفت‌وگویی‌ست برای جلا دادن دل؛برای برکشیدن آن از زنگار حسادت،تا آیینه شود برای تماشای نوری که همیشه آن‌جاست.نوری تازه؛ پاسخی تازه! در حادثه‌ای تازه!هر رویداد یا چالشی که در زندگی روزمره پیش می‌آید، پاسخی نو و متناسب با همان لحظه می‌طلبد، پاسخی که باید زنده و در لحظه باشد، تا قفل آن واقعه را بگشاید.این کلید، در دست فرشتۀ مهربانی است که از سوی خداوند مأمور هدایت دل‌هاست.قلبی که روشن شده و مکانیسم نورانی‌اش فعال است، در همان لحظه‌ای که با حادثه روبرو می‌شود، پاسخ را نیز از فرشته دریافت می‌کند.وَ كُنْ خَلَقَ الثِّيَابِ جَدِيدَ الْقَلْبِ!لباسهات اگه کهنه بود، عیبی نداره! اما مدام قلبتو مجهز به نور جدید بنما!نهالی نو، ریشه‌ای کهن!درخت نورانی علم، ریشه‌ای کهن دارد، و لحظه به لحظه شاخه‌ای نو و جدید سبز میکند!مثال زیبای «مدادتراش» برای درک مفهوم واژه «حدث» که یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است:هر حادثه‌ای که ایجاد می شود برای نو شدن قلبی است که زنگار گرفته و رو به فرسودگی است!درمان زنگارِ حسدِ درونِ قلبِ ما نیاز به چند حادثه دیگر دارد؟ ما نمی‌دانیم! در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«محادثة السيف: جِلاؤه» یعنی فرایند صیقل دادن چاقویی که کند شده است.«حَادِثَة: رويدادى تازه و شگفت بدون سابقه قبلی»+ «#ورکلایف»«إِنَّمَا الْعِلْمُ مَا يَحْدُثُ»«إِنَّمَا الْعِلْمُ مَا حَدَثَ بِاللَّيْلِ وَ النَّهَارِ يَوْمٌ بِيَوْمٍ وَ سَاعَةٌ بِسَاعَةٍ»«السَّلَامُ عَلَيْكِ أَيَّتُهَا الْمُحَدَّثَةُ الْعَلِيمَةُ»+ مقاله «نور سواد و سیادت!»مثال زیبای مداد تراش !!!با یک چاقوی کند و یا نوک مداد شکسته نمیشه کار کرد!نه میشه با چاقوی کند تو آشپزخونه کاری انجام داد و نه میشه با یک مداد نوک شکسته چیزی نوشت یا نقاشی کرد!باید حادثه‌ای ایجاد شود! باید کسی درِ گوش این چاقوی کند یا نوک مداد شکسته چیزی بگوید و آن را تیز و نوک دار نماید تا بتواند ماموریت خود را انجام دهد.آیات هم که مثل این تراش‌ها، رنگ و وارنگ آماده و حیّ و حاضر!… همینطور نباید انتظار داشته باشی با یک قلب کند و تاریک بتونی نور ولایت معلم رو در ملک و ملکوت ببینی و بفهمی و حس کنی و این فرایند هم مثل چاقوی کند و مداد نوک شکسته نیاز به حادثه دارد! نیاز به گفتگویی نورانی دارد! حادثه یعنی نور ولایت، یعنی آیاتی و رسلی! یعنی نیاز به آموزش دو جزء شفاهی (تئوری) و عملی داره و جزء تئوری رو از معلم در ملک فرا میگیری «رسلی» و جزء علمی رو هم از تمثال نورانی معلم در ملکوت قلبت (فرشتۀ مهربان) در شرایط و حوادث و آیات پیش آمده «آیاتی» کسب مینمایی ان شاء الله تعالی و این «آیاتی و رسلی» همون چیزی است که اهل شک حسود تکذیبش میکنن، قبولش ندارن و زیر بارش نمیرن و این شیوه زندگی رو مسخره میدونن و این همون نقض عهد اونهاست.+ [سورة الكهف (۱۸): الآيات ۹۹ الى ۱۰۶]:ذلِكَ جَزاؤُهُمْ جَهَنَّمُ بِما كَفَرُوا وَ اتَّخَذُوا آياتِي وَ رُسُلِي هُزُواً (۱۰۶)«چالش – راستی‌آزمایی»حوادث کارشون همین راستی‌آزمایی و به چالش کشیدن اعتقادها و باورهاست!+ «محن»: امتحان قلوب نسبت به نور ولایت: «أُولئِكَ الَّذِينَ‏ امْتَحَنَ‏ اللَّهُ قُلُوبَهُمْ لِلتَّقْوى»+ «فتن»+ «بلو»: «وَ لِيُبْلِيَ الْمُؤْمِنِينَ مِنْهُ بَلاءً حَسَناً»+ «خبر»
بازگشت به نور آغازین! هُوَ الْأَوَّلُ! آلُ الله!In the beginning, there is Light.Let us first learn the language of Light—Then, there is no longer a need to learn anything else.For the one who understands the language of Lighthas truly become literate.امام رضا علیه السلام:أَوَّلُ مَا خَلَقَ‏ اللَّهُ‏ تَعَالَى النُّوراول‏ ما خلق‏ الله‏ الماءاول‏ ما خلق‏ الله‏ القلماول‏ ما خلق‏ الله‏ العقل‏نور، اولین چیزی است که خداوند خلق نموده است و همه چیز با این نور، دارای حیات استو این نور هزار اسم دارد که معنای همه این اسامی به نور بر میگردد.وقتی زبان نور را یاد بگیریم، باسواد هستیم!«زبان نور، فراتر از زبان مادری»+ «قلب نورانی، اولویّت اوّل!»هُوَ الْأَوَّلُ‏ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ!نورِ اوّل!«هُوَ الْأَوَّلُ‏ وَ الْآخِرُ وَ الظَّاهِرُ وَ الْباطِنُ وَ هُوَ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ»«يَا أَوَّلِيُّ يَا وَحْدَانِيُّ يَا فَرْدَانِيُ»«اى نخستين! اى يگانه! اى فرد!»امام هادی علیه السلام:«إِلَهِي تَاهَتْ أَوْهَامُ اَلْمُتَوَهِّمِينَ وَ قَصُرَ طَرْفُ اَلطَّارِفِينَ وَ تَلاَشَتْ أَوْصَافُ اَلْوَاصِفِينَ وَ اِضْمَحَلَّتْ أَقَاوِيلُ اَلْمُبْطِلِينَ عَنِ اَلدَّرْكِ لِعَجِيبِ شَأْنِكَ أَوِ اَلْوُقُوعِ بِالْبُلُوغِ إِلَى عُلُوِّكَ فَأَنْتَ فِي اَلْمَكَانِ اَلَّذِي لاَ يَتَنَاهَى وَ لَمْ تَقَعْ عَلَيْكَ عُيُونٌ بِإِشَارَةٍ وَ لاَ عِبَارَةٍ هَيْهَاتَ ثُمَّ هَيْهَاتَ يَا أَوَّلِيُّ يَا وَحْدَانِيُّ يَا فَرْدَانِيُّ شَمَخْتَ فِي اَلْعُلُوِّ بِعِزِّ اَلْكِبْرِ وَ اِرْتَفَعْتَ مِنْ وَرَاءِ كُلِّ غَوْرَةٍ وَ نِهَايَةٍ بِجَبَرُوتِ اَلْفَخْرِ.»«اى خداى من! خيالهاى خيال‌كنندگان سرگردان شده، نگرش نگرندگان كوتاه شده،وصفهاى وصف‌كنندگان از هم پاشيده و گفتارهاى پوچ بيهوده‌گويان نابود شده از آنكه شأن عجيب تو را دريابند، يا به اوج بلنداى تو برسند و فرودآيند.پس تو در جايى هستى كه پايان ندارى و ديدگان به اشاره و عبارت به آن نرسند هيهات اى آنكه منسوبى به نخستين، و اى آنكه منسوبى به يگانگى، در برترى هيهات به عزّت بزرگى و بزرگوارى والا شده‌اى، و از پس هر نشيب و پايانى به جبروت و عظمت فخرى كه دارى، اوج گرفته‌اى.»«اول» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است. در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«آل الشي‏ء يؤول أولا و مآلا: رجع»اول، یعنی چیزی که رجوع به سمت اوست!نور، مرجع همه چیز است! «نورِ مرجع»+ «وءل – موئلا»+ «جبی – مجتبی»امام حسین علیه السلام:«نَحنُ آلُ اللهِ وَ وَرَثَةُ رَسُولِه»«ما آل خدا و وارثان پیامبر اوییم.»اول و آغاز هر حادثه‌ای نور است: «تاویل الاحادیث».«اوّلشو کی میدونه؟!»«وَ ما يَعْلَمُ تَأْوِيلَهُ إِلَّا اللَّهُ وَ الرَّاسِخُونَ فِي الْعِلْمِ»نور اول، خانه اول، بیت مبارک!«إِنَّ‏ أَوَّلَ‏ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذِي بِبَكَّةَ مُبارَكاً»«هو الاول»: یعنی همه چیز به اون بر می‌گرده.«إِنَّا لِلَّهِ‏ وَ إِنَّا إِلَيْهِ‏ راجِعُونَ‏»: یعنی قلب، فقط با رجوع به قبله نورانی، به آرامش می رسد.نور در اولویّت است!«first things first»: «اول کار‌های مهم».مواد اولیه: نور، ماده اولیه برای ایجاد آرامش است!+ «آل و اهل»«آل الله – آل محمد ع – اهل البیت ع»«اللهم صلّ علی محمد و آل محمد ع»آل، در معنای مذموم: «آلِ‏ فِرْعَوْنَ»یعنی نقطۀ مقابل آل الله، میشه آل فرعون!«Native Language»زبان مادری رو، مادر یاد میده!زبان نور رو معلم یاد میده!زبان نور، فراتر از زبان مادری است!اول زبان مادری رو یاد گرفتیم، یا زبان نور رو؟!بیایید زبان نور را یاد بگیریم!خدای مهربان با چه زبانی با ما حرف میزنه؟!«هر زبانی، بجز زبان نور، لغو است!»امام علی علیه السلام:مَغرِسُ الكلامِ القَلبُ، و مُستَودَعُهُ الفِكرُ، و مُقَوِّيهِ [ومُقوِّمُهُ‏] العَقلُ، و مُبدِيهِ اللِّسانُ،و جِسمُهُ الحُروفُ،و رُوحُهُ المَعنى‏، و حِليَتُهُ الإعرابُ، و نِظامُهُ الصَّوابُ.كشتگاه سخن، دل است و انبار آن، انديشه و تقويت كننده آن، خرد و آشكار كننده آن، زبانو جسم آن، حروف (كلمات) و جانش، معنا و زيورش، درست بيان كردن و نظامش، درستى.[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۴ الى ۶]وَ كَذلِكَ يَجْتَبيكَ رَبُّكَ وَ يُعَلِّمُكَ مِنْ تَأْويلِ‏ الْأَحاديثِ وَ يُتِمُّ نِعْمَتَهُ عَلَيْكَ وَ عَلى‏ آلِ يَعْقُوبَ كَما أَتَمَّها عَلى‏ أَبَوَيْكَ مِنْ قَبْلُ إِبْراهيمَ وَ إِسْحاقَ إِنَّ رَبَّكَ عَليمٌ حَكيمٌ (۶)[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۲۱ الى ۲۲]وَ قالَ الَّذِي اشْتَراهُ مِنْ مِصْرَ لاِمْرَأَتِهِ أَكْرِمي‏ مَثْواهُ عَسى‏ أَنْ يَنْفَعَنا أَوْ نَتَّخِذَهُ وَلَداً وَ كَذلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ وَ لِنُعَلِّمَهُ مِنْ تَأْويلِ‏ الْأَحاديثِ وَ اللَّهُ غالِبٌ عَلى‏ أَمْرِهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُونَ (۲۱)[سورة يوسف (۱۲): الآيات ۹۹ الى ۱۰۲]وَ رَفَعَ أَبَوَيْهِ عَلَى الْعَرْشِ وَ خَرُّوا لَهُ سُجَّداً وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْويلُ‏ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا وَ قَدْ أَحْسَنَ بي‏ إِذْ أَخْرَجَني‏ مِنَ السِّجْنِ وَ جاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطانُ بَيْني‏ وَ بَيْنَ إِخْوَتي‏ إِنَّ رَبِّي لَطيفٌ لِما يَشاءُ إِنَّهُ هُوَ الْعَليمُ الْحَكيمُ (۱۰۰)رَبِّ قَدْ آتَيْتَني‏ مِنَ الْمُلْكِ وَ عَلَّمْتَني‏ مِنْ تَأْويلِ‏ الْأَحاديثِ فاطِرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَنْتَ وَلِيِّي فِي الدُّنْيا وَ الْآخِرَةِ تَوَفَّني‏ مُسْلِماً وَ أَلْحِقْني‏ بِالصَّالِحينَ (۱۰۱)
همه‌ی خوبی‌ها به نور ختم میشه! حَرَماً آمِناً يُجْبىٰ إِلَيْهِ ثَمَرٰاتُ كُلِّ شَيْءٍ!The Light is the source of all goodness!«جبی» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«جَبَيْتُ‏ الماء في الحوض»«الحوض: جابية، چالۀ آب»«جبی» از حوض گرفته شده، عرب به حوض میگه جابیة چون آب، توی اون جمع میشه!«جبى:‏ جمع الشي‏ء و التجمّع»«وَ كَذلِكَ يَجْتَبِيكَ رَبُّكَ»«مجتبی» یکی از هزار واژه مترادف «نور الولایة» است.+ «ثوب – ثُبَةُ الحوض: فوسطه الذي يثوب إليه الماء»+ «حزب – مرکز نورانی!»«حزب الله» یعنی معلّم!همه‌ی خوبی‌ها به نور ختم میشه!نور، سرچشمه‌ی همه‌ی خوبی‌ها!+ «خاستگاه نورانی!»«أَ وَ لَمْ نُمَكِّنْ لَهُمْ حَرَماً آمِناً يُجْبى‏ إِلَيْهِ ثَمَراتُ كُلِّ شَيْ‏ءٍ»«فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ»[سورة إبراهيم (۱۴): الآيات ۳۵ الى ۴۱]رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِرَبَّنا لِيُقِيمُوا الصَّلاةَفَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْوَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ (۳۷)پروردگارا، من [يكى از] فرزندانم را در درّه‌‏اى بى‌‏كشت، نزد خانه محترم تو، سكونت دادم.پروردگارا، تا نماز را به پا دارند، پس دلهاى برخى از مردم را به سوى آنان گرايش ده و آنان را از محصولات [مورد نيازشان‏] روزى ده، باشد كه سپاسگزارى كنند.حضرت ابوطالب علیه السلام:«اَلْحَمْدُ لِلَّهِ اَلَّذِي جَعَلَنَا مِنْ زَرْعِ إِبْرَاهِيمَ وَ ذُرِّيَّةِ إِسْمَاعِيلَ وَ جَعَلَ لَنَا بَيْتاً مَحْجُوجاً وَ حَرَماً آمِناً يُجْبىٰ إِلَيْهِ ثَمَرٰاتُ كُلِّ شَيْءٍ»«سپاس خدايى را كه ما را از نسل ابراهيم و خاندان اسماعيل قرار داد.خانه‌اى پررفت‌وآمد (كعبه) و حرمى امن براى ما قرار دادكه «ثمرات هرچيز (از هر شهر و ديارى) به سوى آن آورده مى‌شود.»نور، سرچشمه همه‌ی خوبی‌ها !امام صادق علیه السلام:نَحْنُ أَصْلُ كُلِّ خَيْرٍوَ مِنْ فُرُوعِنَا كُلُّ بِرٍّفَمِنَ اَلْبِرِّ اَلتَّوْحِيدُ وَ اَلصَّلاَةُ وَ اَلصِّيَامُ وَ كَظْمُ اَلْغَيْظِ وَ اَلْعَفْوُ عَنِ اَلْمُسِيءِ وَ رَحْمَةُ اَلْفَقِيرِ وَ تَعَهُّدُ اَلْجَارِ وَ اَلْإِقْرَارُ بِالْفَضْلِ لِأَهْلِهِوَ عَدُوُّنَا أَصْلُ كُلِّ شَرٍّوَ مِنْ فُرُوعِهِمْ كُلُّ قَبِيحٍ وَ فَاحِشَةٍفَمِنْهُمُ اَلْكَذِبُ وَ اَلْبُخْلُ وَ اَلنَّمِيمَةُ وَ اَلْقَطِيعَةُ وَ أَكْلُ اَلرِّبَا وَ أَكْلُ مَالِ اَلْيَتِيمِ بِغَيْرِ حَقِّهِ وَ تَعَدِّي اَلْحُدُودِ اَلَّتِي أَمَرَ اَللَّهُ وَ رُكُوبُ اَلْفَوَاحِشِ «مٰا ظَهَرَ مِنْهٰا وَ مٰا بَطَنَ» وَ اَلزِّنَا وَ اَلسَّرِقَةُ وَ كُلُّ مَا وَافَقَ ذَلِكَ مِنَ اَلْقَبِيحِفَكَذَبَ مَنْ زَعَمَ أَنَّهُ مَعَنَا وَ هُوَ مُتَعَلِّقٌ بِفُرُوعِ غَيْرِنَا.ما ريشۀ هر گونه خير و خوبى هستيمو همۀ نيكيها از شاخه‌هاى ماست،و از جملۀ نيكي‌هاست يكتاپرستى و نماز و روزه و فرو خوردن خشم و چشم پوشى از تبهكار و مهربانى به كم‌توشه و دلجويى از همسايه و اعتراف به فضيلت اهل فضل،و دشمنان ما ريشۀ هر شر و تباهى هستندو از شاخۀ آنهاست زشتى و هرزگى.از آنهاست دروغ و بخل و سخن چينى و بريدن از خويشاوندان و رباخوارى و بناحق خوردن مال يتيم و تجاوز به حقوقى كه خداوند تعيين كرده و ارتكاب كارهاى پنهان و پيداى پليد و زنا و دزدى و كارهاى زشتى مانند اينها،و لذا دروغ مى‌گويد هر كه گمان مى‌كند كه با ماست ليكن به شاخه‌هاى ديگرى جز ما چنگ مى‌افكند.أَصْلُها ثابِتٌ!نور، سرچشمه پابرجا و ثابت و همیشگی برای همه خوبی‌ها !كَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ[سورة إبراهيم (۱۴): الآيات ۲۳ الى ۲۶]أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلاًكَلِمَةً طَيِّبَةً كَشَجَرَةٍ طَيِّبَةٍ أَصْلُها ثابِتٌ وَ فَرْعُها فِي السَّماءِ (۲۴)آيا نديدى خدا چگونه مَثَل زده:سخنى پاك كه مانند درختى پاك استكه ريشه‏‌اش استوار و شاخه‏‌اش در آسمان است؟تُؤْتِي أُكُلَها كُلَّ حِينٍ بِإِذْنِ رَبِّها وَ يَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ لِلنَّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَذَكَّرُونَ (۲۵)ميوه‌‏اش را هر دم به اذن پروردگارش مى‌‏دهد.و خدا مَثَلها را براى مردم مى‌‏زند، شايد كه آنان پند گيرند.وَ مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِنْ فَوْقِ الْأَرْضِ ما لَها مِنْ قَرارٍ (۲۶)و مَثَلِ سخنى ناپاك چون درختى ناپاك استكه از روى زمين كنده شده و قرارى ندارد.«اصل» یکی از هزار واژه مترادف «نور» است.در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«أَسَاسُ الحائِطِ أصْلُه‏»«أَصْلُ‏ كلِّ شي‏ءِ ما يَسْتَنِدُ وجودُ ذلِكَ الشي‏ءِ إِلَيْهِ»«رجلٌ‏ أَصِيلُ‏ الرأى: أى محكَم الرأى»به چه کسی میگن: انسان اصیل؟!اصالت داشتن به اینه که قلبا نور و ظلمتتو بفهمیو پی به وظیفه‌ای که خدای مهربان برای تو تعیین کرده ببریو این اوامر نورانی رو اختیارا عامل باشیو گول تمناهاتو نخوری و حسدتو استعمال نکنی!به این میگن اصالت داشتن و اصیل بودن و اصل‌ و‌ نسب داشتن!عقلِ وصلِ به نور، مُولّد هر کار خوبی است!امام صادق علیه السلام:وَ نُقِلَ أَنَّهُ كَانَ رَجُلٌ مِنْ أَهْلِ اَلسَّوَادِ يَلْزَمُ جَعْفَراً عَلَيْهِ السَّلاَمُفَفَقَدَهُ فَسُئِلَ عَنْهُفَقَالَ لَهُ رَجُلٌ يُرِيدُ أَنْ يَسْتَنْقِصَ بِهِ إِنَّهُ نَبَطِيٌّفَقَالَ جَعْفَرٌ عَلَيْهِ السَّلاَمُأَصْلُ اَلرَّجُلِ عَقْلُهُ وَ حَسَبُهُ دِينُهُ وَ كَرَمُهُ تَقْوَاهُوَ اَلنَّاسُ فِي آدَمَ مُسْتَوُونَفَاسْتَحْيَا ذَلِكَ اَلْقَائِلُ.نقل شده كه مردى دهاتى پيوسته رفت و آمد با امام صادق (عليه السّلام) داشت.امام علیه السلام مدتى او را ملاقات نكرد، از حالش جويا شد.شخصى كه تصميم داشت از آن مرد عيبجوئى كند و از مقامش بكاهد، گفت:آقا آن مرد، عامى و دهاتى است.
حسد، دور ایستادن از نور؛ روایت پنهانِ دشمنی! مَنْ كانَ عَدُوًّا لِلَّهِ وَ مَلائِكَتِهِ وَ رُسُلِهِ وَ جِبْريلَ وَ ميكالَ فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرينَ!The Darkness of Enmity!Envy: Standing Away from the Light — The Hidden Tale of Hostility.Envy, a Silent Withdrawal from the Light — The Unspoken Story of Enmity.Envy is Just Stepping Back from the Light — That’s How Hidden Hatred Begins.Envy Means You Won’t Stand by the Light — That’s the Quiet Face of Hate.Envy: When You Step Away from the Light and Pretend It’s Nothing.حسادت: دوری از نور – داستان پنهان دشمنی.حسادت، کناره گیری خاموش از نور – داستان ناگفته دشمنی.حسادت فقط عقب نشینی از نور است – نفرت پنهان اینگونه آغاز می شود.حسادت به این معنی است که در کنار نور نمی ایستید – این چهره آرام نفرت است.حسادت: وقتی از نور دور می‌شوی و وانمود می‌کنی که چیزی نیست.میدونی حسادت چیه؟ وقتی نور به تو نیاز دارد، فقط در سایه ایستاده باشی.حسادت زمانی است که شما بی سر و صدا از معلم نورانی عقب‌نشینی می‌کنید و آن را چیزی نمی‌نامید.نفرت واقعی همیشه فریاد نمی زند، گاهی اوقات فقط ساکت می‌ماند…مثل حسادت که نور را از دور تماشا می‌کند.حسادت این است که وانمود کنید نور را نمی‌بینید، فقط برای اینکه مجبور نباشید در کنار آن بایستید.می‌دونی؟حسادت همیشه فریاد نمی‌زنه.گاهی نه داد می‌زنه، نه می‌جنگه.فقط… یه‌کم آروم، بی‌صدا، عقب می‌ره وقتی نور پیدا می‌شه.نه تشویق می‌کنه، نه کنارت می‌ایسته، نه دستت رو می‌گیره.فقط از دور نگاه می‌کنه…جوری که انگار براش مهم نیست.اما اون سکوت؟ اون یه قدم عقب؟هیچی نیست؟ نه…اون، اولین زمزمه‌ی کینه‌ست.اون، همون حسادته؛دشمنی که لبخند می‌زنه و توی تاریکی می‌ایسته.ما از اونایی نمی‌ترسیم که با ما دشمنی می‌کنن و شمشیرشون رو از رو بستن…اونا تکلیفشون روشنه.اما اونایی که آروم عقب می‌رن،که می‌بینن نور هست، ولی نمی‌خوان کنارش باشن…که می‌دونن حق با کیه، اما صداشون درنمیاد…اونا دل آدم رو بیشتر می‌سوزونن.و دل ما، با اینا بیشتر درگیره.نه از سر خشم… از سر امید.امید داریم یه روز بفهمن چی رو از دست دادن.یه روز از خواب بیدار شن و ببینن چقدر از نور دور شدن،و دلشون بلرزه برای اون‌همه لحظه‌ای که می‌تونستن کنار نور باشن… اما نبودن.ما دعاشون می‌کنیم.نه اینکه شکست بخورن، نه…دعامون اینه که یه روز دوربرگردون رو دور بزننو برگردن به سمت همون نوری که ازش فاصله گرفتن.مثل یه معلم که با اینکه شاگردش همیشه غیبت می‌کنه،بازم هر جلسه منتظرشه…باور داره یه روز بالاخره میاد، می‌شینه،و از همون‌جایی که جا مونده، شروع می‌کنه.می‌خونه، می‌نویسه، جبران می‌کنه.ای کاش بفهمن:ما نمی‌خوایم هیچ‌کس توی تاریکی بمونه.ما فقط می‌خوایم کنارمون بیان، کنار نور،و باور کنن که هنوز می‌تونن… حتی با اون گذشته‌ی پر از سکوت و دوری.#دلنوشتهبرای آن‌ها که بی‌صدا عقب کشیدند…ما دشمنی شما را فریاد نمی‌زنیم، چون شما فریادی نزدید.شما فقط آرام ایستادید، نگاه کردید، و کنار رفتید.نه شمشیری، نه طعنه‌ای، نه تهمتی… فقط سکوت.سکوتی که از نور فاصله گرفت،و هم‌دست تاریکی شد، بی‌آنکه خودش را دشمن بنامد.اما ما هنوز دعا می‌کنیم برایتان.ما هنوز امید داریم که دلتان بلرزد برای لحظه‌هایی که می‌توانستید باشکوه باشید… ولی نخواستید.امیدواریم روزی برسد که دوربرگردان را دور بزنیدو بازگردید…بازگردید به نوری که از آن بریدید.این، آرزوی هر معلمی‌ست:که شاگرد خاموشش، یک روز چشم باز کند، قلم بردارد، و ورق‌های سفید را پر کند.که گذشته‌ی تاریک را دور بریزد و بگوید:«من برگشتم… دیر رسیدم، اما هنوز دلم با نوره.»ما همیشه منتظر آن لحظه‌ایم…که شما تصمیم بگیرید دشمنی را کنار بگذاریدو باز هم دوستِ نور شوید.Internal exile to a remote borderland.Political banishment to the margins of the country.Assigned to a remote, hostile location as a form of punishment.«عدو» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.[الشَّيْطانَ عَدُوٌّ – اللَّهَ عَدُوٌّ]مذموم: «إِنَّ الشَّيْطانَ لِلْإِنْسانِ عَدُوٌّ»ممدوح: «فَإِنَّ اللَّهَ عَدُوٌّ لِلْكافِرينَ»در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:مفهوم «بُعد: دوری» از واژۀ «عدو» باید استنباط شود!عرب، به دشمن میگه «عدو» چون دور وایمیسته تا یاری‌ات نکند!اللغة:ٱلْعَدُوُّ ٱلْمُتَبَاعِدُ عَنِ ٱلنَّصْرَةِ لِلْبُغْضَةِ.👈دشمن، کسی است که از یاری کردن به‌خاطر دشمنی، دوری می‌جوید.👉(عداوت یعنی دوری کردن از نور بمنظور یاری نکردن نور!)(اون حس عقب‌نشینی خاموش و دشمنی پنهان)من «عدا يعدو» إذا باعد خطوة.«عَدا یَعدو» به‌معنای دور شدن با گام برداشتن است؛و «عدا عليه» باعد خطوة للإيقاع بهو «عَدا علیه» یعنی با گام برداشتن به سوی او برای آسیب رساندن.و «تعدى في فعله» إذا أبعد في الخروج عن الحق.«تعدّى در کار خود» یعنی در خروج از حق، زیاده‌روی کرد.و منه «عدوتا الوادي»‏ لأنهما بعداه و نهايتاه.و از همین ریشه است «عدوتا الوادی» (دو جانب دره) زیرا این دو، دو سوی دور از هم و انتهای دره‌اند.«عدوة الوادی: جَانِبُهُ، لبه پرتگاه»«edge»: حسادت، لبۀ تاریکی!کتاب لغت مفردات:عرب به مکان نامطمئن و نا آرام میگه عدواء!«و تارة بأجزاء المقرّ،و گاهى به اعتبار مكانهاى آرميدن و قرار گرفتن است،فيقال له: الْعَدْوَاءُ.گفته مى‌‏شود: له‏ العَدْوَاء: ناآرام و نامطمئنّ است.يقال: مكان ذو عَدْوَاءَ، أي: غير متلائم الأجزاء؛یعنی جائيكه اجزايش با هم متناسب و قابل استقرار نيست.»مفهوم «unstable» + «طمن»«مكان ذو عَدْوَاءَ، أي: غير متلائم الأجزاء؛مکانی که اجزائش با هم سازگار نیستند و دشمن هم هستند!لذا مکانی ناآرام و نامطمئنّ است.»«dangerous condition»
قلبم به نور خو گرفته؛ إِنِّي آنَسْتُ ناراً! اما حسود، با وحشت تمنایش تنهاست؛ وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ!My Heart Has Grown Familiar with the Light: “Indeed, I Perceived a Fire” (Qur’an 20:10)But the Envious One is Left Alone with the Horror of His Desire: “And When the Wild Beasts Are Gathered” (Qur’an 81:5)«انس» یکی از هزار واژه مترادف «نور» است.«إِنِّي آنَسْتُ ناراً».اهل نور، با نور انس می گیرند. به نور خو می‌گیرند.«وحش» یکی از هزار واژه مترادف «حسد» است.«وَ إِذَا الْوُحُوشُ‏ حُشِرَتْ»در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«إِنْسِيُ‏ القوس – وَحْشِيُ‏ القوسِ»«کمان نرم – کمان سخت»+ مفهوم «قُرب – بُعد»«إِنْسِيُ‏ القوس: للجانب الذي يقبل على الرامي»«إِنْسِيُ‏ الدابة: للجانب الذي يلي الراكب»انس کمان به کمان‌دار!کمان نرمی که موقع کشیدن، بخوبی به سمت کمان‌دار، خم و منعطف می‌شود.انس حیوان به صاحبش که بدنبالش می‌دود!+ «ماخذ نورانی – گرایش و گزینش!»+ « اهل – قَرْيَةٌ آهِلَةٌ: عَامِرَةٌ – أَهَّلْتُ‏ بالرجل : إذا آنستَ به»+ «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوي‏ إِلَيْهِم‏»+ «ولی»«انس: القرب مع الظهور بعنوان الاستيناس، في مقابل النفور و الوحشة و البعد.»«وحش‏: الانقطاع و بعد القلوب عن المودّات.»+ «عشق و نفرت!»ریشه‌شناسی لغویانس:از ریشۀ «قرب» و «ظهور»؛ به معنای نزدیکی همراه با آرامش و خو گرفتن.مثال‌ها:«إِنِّي آنَسْتُ ناراً» (طه: ۱۰)؛ یعنی نوری دیدم که مرا آرام کرد.«إِنْسِيُ القوس» = سمت نرم و منعطف کمان که رو به کمان‌دار است.«إِنْسِيُ الدابة» = سمت حیوان که نزدیک و تابع سوار است.نتیجه: انس یعنی خم‌شدن دل به سمت محبوب و خو گرفتن با او.وحش:از ریشۀ «بُعد» و «نفور»؛ به معنای جدایی، بریدگی و ترس.مثال‌ها:«وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» (تکویر: ۵)؛ یعنی وقتی موجودات وحشی محشور شوند.در لغت: «وحش: الانقطاع و بعد القلوب عن المودّات»؛ یعنی جدایی و بریدن دل‌ها از دوستی‌ها.نتیجه: وحش یعنی فاصله، خشونت، بیگانگی، و نفرت.انس و وحش – نور و حسد«انس» یکی از هزار مترادف‌های «نور» است.«وحش» یکی از هزار مترادف‌های «حسد» است.اهل نور، با نور انس می‌گیرند؛ به آن خو می‌کنند و دلشان آرام می‌شود.اهل حسد، با تمنّا و شیطان وحشی می‌شوند؛ دلشان خشن، بی‌قرار و تنها می‌ماند.انس؛ پیوند قلبی با نورانس، یعنی گرایش قلبی به معلم ربانی و ولیّ الهی.«فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوي‏ إِلَيْهِم‏» (ابراهیم: ۳۷)؛ یعنی خدا دل‌هایی را به سوی اهل بیت علیهم‌السلام متمایل می‌کند.انس، یعنی همان ماخذ نورانی؛ جایی که دل مأمن و آرامش می‌یابد.«ولی» نیز هم‌ریشه با این معناست: نزدیکی، قرابت، و پناه بردن به یک صاحب نور.وحش؛ جدایی و تنهایی حسودوحشت، حاصل بریدن از ولیّ خداست.«الوحشة» = دوری و انقطاع.حسود چون به جای انس با نور، انس با تمنّا و شیطان می‌گیرد، دچار وحشت می‌شود.وحشت یعنی: عشق‌های دروغین + نفرت‌های کور.تقابل عشق و نفرتانس = عشق، نزدیکی، آرامش.وحش = نفرت، دوری، تنهایی.انسان نورانی با نورش عشق می‌ورزد،اما انسان حسود با تمنّاهایش انس می‌گیرد و با وحشتش نابود می‌شود.انس و وحش، دو روی یک سکه‌اند:انس: قرب نورانی، یعنی خو گرفتن با ذکر، با ولیّ، با آرامش الهی.وحش: بُعد حسدآلود، یعنی جدایی از ولیّ، غرق شدن در تمنّا، و گرفتار شدن در شیطان.پس دل نورانی همیشه می‌گوید:«إِنِّي آنَسْتُ ناراً» = نوری دیدم که مرا آرام کرد.اما دل حسود در قیامت با حقیقتش آشکار می‌شود:«وَ إِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» = و هنگامی که وحوش محشور شوند…تفاوت «انس» و «وحش»:انس (إنس) از ریشۀ «أُنْس» و «إیناس» به معنای نزدیکی همراه با آرامش و الفت است.به انسان «إنسان» می‌گویند چون با نور الهی و هدایت انس می‌گیرد، با آن آرام می‌شود و جانش در پیوند با حقیقت و ولیّ خدا آرام می‌گیرد. آیه‌ای که این معنا را میرساند:«إِنِّي آنَسْتُ ناراً» (طه: ۱۰)یعنی: من نوری را مشاهده و با آن اُنس گرفتم.پس انس همیشه نشانهٔ قرب، آشنایی، الفت و روشنایی است.وحش (وحشی) از ریشۀ «وحش» به معنای دوری، بریدگی و ترس است.«وحش» به حیوان بیابانی و رمنده گفته می‌شود. اهل حسد به جای آنکه با نور و با ولیّ خدا انس بگیرند، با تمنّاها و شیطانشان انس می‌گیرند؛ نتیجه‌اش تنهایی، هراس و گمراهی است.قرآن می‌فرماید:«وَإِذَا الْوُحُوشُ حُشِرَتْ» (تکویر: ۵)یعنی: هنگامی که وحوش (بیابانیان/رمندگان) گرد آورده شوند. این واژه به جدایی دل‌ها از مودّت و محبت اشاره دارد.…انسان = کسی که با نور و هدایت انس می‌گیرد.شیطان = کسی که از نور دوری میکند «بعد و نفرت» و با تمنّاهای سرکش انس می‌گیرد.«تسمية يونس ع باسمه لاستئناسه بالله و بقومه بعد رجوعه إليهم.‏»«یونس، یعنی مانوس با نور معرفت امام علیه السلام.»مَعْنَى يُونُسَ:أَنَّهُ كَانَ مُسْتَأْنِساً لِرَبِّهِ مُغَاضِباً لِقَوْمِهِوَ صَارَ مُؤْنِساً لِقَوْمِهِ بَعْدَ رُجُوعِهِ إِلَيْهِمْ.انگاری یونس ع بعد از اینکه از تاریکی شکم ماهی در اومد، اسم خودشو معنا کرد!«تسمیة یونس (ع) باسمه لاستئناسه بالله و بقومه بعد رجوعه إلیهم»یعنی: «نام‌گذاری یونس به این نام، از آن جهت بود که او پس از بازگشت به سوی قومش، با خدا و با قوم خود انس گرفت.»واژهٔ یونس از ریشهٔ «أُنس» است؛ همان الفت و آرامشی که گفتیم.وقتی یونس(ع) در شکم ماهی گرفتار شد، همهٔ تمنیات نفسانی و تعلقاتِ غیرِخدایی از او بریده شد. تنها به یاد نور ربوبی ماند و با خدا انس گرفت:«فَنادىٰ فِي الظُّلُماتِ أَنْ لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّي كُنْتُ مِنَ الظّالِمينَ» (انبیاء: ۸۷)همین لحظهٔ انسِ حقیقی با خدا، حقیقت اسم او را معنا کرد. گویی نامش با ذاتش یکی شد: یونس = «مُستأنِس بالله».
دوریِ خطرناک از نور؛ سرنوشت قلبِ حسود گرفتار تمنا و شیطان! فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوين‏َ!The Dangerous Distance from the Light: The Fate of the Jealous Heart Trapped by Desire and Satan“So Satan pursued him, and he became one of the deviators.” (Qur’an 7:175)«دوریِ خطرناک از نور؛ سرنوشت قلبِ حسود گرفتار تمنا و شیطان!فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوين‏َ!»«شیطان؛ لیدر دورکننده از نور!قلبی که به تمنا گرفتار و به شیطان تسلیم شده، دیگر ارزشی ندارد و دورانداختنی است.قَالَ ع:الشَّيْطَانُ هُوَ الْبَعِيدُ مِنْ كُلِّ خَيْرٍالرَّجِيمُ الْمَرْجُومُ بِاللَّعْنِالْمَطْرُودُ مِنْ بِقَاعِ الْخَيْرِ.شیطان همان موجود دورافتاده از هر خیر است؛رانده‌شده و سنگسار شده با لعنت،و مطرود از هر سرزمینی که در آن خیر و نیکی باشد.«البَعیدُ مِن كُلِّ خَیر» = معنای عینی «شطن»؛ یعنی شیطان ذاتاً از سرچشمۀ نور دور است.«الرَّجیمُ المَرجُومُ باللَّعن» = او جایی در فضای نورانی ندارد و همواره با لعنت حقیقت‌جویان روبه‌روست.«المطرود من بقاع الخير» = قلب‌های مؤمنین، مجالس ذکر و محیط‌های علم ربانی، بقاع خیرند که شیطان در آن راه ندارد.«شطن» یعنی دوری از نور.شیطان موجودی است که هم خودش از خیر دور است و هم دیگران را دور می‌کند.قلبی که تمنّا و حسد را انتخاب کند، به تدریج مثل شیطان می‌شود:دور از خیر، مطرود از نور، و بی‌ارزش برای سلوک الهی.بدین ترتیب، واژۀ «شطن» پرده از حقیقت شیطان برمی‌دارد: او نماد دوری خطرناک از نور است؛ همان فاصله‌ای که اگر قلب انسان در آن گرفتار شود، ارزش خود را از دست می‌دهد و دورانداختنی می‌شود. + «عداوت»«شطن» یکی از هزار واژه مترادف «حسد» است.«شَطَنَتِ‏ الدَّارُ: بَعُدَتْ، خانه دور شد.»«بئرٌ شَطُون‏: چاه ژرفناك و بسيار عميق.»«غُرْبَةٌ شَطُون‏: غربتى بس دور.»مشتقات ریشه «شطن» ۸۸ بار در قرآن تکرار شده است.مفهوم «دوری از نور» از هزار واژه مترادف «حسد» استنباط می شود.[مترادفات مفهوم «بُعد» که بطور اختصاصی در جای خود بکار می‌روند:«فقه اللغة ؛ فصل في تقسيم الوصف بالبُعْدِ:مكانٌ‏ سَحِيقٌ‏. فَجٌ‏ عَمِيقٌ‏. رَجْعٌ‏ بَعِيدٌ. دَارٌ نَازِحَةٌ. شَأْوٌ مُغَرِّبٌ‏. نَوًى‏ شَطُونٌ‏. سَفَرٌ شاسِعٌ‏. بَلَدٌ طَرُوحٌ‏.»+ [سحق – عمق – بعد – نزح – غرب – شطن – شسع – طرح]«شطن» یعنی دور شدن، «فاصله گرفتن» و «عمیق شدن در بُعد».نمونه‌ها:«شَطَنَتِ‏ الدَّارُ: بَعُدَتْ» = خانه دور شد.«بئرٌ شَطُون‏: چاه ژرف و بسیار عمیق».«غُرْبَةٌ شَطُون‏: غربتى بسیار دور».بنابراین، «شیطان» در اصل یعنی موجودی به شدت دور افتاده از نور و حقیقت.کلمۀ «شیطان» ۸۸ بار در قرآن آمده است.هر بار نماد دوری از نور، جدایی از ذکر و افتادن در وادی حسد است.آیۀ کلیدی:«فَأَتْبَعَهُ الشَّيْطانُ فَكانَ مِنَ الْغاوين‏َ» (اعراف: ۱۷۵)یعنی: شیطان دنبالش رفت و او را در زمرۀ گمراهان قرار داد.پیوند با حسد و تمنّا:«شطن» یکی از هزار مترادف‌های «حسد» است.همانطور که حسد قلب را از نور محروم می‌کند، «شیطان» نیز با پررنگ کردن تمنّا و کمرنگ کردن معلم نورانی، انسان را قدم به قدم به وادی خذلان می‌برد.در ملک (دنیا) = رهبران سوء و لیدرهای باطل.در ملکوت (دل) = وسوسه‌ها و تکلمات شیطانی که جای فرشته را می‌گیرند.مقایسۀ واژگانی (از فقه‌اللغه):عرب برای بیان مفهوم «دوری» از واژگان مختلف استفاده می‌کند:«مكانٌ‏ سَحِيقٌ‏» (جایگاه بسیار دور)«فَجٌ‏ عَمِيقٌ‏» (دره‌ای ژرف)«رَجْعٌ‏ بَعِيدٌ» (بازگشتی دور)«دارٌ نازِحَةٌ» (خانه‌ای دورافتاده)«سَفَرٌ شاسِعٌ‏» (سفری دراز)«نَوًى‏ شَطُونٌ‏» (غربتی بسیار دور)از میان اینها، «شطن» معنای «دوری همراه با دشمنی» دارد؛ یعنی نه فقط فاصله گرفتن، بلکه به قصد جدا کردن دیگران از نور.شیطان = موجود دور شده از نور + لیدر دورکننده دیگران.قلبی که تمنّا و حسد را انتخاب می‌کند، ابزار مناسبی برای شیطان می‌شود؛ چرا که دیگر ارزش علمی و معنوی ندارد و دورانداختنی است.رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم:«الْحَسَدُ شَيْطَانٌ‏ وَ الْغَضَبُ‏ شَيْطَانٌ»«حسد و غضب، خوی زشت و ناپسند شیطانی هستند.»در واقع ریشه دوری از نور حقیقت و در نتیجه، تاریکی قلب، حالت مذموم حسد قلبی است.«الشَّطْنُ‏: إذا خالفه عن نِيّته وَ وَجْهِه»وقتی اصرار به تمناهایی داشته باشی که همسو با تقدیرات نیست،شیطان فرصت خوبی پیدا میکنه تا با القائاتش،قلبتو از منبع نور، دور کنه، و مشمول خذلان شوی.شیطان تلاش میکنه تا حسود، با تمناهای خودش سرگرم باشه («لهو و لعب: اَلکی خوش!») و اینجوری قلب، فاسد و عفونی میشه و حالا این قلبِ دورانداختنی ، جاش توی سطل آشغال زباله های عفونی است «Discarded heart».شیطان میخواد طروات و شادابی رو از قلب‌ها بگیره!رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمودند:«الْحَسَدُ شَيْطَانٌ‏ وَ الْغَضَبُ‏ شَيْطَانٌ»«حسد و خشم، هر دو خوی زشت و ناپسند شیطانی هستند.»پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله در این بیان نورانی، حسد و غضب را عین شیطان معرفی می‌کنند.یعنی وقتی انسان به حسد و خشم آلوده می‌شود، «شیطان» درون او زنده و فعال می‌شود.ریشۀ اصلی دوری از نور حقیقت، همین حسد قلبی است؛ حسدی که انسان را از پذیرش نور معلم ربانی بازمی‌دارد و قلب را در تاریکی فرو می‌برد و متمایل به شنیدن کلام شیطان می‌نماید.«الشَّطْنُ‏: إذا خالفه عن نِيّته وَ وَجْهِه»در لغت آمده است: «شطن» وقتی به کار می‌رود که کسی از نیت و جهت درست فاصله بگیرد.یعنی هرگاه انسان بر تمنّاها و خواسته‌های نفسانی خود اصرار بورزد، و با تقدیرات الهی هم‌سو نشود، عملاً از مسیر نور فاصله گرفته است.همین لحظه، بهترین فرصت برای شیطان است تا با وسوسه‌هایش بر قلب غلبه کند و او را به وادی خذلان بکشاند.
«کید»: نوری الهی یا حیله‌ای شیطانی؟! إِنَّهُمْ يَكيدُونَ كَيْداً وَ أَكيدُ كَيْداً!Kayd: Divine Light or Satanic Deception?“فریب یا حقیقت؟!کدام یک بهتر است؟”در اینجا، «فریب» می‌تواند به معنای همان «کید» شیطانی باشدو «حقیقت» نمادی از جرقه‌ی معلمی که همان هدایت الهی است.دو گزینه‌ای که انسان با آزادی خود باید یکی را انتخاب کند:فریب شیطان یا حقیقت هدایت.انسان در معرض دو انتخاب قرار دارد:یکی فریب (که نماد کید است) و دیگری حقیقت (که نماد قدح است).در هر دو زبان، بازی با این دو گزینه نشان‌دهنده‌ی معنای آزادانه‌ای است که در برابر انسان قرار دارد.در زندگی انسانی، همچون دو راهی در دل شب، همیشه دو انتخاب در پیش است.یکی از این دو، فریب است؛ کیدی پنهانی که از سوی شیطان می‌آید و به طرز ماهرانه‌ای دل‌ها را فریب می‌دهد، انگار که آتشی از خوشی و لذت می‌افروزد، اما در حقیقت، شعله‌های آن بیشتر به تاریکی و هلاکت منتهی می‌شود.و دیگری حقیقت است؛ قدحی از نور که از دل معلم، از دل هدایت الهی، به قلب انسان می‌رسد.این نور هرچند در ابتدا شاید آتش ناملایمتی برانگیزد،اما در پایان راه به روشنایی و آرامش خواهد انجامید.در نهایت، انتخاب با خود انسان است.آیا او فریب شیطان را می‌پذیرد و در تاریکی گم می‌شود،یا نور حقیقت را برمی‌گزیند و در راه روشن هدایت گام برمی‌دارد؟این سؤالی است که هر قلبی باید به آن پاسخ دهد.پس کدام را برمی‌گزینی؟آیا تسلیم فریب می‌شوی و در تاریکی گم می‌گردی؟یا نور حقیقت را در آغوش می‌کشی و راه هدایت را می‌پیمایی؟هر قلبی باید پاسخ دهد.و هر انتخابی، نشان می‌دهد که معلم واقعی‌اش کیست.«کید» در معنای ممدوح، یکی از هزار واژۀ مترادف «نور الولایة»،و در معنای مذموم، یکی از هزار واژۀ مترادف «حسد» است.کید در معنای مذموم: «إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعيفاً»کید در معنای ممدوح: «وَ أُمْلي‏ لَهُمْ إِنَّ كَيْدي‏ مَتينٌ»در فرهنگ لغات عربی می‌نویسند:«كادَ الزَّندُ: آتش‌زنه آتش بيرون داد.»یعنی: «چخماق (یا سنگ آتش‌زا) نزدیک بود که آتش برساند.»(به عبارتی: جرقه زد، اما آتش کاملی ایجاد نشد.)انگاری سنگ چخماق، یک کلک میزنه و آتش رو روشن میکنه!برای ایجاد آتش، اون جرقۀ اولیه رو سنگ چخماق میزنه!در معنای مذموم، انگاری سیئۀ حسد و وسوسۀ شیطان، یعنی کمپلکس تسویل نفس و تسویل شیطان، جرقۀ اولیۀ لازم برای ارتکاب جرم رو برای اهل حسادت میزنن و اینجوری حسود به متشابهات می افته و میره برای رسیدن به تمنای خودش اون کار اشتباه رو انجام میده و کار رو تمام میکنه، پس شیطان تمام کننده کار نیست بلکه جرقۀ اولیه رو نفس و بعدا شیطان میزنه حالا شخصی که بدنبال تمناهاش بوده، با این تریگور و ماشه، میره که کار رو تموم کنه.در معنای ممدوح هم اینه که قلب اهل نور منتظر یک اشاره از طرف نورشه تا متوجه خواست خدا بشه و حالا او برای اینکه به خواست خدا عامل بشه و نشون بده که راضی به این تقدیرات خدای مهربان خودش هست، میره و تولید عمل صالح میکنه. پس کید در معنای ممدوح و مذموم اشاره به همون نقش ماشۀ اولیه داره و همون علم اولیه چه محکم و چه متشابه، و این خود شخص است که بر اساس داشتن زیغ قلبی میره که این علم متشابهی که شیطان به دلش انداخته رو بهش عمل کنه و کار رو تموم کنه. یا اهل نوری که با کلام فرشتۀ مهربانش، میره که نظر اونو اجرا کنه و کار رو تموم کنه. کید همون جرقه زدن اولیۀ سنگ چخماق است که اگه چوب یا چیزی برای آتش گرفتن نباشه، هر چقدر هم چخماق جرقه ایجاد کنه آتشی بپا نخواهد شد و اینکه شخصی جرمی مرتکب میشه معنیش اینه که خودش تمایل داره به کلام شیطان گوش بده و بهش عمل کنه.+ فیلم زیبای فندک «قدح»:در نظر بگیر که گاز یک فندک تموم شده باشه، حالا هر چی فندک بزنی، جرقه میزنه اما آتشی روشن نمیشه. دقیقا تکلمات شیطان همینجوریه یعنی اگه قلب، زیغ نداشته باشه، هر چی شیطان تلاش کنه با وسوسه‌هاش آتشی بپا کنه، چون این فندک گاز نداره، چون این قلب تمایل به تمناها نداره، لذا آتش حسادت بپا نمیشه و مشکلی پیش نمیاد، بماند که شخص حکیم از سنخ تلاشهای وسوسه شیطان متوجه علم لازم برای تشخیص و دفع عیب خودش میشه.این مثال زیبا در معنای ممدوح هم کاربرد داره یعنی اگه فرشتۀ مهربان درِ گوش قلب اهل نور یه چیزی بگه و یه جرقه ای بزنه چون اهل نور دوست داره تولید عمل صالح کنه، یعنی چون فندکش گاز داره، فورا روشن میشه و اون عمل خوب رو انجام میده اما اگه قلب تمایلی برای انجام عمل خوب نداشته باشه، هر چقدر فرشتۀ مهربان جرقۀ تقلب علمی رو بهش برسونه باز هم فایده ای نداره که نداره.وازه های زیبای کید و قدح در مفاهیم ممدوح و مذموم چقدر قشنک نور الولایة و حسد رو به ما میفهمونن که داستان چیه و اون تلنگر اولیه کلام فرشتۀ مهربان و یا تکلمات شیطان از جنس اجبار نیست بلکه دعوت هست، پیشنهاد هست و این ما هستیم که بر مبنای تمایلات قلبی خود انتخاب میکنیم که به حرف کدامیک گوش کنیم و عمل کنیم.«كاوَدَه الدّواء: اذا أخلف الظّنّ بالشّفاء»«الكَيد: المُعالجة»«کَید به معنای تدبیر و چاره‌اندیشی (در کارها) است.»انگاری معلم در ملک و در ملکوت (فرشتۀ مهربان)، با راهنمایی‌های مهربانانه‌اش، داره تلاش میکنه که برای این مخاطب، تدبیر و چاره‌اندیشی خوبی داشته باشد.+ «فندک نورانی! جرقه‌ی تعلیم و تربیت! فَالْمُورِياتِ قَدْحاً!»جرقۀ قَدْح و تدبیر کید:نقش اختیار در پاسخ قلب به دعوت خیر و شردر زبان عربی، دو واژه‌ی زیبا و پرمعنا وجود دارد: «کَید» و «قَدْح».هردو به معنای تدبیر، جرقه زدن و ایجاد حرکت در چیزی هستند، امّا می‌توانند هم ممدوح باشند و هم مذموم، بستگی به فاعل و نیت آن دارد.قَدْح در اصل به معنای کشیدن آتش از سنگ چخماق است؛ همان جرقه‌ی نخستین. و کَید به معنای چاره‌گریِ پنهان، چه برای خیر، چه برای شر.می‌توان این دو واژه را به زیبایی به نقش معلم و نقش شیطان در قلب انسان تشبیه کرد:...
loading
Comments (1)

Elnaz

ممنووون،عالی هستین،برقرار باشین

May 26th
Reply